تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

راستش را بخواهید تعداد زیادی از ما جماعتی که در وبلاگ مینویسم بیشتر اوقات از سبک فکر کردنمان، نوع نگاهمان به موضوعات پیرامون، دلتنگی ها، عصبانیت ها، خوشحالی ها و در یک کلام از سبک زندگی خود مینویسیم.موضوع فیلتر شدن وبلاگها یا گاه به گاه فراخوانده شدن به نهادهای مربوط و نامربوط به نوشتن در فضای مجازی، تذکر هایی که میگیریم بابت نوشته ها – که خیلی از اوقات هم سعی میشود به ملایم ترین و محترمانه ترین شکل ممکن باشد- به یک بازی تکراری تبدیل شده.خیلی از کسانی که مینوشتند ترجیح داده اند تا زمانی که در محیطی زندگی کنند که از این خبرها نباشد، دست از نوشتن بردارند. واقعیت این است که میان روزمرگی ها و گرفتاری های ریز و درشتی که همه ما داریم این دلخوش کنک نوشتن و خواندن و دیدن اگر خود تبدیل به موضوعی دست و پاگیر شود، خیلی علاقه و توان میخواهد ادامه دادنش.بماند که به هر حال ما جماعت، پیه مسایل جانبی خوانده شدن توسط فامیل و دوست و آشنا را خیلی وقت پیش به تن مالیده ایم و به اصطلاح خیالی مان نیست، که برداشتها و قضاوتها و...چه میتواند باشد.اما این که جاهایی هست که میتوانند احتمالا" هزینه هایی سنگین به تو تحمیل کنند،بابت قضاوتی که دارند از نوشتن ازسبک زندگیت و فکر هایی که در سرت میچرخد- که خدا میداند به خیلی هایشان هم مطمین نیستیم- باور کنید اصلا" احساس خوبی ایجاد نمیکند. و از آن بدتر سبک سنگین کردن ده باره هر نوشته است و این سوال که آخرش چی؟ ما اینطور زندگی میکنیم. چه بنویسیم از آن چه نه. این اصرار بر پوشیده ماندن این سبک فکر کردن و زندگی کردن از جانب نهاد های رسمی را نمیفهمم.ما زنان و دخترانی داریم که از خنده ها و گریه ها و دلبرها و حتی پسری که راه رفتنش توجهشان را جلب کرده مینویسند. ما مرد ها و پسرهایی داریم که  از دوستی ها و مهمانی رفتن ها و نوشخواریها مینویسند. اینها خیلی ساده تر از آن هستند که احساس بدی در کسی بوجود بیاورند در حدی که وقت و انرژی و هزینه شود تا دیگر آنطور ننویسند. حالا گیرم ننویسند، زندگیشان که ادامه دارد.بارها یاد دوران نوجوانی میافتم که فیلمهای ویدیویی تی سون و وی اچ اس را زیر پیراهن روی شکممان میگذاشتیم ودر حالی که نصف آن داخل شلوارمان بود اینور و آنور میرفتیم و فیلم بیچاره تا برسد به مقصد خیس عرق بود!! حالا چه فیلمهایی؟!!...پدرخوانده....گوزنها.حالا سر کوچه میفروشند که هیچی، تلوزیون جمهوری اسلامی هم پخششان میکند.سوال این است که چرا اذیتمان میکردید؟ چرا آزارمان میدادید در حالی که اعتقاداتتان هم چنین چیزی نمیگوید که اگر میگفت الان آزاد نبود.چرا آزارمان دادید؟چرا آزارمان میدهید؟ ده سال دیگر همین نوشتن ها و دیدن ها و زندگی کردن ها جرم نخواهد بود و قابل مواخذه نیست پس چرا الان هست؟ ما که ادعایی نداریم اما شما که ما را با متر شریعت میسنجید و سر و پایمان را میزنید که قابل اندازه گیری شویم چرا مترتان هر چند وقت یکبار عوض میشود؟ قضیه نشر چشمه باعث همه این نوشته است.خب این چه دستگاه عریض و طویلی است در وزارت ارشاد که تمام سال مشغول خواندن خط به خط نوشته هاست تا مجوز چاپ بدهد، اما هوا که گرم میشود نگاهش عوض میشود و همان نوشته ها نباید پخش شود؟ غیر از این است که آنجا و قوانینش بستگی به حال و احوال چند آدم پیدا کرده که از قضا حالشان هم ثابت نیست.هر چقدر فکر میکنم که حداقلی از درک را از این محدودیت ها و آزار و اذیت ها داشته باشم باز هم نمیتوانم. چرا اصرار بر این هست که محیط ناخوشایند باشد، برای تعداد کثیری از کسانی که جور دیگری زندگی میکنند.آن هم تا جایی که توانش باشد که طبق معمول وقتی دیگر کینه و نفرت ایجاد شد و گذر زمان موضوع را از نهانخانه ها بیرون کشید و شد روال یومیه زندگی مردم، توان و هزینه صرف موضوع جدیدی میشود. پشت این موضوعات جز دیگر آزاری چیزی دیده نمیشود، قضیه حفظ عرف و سنت و مذهب و غیره هم نیست. دوش حمام که آمد به این کشور همین بود، رادیو همین، ویدیو همین، اینترنت و وبلاگ همین، ماهواره همین...خب هر کدام هم که آزاد شد و معمولی نه عرف منهدم شد، نه سنت ریشه کن شد نه مذهبی ها لامذهب شدند.

چرا آزار دارید؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:36  توسط علی  | 

آهای خانمی که توی هواپیما سر صندلی خودت ننشستی و به دروغ میگی جات همونجاست و تا موقعی که مهماندار تقریبا" به زور کارت پروازت رو چک نکرده، از جات تکون نمیخوری و به جای اینکه موقع صدور کارت پرواز دو کلمه به انگلیسی درخواستت رو مطرح کنی توی کابین چندین دقیقه بقیه رو که پشت سرت کیف به دست و بچه به بغل صف کشیدن، معطل میکنی که جایی که میخوای بشینی و چون مهماندار فارسی زبانه، بلبل شدی و از حقوقت میگی، بهتره به جای داد سخن دادن سه ساعت بعدت راجع به پیشرفت اون "هیچی ندارها" و غصه خوردن از اینکه " توی چه خراب شده ای" گیر افتادی، تا سفر بعدیت بشینی چارتا کلمه از زبون مملکتایی که حسرتشون رو میخوری به عنوان اولین قدم یاد بگیری تا دم کانتر لالمونی نگیری و تو کابین بشی شیر ژیان. راستش رو بخوای خیلی بعید میدونم نصف وقتی رو که صرف مقایسه های آبدوغ خیاری "اینجا" و "اونجا" میکنی، صرف مقایسه آدمای اینجا و اونجا بکنی و غیر ممکنه که واسه پرواز 7-8 ساعته بعدیت لااقل یه کتاب همراهت باشه. راستش فقط شما نیستی که گیر "این بی پدر مادرا" افتادی....این مملکته که گیر من و شما و اونایی که میگی افتاده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 1:53  توسط علی  | 

به دلایلی چند روزی علاوه بر یک سری از مسایل فنی کارگاه مجبورم اسناد مالی رو هم چک کنم و امضا کنم که بره به قسمت مالی.راجع به اونایی که ازشون سر در نمیارم از  مسول بخش مالی توضیح میگیرم.دو تا فیش 200 هزار تومنی برای دو ماه اخیر هم به نام یه نفر صادر شده که زیرش نوشته شده امام جماعت! متوجه میشم که فیش حقوقی ملایی است که ظهرها یه سری به کارگاه میزنه و نماز ظهر و عصر رو پیشنماز وامیسته و 30-40 تایی از پرسنل که نمازشون رو اونجا میخونن بهش اقتدا میکنن.حقوق روزانه کارگرهای ساده اینجا از ساعت 7 صبح تا 5 بعداز ظهر با 1 ساعت نهاری بعد از کسر بیمه و مالیات حدود 12 هزار تومان میشه.اکثرا" توی هوای سرد تمام این ساعات رو توی کارگاه و مشغول حمل یا بیل زدن یا کارهای یدی دیگه هستند.

به نظر من که غیر ممکنه نیم ساعت کار (واقعا" کار؟؟) توی فضای گرم نماز خونه و دریافت 200 هزار تومان در ماه رو به راحتی از چنگ کسی درآورد.تقریبا" طرف هرکاری ممکنه بکنه که این اتفاق نیافته...تو این وانفسا.حالا بگیر برو تا بالا.به نظرم تلاش برای هرگونه تغییری در این موضوعات بسیار خونین خواهد بود.دیر یا زود...

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:22  توسط علی  | 

غروب شده.ابری بنفش و خاکستری با تتمه ی روشنایی باقی مونده از لای کرکره ی زشت و بدقواره جلوی پنجره اتاقک پیداست.همین یه گله جا از باقی مونده ی آسمون رو به تاریکی رو هم، پایه های تاور کرین و داربست های ضلع جنوبی پروژه هاشور زدن . یه تیکه از روکش پلاستیکی ورق های کامپوزیت نما هم تو دست باد این ور و اونور میره وتکون خوردنش صدای عجیبی میده .پشت کامپیوتر توی این اتاقک موقت کارگاهی نشستم ، که دیواراش پرشده از کاغذهایی که با ماژیک های لایتر جابجا رنگ شده و چند تا پرینت بدکیفیت از تصویرهای سه بعدی پروژه و به جاهای باقی مونده هم تا تونستن سنگ و سرامیک تکیه دادن . یه گوشه یه رخت آویزه که ازش 4 تا کلاه ایمنی سفید آویزونه و روی میزم هم پر کاغذای مختلف و پرینتر و بیسیم و قندوون ...خسته ام.

صدای دعا و اذان سر شب هم بلند شده و کارگرا دارن کم کم جمع و جور میکنن که با لباسای تعویض کرده و موی آبشونه شده چند تا چندتا، معمولا" با یه کیسه یا ساک و گاهی تیشه یا فرز توی دستشون، برن سمت خونه ها و زن و بچه شون.تقریبا" اکثرشون رو توی طول روز سر کارای مختلف توی کارگاه دیدم.بعضی هاشون مغرورن و سرتق.بعضی هاشون خجالتی هستن و ترسو.بعضیهاشون مودبن و محترم حرف میزنن وبعضی هاشون دریده و بهانه گیر. همه جور فرقه ای و ملیتی توشون هست. توی اتاق که میان رفتارشون با سر کارشون فرق داره.اونایی که کار خاص انجام میدن(مثل نجاری یا استیل کاری) به هر حال رفتارشون بهتره. چند تاییشون میخوان تا ساعت 9 شب بمونن و کار کنن و انتظامات برگه های اضافه کاریشون رو میفرسته که امضا بشه.اکثرا" کلاه کشباف رو سرشونه و جفت دستا توی جیب، تند تند توی محوطه راه میرن... دلتنگی غروب تاریک زمستونی صد برابر میشه.

میگن یه روزگاری مردایی که از سر کار خاک آلود و خسته برمیگشتن خونه، دستشون پر بود و باهاشون بوی نون تازه و لبخند و چروک دست میپیچید توی روشنایی خونه و کافی بود که تن سالم بمونه و بازو کار کنه تا دل خوش و خرم بمونه....

من باورم نمیشه این افسانه غریب رو.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:12  توسط علی  | 

آدمها رفتارشون توی موقعیت های دایمی با موقعیت های موقتی فرق میکنه.هر فردی موقعی که توی خونه اش نیست و مثلا" برای پیک نیک یا یه اقامت موقتی رفته جایی، استانداردهای روزمره اش رو با رواداری نسبتا" زیادی کاهش میده.مثلا" برای غذا خوردن ممکنه دیگه از اون شرایطی که معمولا" توی خونه غذا میخوره فاصله بگیره.دیگه خیلی به نبودن قاشق چنگال یا بدون میز و صندلی بودن فکر نمیکنه.ممکنه برای نوشیدن چای از شیشه مربای خالی هم استفاده کنه و....این شرایط حاصل ذات موقتی بودن اون موقعیته.همون آدمها رو اگه برای مدت طولانی تری توی اون شرایط نگه داری، احتمالا" تحمل ادامه اون شرایط رو نخواهند داشت و سعی میکنند به هر شکلی که ممکنه به استانداردهای خودشون نزدیک بشن.

جدای از اینکه اساسا" بعضی آدمها ممکنه پلشت تر باشن و استانداردهای پایینتری داشته باشند، مادامی که عقل یه آدم سرجاش باشه بین رفتار زندگی دایمی و موقتیش فرق هست.نمیشه همیشه جوری رفتار کنی که انگار توی بیابون داری غذا میخوری و ممکنه استخون مرغی که داری میخوری رو پرت کنی دو قدمی خودت و نگران آلودگی ناشی از اون نباشی چون چند ساعت دیگه تو اصلا" اونجا نیستی! اگه کسی توی خونه این رفتار رو بروز بده علاوه بر مسایل بهداشتی باید نگران کثیف شدن قالی و اجبار به تمیز کردنش در آینده نزدیک هم باَشه.رفتار کسی رو تصور کنید که توی یه خونه لوکس با وسایل گرون قیمت و امکانات عالی زندگی میکنه، اما در دو قدمی جایی که غذا میخوره ادرار میکنه! گاهی برای اینکه دهن چربش رو پاک کنه از پرده های حریر پشت پنجره استفاده میکنه و به جای اینکه شیر شوفاژ رو برای گرمایش باز کنه، درهای کابینت رو وسط آشپزخونه به آتش میکشه تا خودش رو گرم کنه و بعد برای خاموش کردن همون آتش موقعی که نیازش رفع شد، روش رو با قالی ابریشمی میپوشونه.مسلمه که یه آدم، اگه اندکی مغز توی سرش باشه، حتی اگه اون خونه و اموال مال خودش نباشه و ازش بازخواستی هم نشه، باز همچین رفتاری بروز نمیده وارزش ذاتی اون سرمایه ها و استانداردهای رفتاری خودش، مانعش میشن.

