تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

روی تردمیل که میدوی، کافیه مقابلت آینه باشه.قدرتی خدا تمام سالن های ورزشی هم دورتا دور آینه دارن، جوری که فکر میکنی اگه نارسیسیزم سراغت نیومده باشه، بی خود اونجایی!! اما آینه ی مقابل تردمیل حکایتش چیز دیگه است.من که در زندگی روزمره عینک میزنم، موقع ورزش- طبیعتا" بدون عینک - خودم رو ناواضح میبینم، میتونم از بین همین تصویر نا واضح به وضوح زل بزنم توی تخم چشم های خودم و هی فکر کنم و هی فکر کنم و هی فکر کنم.آدم ها با چشم های تیزبین و سالم که جای خود داره.کمی که به جریان سیال ذهن پا بدی یه هو میبینی رفتی تا کوچه پس کوچه های کودکی و برگشتی.رفتی تا توی اتاق نشیمن خونه ی نفری که داره رو دستگاه بغلی عرق میریزه و برگشتی.رفتی توی متن اولین نامه های عاشقانه ات واز اونجا یه سری زدی به متن تمام ترانه های عاشقانه ی اون روزا.یه کاست هایی ضبط میکردی با منتخب آهنگ هایی که اون روزا فکر میکردی عاشقانه ترین ترانه های ممکنه و گوش کردن به اون یک ساعت، فیل رو هم از پا مینداخت!

 نگاه که میکنی میبینی دقیقه ی هفتم شده و حالا باید تا دقیقه ی پانزدهم سرعت رو ببری روی ده.دوباره زل میزنی به چشم هات و کماکان میدوی.خیلی چیزها به نظر میاد تو این چند سال تغییر کرده.تو، محیطت، دوستانت و معاشرت هات...اما هنوز هم مهمترین مسایل ذهنی ات اونایی است که مربوط به حس هایی است که هر آدمی تجربه میکنه.فکر میکنی مهمترین عامل تعیین کننده ی روال کار دنیا و زندگی حسیه که آدم ها نسبت به زندگی دارند.نسبت به همدیگه دارند، نسبت به خودشون دارند.یه موقعی مرزهای بین خوب و بد، موفق و ناموفق، غلط و درست و...خیلی واضح تر بود.نمیدونم زندگی اون موقع آسون تر بود یا نه ولی از یه جایی به بعد - که حتی نمیدونی دقیقا" کی- این مرزها پس و پیش شد...عوض شد...نا واضح شد درست مثل هیبت خودت توی آینه ی مقابل.لحظه هایی رسید که آرزو کردی کاش همه چیز مشخص تر بود، اما همون موقع ها از کسایی که براشون همه چیز واضح بود حالت به هم خورده بود.از یه جایی به بعد دیگه هیچی اونجوری که قبلا" بود، نبود...و نمیدونستی از این بابت خوشحالی یا نه.

 به دقیقه ی پانزدهم نزدیک میشی و سرعت رو برای سه دقیقه ی آینده باید برسونی به یازده و نیم.هنوز زل زدی به خودت.اما هنوز هیچی واضح نیست.یه مته برداشتی و داری دل و روده ی خودت و پدر، مادرت و محیط زندگیت و معلما و همکلاسی ها و بچه محل ها رو میریزی بیرون، شاید این تصویره واضح شه یه کمی.

دقیقه ی هجدهم شده و باید سرعت رو کم کنی.هر یک دقیقه یه مقداری کمتر تا دقیقه ی بیست و دو.آخراشه و داری راه میری...هنوز داری به خودت نگاه میکنی.هیچی واضح تر نشده.سر جای قبلیت هم هستی.یک متر هم جا به جا نشدی.اما راضی هستی.میری که چند دقیقه استراحت کنی و بری سراغ بقیه دستگاه ها مقابل آینه های دیگه، تا دور دوم دویدن رو نیم ساعت دیگه شروع کنی.میدونی تصویرت واضح بشو نیست و میدونی که یک متر هم جابجا نمیشی.اما میدوی، با فکر های بی انتها و با بیرون ریختن همه ی گذشته با همون مته ی معروف. این ها رو میدونی و دوباره میای که بدوی و آخرش سرعتت رو کم کنی و کم کم وقت بیرون رفتنت از سالن برسه.دویدن به قصد برنده نشدن، همراه فکر های پیچ در پیچ و بی انتها، کاریه که بعضی ها تو زندگی میکنند.خیالیه؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:51  توسط علی  | 

