راستش را بخواهید تعداد زیادی از ما جماعتی که در وبلاگ مینویسم بیشتر اوقات از سبک فکر کردنمان، نوع نگاهمان به موضوعات پیرامون، دلتنگی ها، عصبانیت ها، خوشحالی ها و در یک کلام از سبک زندگی خود مینویسیم.موضوع فیلتر شدن وبلاگها یا گاه به گاه فراخوانده شدن به نهادهای مربوط و نامربوط به نوشتن در فضای مجازی، تذکر هایی که میگیریم بابت نوشته ها – که خیلی از اوقات هم سعی میشود به ملایم ترین و محترمانه ترین شکل ممکن باشد- به یک بازی تکراری تبدیل شده.خیلی از کسانی که مینوشتند ترجیح داده اند تا زمانی که در محیطی زندگی کنند که از این خبرها نباشد، دست از نوشتن بردارند. واقعیت این است که میان روزمرگی ها و گرفتاری های ریز و درشتی که همه ما داریم این دلخوش کنک نوشتن و خواندن و دیدن اگر خود تبدیل به موضوعی دست و پاگیر شود، خیلی علاقه و توان میخواهد ادامه دادنش.بماند که به هر حال ما جماعت، پیه مسایل جانبی خوانده شدن توسط فامیل و دوست و آشنا را خیلی وقت پیش به تن مالیده ایم و به اصطلاح خیالی مان نیست، که برداشتها و قضاوتها و...چه میتواند باشد.اما این که جاهایی هست که میتوانند احتمالا" هزینه هایی سنگین به تو تحمیل کنند،بابت قضاوتی که دارند از نوشتن ازسبک زندگیت و فکر هایی که در سرت میچرخد- که خدا میداند به خیلی هایشان هم مطمین نیستیم- باور کنید اصلا" احساس خوبی ایجاد نمیکند. و از آن بدتر سبک سنگین کردن ده باره هر نوشته است و این سوال که آخرش چی؟ ما اینطور زندگی میکنیم. چه بنویسیم از آن چه نه. این اصرار بر پوشیده ماندن این سبک فکر کردن و زندگی کردن از جانب نهاد های رسمی را نمیفهمم.ما زنان و دخترانی داریم که از خنده ها و گریه ها و دلبرها و حتی پسری که راه رفتنش توجهشان را جلب کرده مینویسند. ما مرد ها و پسرهایی داریم که از دوستی ها و مهمانی رفتن ها و نوشخواریها مینویسند. اینها خیلی ساده تر از آن هستند که احساس بدی در کسی بوجود بیاورند در حدی که وقت و انرژی و هزینه شود تا دیگر آنطور ننویسند. حالا گیرم ننویسند، زندگیشان که ادامه دارد.بارها یاد دوران نوجوانی میافتم که فیلمهای ویدیویی تی سون و وی اچ اس را زیر پیراهن روی شکممان میگذاشتیم ودر حالی که نصف آن داخل شلوارمان بود اینور و آنور میرفتیم و فیلم بیچاره تا برسد به مقصد خیس عرق بود!! حالا چه فیلمهایی؟!!...پدرخوانده....گوزنها.حالا سر کوچه میفروشند که هیچی، تلوزیون جمهوری اسلامی هم پخششان میکند.سوال این است که چرا اذیتمان میکردید؟ چرا آزارمان میدادید در حالی که اعتقاداتتان هم چنین چیزی نمیگوید که اگر میگفت الان آزاد نبود.چرا آزارمان دادید؟چرا آزارمان میدهید؟ ده سال دیگر همین نوشتن ها و دیدن ها و زندگی کردن ها جرم نخواهد بود و قابل مواخذه نیست پس چرا الان هست؟ ما که ادعایی نداریم اما شما که ما را با متر شریعت میسنجید و سر و پایمان را میزنید که قابل اندازه گیری شویم چرا مترتان هر چند وقت یکبار عوض میشود؟ قضیه نشر چشمه باعث همه این نوشته است.خب این چه دستگاه عریض و طویلی است در وزارت ارشاد که تمام سال مشغول خواندن خط به خط نوشته هاست تا مجوز چاپ بدهد، اما هوا که گرم میشود نگاهش عوض میشود و همان نوشته ها نباید پخش شود؟ غیر از این است که آنجا و قوانینش بستگی به حال و احوال چند آدم پیدا کرده که از قضا حالشان هم ثابت نیست.هر چقدر فکر میکنم که حداقلی از درک را از این محدودیت ها و آزار و اذیت ها داشته باشم باز هم نمیتوانم. چرا اصرار بر این هست که محیط ناخوشایند باشد، برای تعداد کثیری از کسانی که جور دیگری زندگی میکنند.آن هم تا جایی که توانش باشد که طبق معمول وقتی دیگر کینه و نفرت ایجاد شد و گذر زمان موضوع را از نهانخانه ها بیرون کشید و شد روال یومیه زندگی مردم، توان و هزینه صرف موضوع جدیدی میشود. پشت این موضوعات جز دیگر آزاری چیزی دیده نمیشود، قضیه حفظ عرف و سنت و مذهب و غیره هم نیست. دوش حمام که آمد به این کشور همین بود، رادیو همین، ویدیو همین، اینترنت و وبلاگ همین، ماهواره همین...خب هر کدام هم که آزاد شد و معمولی نه عرف منهدم شد، نه سنت ریشه کن شد نه مذهبی ها لامذهب شدند.
چرا آزار دارید؟