بعضی رفتارها، به شدت به استانداردهای زندگی موقتی یا زندگی در شرایطی بحران بزرگی که زندگی رو از روال عادی خارج کرده نزدیکه ،مثل فیلمهایی که راجع به هجوم موجوداتی عجیب به تمدن انسانها یا شیوع یه بیماری مسری کشنده در کل بشریت ساخته شدن.در این حالت ،اصلا" به استانداردهایی که تامین کننده کیفیت ادامه زندگیه فکر نمیشه و همه چیز حالت موقتی داره.توی تصمیمات و سیاست گذاری برای آینده، شبیه به اون آدمی که توی خونه اش نیست رفتار میشه و تنها چیزی که مهمه بقای حیات در پایینترین سطوح اون به شکل یک حیوانه که نیازهای غریزی مهمترین امور زندگیش هستن.

حالا آدمها رو فراموش کنید.این شرایط میتونه حاکم بر یک سیستم باشه.ممکنه یه جمعیت یک ملت یا یه تمدن اینجوری رفتار کنند.راستی شما یاد یک سیستم خاص نمی افتید؟ کمی به بعضی از رفتارها توی مقیاسهای کلان که فکر کنیم میبینیم چقدر مشابهت ها زیاده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 14:39  توسط علی  | 

 

یه چیزی کمه.

پرده ها رو باز میکنم تا تو این هوای بعد از بارون سر شاخه های چنار باغچه، تا کنار خود پنجره بیان و به لطف شفافیت کم سابقه هوا، تصویرشون روشنتر از همیشه جلوی چشم باشه. به قرار بعد از ظهر با همسرم که بدون برنامه ریزی قراره بزنیم بیرون و هنوز نمیدونم کجا ممکنه بریم، فکر میکنم....جاش مهم نیست.مهم اینه که با همیم و هوا خوبه.اما بازم چیزی کمه.

موسیقی های دوران نوجوونی رو به لطف چرخه ی بی منت اطلاعات و صدا و تصویر پیدا میکنم و یکی یکی گوش میدم. فکرش رو بکن....One way ticket   از Eruption   یا Love is a shield از Depeche Mode...هر کدومش کافیه....اما بازم چیزی کمه.به کتابایی که خریدم فکر میکنم و به اینکه تا یک ماه آینده رو حداقل چیزهایی برای خوندن دارم که مجبور نیستم خودم رو مجبور کنم بخونمشون!...از اون کتابایی که جزو "کتابایی که باید خونده بشن" نیستن و این یعنی شبا بدون یه لحظه فکر کردن به روزمرگی ها و نامعلوم های آینده، کتاب میخونم.

به این فکر میکنم که همکارای دانشگاه خبر دادن، قرار بوده این ترم به من و چند نفر دیگه تذکر بدن که سر کلاس بعضی حرفا رو نزنیم و این بشه شرط ادامه کارمون تو دانشگاه، و بی اختیار لبخند به لبم میشینه که قبل از این حرفا خودم از اونجا زدم بیرون و قیافه یه جماعتی چقدر دیدن داشته که فکر میکردن حالا برای من و امثال من، چقدر مهمه که بمونیم با هر شرایطی و بریم جلوی میزا و قیافه های ریاکارشون بشینیم یا بایستیم و بگیم به چی اعتقاد داریم و به چی نه!  فکر کردن به این موضوع حالم رو خوب میکنه، اما یه چیزی کمه.

پروژه داره خوب پیش میره و ساختمون خوبی از آب درمیاد که میشه بعدا" ازش خجالت نکشید و راجع به همکاری که توش داشتی با لذت فکر کنی...اما باز م کافی نیست.

فردا با یکی از آخرین 727 هایی که باقی مونده! باید برم وبازم از خونه و همسرم دور بشم. بازم کوتاه و باز هم با دونستن تاریخ دقیق برگشت. این خوشحال کننده نیست.میدونم احساس دوری چیز خوبی نیست و میدونم که دلتنگ میشم و همینا هوای خوب و موسیقی خاطره انگیز و رضایت از شرایط کاری و شغلی و... رو بی رنگ میکنه. گرچه فکر میکنم چیزی که کمه باید همین باشه و اگر این دلتنگی ِ عنقریب نبود، باید خیلی همه اینا خوشحالترم میکرد...اما این همه اش نیست...حتی اگه فردا رفتنی هم نبود باز چیزی کم بود.

توی این هوای بارونی، یه عده تو اوین و رجایی شهر و هزار جای دیگه نشستن پشت پنجره های خاک گرفته و به تپه های بالا سر دانشگاه نگاه میکنن و یادشون رفته که کی رفتن اون تو و نمیدونن که کی قراره باز همسرشون رو، بچه هاشون رو ببینن.و هیچکس نمیدونه چرا...هیچکس.

ومن دلتنگ مسافرت کاری هستم که منو برای مدت مشخصی از عزیزم دور میکنه و احساس خوبی دارم که بهم قرار بوده یه تذکر داده بشه راجع به خطوط قرمز و یه روزی هم تو خیابون دویدم و دو تا باتوم هم خوردم و خودم رو بابت این طبیعی ترین احساسها کم میبینم....چیزی که کمه برام مشخصه....یا اونا نباید اون تو باشن، یا من نباید الان دلتنگ یه مسافرت مضحک باشم.چیزی که کمه، یه چیزی توی ته ته وجود همه ی ماست که گاهی که هوا ابریه، هوار میشه رو سرمون و به رخمون میکشه که با این روند، شاید دیگه هیچ چیز خوشحال کننده ای توی هیچ اتفاقی نباشه. تو صورتمون میکوبه، صحنه ی کشوندن هیکل خونین و مالین قذافی و چاقو انداختن به باسنش، آخر همه ی این ماجراهاست و این خیلی خیلی دردناکه. حتی دردناکتر از دوری از عزیزان. حتی اگه تو و عزیزات اینجا نباشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 15:2  توسط علی  | 

 

"......بلند شدم وبه طرف در خروجی رفتم، ولی درست جلوی دربه دوستی برخوردم، سیاه مست، که به دیدن من آنا" کیف بغلی اس را بیرون کشید و بعد از مدتی طولانی زیر و رو کردن مقداری کاغذ، از آن سندی از یک مرکز درمانی الکلی ها بیرون کشید که نوشته بود: به این وسیله اظهار میدارد که حامل ورقه، امروز صبح مطلقا" اثری از الکل در خونش وجود ندارد. ورقه را تا کردم، به او پس دادم و رفیقم گفت که تصمیم گرفته بوده زندگی جدیدی را شروع کند و این دو روز گذشته هیچ نوشیدنی به جز شیر نخورده، ولی از خوردن شیر در این مدت چنان گیج و منگ شده بوده و تلو تلو میخورده که رییسش آن روز صبح او را به اتهام مشروبخواری از کار اخراج و دو روز مرخصی اش را کم کرده بود. رفیقم به دنبال این قضیه به کلینیک ترک مشروب رفته و آنها بعد از آزمایش دیده بودند که در خون او اثری از الکل نیست به رییس او تلفن و بخاطر آزردن روحیه یک کارگر شریف شدیدا" توبیخش کرده بودند، و این رفیقم تصمیم گرفته بود که شادی توبیخ رییس و اعلام رسمی پاک بودن خون خودش را با مشروب جشن بگیرد...."

تنهایی پر هیاهو – بهومیل هرابال – ترجمه پرویز دوایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 1:30  توسط علی  | 

 

 یه رسمی تو مشهد هست که توی خیابونایی که به حرم امام رضا منتهی میشه، بیشتر میشه دید.مردمی که دارن راهشون رو میرن به وسط خیابون که میرسن برمیگردن رو به حرم میایستند و با ادب و احترام سر خم میکنند و سلام میگن به امام رضا. بعضی ها کمی بیشتر میایستند و زیر لب دعاهایی هم میخونند...یا نمیدونم سلام علیک طولانی تری دارند. یه پیرزنی لنگ لنگان رسید وسط خیابون و نفس نفس زنان دستش رو گرفت به نرده بین دو لاین و برگشت سمت حرم. سر خم کرد و زیر لب حرفایی زد و شروع کرد به زار زدن. مفلوک به نظر میرسید و به نظر چندان هم به لحاظ جسمانی سالم نبود، اما مشخص بود که گدایی نمیکنه. ضجه میزد و رو به گنبد حرفایی رو میزد. اینور خیابون بودم و با وجود ماشین ها و موتورها و شلوغی خیابون فقط تصویر گریانش رو روی صدای کر کننده ی بوقها و همهمه ی محیط شهری میدیدم. گاهی گوشه چادر خاک کهنه و خاک آلودش رو میاورد بالا و اشک چشمش رو باهاش پاک میکرد. دور و برش مردمی که رد میشدن هم میایستادند به سمت حرم و سلامشون رو میکردند و میرفتند. کاری به کارش نداشت کسی...و اونم توجهی به اطرافش نداشت. تا موقعی که تاکسی رسید و من سوار شدم کماکان مشغول بود. از شیشه عقب تاکسی تصویر گریانش به سرعت دور میشد و اون کماکان داشت زار میزد.

کلا" اطراف حرم مشهد دنیایی داره واسه خودش.برای من که خیلی هم با محیط اون شهر غریبه نیستم هم، به نظر سیاره دیگه ای میاد. آدم هایی که توی هم میلولند و توی همون خونه های نیمه مخروبه اطراف که داره جاش رو به نوسازی بافت میده هر 10-12 نفر توی یه اطاق، اقامت میکنند و اکثرا" به شدت فقیر هستن و پس انداز احتمالا" کم چند سالشون رو صرف هزینه اتوبوس و اقامت و خورد و خوراک خودشون و خونواده های پر جمعیتشون میکنند که چند روزی بیان زیارت امام رضا. گاهی چند شب رو کنار خیابون یا توی پارک ها اطراق میکنند. در حالی که به صورت دسته ای راه میرن توی پیاده روها سعی میکنند بچه های قد و نیم قدشون رو گم نکنند و با همه لهجه ها و گویش های متفاوتشون، چهره ها چروکیده و سختی کشیده است. به نظر میرسه حتی تصوری از اینکه جور دیگه ای هم میشه به این سفر بیان و زیارت کنند و لذتش رو ببرن و کیفیت بالاتری  رو تجربه کنند هم ندارند....در همین شرایط بیشتر از نصف هواپیمایی که من باهاش میرفتم مشهد، به لبنانی ها، سوریه ایها و عراقی هایی اختصاص داشت که کارت پروازشون رو یک ایرانی با هیبت و ظاهری که میشناسیم و نشون میده وابسته به نهاد های خاصه گرفت و در اختیارشون گذاشت و اکثرا" با چند زن و چندین بچه قد و نیم قد با هیاهو و سر و صدا سوار شدند و لحظه به لحظه پرواز هم برای سلامتی اونی که این سفر زیارتی مفرح رو براشون مهیا کرده بود، صلوات فرستادند. از افکار نژاد پرستانه متنفرم اما میفهمید که از چی حرف میزنم.

اون موقعهایی که داشتم شنا یاد میگرفتم سخت ترین کار برام تلاش برای موندن روی آب بدون شنا کردن بود....آخرش هم موفق نشدم....یعنی تنها راهی که بلدم غرق نشم اینه که شنا کنم. مدتیه شرایط اقتصادی جوری شده که احساس میکنم همه کسایی که دور و برم هستن دارن سعی میکنن غرق نشن و شنایی در کار نیست! کم کم این دلخوشی که اینجا جزو طبقه فلان و بیسار هستیم و جای دیگه دنیا، خارجی هم داره رنگ میبازه....داریم تو کشور خودمون هم میشیم خارجی و درجه چند. فقیر و غنی، تحصیل کرده و بی سواد، یه جورایی همه داریم دست و پا میزنیم غرق نشیم...رفتن به یه طرف ورسیدن به لبه استخر یا ساحل پیشکش. تلاش برای بقا...در همون حدی که هستیم.

راستی یادم رفت بگم،مدتیه که بنا به شرایط کاری که پیش اومده بیشتر از نیمی از ماه رو خونه نیستم. میرم مشهد برای پروژه ای و برمیگردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 13:17  توسط علی  | 

 

یه بار که توی یه سفر تفریحی به ترکیه، کنار یکی از خیابونای شلوغ استانبول نشسته بودم و آمد و شد مردم رو نگاه میکردم – و این از کارای مورد علاقه امه – فکر میکردم که چقدر خوب بود که یه شغل جمع و جور توی این شهر میداشتم و یه خونه رو به دریا و با همسرم زندگی میکردیم بین این غریبه ها که ظاهرشون هم اونقدر از ما متفاوت نیست که فکر کنیم بینشون گیر افتادیم ورفتارها هم اونقدر آشنا نیست که از تکرارش و دیدن همه خوبی و بدی های پشتش دلزده بشیم. فکر میکردم که مثل تصور ما از تمام مردم عادی تمام شهرهای دیگه دنیا، این مردم هم چقدر دغدغه هاشون به جنس آدم نزدیکتره...یک کلام آزادانه زندگی میکنن و درگیر امرار معاش و پیشرفت بدون نگرانی هستن. و بعد با خودم فکر کردم شاید یکی از همین ها هم اگر حاشیه یکی از خیابونای تهران بشینه و مردم رو نگاه کنه همین فکر به سرش بزنه. من واقعا" نمیدونم چقدر از این احساس مربوط به زندگی تو این شرایطه ولی واقعا" کنجکاوم که راجع به احساس آدم های اورجینال ممالک دیگه راجع به گذران زندگی بدونم.