 

از بالای عینکش بهم نگاه می کنه و میپرسه: زخم بالای لبت مال چیه؟...میگم: سه سالگی خورده لبه ی میز.میپرسه: شیطون بودی؟از اینایی که از دیوار راست بالا میرن؟ میگم: شیطون محتاط بودم.همکلاسی ها میدونستن فلانی ته شره، ولی مدیر و ناظم اگر هم متوجه میشدن به روی خودشون نمی آوردن...شورش رو درنمیاوردم!....و بعد یه عالمه سوال دیگه و من بعدا" فکر میکنم، از کجا میفهمه که از چی باید بپرسه، از چیزای به این ریزی واینقدر دقیق و اکثرا" درست وسط خال.موقعی که اصطلاح "مرد آچار به دست" رو به کار میبرم، لبخندی میزنه و میپرسه: مگه تو چه جوری هستی؟به تعمیر کردن چیزا علاقه نداری؟ میگم: من اهل کتاب و فیلم ونوشتن و اینجور چیزام...آچار و پیچ گوشتی واسم زیادی پیچیده است!...و نهایتا" یه سوال ساده میکنه که خیلی کلیدیه...میگه: تو هم امنیت میخوای...مگه نه؟باید احساس امنیت کنی دیگه؟...میگم: آره...و از چهره اش میفهمم که متوجه شده که گرفتم نکته اش رو.لازم نبود مستقیم بگه که چه مرگم بوده.

از خلیل جبران متنی رو میخونه که مضمونش اینه: غم و شادی دو روی یک سکه اند...هر موقع یکی اش اومد سراغت آگاه باش که نتیجه ی اون یکی بوده یا به هر حال وجه دیگری از اون یکیه.وقتی داره میخونه سراپا گوشم.خود به خود بچه ها هم کنجکاوتر میشن به متن خونده شده.تا چند لحظه بعد از تموم شدن متن همه ساکتیم.

گیرم انداخته گوشه ی رینگ و داره چپ و راستم میکنه.میگه: حالیت نیست...یکی باید بهت بگه اینا رو...یکی باید سرت داد بکشه انگار.با خونسردی میگم: میدونم اینا رو عزیزم...اما تو هم داشتی....اینم داشته...منم دارم...چه انتظاری داری؟منم که پذیرفتم و میبینی که لااقل هرچی هست، توی جونمه...کاری به کسی ندارم.خوشم نمیاد اینجوری باشه ولی هست! میگه: واقعا" آی دونت نو وات تو سی!...میگم: لازم نیست چیزی بگی، اونجا اوضاع چطوره؟

اوایل به نظرم احمق میومد.الان یه رفتار هایی داشته تو این مدت که میبینم چه قلب صافی داره و چقدر معنای رفاقت رو میفهمه.نظرم نسبت به بچه های دهه ی شصتی چند سالیه حسابی عوض شده...تو 7-26 سالگی فکر میکردم خیلی غیر قابل تحمل اند.کم کم دیدم کارشون درسته ...سر جریان انتخابات هم که سنگ تموم گذاشتن...راستش دارم به این نتیجه میرسم که نیم نسل بعدی از ماها بهتر از آب درمیان.

دارم تو اتوبان بابایی، پشت یه وانت زامیاد که پشتش یه اتاقک درست کرده رانندگی میکنم.یک آس پیک گنده پشتش نقاشی کرده و زیرش نوشته: " حکم لازم !! "

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:47  توسط علی  | 

 

این همکار ما که اونم معماره و سال پایینی ما بوده، این روزا 2 سال بعد از اتمام ازدواج ناموفقش، عاشق شده و تو یه رابطه ی رضایت بخشه.پای کامپیوتر مشغول کار، موزیک های عاشقانه گوش میده. "خولیو ایگلسیاس" از تمام زن های زندگیش عاشقانه تشکر میکنه به خاطر لحظات زیبایی که براش ساختن."مادونا" میگه: قلبت رو که به روی عشق ببندی و نبینیش، انگار یخ زدی."بی جیز" میپرسه : چقدر عشقت عمیقه؟ "لیونارد کوهن" میگه: اگه پدری برای بچه هات میخوای یا فقط کسی که باهاش روی ماسه ها قدم بزنی، من اون مردی هستم که میخوای. "رد استیوارت" میپرسه: تازگی ها بهت گفتم که دوست دارم؟ "الویس پریسلی" میگه: ممکنه اونجور که باید ازت مراقبت نکردم...اما باید بگم همیشه توی ذهنم هستی."کریس دی برگ" میگه: دلم برات تنگه، بیشتر از اونی که کلمات بتونن بگن....