 مدتهاست دور و برم آدمی که بدون دغدغه مشغول زندگی معمولی باشه و از نگرانی هایی که حتی دقیقا" نمیدونه چیه آزرده نباشه، ندیدم. یه ویروسی افتاده توی جون امثال ما - طبقه متوسط؟ - که کلافمون کرده. اصلا" گرفتاری اینه که نمیدونم چه چیزی دقیقا" باعثشه و با چه شرایطی عوض میشه...فقط به شدت احساس غریبگی میکنم نسبت به اجتماع دور و برم. فکر میکنم نباید اینجایی که هستم باشم....فکر میکنم باید با همسرم یکی از زوج های همون خیابونای شلوغ استانبول باشیم...بتونیم طلوع و غروب خورشید رو ببینیم و بهش فکر کنیم و با هم راجع بهش صحبت کنیم. احساس میکنم دیوارهای این شهر اینقدر بلند شده که فقط از شب و روز روشنایی و تاریکیش رو میفهمیم و از گذشتن فصل ها سرما و گرماش رو...این که سخت مینویسیم هم از همینجا میاد....میگیم از چی بنویسیم آخه....همه میدونیم چمونه، نمیدونیم دلیلش چیه ولی میدونیم چه احساسیه...هرچقدر هم که به همدیگه بگیم دلیلش اینه یا اون و تحلیل کنیم و فکرمون رو به اشتراک بگذاریم و به طنز ازش حرف بزنیم، فرقی توی اصل قضیه نمیکنه...اون احساس ناخوشایند هست. اینجور موقع هاست که به نظرم ترجمه اون حس به هر بیانی که امکان پذیر باشه تنها راه رها شدن موقت از شرشه...شاید در آینده از این سالها کتابها و شعرها و نقاشی های خوبی به جا موند....کی میدونه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 13:15  توسط علی  | 

دوست فیلیپینی من که واسه یه شرکت مخابراتی بین المللی کار میکنه ،چند روزی از طرف شرکتشون ایران بود و توی هتل اوین. شبی که با هم رفتیم بیرون تا گپی بزنیم و وقتی رو بگذرونیم، موقعی که از یادگار امام رد میشدیم بهش میگم: میدونی احتمالا" پنجره ی اتاقت توی هتل به یکی از معروفترین زندان های ایران به اسم اوین باز میشه؟ با چشم های گرد شده میپرسه: واقعا"؟! و من چراغ هایی رو که تپه های اوین رو روشن کرده بهش نشون میدم...

کاش میتونستم این غباری که معلوم نیست از کجا روی سر این شهر رو گرفته و گاهی نمیگذاره بلندترین و محکم ترین کوه های اطرافش رو هم ببینیم، براش توضیح بدم. کاش میشد ببرمش به دیدن رودخونه ای که از درکه میگذره و تشویقش کنم که پاهاشو بگذاره توی آب خنک و تمیزش  رها و بی دغدغه وبا صدای بلند به لرزی که به تنش میافته بخنده. کاش میشد به جای سر پایین انداختن در مقابل "آن بلیوبل" گفتن های متعددش درباره ی چیزایی که تو ذهن جهان سومی اون هم نمیگنجید ومدت هاست تبدیل شده به زندگی روزمره ی ما، سرم رو برای همین زندگی روزمره بالا میگرفتم...کاش دیگه خبر بدی از پایین اون تپه ها نرسه...کاش دووم بیارن...

کاش یه روزی روزگاری که دوباره برمیگرده به وطن من، من هنوز اینجا باشم و بگم اون تپه ها رو میبینی؟...یادته؟...میبینی چه سرخ و سبزن؟...اون کوه رو میبینی؟...میبینی چه پر برف و سفیده....واسه همیناست که پرچم کشورم سبز و سفید و سرخه. واسه همین سبزی و سفیدی و سرخی رو دیدن بود که، یه عده پایین اون تپه ها گیر افتاده بودن...حالا ما داریم میبینیم همه ی این رنگهایی که به ما هدیه دادن رو...باورت میشه دوست جهان سومی من؟باورت میشه؟

لینک شعر

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 4:23  توسط علی  | 

 

دادگاهی در اسراییل یک سگ ولگرد را به سنگسار محکوم کرد.(لینک 1 و لینک دو)

اخبار بیست و سی شبکه دو تلوزیون جمهوری اسلامی.

با توجه به اقدام کثیف و غیر انسانی رژیم غاصب صهیونیستی در اعلام حکم وحشیانه علیه یک سگ بی پناه، بار دیگر چهره ضد انسانی و ضد حیوانی این غده سرطانی و حمایتگران جنایتکارش، بیش از پیش در مقابل افکار عمومی جهانیان عریان گردید.در همین رابطه توجه شما را به گفتگوی ویژه خبری که در همین راستا با حضور رییس انجمن حمایت از حیوانات و همچنین نماینده کمپین دفاع از حقوق سگهای اسراییل درپایان بخش خبری 22 و30 دقیقه شبکه دوم سیما پخش میشود جلب مینمایم.(در مدت پخش خبر تصاویری از سگهای کوچک و بزرگ از نژاد های مختلف در حال جست و خیز و کمک به انسانها پخش میگردد و زیر نویس تصویر عبارت: "سگ ها هم از شر صهیونیسم در امان نیستند" روی آنتن میرود)

.

.

.

دانشجویان مسلمان دانشگاه های تهران در تجمعی که در مقابل دفتر کمیساریای عالی حیوانات پناهنده سازمان ملل برگزار شد، اقدام ننگین اخیر رژیم غاصب صهیونیستی را در تضییع حقوق حیوانات محکوم نمودند.تجمع کنندگان ضمن ابراز انزجار از این اقدام وحشیانه خواستار دخالت نهاد های بین المللی در جلوگیری از این عمل شرم آور شدند.در پایان تجمع بیانیه ای در خطاب به سران کشور های به اصطلاح حامی حقوق حیوانات صادر و به تایید تجمع کنندگان رسید.(در مدت پخش خبر تصاویری از تعدادی زن و مرد که در یک صف مقابل دوربینی که روی دست از مقابلشان عبور میکنند قرار دارند و پلاکارد هایی مقوایی که با ماژیک های مشکی و قرمز وایت برد روی آنها شعار هایی نوشته شده است در دست دارند پخش میشود.یک نما هم از پشت همین صف گرفته شده که نشان میدهد صفی از افراد نیروی انتظامی با سپر مقابل این جمع صف کشیده اند.روی پلاکارد ها شعارهایی به شرح زیر دیده میشود:

صهیونیست از جان سگها چه میخواهی؟

زیرش به انگلیسی: what the hell are you doing with dogs,Israel

اسراییل حیا کن، حیوانات رو رها کن

اسراییل باید از بین برود زیرش به انگلیسی: Israel must be defeated

.

.

.

شور بودن آش دفاع از حقوق حیوانات درطرفداران جنبش به اصطلاح سبز.(تصاویری همراه خبر پخش میشه که هیچکدوم فوکوس نیست وظاهرا" دفتر یه روزنامه،استدیوی خبر یه شبکه خارجی،آنتن های بزرگ مخابراتی،تعدادی آدم رو پشت کامپیوتر و خیابان های شلوغ نییورک رو نشون میده) اخیرا" در بعضی سایت های اینترنتی نظیر فیس بوک دیده شده که تعدادی اندک به بهانه دفاع از حقوق حیوانات میخوان مقابل قانون کشور بایستند.این عده با ایجاد یک صفحه برای مخالفت با قانون مصوب نمایندگان مردم مبنی بر ممنوعیت نگهداری سگ در کشور اسلامیمون سعی در جلب ترحم افراد و جوانان برای حیوانات شده و به بهانه دفاع از حقوق حیوانات به مقامات قانونی کشور توهین میکنند.(با مکث و تاکید روی ابتدای هر کلمه)شنیده شده که اکثر این افراد جزو اغتشاشگران حامی کروبی و موسوی هستند.(کات به یه خبرنگار که با شلوار جین و یه جلیقه که 24 تا جیب داره کنار یکی از حوض های صدا و سیما راه میره و رو به دوربین حرف میزنه) حالا ما موندیم که درد این جماعت حقوق سگه یا حقوق خودشون.(کات به داخل استدیو)

.

.

.

گفتگوی ویژه خبری شبکه دو همان شب.

حیدری مجری خبر با لبخندی محو دارد به اظهارات یک آقای کت و شلواری ته ریش دار با جای مهر روی پیشانی گوش میدهد:

...و از طرف دیگه با یک خرافات عجیب و غریبی سعی میکنند القا بکنند که حیوان زبان بسته تحت تسخیر روح یک شخص معترضه. ببینید. اینها حتی از تصور بازگشت روح معترضین هم بیمناکند.از طرف دیگه مساله اینه که خب واقعا" سگ بیچاره چه گناهی کرده.یعنی موضوع دو وجه داره، یکی این که خب این رژیم که تکلیفش معلومه با انسان های معترض اونجور برخورد میکنه و مساله دوم اینه که کشور های حامی حقوق حیوانات کجان الان؟...اونایی که بابت یه موضوع ساده در کشور هایی که در راستای منافع اونها نیستند و تکیه به مردم خودشون دارند و میخوان  پیشرفت بکنند اونجور بوقهای تبلیغاتی شون رو به کار میندازند، الان چرا سکوت کردند؟ واقعا" افکار عمومی جهان به این سیاست های یک بام و دو هوای غرب معترضه.حتی در خود این کشور ها.من چندی پیش سفری داشتم به هلند به اتفاق آقای فلانی که الان اینجا هستند میتونند شهادت بدن(دوربین مهمان دوم را که از شدت چاقی در صندلی جا نمیشود را نشان میدهد)، اونجا همه جوون هایی که ما میدیدیم همین رو میگفتن.سوال ها براشون زیاد بود. والبته که ما هم باید تو این زمینه کار کنیم و پاسخ هایی که تناسب کاملی با هر روح آزاده ای دارد رو به جهان ارایه بدیم.

حیدری(در حالی که سرخ و سفید میشود و مشخص است که قرار است سوال خیلی ممنوعه ای را بپرسد!!) سردار الان یه موج تبلیغاتی اخیران سر همین جریان سنگسار سگ را افتاده از طرف کشور های غربی علیه ایران که میخواد القا بکنه حیوانات در ایران حقوقی ندارند و بنابراین ایران نباید اعتراض کنه به این موضوع.نظر شما در این مورد چی هست؟

- ببینید ملت ایران اونقدر آگاه شده که الان صحنه براشون کاملا" روشنه. الان ببینید سر همین قانون ممنوعیت نگهداری سگ توسط افراد در ایران چه جنجالی را انداختند.این موضوع رو علم کردند که اهداف خودشون رو دنبال کنند.ببینید این الان یه قانون هست که نمایندگان مردم بنا به درخواست جمع کثیری از هموطنان ما که سالها بود این مطالبه را داشتند و بی جهت معوق مونده بود این حق مردم، از تصویب گذروندند. حالا معاندین ما انتظار دارند که ما قانون رو اجرا نکنیم؟خب این که نمیشه ما به هر حال یک کشور آزاد هستیم و وقتی مردم چیزی رو بخوان مسوولین موظفند به لحاظ شرعی و قانونی اون خواسته را اجابت کنند.همچنین این دخالت آشکار در امور داخلی کشور ما محسوب میشه.به هر حال ما یک قانونی داریم و باید بدون مماشات اجرا بشه و با کسایی که میخوان از طریق نگهداری سگ فرهنگ مبتذل غربی رو ترویج بدن برخورد بشه. قوانین ما هم خب مسلما"(با پوزخند) منافع آقایون رو تامین نمیکنه و برای حقوق و خواسته های مردم خودمونه.تو قانون برای معدوم شدن سگ هم راهکار هایی داده شده که قانونگذار محترم همه جوانب رو سنجیده. اینه که موضوع اساسا" متفاوته. دوم اینکه به هر حال اونا دنبال ایجاد هیاهو و تبلیغات هستند والا برای همه روشنه که این موضوع قانونی در ایران با آنچه که در مورد اون سگ بی پناه در اسراییل اتفاق افتاده کاملا" متفاوته. اونها خودشون هم میدونند ولی انتظار دارند ما هم تابع سیاست های اونها باشیم و به این نقض آشکار حقوق حیوانات در اسراییل اعتراض نکنیم که خب ملت ایران این رو نمیپذیره. ما بنا بر اصول بنیادی که حکمت و عقلانیت و مصلحت درش لحاظ شده نمیتونیم به این اتفاقات بی تفاوت باشیم. مردم ما نمیپذیرند....

و این قصه ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 21:53  توسط علی  | 

 

آگهی زدند به دیوار با عکس یه بابایی که داره یکی دیگه رو کتک میزنه بعد نوشته: کلاسهای مهارت های رزمی "برای آنان که در عین قدرت به صلح می اندیشند"!!

خواستم بگم فرهنگ بسیجی تا تو باشگاه ورزش های رزمی هم نفوذ کرده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 16:5  توسط علی  | 

 

رییس پلیس آگاهی اصفهان در رابطه با جنایت فاجعه باری که در خمینی شهر رخ داده اظهاراتی داشته که کاملش رو اینجا میتونید بخونید و خلاصه اش هم مقصر دانستن قربانیان (50 درصد) در بروز حادثه است. خلاصه جنایت هم این بوده که چند خانواده در باغی در اطراف اصفهان مهمانی گرفته بوده اند که افرادی وارد باغ شده و با ارعاب و تهدید، بعد از حبس مردان به همگی زنان تجاوز میکنند.

من به این ریس پلیس آگاهی اصفهان آقای "حسین حسین زاده" کاری ندارم اما سوالم از مسولین بالا دستی ایشون اینه که واقعا" چرا بابت همچین اظهارتی که جز تشویق مجرمین و برانگیختن متجاوزین به ناموس مردم در جهت ادامه اعمال کثیف و غیر انسانی اونها معنی دیگه ای نداره، از ایشون بازخواست نمیشه؟ اصلا" اشاره به همچین موضوعی بعد از وقوع حادثه ای که افکار عمومی رو جریحه دار کرده، چقدر منطبق با صلاحیت یک پلیس مسوولیت داره؟ معنی این حرف که پوشش خانم ها در محیط خصوصی اگر مطابق قوانین شرع نباشه، مورد تجاوز قرار گرفتنشون به اندازه ی 50 درصد، به عهده ی خود اونهاست( این عدد 50 درصد هم جزو محاسبات عجیب و غریب این جناب سرهنگه....گویا قبلا" ایشون تو راهنمایی رانندگی بوده!)، میتونه این باشه که از فردا زن و دختر مردم در رختخواب هم امنیت ندارند، چون بودن اونها در لباس خواب باعث ترغیب یک عده روانی جنایتکار به تجاوز میشه!!!

 این چه جور استدلال و اظهار نظر راجع به یه جنایته؟ اون هم از طرف کسی که وظیفه اش پاسداری از امنیته. واقعا" چرا نباید  همچین مسوولی، اونم در یک نهادی که امنیت تعداد زیادی از شهروندان به کفایت اون مربوطه از طرف عقلایی که ممکنه در ساختار انتظامی و امنیتی این کشور باشند، مورد مواخذه و بازخواست قرار بگیره؟ از این آقا باید سوال کرد همسر و دختر شما در محیط منزل با چه پوششی امور روزمره را انجام میدند که برای پوشاندن ضعف و سستی و بی لیاقتی خودتون از آبرو و حیثیت و حق غیر قابل انکار قربانیان بزل و بخشش میکنی؟ اصلا" وظیفه شما تشخیص مقصر و غیره و ذالک نیست که اظهار فضل میکنی، جنابعالی اون موقعی که باید وظیفه ات رو انجام میدادی، لابد مشغول رعایت حدود شرعی واسه محیط خصوصی زندگیت بودی، حالا هم بهتره به جای داشتن همچین مسولیتی به همون کار ادامه بدی. بررسی دلایل حادثه و موضوعات مرتبط وظیفه کارشناس های دیگه ای است که ممکنه بین اونها از عوامل اجرایی انتظامی و امنیتی هم باشند. از فردا کل جواهر فروشا رو باید به خاطر تحریک آمیز بودن ویترین هاشون برای دزد های فقیرو کل رستوران ها رو به خاطر تحریک آمیز بودن بوی غذاشون برای دزد های گشنه، مواخذه کرد.از این گذشته اینجا موضوع مربوط  به آدم ها و حرمتشون و حقوقشونه که با هیچ موضوع دیگه ای قابل قیاس نیست و قضیه را به شدت حساس تر میکنه. اگه بنا باشه بعد از هر تجاوزی به حقوق دیگران همچین دیدگاهی به قضیه داشته باشیم، پس یکی مثل این آقای حسین زاده - که سرهنگ هم هست و با همچین استدلال ها و طرز فکری معلوم نیست درجه هاش رو چطوری گرفته - واسه چی داره حقوق میگیره؟

از یه طرف دیگه تو خود خمینی شهر هم شایع شده که این موضوع فرعی(بی حجابی خانم ها در محل جنایت)، توسط اطرافیان همون ارذل و اوباش تو بوق و کرنا شده تا جنایتشون رو تحت الشعاع قرار بده، اونوقت از زبون پلیس اونجا باید همون حرفای جنایتکارها رو بشنویم. امام جمعه شهر هم تلویحا" به شک و شبهه درباره امکان ارتشا در این پرونده، اشاره کرده(گزارش روزنامه روزگار در این رابطه رو بخونید).خب، پس اظهارات ایشون میتونه حتی از سر نا آگاهی هم نباشه و به این شایعات دامن بزنه که نکنه سعی درکاهش جرم جنایتکار های پست فطرت این حادثه، پشت این اظهاراته. این که ریس پلیس آگاهی یک استان چه نفعی از تطهیر یه عده جنایتکار میبره، محل سوال جدیه.حداقل کاری که دستگاه انتظامی کشور برای زدودن لکه ی همچین ننگی از دامن خودش میتونه بکنه و بهترین کار برای جلب اعتماد مردم و خاتمه دادن به شایعات اینه که هر چه زودتر با این آقا متناسب با اظهارات غیر مسولانه اش برخورد بشه و نتیجه به اطلاع عموم برسه. اگه هنوز کسی گوشش بدهکار این حرفا باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 15:47  توسط علی  | 

 

حالم خوش نیست....خبرا خیلی بده. خبرای امروز بدتر از همیشه...فکر میکنم لیونارد کوهن چقدر خوب به جای همه ما میگه. اون با اینکه تو یه کشور آزاد زندگی میکنه، چنان تشنه ی آزادی بیشتره که کلماتش برای یکی مثل من هم تکان دهنده است....

داره میاد....از یه شکاف توی آسمون....از اون شبهای میدان "تیان آن من"( تو بگو راه آهن تا تجریش)....از یه احساسی که میگه اینی که هست واقعی نیست یا اگه هست اونجایی که باید باشه نیست(چقدر به خودمون گفتیم خدایا این دیگه باور کردنی نیست)........ از آتشی که خیابون خوابها برای گرم کردن خودشون روشن میکنن....از خاکستر دگرباش های جنسی

                                                      آزادی داره میاد

احساس خستگی میکنم...دلم میخواد مخم رو از کاسه سرم دربیارم هوا بخوره...دیگه قراره چه اتفاقاتی رو ببینم؟

 

 It's coming through a hole in the air,
from those nights in Tiananmen Square.
It's coming from the feel
that this ain't exactly real,
or it's real, but it ain't exactly there.
From the wars against disorder,
from the sirens night and day,
from the fires of the homeless,
from the ashes of the gay:

Democracy is coming to the USA....

...

It's coming from the sorrow in the street,
the holy places where the races meet;
from the homicidal bitchin'
that goes down in every kitchen
to determine who will serve and who will eat.
From the wells of disappointment
where the women kneel to pray
for the grace of God in the desert here
and the desert far away:
Democracy is coming....

....

لینک دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 20:2  توسط علی  | 

 

واقعا" برام سواله که چرا وقتی موقع رانندگی راهنما میزنی و میخوای با احتیاط بپیچی به یه سمتی ماشین های پشت سری نه تنها آرومتر نمیرن و بهت راه نمیدن بلکه با سرعت از کنارت رد میشن و اگه فرصت کنن با خشم بهت فحش میدن و تو از اینکه خواستی بپیچی شرمنده میشی. اما کافیه به جای راهنما زدن دستت رو از پنجره بیاری بیرون و "بدل از راهنما"، بال بال بزنی.اون موقع این تویی که میتونی به راننده هایی که بهت راه ندادن با عصبانیت فحش بدی و اونا هم شرمنده باشن از رفتارشون.

این رو باید به قوانینی که تو این پست نوشتم اضافه کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 10:22  توسط علی  | 

 

موبایلم زنگ خورده. میبینم یه شماره ناشناسه.ساعت حدود 8 بعد از ظهره. برداشتم میگم: بفرمایید...با یه لهجه اصفهانی جواب میاد که: سلام آقای فلانی....خوبین؟ قبل از اینکه جواب بدم قطع میشه دوباره زنگ میخوره اینبار میگه:سلام،خوبین آقای فلانی؟ میگم: سلام، ممنون خوبم، شما؟ میگه: من از دانشجوهای چند سال پیشتون تو دانشگاه فلانم. میگم: خوبی؟...روبراهه اوضاع؟...متاسفانه بجا نیاوردم.(و منظورم اینه که اسمش رو بگه!) یه کمی صداش قطع و وصل میشه و گویا تو همون مدت هم اسمش رو گفته....ادامه حرفاش بریده بریده میاد: راستش الان یه جایی توی......یاد شما .....زنگ بزنم بگم....شما....الان آسمون دارید؟ میگم: چی دارم؟ میگه: الان فکر نکنم آسمون داشته باشید بالا سرتون. میگم: آها...نه تو خونه ام  میگه: (بریده بریده به خاطر آنتن بد) الان اینجا....زاینده رود که....توی لانگ شات یه آتیش روشنه سوسو.....ماه کامل شده نقششم افتاده.....بعد یه تصویر که....بخاطر اون .....  شما و کلاستون....حالا یه ترکیب غریب و جذابیه که....میگم: صداتون قطع و وصل میشه...راستش فکر میکنم حتما" تصویر خیلی خوبی داری میبینی. میگه: آره، آخه...اینجا یه هوای.....اصلا" نزدیکتر به نظر میاد.....خلاصه یادتون بودیم اینه که گفتم....

صداش قطع شد و زنگ نزد دوباره...منم زنگ نزدم .گفتم زنگ بزنم بگم چی آخه! خلاصه نمیدونم چی زده بود...جوینت...عرق...حشیش...هرچی بود به نظرم اومد یه حال خوبی داشت و عشق کرده بود زنگ بزنه دیگه، احتمالا" بعدا" هم به خودش گفته "های" بودم یه کاری کردم دیگه ولش کن یا شایدم اصلا" یادش نباشه که زنگ زده...خلاصه همچین شاگردایی تحویل جامعه دادیم ما!...راضیم خدا وکیلی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:4  توسط علی  | 

 

یکی از کاربرد های تاریخ معماری نشون دادن وضعیت معیشت و فرهنگ و زندگی روزمره ی  مردم در یک دوره زمانی در جغرافیای مشخصه. تعداد آیتم های به جا مانده از روزگار کهن بیشتر در حیطه های ماندگاری مثل فضاهای شهری و بناهای شکوهمنده تا مدارک تصویری یا جزییات زندگی روزمره وهمین باعث میشه که مثلا" از روی حمامها یا آمفی تاتر های رم باستان شیوه های معیشتی و آداب و رسوم اون دوره کمی روشنتر بشه. مثلا" در دوره صفویه  علاوه بر تمام آثار معماری مذهبی و کاخ ها و فضا های شهری، تعداد زیادی کاروانسرا به مقصد شهر های زیارتی موجوده، که نشان دهنده ی رونق خاص آمد و شد و داد و ستد در آن روزگار و همچنین غلبه ی فرهنگ مذهبی خاص مبنی بر زیارت حرم امامان یا امامزاده ها ست. به عبارت دیگه اصولا" اون چیزهایی موندگار میشه و به نسل های بعدی و انسان های آینده میرسه که به لحاظ کمیت و کیفیت اهمیت ویژه ای داشته باشه.

در دوران معاصر به دلیل فراوانی ابزار انتقال تجربه های تاریخی، مقدار کمتری از بار انتقال مفاهیم و ارزش های زندگی هر قوم به نسل های آینده بر روی دوش معماریه. به عبارت دیگه این روز ها منابع مکتوب و تصویری و سایر آثار هنری هم در شرایطی بوجود میان و نگهداری میشن که اطلاعات هر نسل و هر قوم رو به سالهای بعد به خوبی و با دقت بالایی منتقل میکنند.

داشتم فکر میکردم که اگه سالها بعد، آیندگان بخوان دروه زمانی معاصر ایران رو از روی معماری و شهر سازی و بناهای مهمش که فراوانی و موقعیت خاصی دارند و در اقصی نقاط شهر و کشور پراکنده شدند، تصور کنند، چه چیزی در دست دارند.

به نظر من دو مورد. یک : بانک ها و دو: جدول های کنار خیابان!

باور کنید فراوانی این دو مورد و حساسیت مدیران فعلی شهر و اجتماع به اونها به حدیه که یکی از مهمترین آیتم های ذهن هر شهرداری از تهران گرفته تا کوچکترین شهرهای کشور تعویض و نونوار کردن جداول کنار خیابونه.از طرف دیگه گرونترین ملکها و استراتژیک ترین مکانهای شهری در سراسر کشور به بانکها اختصاص داده شده. ساختمانهایی با الگوهایی تکرار شونده به خصوص در نما. ممکنه هیچکدوم از شهر های ما شبکه فاضلاب یا حمل و نقل درست و حسابی نداشته باشند اما حتما" بانکهایی دارند که علاوه بر اینکه جزو بلندترین ساختمانهای شهره از سنگهای گرون قیمتی که با نازلترین کیفیت اجرا شدند پوشیده شده. از طرف دیگه هیچکدوم از جوبهای شهر لایروبی نمیشه و آشغال زدایی نمیشه اما همیشه چندین خیابان در حال تعویض یا رنگ آمیزی جدول در هر شهری وجود داره. جدول ها با جنسها و طرح ها و رنگ های مختلف.

به نظر شما این دو مورد نشون دهنده کدوم شاخص فرهنگی و معیشتی روزگار ماست؟...نسل های بعد اگر بخوان از روی این موضوع ما رو بشناسند، زندگی ما رو چطور تحلیل میکنند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 16:29  توسط علی  | 

 

چند وقت پیش یه پست نوشتم راجع به ایمیل های تکراری که هممون میگیریم.به طنز هم نوشتم. تو این یک هفته اخیر دو بار از طریق ایمیل همون پست رو دریافت کردم و البته بدون اشاره به اسم منبع، که این وبلاگ باشه. از کجا؟ مستقیم از فرانسه و یکی هم با یه واسطه از ایالات متحده. چند تا نکته داره....اول اینکه این وبلاگ، که بیچاره "وبلاگ معروف" نیست (به سکون گاف!)، نقل قول با ذکر اسم ازش والا کار خیره. من که مثل کیوان نیستم عادت داشته باشم پست هام همینجوری به 6 زبان زنده دنیا ترجمه بشن و از احوالات پدال کلاج ماشینم هم جوری بنویسم که ملت مثل سمنوی عمه لیلا تو شب عید، رو دست ببرنش. کیوان و دوستاش عادت دارن مورد توجه باشه نوشته هاشون....ما فقیر بیچاره های فرهنگی، چی بشه سالی، ماهی کسی از وبلاگمون سراغ بگیره.خب واسمون مهمه داداش.اینه که نقل قول میکنید یه اسمی هم از این وبلاگ بیارین بلکه چار نفر بیشتر به ما سر بزنن، ما هم سرچراغی اول سال، یه دشتی از خواننده ها ببریم.