میگم مهندس دلمون خون شد...جون من یه چیزی بگذار که حال خوب تو رو اینقدر به رخ حال بد ما نکشه....میخنده.

.

.

.

دقت کردین تصویر چوب کبریت سوخته ی ته یک زیر سیگاری سفید و خالی، چقدر غم انگیزه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:6  توسط علی  | 

 

دلم میخواد برم پیش نقاش پیر دل زنده ای که می شناسم.برام از زندگی بگه ولذت نقاشی کردنش.از کبوتر هاش و از آتلیه ی روی بام خونه اش.شگفت زده اش کنم با صمیمی شدنم و از کاغذ های مچاله شده ی شعرهام براش چند تایی بخونم و اون با اون نگاه پر از برق زندگیش یه تعبیری بیاره به جای بعضی از عبارت ها که بشه امضای خودش تو شعرمن.نگم که چرا این کاغذ های شعر مچاله اند و چرا خودم صاف و بدون چروک نیستم.براش از صبح های یخ زده وتا سر حد مرگ پر از بغض این روزا نگم.راجع به غروب های سنگین این شهری که غبارش از دود گازوییل قابل تشخیص نیست و منظره ها همه به داربست های نامنظم و تاور کرین های بی حرکت ختم میشن، حرفی نزنم.این پنجره هایی که تمام منفذ هاش رو پرده های ضخیم پوشونده و اخم آدم ها، توی اتومبیل های تنهایی شون، لای ترافیک و رنگ قرمز چراغ های خطر و درخت هایی که قامتشون خم شده زیر بار معلوم نیست چی، رو فراموش کنم.هیچی نگم و اون بفهمه که دل تنگش بودم و با دستای پر چروکش توی اون آشپزخونه ی شلوغ با اون رنگهای گرم و عطرهای جور واجور، یکی از ده جور قهوه ای رو که داره برام دم کنه و فقط با موی سفید و نگاهش همراهم باشه.

 آی استاد....دلم برات تنگ شده. بگذار نفست باشه چند متر اونورتر از من.بگذار باور کنم بعد از اینکه موی آدم سفید شد هم، هنوز میتونه زنده باشه و زنده بودن رو بفهمه. سالم بودن رو بفهمه، نه از رو کتاب از بر کنه.بگذار دلم خوش باشه که اگه این دهه ی پر اشتباه 25 تا 35 رو رد کنم باز هم همین چیزایی که دلم رو میلرزونه، سرجاش میمونه.بگذار باور کنم که بازیگوشیم رو از دست نمیدم و خنده هام همیشه از ته دل و با چشم های برق افتاده است.بگو که این تیغی که تو گلومه و با هربار نفس کشیدن خراش میده تمام وجودم رو، دست از سرم برمیداره.با بودنت بهم بگو که تجربه آدم رو محتاط نمیکنه. اعتماد نمیشه واژه ی سر طاقچه که با پوزخند به رخ کوچکتر از خودم ها بکشمش و بگم ببین اونی که سر طاقچه است و خاک گرفته مال من بود و از اینی که تو الان داری هم خیلی مشعشع تر بود.بیا و به من ثابت کن با اون منطق بی منطق زندگیت، که هنوز هم آدم ها بهترین هدیه ی خدا به زمین و طبیعت هستند.بگذار فکر کنم که آسیب زدن و آسیب دیدن اونقدر ها ترس نداره که فکر میکنم.بگذار همین چهار تا لبخند دوستای دوست داشتنیم رو، از دست ندم.به من یاد بده که باور کنم این چیزی رو که هستم، هر چقدر هم که این نوع بودن، آزارم داده باشه. بگذار دلم خوش باشه که یه روزی میرسه که این مغزی که فاتحه اش خونده شده،تمیز فرمت میشه و دیگه حتی یه ثانیه هم به اندازه ی یه عمر تصویر و عطر و صدا توش باقی نمونده باشه.بگذار فکر کنم میشه دوباره متولد شد.