دوم اینکه از اون روز که این ایمیل ها رسیده ،دوباره زندگی ما عوض شده. به خدا راست میگن: "مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه". خب خدا خرش رو شناخته شاخ نداده، من هنوز ایمیل دوم رو نگرفته بودم داشتم راجع به میزان شهرتم در سطح فرانسه و پاریس رویا بافی میکردم.جاتون خالی کم مونده بود خود سارکوزی بیاد فرودگاه استقبالم(البته کارلا خونه مونده بود که قهوه دم کنه!)... نه اینکه کلا" این فرانسوی جماعت ازچهره های فرهنگی ایران بیخودی خوششون میاد، خودم رو در حال پاسخگویی به سوالات مشتاقان در مرکز ژرژ پمپیدو میدیدم.اونم با حضور مترجم.فکرش رو بکن، داشتن ازم با لهجه های زیبای فرانسویشون راجع به منبع الهام نوشته هام میپرسیدن. خب حق دارم به خدا....همه این وبلاگ نویس مشهورا (مثل همین کیوان!) هرجای دنیا که میرن نه هتل میرن نه پول نهار، شام میدن. این خواننده ها مثل سیل سرازیر میشن و واسه بردنشون به ویلاها و آپارتمانهاشون سر و دست میشکنن.خودشون تعریف میکنن والا.همین آقای "شراگیم" که عمرش دراز باد. واسه ما مهمون از کبک میاد، از ما سراغ شراگیم رو میگیره، حالا نشسته سر سفره ما ها!!...انگار نه انگار که خود ما وبلاگ مینویسیم.انگار تهران دهاتی بیش نیست و ما با این اهن و تلپ و وبلاگ، همه وبلاگ نویس معروفا رو از نزدیک میشناسیم. خودش میره مریوان، خواننده های وبلاگش جلوش گاو و گوسفند قربونی میکنن. گربه "گیلاس خانومی" مریض میشه، واسش مجلس دعا و نیایش میگیرن تو مسجد میدون کاج!! "بهناز- میم" از دستگیره در خونشون یه عکس میگیره، قیمت دستگیره در تو بازار عوض میشه! خب مگه ما دل نداریم؟ ما هم وبلاگ مینویسیم دیگه، حالا گیریم بی نمک و طولانی مینویسیم، حالا نه به اندازه کیوان و دوستاش، لااقل بعد از اینکه نوشته هامون ایمیل شد اینور اونور، نباید انتظار داشته باشیم تو اتوبوس دو نفر از وبلاگ ما حرف بزنن به گوش ما هم برسه؟ انتظار زیادیه؟ به خدا قول میدم با جنبه بازی دربیارم و نپرم وسط حرفشون بگم: نویسنده اش منم ها!!! خلاصه دیدیم مردم از این وبلاگ ها به کجاها رسیدن، که میگیم. همین کیوان!!!...روزی که پست دروغ سیزدهش رو نوشت که ازدواج کرده، حضرت عباسی تو همین کوچه ما تا شب، سه تا دختر مثل پنجه آفتاب خودکشی کردن.تازه همه فهمیده بودن دروغ سیزدهه، الا من ابله.

اینه که والا ما هم آرزو داریم. نقل قول میکنین لااقل اسم وبلاگ رو هم بنویسین، بلکه ما هم تو این سالی که شغل و کاسبی خودمون داره به فنا میره، یه نون و آبی از این نوشتنا دستمون رو گرفت.

سوم اینکه من رو ول کن، بیا ببین همسرم چه جو گیر شده. از روزی که این ایمیل ها اومده – نه اینکه وضع کار و کاسبی ما هم خرابه این روزا و همش تو خونه نشستیم فیلم میبینیم- سعی میکنه طبق اصول کتابهای همسر داری به جای اینکه سرکوفت بیکاری بهم بزنه و شب تا صبح پسر خاله مامانش اینا و دوماد عمه اتی رو به رخم بکشه، با تشویق و با کشف استعداد هام از این نکبت و نداری خلاصم کنه.میگه: من میدونستم تو استعداد داری. بیا برو با تهیه کننده ای، کارگردانی چیزی صحبت کن واسشون سریال بنویس. میگم: بی خیال بانو...بزار ببینیم شاید وضع مسکن یه تکونی خورد، یکی اومد سراغمون، ساختمونش رو باز سازی کنیم یا بکوبیم بسازیم واسش دو زار گیرمون بیاد. میگه: آخه مگه این سریال ها چی داره که تو نتونی بنویسی؟ میگم: بابا بی خیال شو. من محاله واسه تلوزیون چیزی بنویسم!...یه عمر سر کلاس به بچه ها گفتم این تلوزیون رو نبینید، مغزتون پوک میشه، حالا  اسمم بیاد تو تیتراژ سریال های برنامه خانواده به عنوان نویسنده طرح اولیه؟! میگه: حالا اینا نه، فارسی وان....مگه بده؟! کلی هم آموزنده است واسه مردم! فکر کردی چطوریه مگه؟...بهرام رادان داشته تو خیابون را میرفته، یه کارگردانی دیدتش برده سر فیلمش!! میگم: حالا بزار ببینیم چند تا ایمیل دیگه از نوشته هام میاد...تازه از رو ایمیل که نمیشه فهمید...وبلاگ ما هم که کنتور نداره....از روی کامنتها هم که هیچی....قبلا" پست سیاسی مینوشتم 40-50 تا کامنت میومد...باهام قهر کرده بودی میومدم تو وبلاگم عر میزدم، یه عالمه کامنت داشتم، من یه روز دو روز نیست که وبلاگ نویس باشم جو گیر شم....میگه : وایسا ببینم!...با من قهر بودی میومدی تو وبلاگت مینوشتی؟نمیگی 4 تا آشنا بخونن......

.

.

.

خلاصه...آقایون. خانوما. مطلب نقل قول میکنید منبعش رو هم بنویسید. به خدا اگه زندگیم به هم بخوره تقصیر شما ها و این وبلاگ کوفتیه ها! گفته باشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 16:45  توسط علی  | 

 

به غیر از "خاکستر سبز" علاقه خاصی به هیچکدام از فیلم های "ابراهیم حاتمی کیا" ندارم ، و البته برایم جزو فیلم های بد هم محسوب نمیشوند. خودش هم برایم آدم معقول و قابل احترامی بود. فیلمسازی غریزی که حد خودش را میشناسد و کمی دلنازک است.صحنه های احساساتی فیلم هایش برای زمان خودش و برای بیننده متوسط خوب بود. یکی دو شب پیش مهمان برنامه "راز" از شبکه 4 صدا و سیما بود. حرفهایی زد که – علاوه بر اینکه بخش هایی از آن بسیار غیر قابل انتظار از یک آدم فرهنگی(حالا...) بود – نشان داد که فیلمساز "خودی" سینمای ایران ، مثل بعضی از همکاران یک نسل قبل از خود، به شدت از اوضاع و احوال زمانه دور افتاده. حرفهایی که بخشهایی از آن، بسیاری از ذهن های عادت کرده به فضای تک صدایی اخیر را ذوق زده کرد، اما به نظر من "ابراهیم حاتمی کیا" را در ذهن امثال من چندین درجه تنزل داد.(بخشهایی از این صحبتها را اینجا و اینجا میتوانید بخوانید)

بگذریم از حضور در برنامه ای مثل "راز" با اجرای "نادر طالب زاده" که تکلیفش از بسیاری جهات- از جمله تبلیغ ذهنیتی که نوعی پارانویا دارد و همه چیز دنیا را در جهت منافع صهیونیسم میبیند - روشن است و بگذریم از زمان هایی که کمی عصبی شد و خطاب به بعضی از منتقدان گفت: بچه تو کی هستی که به من میگی چی مربوط به روزه یا نه(نقل به مضمون) و باز هم بگذریم از جایی که به دام طالب زاده افتاد و از سیاه بودن دنیای فیلم اصغر فرهادی، جدایی نادر از سیمین- بدون اشاره مستقیم – انتقاد کرد و گفتی ما کی هستیم که مردم رو ناامید کنیم ....از همه ی اینها که بگذریم،

آقای حاتمی کیا انگار دو سال اخیر را در این کشور نبوده.او فکر میکند هنوز هم، اگر در اندیشه اش جایی – هرچند کوچک- برای صاحبین سایر افکار قایل است و بعضی وقتها در صحبت هایش یا فیلم هایش از جانب آنها هم منظری را میبیند ، نظرگاه بخشی از آدم های معمولی و طبقه متوسط و یا تحصیل کردگان غیر مذهبی یا مذهبی را، در اوضاع کنونی درک کرده است. او فکر میکند الان مشکل اکثریت جامعه ایران- جامعه ای که من میشناسم البته و این دو سال اعتراضش را شدیدتر نشان داد – صرفا" امنیتی شدن فضا و نبودن آزادی های اولیه اجتماعی و...از این قبیل است. او تصور میکند مثل اواخر دهه هفتاد هنوز مردم دارند سعی میکنند در نبرد نابرابر با تبلیغات رسمی و منابع مالی نظام، از بین روزنه های موجود یکی که فضای نفس کشیدن بیشتری برایشان فراهم میکند را به جلو و داخل قدرت هل دهند. یا معترض باشند به توقیف روزنامه ها و سعی بر این باشد که با وساطت و تحریک لایه عقل گرای داخل حاکمیت کمی فضا، برای انتشار کمی آزاد اخبار، در کمی از نشریات، فراهم شود.فکر میکند به روزهایی که حرفهای نیمی از شخصیت های فیلم هایش که در آژانس هواپیمایی یا خود هواپیما گیر افتاده بودند، دل مردم را خنک میکرد.فکر میکند هنوز حاج کاظمش میتواند رخنه ای باشد در دیوار کشیده شده بین حاکمیت و مردم.

نه برادر من.آقای حاتمی کیا، تو و حاج کاظم ات که هیچ، همسر و فرزندان همت و باکری هم دیگر چنین امیدی- تو بگو چنین توانی- ندارند. بازی عوض شده. از دو سال پیش عوض شد.فکر نکن اگر راهت میدهند به سیمای نظام و با قولی که از آقا نادر گرفته ای بالاخره بخشی از انتقادات ملایمت را پخش میکنند و به عبارتی داخل بازی راهت میدهند و میگویند بیا دادت را بکش، یعنی دارد چیزهایی تحمل میشود. برادر الان بحث ما و آنها بودن و نبودن است. "فضای امنیتی را برداریم و حرف بزنیم" و اینها، مال چند وقت پیش بود. حالا خون ریخته شده. به ناحق هم ریخته شده و در پی آن نه تنها مرهم کوچکی به دل داغدار بازماندگان گذاشته نشده که خانواده صاحب خون تحت آزار و اذیت بوده اند. عذر خواهی نشده که هیچ، میکرب و لجن و وطن فروش هم نامیده شدند این مردم. خیلی ساده ای که فکر کنی الان با گریه ات بر مقابل هم قرار گرفتن جوانان یعنی هر دو طرف ماجرا را میبینی.

 مقابل هم قرار گرفتن جوانان؟!! واقعا" آقای حاتمی کیا ، فیلم ساز رزمنده، مرید آقا مرتضی آوینی...آنچه گذشت را مقابل هم قرار گرفتن جوانان دیدی؟ سهراب و ندا و امیر و صانع و...و.. مقابل یک عده جوان دیگر قرار داشتند؟...همینطوری میبیند چشم فیلمسازت یا دوست داری اینجور باشد؟...بیدار شو فیلم ساز متعهد.تو بودی که فکر میکردیم شخصیت های فیلم هایت هر عیبی که دارند و هرچقدر که با ما فرق دارند، لااقل روراست و صادقند و همین باعث میشد- ما ساده دل ها – با احترام بیشتری به امثال شان نگاه کنیم؟صداقت خودت کجاست؟... قصه عوض شده. تماشاگران فیلم ها ، برای دو تا دیالوگ زن خالد در "ارتفاع پست" یا صحبت های سلحشور در "آژانس شیشه ای" دست نمیزنند که هیچ، شیشکی هم نمیبندند.

جایی از فیلمت،" آژانس شیشه ای" مامور امنیتی به حاج کاظم میگفت: "اگه اون تفنگ دستت نباشه، کی به حرف تو گوش میده؟...دهه ات گذشته مربی..."       حالا از خودت بپرس. با این اتفاقاتی که افتاده، با این روزنامه کیهانی که زن همت را به زن لوط تشبیه کرده ،کی به حرف تو گوش میده؟...دهه ات گذشته آقا ابراهیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 5:51  توسط علی  | 

 

پردیس سینمایی ملت – سکانس آخر فیلم "جدایی نادر از سیمین" – گفتگوی ردیف پشت سری

زن میانسال یک : این چرا سیاه پوشیده؟ (اشاره به نادر در راهرو دادگاه)

زن میانسال دو : اِ اِ اِ...باباش مرده...

زن میانسال یک : اّ اّ اّ...اون سنگ که زدن شیشه ماشینشون رو شکست...باباش تو ماشین بوده، خورده بهش مرده....

!!!! (نگاه اصغر فرهادی به دوربین!)

 یعنی داشته باش سطح کمبود پیچیدگی تو روابط شخصیت ها تا دقیقه ی 115 فیلم رو، که ملت هنوز انتظار پیچیده تر شدن قضیه رو دارن. سید فیلد و منحنی کشش فیلمنامه و گره افکنی و گره گشایی باید برن جا، خداوکیلی . من هی میگم این سریال های تلوزیون ریده به مغز ملت، میگن نه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 10:24  توسط علی  | 

 

یه سال دیگه هم گذشت و نوروز داره میاد. تعداد ایمیل هایی که میگیریم کمتر شده این روزا ولی کماکان ایمیل های آموزشی که دوستان میفرستن سرازیره...به لطف این ایمیل ها زندگی من دیگه مثل سابق نیست. حقیقتش تغییراتی در اثر این ایمیل ها در من ایجاد شده که حس عجیبی راجع بهش دارم.

مثلا" هنوز هم برام پیغام میاد که جلوی زیر آب رفتن پاسارگاد رو هرجوری که میتونم بگیرم!...گاهی با خواهش و درخواست امضا طومار و گاهی هم با فحش و فضیحت بهم میگن که خیلی خری که مقبره یکی از اجداد بزرگوارت به خاطر افتتاح سد توسط دولت مهرورز داره فاکد آپ میشه و تو نشستی تو خونه ات. به بی غیرتی متهم هستم.

دیگه یه لقمه راحت تو رستوران از گلوم پایین نمیره، چون دوستان عکس هرچی جونور و کثافاتی که توی بشقابهای نیمه خورده و سوپ ها و رستوران ها پیدا شده رو، برام فرستادن و تمام ماشین های حمل گوشت رو به طریق ایکس ری در حال حمل گربه های بی صاحاب پوست کنده و یخ زده میبینم.

هرچی مایعات دستشویی میخرم به سرعت برق و باد تموم میشه چون  نسبت کثافت های روی کیبرد و دستگیره در تاکسی و اسکناس و بند کفش و پاکت سیگار و قوطی کنسرو ، به سنگ توالت برام محاسبه شده و تا دقت 3 رقم اعشار فرستاده شده و همگی چندین برابر لیسیدن کف توالت ، ضرر داشته!

آدرس تمام مجامع جهانی رو حفظ شدم و با همشون مکاتبه دارم چون بارها ازشون درخواست کردم که مراسم ختنه سورون رو یه آیین جهانی اعلام کنند و رقص چاقو در یونسکو بعنوان میراث فرهنگی بشریت ثبت بشه.

دیگه یه قرون پول تو بانک ندارم چون مجتبی کوچولو توی استان ایلام تقریبا" 300 بار کلیه هاش از کار افتادن و باید عمل میشده و پدرش 35 بار از روی نردبون افتاده و 4 تا دنده شیکسته داره و بیکاره و خواهرش هم در اثر آتش سوزی چراغ نفتی 46 بار پیوند پوست لازم داشته.

البته هنوز امیدوارم که توی برنامه ای که یکی از ایمیل ها میگفت واقعیت بدون ردخوره، با فرستادن ایمیل به 2500 نفر از دوستام  مبلغی معادل 273 657 دلار درآمد مفت و مسلم نصیبم بشه و این غیر از اون درخواستهای اقامت در کشورهای انگلیس و امریکا و استرالیا است که از دفتر حفاظت منافعشون در آفریقای جنوبی و گامبیا برام رسیده.

دیگه تمام حرفای پائولو کویلو و مارکز و دکترشریعتی و چارلی چاپلین و دکتر حسابی و گابریل باتیستوتا رو راجع به زیبایی زندگی و خوب بودن حوله گرم و زیبایی چشمای دختر بچه ها حفظم . همیشه در حالی که از دود و کثافت تهران دارم خفه میشم و یه خرس باتوم بدست با شلوار شیش جیب دنبالم میدوه ،  به اون پیرمرد کور بیچاره ای که زیبایی بهار رو نمیدید فکر میکنم و احساس میکنم من خیلی از اون خوشبخت ترم!

دیگه نمیتونم با خیال راحت از سوپر مارکت خرید کنم چون نصف مارک های مواد غذایی، بیشتر سودشون عاید شرکت هایی میشه که روی نقشه های نصب شده در دفاترشون به جای خلیج فارس نوشته خلیج عربی.

به لطف دوستان من دیگه نمیتون نوشیدنی های گازدار بخورم چون نصف بیشترشون جرم های توالت رو به سه شماره تو خودشون حل میکنن. پفک که به هیچ عنوان، چون موقع آتیش گرفتن ازش دود سفید عجیبی متصاعد میشه و همچنین هیچ آبی که تو بطری یخچال باشه را نمیتونم بنوشم چون هفت جور سرطان مختلف میاره، در عین حال از مایکرویو هم برای گرم کردن غذا نمیتونم استفاده کنم چون گلدونی که با آب یکبار گرم شده در مایکروویو آب داده شده بود، 3 روزه ورچلوسید! و از همه بدتر امواج موبایله که اگه بیست تاش با هم رو موقع زنگ زدن، جمع کنی یه تخم شتر مرغ رو 30 ثانیه ای میپزه دیگه من که جای خود داره!

با آگاهی که در اثر این ایمیل ها پیدا کردم،دیگه تمام مدتی که سوار اتومبیلم هستم مراقب اطرافم ،که مبادا یه روانی با یه تفنگ آب پاش که توش اسید سولفوریک ریخته بیاد سراغم!

دیگه نمیتونم به شماره هایی که نمیشناسم و روی صفحه موبایلم ظاهر میشه جواب بدم چون ممکنه در اثر مکالمه با اونا بعدا" برام قبضی بیاد که میگه من 2 ماه تموم با جاماییکا و اوگاندا حرف زدم.

دیگه نمیتونم به راحتی با عابر بانک کار کنم چون اگه شماره کارت رو اشتباه وارد کنم ، کلانتری منطقه اتوماتیک خبر میشه و کارت از طریق سیستم ردیاب الکترونیکی قفل میشه.

در اثر اطلاعات ارزشمند ایمیل ها ،بنزین زدن برام کابوس شده چون فهمیدم اگه هر دفعه یه پروسه خاص رو برای گذاشتن و برداشتن کارت سوخت  طی نکنم از سهمیه ام چندین لیتر کم میشه.

مسواکم رو توی پذیرایی نگه میدارم چون استفاده از سیفون باعث میشه  ذرات ریز مدفوع تا 6 متر در اطراف پراکنده شن.

هیچ رو انداز ارزون قیمتی نمیخرم چون ممکنه مواد اولیه اش کاندوم های مصرف شده یک دهکده در شمال شرقی چین باشه!

به خاطر نصیحت عالمانه ایمیل ها که بر مبنای تحقیقات یک دانشمند آلمانی که در پرو تحقیق میکرده ارسال شده بود، 5 هفته تمام سعی کردم از عصاره آبلیمو و سیر و گشنیز که سه روز در آفتاب و سه روز در سایه مونده بود به جای نهار و شام استفاده کنم تا پوستم شفاف شه و تمام سوراخای بدنم باز شه، اما این فقط باعث شد  تا عمر دارم دیگه چیزی که بو و مزه این سه تا رو بده، نخورم!

دیگه به هیچ عنوان در هیچ دریایی شنا نمیکنم چون حجم مدفوع و ادرار نهنگ ها و کوسه ها در هر نوبت  کارکرد مزاج ،برام ارسال شده!

راستش اگه خوندن  این نوشته رو به 235 تا از دوستاتون توصیه نکنید تا فردا ساعت 5 بعد از ظهر یه کوهان پشمالو در میارین که فقط با عمل جراحی قابل برداشتن خواهد بود....دیگه خود دانید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:39  توسط علی  | 

 

چند سال پیش یک جک معروف بود،که میگفت یه بابایی میبینه رو صندوق صدقات نوشته "صدقه هفتاد نوع بلا را رفع میکند"، یه مقدار پول تو جیبش بوده میریزه توی صندوق .هنوز دو قدم دور نشده بوده که یه ماشین میاد زیرش میگیره. مردم میان این بابا رو که خونین و مالین بوده، جمعش میکنن که ببرن بیمارستان ، یه هو میبینن داد میکشه به یکی که داشته تو همون صندوق پول مینداخته میگه:آقا...آقا ننداز اون خرابه ، کار نمیکنه !!

نکته ای که باعث خنده ی ما میشود، منطق مستقیم و ساده انگارانه و استدلال سریع وبدون تعمق آن بنده ی خداست. ما در واقع به این کوته بینی در علت یابی حوادث و اتفاقات و موضوعات زندگی میخندیم. من اسم این نوع استدلال هایی که تمام عوامل دخالت کننده در یک رویداد را حذف میکند و فقط به یکی، که معمولا" آن یکی هم از عوامل دست چندم آن رویداد است، توجه میکنند را گذاشته ام استدلال های "پ آنگاه کیو" یی. ساده ترین گزاره شرطی که در ریاضیات میخواندیم و در آن، عبارتی نتیجه بلافصل عبارت دیگر بود. اگر پ آنگاه کیو، به همین سادگی.همین موضوع بود که جمله معروف مش قاسم در دایی جان ناپلیون را خنده دار میکرد...در رابطه با هر ناخوشی میگفت: "پنداری آقا را مار زده!!"

دربسیاری از رفتارهای روزمره و مراودات اجتماعی و حتی گاهی جلسه های تخصصی این نوع نگاه را زیاد دیده ام. و معمولا" متاسفانه کمتر کسی حتی به اندازه جک بالا به این نوع نگاه میخندد.در مقیاس های خرد و روزمره این موضوع چندان عجیب نیست، که به هر حال بسته به توان ذهنی آدم ها علت یابی مسایل پیچیده، عمق های متفاوتی دارد. اما در مورد مسایل کلان اجتماعی و مملکتی بسیار غیر عادی است که مسولین امر چنین نگاهی داشته باشند. در چند گفتگوی رودر روی اخیر آقای احمدی نژاد که از تلوزیون پخش شد و بخش هایی از آنها در رسانه ها منعکس شد، این نحوه استدلال به شدت به چشم می آید و به عبارتی حسابی گل درشت است.گاهی اوقات مسایل چند بعدی و تخصصی را چنان ساده انگارانه و "پ آنگاه کیو"یی تحلیل میکند که بیشتر از مضحکه، تعجب می انگیزد. به نظر میرسد درست مانند یک ساعت ساز که یک ذره بین چشمی قوی به چشم دارد و روی میز خم شده و با تمرکز سعی میکند یک پیچ میلیمتری را از سوراخی میکرونی عبور دهد و در آن حالت اصلا" از کل فضای اطراف منفک است و چه بسا فراموش کرده که شب است یا روز، آقای احمدی نژاد هم در استدلال های خود، چشمش را بر روی انبوهی از شواهد و قراینی که نشان دهنده جنبه های مختلف یک قضیه هستند میبندد و با یک ذره بین معیوب از دنیای اطراف جدا شده و بخش کوچکی از هر ماجرا را میبیند. وقتی صحبت از لیاقت همه ی مردم برای زندگی در خانه های ویلایی حیاط دار میکند، اصولا" جدا از اینکه حیاط داشتن منزل یک شهروند چه ربطی به قدر و منزلت او دارد، واقعا" کلیه مسایل اقتصادی و اجتماعی و معماری و شهر سازی و توزیع خدمات و ...تعداد زیادی آیتم دیگر را ندیده میگیرد و بر حس احتمالا" خوب ِ داشتن حیاط اختصاصی در کنار منزل مسکونی متمرکز میشود و با لبخند از آینده شیرینی میگوید که همه این حس خوب را تجربه کنند، بدون اینکه اساسا" به هزینه های احتمالی این حس خوب در سایر جنبه ها اشاره کند.

 قضیه ی مخالفت با کاهش رشد جمعیت را یادتان هست؟....تنها جنبه ای که من در سخنانش دیدم، تاکید بر زیادتر شدن نیروی انسانی و همچنین احساس خوب بزرگتر های فامیل از بودن این همه بستگان در کنارشان، بود. به وضوح تصویر آن ساعت ساز را میبینم که بی خبر از آنچه که در پیرامون میگذرد، کماکان مشغول ور رفتن با پیچ میلیمتری است! ...مثال ها بیشمار است.

میتوان از دو زاویه به این موضوع نگاه کرد.اول اینکه: احمدی نژاد آدمی مذهبی است و اساسا" ذهن مذهبی ساده نگاه میکند.( با احترام به تمام افراد مذهبی که مطلب را میخوانند) ذهن مذهبی اساسش بر "پ آنگاه کیو" است. هر عملی قابلیت دسته بندی در خیر و شر را دارد. هر نتیجه ای قابلیت تقسیم بندی بر صواب و گناه را دارد و...اساسا" یکی از کارکردهای مذهب ایجاد آرامش از طریق ساده کردن استدلال هاست. دوم اینکه: احمدی نژاد از این روش بهره میگیرد تا جامعه هدفش را در صحبت هایش تحت تاثیر قرار دهد و این جامعه هدف از قرار، ذهن "پ آنگاه کیو" یی دارد یا حداقل این نوع ذهنیت را بهتر میفهمد.

به نظر من او در موقعیت دوم است. او در واقع هیچ اهمیتی به آنچه که در  ذهن هایی با تحلیل های پیچیده تر میگذرد، نمیدهد. او دقیقا" میداند که کدام قسمت از جمعیت را هدف گرفته است. این که طبقه متوسط و تحصیل کرده از او خشمگین است به این دلیل است که میداند خود احمدی نژاد هم متوجه هست که بعضی از  استدلال هایش مضحک و تک بعدی است، اما به این کار ادامه میدهد. در واقع او اصرار دارد که به تحصیل کرده ها و سازندگان و دارندگان روابط اجتماعی و اقتصادی و ... پیچیده تر، اعلام کند که برایم مهم نیستید.نشانه ها باز هم بی شمار است که واضح ترین و صریح ترین آن "از بز کمتر فهمیدن روشنفکر ها" بود. بنده خدا به چه زبانی بگوید که از شما جماعت متنفر است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 20:55  توسط علی  | 

 

میپرسه :" آقا میشه با سگتون بازی کنم؟"

میگم : "چه اشکالی داره آقا."

حدود شونزده سالشه. 2 تا از رفیقاش دارن بساط سه پایه و دوربینشون رو به سمت سرپایینی مشرف به بزرگراه، علم میکنن و این اومده توی محوطه چمن، جایی که من رو یه تکه سنگ نشستم رو به چشم انداز پارک طالقانی، و "پویول" (اسم سگمه) داره جست و خیز میکنه و همه چیز رو با کنجکاوی بو میکنه. یه کمی با سگه میدوه اینور و اونور و میاد نزدیکتر میشینه رو چمنا. یه کلاه کشباف گرد سرشه و بینی اش از سرما سرخه. هوا گرگ و میشه و نمدار و آسمون گرفته است.دوستاش باهاش شوخی میکنن از اون بالا که : "نخورتت سگه!!"....اون حالا نشسته و بی مقدمه میگه : "بچه که بودم بابام واسم تعریف میکرد که سالها قبل، یه ماهی داشته که آبِ توی تنگش رو به مرور کم میکنه تا زمانی که تقریبا" آبی توی تنگ نمونده بوده و بعد حتی چند روز لای یه پارچه خیس ماهیه رو نگه میداشته....کم کم با خودش میبرتش بیرون و باله های ماهیه شبیه دست و پا میشن..با هم میرفتن مدرسه و...".میپرسم : "چقدر بوده اندازه اش؟..." میگه: "اینقدر...". و دستاش رو حدود چهل سانت باز میکنه. میگه : "خلاصه میگفت یه بار که رفته بودن خونه "مادر جون" اینا، ماهیه میافته تو حوض و خفه میشه!...منم باور کرده بودم تو همون عالم بچگی....نگو بابام منو فیلم میکرده..."...هر دو میخندیم.یه کمی را جع به سگه و سنش و جنسش و اینا میپرسه که بهش میگم...کم کم پا میشه که دور شه و باز با سگه بدو بدو میکنن...از همون دور میگه: "آقا خدافظ "...جوابش رو میدم و دارم فکر میکنم که وسطای ماجرا تعریف کردنش...منم باورم شده بود!...

و یه کمی شرمنده ام از خودم. با خودم فکر میکنم که آدم باید بابای با حالی باشه که همچین قصه ای رو واسه پسر بچه اش تعریف کنه...بابا های با حال و داستان های فانتزی...چیزای خوبی تو دنیا هست هنوز.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 13:56  توسط علی  | 

 

یک سیاستمدار فرانسوی گفته بود: حکومت بر کشوری که چند صد نوع پنیر داره، کار ساده ای نیست.(نقل به مضمون).منظورش اشاره به تکثر و تفاوت دیدگاه ها در جامعه فرانسه بود و سختی حفظ تعادل در بین این همه سلیقه برای اداره کنندگان جامعه.

اوایل این ترم موضوعی سر یکی از کلاسها پیش اومد که، بسیار با مساله ای که مدت زیادیه ذهن من رو مشغول کرده مرتبط بود. بعد از وقایعی که بعد از انتخابات پارسال اتفاق افتاد، گذشته از برداشت ها و قضاوت ها و احساسات اولیه یه سوال برای من جدی تر از قبل مطرح شد." اونا کی هستن؟ " . کسایی که در طرف مقابل از حضور در راهپیمایی های فرمایشی گرفته تا حمله با باتوم به مردم و حتی اسلحه کشیدن پیش رفتند. چه بخواهیم، چه نه، چه دوست داشته باشیم ، چه نه...اونا هم هستند. گرچه قطعا" منظورم این نیست که بایک طیف یکدست روبرو هستیم، و معتقدم که خیلی از کسانی که پارسال از نظر ما جزو اونا بودند، اصلا" با خیلی از کثافت کاری هایی که اتفاق افتاد موافق نبودند. اما میتونم بگم عمده تفاوت فکری جریان خواهان تغییر و جریان مدافع وضع موجود، در باور به وجود یا ضرورت وجود نماینده ی غیب رو زمینه که حقوقی فراتر از بقیه داره. اگر کمی با اغماض نگاه کنیم تو جامعه ما عمده چالش و کشمکش بین این دو تا باوره. یکی به غیب معتقده و فکر میکنه حتما" بخشی از آدم ها روی کره زمین هستند که به این غیب نزدیکتر و از نظر مراتب انسانی-الهی از بقیه جلوترند و دیگری چه معتقد به غیب، چه نه،فکر میکنه که هیچ انسانی توان این رو نداره که میزان نزدیکی به اون غیب رو بسنجه و اصولا" این نزدیک بودن به منبع غیب عامل رجحان یا برتری درزندگی اجتماعی نیست.

کل بحث هایی که در رابطه با صلاحیت و شایستگی میشه در انتها به این گزاره ها میرسه.این که در گزینش شما برای یه امر تخصصی از اعتقادات شما و نماز های یومیه سوال میشه، یعنی همین. یعنی عده ای معتقدند نزدیکی به خداوند عالم، قابل سنجش هست و این سنجش میتونه مبنای برخورداری از حقوق یا عدم اون در شرایط برابر بین دو گزینه انسانی باشه.اینه که با تخصص یکسان و خصوصیات فردی مشابه، اون کسی برای وزارت مناسب تره که سنجش بعضی از مراجع از میزان اعتقادات الهی او، امتیاز بیشتری براش قایل میشه.

 واقعیت اینه که باید پذیرفت عده ای از آدم های جامعه ما آگاهانه یا ناآگاهانه، بر مبنای باور یا از روی عادت به هر حال این دسته بندی آدم ها رو درست میدونند و باید پذیرفت که اونا تو جامعه ما حضور دارند. و به نظر من عمده ی اختلاف ما با اونها توی همین، پذیرفتنه. ما هم باید بپذیریم که در جامعه ی آینده ایران که امیدواریم یک کشور آزاد باشه، عده ای وجود دارند که تعدادشون هرچقدر هم که باشه، باورهایی دارند وحقوقی.نمیشه بدون کمک و حضور و رعایت اون ها به یک شرایط درست و انسانی رسید. حمله کردن هر بخش از جامعه به دیگری و تنگ کردن عرصه بر اون گروه عواقب مطلوبی نداره. درست مثل فشار هایی که بر روش زندگی نیمه مدرن طبقه متوسط شهری، در زندگی روزمره در شرایط حاضر داره وارد میشه و هزینه های زیادی رو به مملکت تحمیل میکنه. درسته که حاکمیت فعلی توان درک این موضوع رو نداره و تصورش اینه که این فشار ها درسته و به صلاح، اما هر عقل سلیمی میدونه حذف اندیشه ها و روش زندگی که به هر حال در جامعه وجود داره، نه درسته و نه اصولا" امکان پذیر.

این شکاف رو فقط یک اندیشه پذیرنده که تو عمق باور آدم ها نشسته باشه میتونه پر کنه. من واقعا" نمیدونم که در جوامع دیگه هم این مقدار از تضاد و تعارض بین ارزشها و روشهای زندگی آدم های جامعه وجود داره یا نه ولی به نظرم میاد ما برای این موضوع هیچ کاری نکردیم.اکثر اوقات مشغول فشار دادن دندون ها از خشم بودیم. حتی اکثر آثار هنری ما هم به نوعی بازتاب دهنده این خشم اند و حتی بیشتر مورد اقبال واقع میشند هنرمندایی که این خشم رو بهتر بروز میدن. نشانه های این شکاف بسیار زیاده. نگاهی سرسری به زندگی متفاوت خودمون با آنچه از تلوزیون جمهوری اسلامی پخش میشه بندازید...و حالا تصور کنید عده ای رو که برنامه های همین تلوزیون رو عامل به هم خوردن ارزش های خانوادگی شون میدونند و به نظرشون میاد به ارزش هاشون داره حمله میشه و این تلوزیون عامل حمله به سنت ها در محیط اون هاست! باور کنید کسانی هستند که تصور میکنند موسیقی پخش شده از صدا و سیمای جمهوری اسلامی یا نحوه گویش خانم های مجری تلوزیون به نوعی داره دین و باور های دینی رو در محیط اونها به خطر می اندازه.نشانه ها بیشماره.

برای بچه های ترم یک که از رشته ریاضی به یک رشته نیمه هنری وارد شدند، در ابتدای ترم، تمرینی گذاشتم تا هرکس یک اثر هنری که به نظر خودش تاثیر ویژه ای روش گذاشته و یا احساسی رو باهاش تجربه کرده که فقط اختصاص به اون اثر داشته و تجربه منحصر به فردی داشته را به کلاس بیاره و به دیگران معرفی کنه.قالب کاملا" آزاد بود و در حد مقتضیات کلاس درس هر اثری قابل ارایه بود.میتونست موسیقی، سکانسی از یک فیلم، یک پرفورمانس خاص و... هرچیزی آزاد بود، با رعایت خط های قرمزی که میشناسیم.اکثرا" کاری رو معرفی میکردند و از احساسشون نسبت بهش حرف میزدند. دو نفر جدا از هدف تمرین و موضوعش کاری رو ارایه دادند که ذهن من رو به موضوعی که در بالا اشاره کردم پیوند داذ.یک نفر از پسرهای شهرستانی متنی رو از منبعی نامعلوم خوند که (به نظرم منبعش از همین ایمیل هایی بود که رد و بدل میشه)، مثلا" نامه ای بود از یک شاه ساسانی به عمر ابن خطاب! پر از فحش به اعراب و دق دلی خالی کردن از دین اسلام و از این حرفا....تو همون کلاس دختری شهرستانی هم بود که هیچ اثر هنری انتخاب نکرده بود و اومد جلوی کلاس از خاطره سفرش به مکه و حسی که تجربه کرده گفت!

به شدت برام اعجاب آور بود در یک جامعه آماری گزینش شده ( به هر حال همه حداقلی از تحصیلات رو داشتند و عنوان دانشجو رو رو خودشون داشتند و میخورد که پدر و مادر ها یی در گستره معمول دارند.منظورم اینه که نه بچه کار بودند و نه مولتی میلیاردر) ، این میزان از تضاد در یک موضوع ساده بروز کنه و تصور این که این بچه ها قراره یک ترم که نه چند سال با هم کار کنند و کمک کنند و پیشرفت کنند و از اون مهمتر فردا تو اجتماع همراه هم کاری رو پیش ببرند، برام به شدت غیر ممکن میومد. به نظرم این شکاف در نسل قبل به شدت عمیق و عمیقتر شد ( تلوزیون های ماهواره ای رو که به هم فحش میدند رو به یاد بیارید) و نسل حاضر هم به شدت تحت فشاره که کماکان این شکاف رو حفظ کنه.دلایل ایجاد این شکاف پستی جداگانه میطلبه و به نظرم ریشه تو دوران پهلوی دوم داره. رژیم حاکم به اشتباه و به خاطر کوته بینی به این شکاف دامن میزنه و تنها امیدی که هست، پذیرفتن دیگری درنظر و عمل، توسط همه ماست. اونجوری که مذهبی و لامذهب پارسال سر یه موضوع توافق کردند و اون هم حق انتخابات بود. من نمیدونم این تضاد ها در جوامع دیگه بیشتر از ماست یا کمتر ولی بدتر از دوره جنگ های داخلی آمریکا  نیست به هر حال. اون جامعه با همه تکثرش بالاخره یاد گرفته و من فکر میکنم تنها چاره اینه که ما هم یاد بگیریم. کار خیلی سختیه اما باید تمام تلاشمون رو بکنیم که متنفر نباشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 19:2  توسط علی  | 

 

صدای ضبط ماشین رو تا ته بلند کردم. یه شیش و هشت که اون زمانا که دوبی بودم و تو ماشین رادیو فردا گوش میدادم، دایم پخش میشد..." تو که بردی از دلم قرار من....بیا برگرد و بمون کنار من..." اعصابم داغونه. دوست مجازیمون رو گرفتن و سه ماه و نیم گویا براش بریدن فعلا". جسته و گریخته از توی گودر خبرش اومده. به همین راحتی...عمدا" بد رانندگی میکنم...میخوام به کل این جماعت فحش خار ومادر رو بکشم که مثل بز جلوی عابر بانکا صف کشیدن که به قول یکی توی فیس بوک، پول سکوتشون در برابر خون ندا و سهراب و بقیه را بگیرند. بخوریم....نوش جونمون. جعفر پناهی خر کیه؟ اعدام لطیفی به من چه؟ یارانه نون رو عشق است. حالم از خودم به هم میخوره که صبح تا شبم شده ترجمه مدارک و تبدیل تاریخ شمسی به میلادی...تو ورزشگاها یه شعاری میدن بعضی وقتا..."ما که رفتیم آسیا---- ...ون لق لنگیا" به این معنی که طرفدارای استقلال سهمیه جام باشگاه های آسیا رو بدست آوردن و پرسپولیسی ها هم ...ون لقشون.همه با هم داریم همین شعار رو میدیم این روزا. من که حقوقم رو گرفتم،...ون لق بقیه. من که اوین نیستم، ...ون لق اونایی که هستن. عزیزای من که گلوله نخورده تو مخشون، ...ون لق اطرافیان کشته شده ها. فکر نمیکردم به این دریوزگی بیفتم...خودم رو میگم ها. هرکدوم از دانشجوها میان پیشم واسه مشورت ترمهای آخر، میگم هر جور شده پذیرش بگیر و برو. توجیه میکنم خودم رو که بمونه چه کنه؟...مثل بقیه سر از اوین در بیاره؟...یا نه اصلا" بشه یه کرم لای هزاران کرم دیگه ای که تو این شهر تو هم میلولند؟...بشه مثل تو که الان فقط صدای این ضبط رو بلند کردی که بوی کثافتی که زندگی هممون رو گرفته یه لحظه نیاد سراغ مغزت؟ متکی، مرجع تقلید، یارانه، احمدی نژاد، سپاه، قرارداد، نفت، لاریجانی، خاتمی، سنگال، لاییک،.....همینجور تو سرم چرخ میخوره و صدای ان این خواننده میفرستشون عقب..." تو خودت خوب میدونی....نمیشه ازت دل بکنم...". سرم شده قد یه توپ بسکت.خروجی بزرگراه رو بستن و چند تا ماشین آژیر کشان رد میشن....اسکورت و دنگ و فنگ. پشت سرشون با فاصله یه سری اتومبیل معمولی گوله کردن دنبالشون...مردم عادی اند ولی دارن با سرعت میرن دنبال اونا تا از خلوتی راهی که واسه اون جماعت باز شده، استفاده کنند.فکرشو بکن...چند تا بنز پلیس و سه چهار تا ماشین مشکی و پژو 405 و موتور هزار و موتور پلیس، و به فاصله 300 متر پشتشون یه سری پراید و ون مسافر کش و ریو و 206....که دارن خودشونو جر میدن که عقب نمونن. اصلا" انگار کارمون شده این.مهم نیست کی داره اسکورت میشه و بزرگراه رو واسه کدوم خری بستن...تو باد اون اسکورت خوابیدن رو عشق است. یه راهی پیدا کن سرت بند شه تو قرارداد های این جماعت، یه پولی هم بیاد تو جیب تو....بالاخره کار تخصصی میکنی دیگه، تو نه یکی دیگه...بالاخره که این کارا باید انجام شه...بخواب تو باد اسکورت داداش.

میگم: "این بچه ها چرا اینجوری شدن؟...دانشکده چقدر بی حال شده...اصلا" حوصله هیچی ندارن انگار....قبلا" یه نمایشگاهی، یه سخنرانی، یه پخش فیلمی..." میگه: " من و تو حالمون خیلی خوبه که اینا باشن؟...یه نگاه به خودمون که معلم های ایناییم بنداز..." دیدم راست میگه به خدا. کاش از این خواب لعنتی بیدار شیم...کاش چشم میبستیم و باز میکردیم، چند سال گذشته بود و هر بلایی هم سرمون اومده بود، اومده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 1:35  توسط علی  | 

 

سالها برایشان کار کرده ام. شرکتی خصوصی با حدود 250 نفر کارمند. بچه ای بیش نبودم که با معرفی آشنایی در آنجا مشغول کار شدم. آنجا بزرگ شدم در واقع. مدیر عاملش شجره نامه خوانوادگی ام را هم میداند. زیر و بالای زندگی ام را در جریان است. تازه به نظرم می آید که دورادور دوستم هم دارد. گواهی سالهایی را که آنجا کار کرده ام با ذکر وظایف و فعالیت هایم میخواهم. معذب بشو که نیست ولی رفتار و سکناتش به من میفهماند که خیلی هم خوش نداشته این درخواست را بشنود. چند سوال با ربط و بی ربط می کند. همه را جواب میدهم. درخواست را کتبی میخواهد و پذیرش آن را منوط به بررسی بیشتر میکند. دو هفته بعد نامه مهر شده و تکمیل از دبیرخانه به دستم میرسد. روزی جداگانه برای تشکر ازشان وقت ملاقات میگیرم. حضوری و بسیار کوتاه تشکری صمیمانه میکنم. با لبخند و البته حسی گنگ که چندان خوشایند نیست.

در این دانشکده عضو هیات علمی بوده ام.الان هم چندین سال است بصورت حق التدریس آنجا مشغولم.بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی با ارایه پایان نامه و درخواست همکاری بعد از طی مراحل اداری آنجا پذیرفته شدم.یکی از اساتید آنجا استاد سابق خودم بود.طی مراحل اداری یعنی زیر و بالای خودم و جد و آبادم را میدانند و هر ترم هم مجددا" تمام مشخصات را داخل یک فرم به قعر تونل ساختار اداری دانشگاه میفرستم. درخواست تاییدیه برای سالهای تدریس با ذکر دروسی که به عهده داشتم را دارم. منشی گروه بعد از یکی دو هفته با اکراه میگوید که باید درخواست همراه با کپی کلیه قرارداد های تدریس در این سالها و کلیه ی مدارکی که میدانیم، به دفتر مرکزی دانشگاه ارسال شود و بعد آنجا این گواهی را صادر کند چون دانشکده دیگر حق چنین کاری ندارد...هنوز نامه به سازمان مرکزی نرسیده که بدانم آنجا چه آشی برایم پخته اند. حسی مثل زمان درخواست گلوله از انبار مهمات پادگان را دارم.

سوابق بیمه ام از شعبه های مختلف بیمه را جمع آوری میکنم. کارمندهای خانم همگی با شیار های عمیق اخم وسط دو ابرو - که احتمالا" دارند حقوقشان را پس انداز میکنند که همان شیار را با بوتاکس های تبلیغاتی ماهواره پر کنند - با چنان نگاه شکاک و نافذی از دلایل و انگیزه های جمع آوری سوابق میپرسند و آنقدر بین شعبه های مختلف پاسکاری ام میکنند و با تحکمی نظامی برای ندانستن روال اداری طولانی و غیر قابل پیش بینی کار شماتتم میکنند که هر لحظه منتظر تنبیه و حضور در دادگاه نظامی ام. حتی چند بار به اشتباه تا آستانه ی جناب سروان یا خانم سرهنگ خواندن پرسنل اداره پیش میروم...

از در اداره بیرون که می آیم تیتر روزنامه ها، رنگ لباسها، دکوراسیون رستوران ها، رفتار رانندگان اتوبوس شهری، لحن مجری تلوزیون، رفتار من با همسایه ام، فیش حقوقی ام، مدل موهای رییس اداره بیمه...همه و همه من را یاد پادگان می اندازد. پادگانی به وسعت یک کشور با دیوار های بتنی بلند و سیم های خاردار بر فراز ذهن های ما و دکل های بلند دیدبانی به تمام زوایای زندگی سربازان و افسران و فرماندهان اینجا.کم کم احساس میکنم داریم سینه خیز به طرف جایی که نمیدانیم کجاست رانده میشویم و بوی خاک و دود و باروت زیر دماغمان را پر کرده.سر بلند کنیم ترکشی گوشمان را پرانده یا مغزمان را پریشان کرده...سرم را به زیر می اندازم و به راه خودم میروم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:6  توسط علی  | 

 

نشستم منتظر که یکی از همکارا بیاد بشینیم یه دیوار مسخره به طول 500 متر رو برآورد قیمت کنیم ببینیم میتونیم ساختش رو بگیریم یا نه...دیوار ساختن شده کارمون...اول عمری!!

 هوا داره تاریک میشه و صدای قار قار کلاغا میاد.احتمالا" نشستن روی کابل برق خیابون یا سر یه دیوار...دیواری که بالاخره یکی ساختتش دیگه...سرشاخه های این درخت چنار کل و کثیف مقابل دفتر از پنجره دیده میشه.نور آباژور هم میخوره به سقف و پخش میشه...تنهام تو دفتر...به قول خودمون دفترچه...سی و پنج متر جا ته یه کوچه که تازه امسال روزی صد بار میگیم شانس آوردیم لازم نیست دیگه کرایه دفتر بدیم والا با این وضع کار، حسابمون با کرام الکاتبین بود.

دارم به دیواره فکر میکنم و این که به هرحال از دیوار که وارد بشیم شاید ساختمونای تو اون محوطه را هم گرفتیم...اگه اون بابا کماکان بخواد پولش رو تو این شرایط خرج این ساختمونا کنه. اینقدر این جمله را تو این چند ماه اخیر شنیدم که حد نداره...."تو این شرایط"...."تو این شرایط"...نمیدونم این چه شرایطیه که تموم نمیشه لامصب...سه چهار تا موضوع تو ذهنم چرخ میخوره...راجع به هیچکدومش هم نمیشه تصمیم قطعی گرفت...تو این شرایط.

از بس تمام تخم مرغ هام رو تو یه سبد نچیدم که الان نمیدونم کلا" چند تا تخم مرغ دارم چند تا سبد...یه گه گیجه ی ملسی پیش اومده تواین شرایط که آخرش اگه همه تخم مرغ هات هم شکسته باشه نمیفهمی...اونم تخم مرغ بدون یارانه...والا اگه تخم آدم بشکنه بهتره تو این شرایط که تخم مرغ ادم بشکنه...اینه که همممون یه عالمه سبد را انداختیم با خودمون میکشیم اینور و اونور که مبادا همه تخم مرغ هامون با افتادن یه سبد بشکنه...اینه که شدیم 70 میلیون آدم با هفتصد میلیون سبد و یه عالمه تخم مرغ شکسته و سر و لباس تخم مرغی که تازه بابت همبن سر و وضع هم هیج جا، جامون نیست...والا من معلم رو چه به دیوار کشیدن...تو این شرایط.

حالا دیگه هوا کامل تاریک شده....صدای اذان از مسجد اونور بزرگراه داره میاد...مسجد بر بزرگراه هم مقوله ایست...تو این شرایط (هوای تاریک و نور آباژور و دفتر سی و پنج متری و صدای اذان) خوشبختانه حداقل ترس برم نمیداره...میدونم که کلی آدم دیگه هست که باید قبل از من نگران این شرایط باشن..درست مثل بچگی ها که وقتی یه سگ ولگرد دنبالمون میکرد تا وقتی که نفر آخر قافله فرار کنندگان نبودیم کمی راحت تر میدویدیم...اما گرفتاری تو این شرایط اینه که گویا به اندازه همه سگ ولگرد درنده هست...داره میاد که ترتیب همه را بده...خلاصه نباید خیلی دلخوش به این بود که ته صف نیستیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 21:36  توسط علی  | 

 

- نه مهندس نمیشه...

- آخه چرا؟

- نمیشه دیگه...الان اگه این رو من کار بگذارم این پیچی که اینجا هست بیرون میمونه.

- خب یه جوری نصب کن که نمونه.

- نمیشه مهندس...گیر میکنه به این تیکه گچه...

- خب بیا این قلم اون تیکه گچ رو بتراش بعد اینو نصب کن...

- نمیشه که...

- ای بابا...بده من اون تیشه  رون....

خودم مشغول میشم و گچ را میتراشم. حالا قطعه سر جایش نصب شده و پیچش هم بیرون نیست.

 

- این کف اگه حاضر نباشه من اندازه نمیگیرم...بعدا" مسولیت داره.

- آقا جان کف قراره لمینیت بشه...شما رو همین کف لمینیت رو در نظر بگیر، چارچوب هم که نصبه اندازه دری که میخوای بسازی رو دربیار.

- آخه نمیشه که...بعدا" گیر میکنه ...من مسولیت قبول نمیکنم...

- آقا جون شما اندازه بگیر هرچی بود 18 میلیمتر کمتر میشه کف تموم شده...عجب حکایتیه ها...

- آخه شما میگی...ولی الان این دیوار هم حاضر نیست..

- بابا جان شما چکار به دیوار داری من که نمیتونم همه خونه و سرویس ها و اینا رو کامل کنم که تو یه اندازه بگیری و یه ماه بعد تازه در ها رو تحویل بدی که...اصلا" جزو کار شماست که پیش بینی کنی بعدا" بسته به جنس کف چقدر باید اندازه را کمتر بگیری نه من...تو ناسلامتی سازنده ای..

- نمیشه مهندس..

خودم اندازه را میگیرم و ضخامت کف سازی را کم میکنم و عدد را یاد داشت میکنم، میدهم دست طرف.

- اصلا" دیوارا حاضره که ما بیایم اندازه بگیریم؟...کف چی؟

- آقا شما میخوای کابینت بسازی دیگه...منم دارم بهت میگم روی این دیوار از این ارتفاع با اندازه 60 سانت کاشی میشه بقیه اش همینی که هست میمونه.

- نه...پس شما کاشی رو که نصب کردی و کفت که تموم شد به ما بگو بیایم اندازه گیری

- آقا جون شاتل که نمیخوای هوا کنی...دارم بهت میگم شما روی همین دیوار کابینتت رو نصب میکنی...من بینش رو کاشی میکنم...کف هم هرچی بشه به سقف که نمیرسه، تو ارتفاع کار شما تاثیر نداره.

- نه مهندس...نمیشه که..

- آخه چرا؟ دارم بهت میگم اینجوری ...سر متر رو بده...

خودم اندازه ها را میگیرم و بهش میگم یادداشت کنه.

....

نه مهندس...نمیشه...اینجوری که من نمیتونم...اول به اون بگو فلان کار بشه بعد من...الان که نه...

بهانه...بهانه...بهانه.اصلا" انگار این جماعت دوست ندارند کار کنند یا مشکلی را از سر راه کارشان بردارند یا با کارشان مشکلی را حل کنند. به وضوح عوامل فنی در ایران با سایر ملیت ها از بابت روحیه کاری ، تفاوت دارند.خود ما متخصص ها هم همینطوریم.اصلا" انجام ندادن یک کار را ترجیح میدهیم. دوست داریم همه چیز مهیا باشد تا کاری انجام دهیم...درست مثل دموکراسی خواهی امان...مثل قانون طلبی امان.دوست داریم همه و همه کارشان را تمام و کمال انجام بدهند تا ما هم ای...اگر خدا یاری کرد کاری کنیم. عادت داریم سوار اتوبوس در حال حرکت شویم و پزش را بدهیم.خودمان چیزی را راه نمی اندازیم.والا اگر اکثریت  ما این صفت را نداشتیم، الان گرفتار این دولت و این نحوه فعالیت جامعه نبودیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 10:5  توسط علی  | 

 

رو شیشه ی عقب تاکسیه نوشته: "صدای شیهه ی اسب ظهور می آید!" اما در واقع تنها اسب اون محدوده، خود راننده ی تاکسیه است با اون وضع رانندگیش...که البته صدای شیهه اش هم نمی آید!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 15:24  توسط علی  | 

 

همکارم تو دانشگاه با خنده تعریف میکنه یکی از بچه ها که پارسال واسه یکی از پروژه های درسی اش که به موقع تحویل نداده بوده، صحبت از اوین بودن و گرفتار بودن به خاطر درگیری های بعد از انتخابات میکرده، امسال واسه تاخیر تحویل پایان نامه اش، نامه از یه ارگان مهم آورده که مساعدت بشه بهش!!!....بهش گفتم بابا شاید پارسال تو اوین بازجو بوده بنده خدا!

خیابان سئول را بعد از بزرگراه چمران ادامه بدی، به اول اتوبان یادگار میرسی و از روی پلی رد میشی که مشرف به مقابل زندان اوینه. سرتاسر کناره این پل را حفاظ کدر کشیده اند که کسانی که از اتوبان میگذرند، مقابل زندان را نبینند. به همسرم میگم: اینجا رو بستن که تعداد کمتری، خانواده هایی رو ببینند که پای در منتظر خبری از عزیزشون هستند. در جواب آه میکشه و غم میشینه به چشماش و زیر لب چیزی میگه. هر دو ساکتیم و دم غروبه. طول پل رو با اتومبیل طی میکنیم و کماکان ساکتیم. من شرمنده ام اما اون چرا ساکته، نمیدونم....

بیشتر از یک ساله که تابلوی اوین هر روز سر راه خیلی از ماهاست که به زندگی روزمره میرسیم و تو این مدت یه عده انسان دیگه، هموطنامون، همنوعامون از حضور در زندگی معمولی و نکبتی بیرون محروم بودند.همین که خیلی هامون هنوز فکر میکنیم یه روزی باید برسه که مضحک ترین حرف پیش همه ی ما این باشه که بعضی افکار و نوشته ها و سخنان، جرم محسوب میشه، امید این که اونی که نون خانواده اش رو از زندان بانی اوین درمیاره هم یه روزی، روزگاری در این مورد مثل ما فکر کنه، هست.تعداد آدم هایی که به این نتیجه میرسن که خوشبختی تکی ممکن نیست بلکه همه باید با هم خوشبخت باشند و رستگار، روز به روز بیشتر میشه و همین شروع احترام به فردیت آدم هاست.یه روزی تفاوت، جرم نخواهد بود....دور هم نیست.مطمینم.

 موسیقی مرتبط

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 19:59  توسط علی  |