 آی استاد....دلم برات تنگه.میتونی به من بگی چرا این روزا اینقدر میترسم؟تو هم از همه چیزاین روزا، همینقدر میترسی؟ از این عکسای دیجیتالی این روزا نمیترسی؟ لامصب ها خم برنمیدارن.یه روز و روزگاری کاغذ های عکس ها چهار بار که دست میکشیدی روش و دو بار که قطره ی اشکت خیسشون میکرد، از رنگ و رو می افتادن و به مرور گوشه هاشون میشکست و غبار زمان روی چهره ی همه آدم های توی عکس رو میپوشوند.حالا چی؟هرچقدر که دست بکشی روی موها و چشم ها و لبخندهای توی عکس، هرچقدر که زل بزنی بهشون و مرور کنی هزار تا اتفاق بیرون کادر رو، باز این مونیتور لعنتی با یه اسپری تمیز کننده و یه دستمال نرم میشه عین روز اولش.اشکهات هم روی سطح عمودی این صفحه ی همیشه روشن نمیریزه، که فقط گونه ها و یقه ی پیرهنت رو خیس میکنه.به نظر تو پیرمرد، نباید ترسید از این روز روزگاری که هیچی برای ما کهنه نمیشه، اما صد مدل جدیدترش به یه ماه تمام دنیا رو برمیداره.تو باشی هول ورت نمیداره؟ فکر نمیکنی که مال این روزگار نیستی؟نمیترسی از این دوره ی زود کهنه شدن همه چیز؟فکر نمیکنی که آدم ها هم انگار تاریخ مصرف پیدا کردن؟فکر نمیکنی همه دارن به هم، به نزدیکترین آدم هاشون هم به چشم جنس توی ویترین نگاه میکنند؟نمیترسی از این آدم هایی که همونجوری که زل زدن تو چشم هم، دارن چرتکه ی صد سال بعد رو هم میندازن؟

آی استاد نقاش...بیا من رو هم ببر توی دنیای نقاشی هات و بگذار همونجا بمونم.بگذارتوی همون هیچی نقاشی ها گم شم و یه روزگار دیگه ای بیام بیرون.یه موقعی که همه جا اینقدر ترسناک نباشه...همه جا اینقدر خفه نباشه...همه جا اینقدر سرد نباشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:16  توسط علی  | 

 

سوسوی نورهای قایق ها و کشتی هایی که دورتر لنگر انداخته اند، دیده میشه.هوا صافه.حتی نورهای جزیره هم دیده میشه. اما مرز آسمون و دریا، اون دور دورا، خیلی واضح نیست، هردو کبودند. یاد شعر "کشتی شکسته بر ساحل دریا..." ضیا موحد می افتم.

از هتل پیاده اومدم کنار ساحل.نسیمی که از سمت دریا میاد، واسه خنک شدن کافی نیست، اما برای راه انداختن موج های ریز ریزی که زیر نور زرد رنگ این محور پیاده ی حاشیه ی ساحل، به سمت خشکی میان، کفایت میکنه.جا به جا روی سکو ها، جمع های چند نفره نشستن و قلیون میکشند یا چیزی میخورند.پاهام رو ازلبه ی سکو آویزون میکنم.ماهی تو آسمون نیست، اما چند تا ستاره واسه خودشون وسط آسمون جا خوش کردند.

چشم هام رو میبندم و یه قراری با دریا می گذارم.با همون باد وزان و موج های ریز ریز جوابمو میده.

دارم به آدم های توی اون کشتی ها فکر میکنم.به آدم های توی اون جزیره که کمی دورتره...و آدم های ساحل اون سوی این دریا.پارسال اونور همین دریا نشسته بودم و فکر میکردم، موج ها دارند میان به سمتم. الان هم که 180 درجه جام نسبت به اون موقع عوض شده، باز موج ها دارند به سمت من میان. نکنه گیر از منه. یا شاید اصلا" جام عوض نشده و فقط، فکر میکنم جای قبلی نیستم. یا شاید قانون دریا رو نمیدونم. اما...اما چند تا از آدم های این ساحل، اون قایق ها، اون جزیره و یا ساحل روبرو، قانون دریا رو می دونند که من نمیدونم؟ ها؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:18  توسط علی  | 

 

جان لنون فقید، در ترانه ای که خطاب به پسرش خونده، یه جا میگه:

 " زندگی اون چیزی است که داره بر تو می گذره، در حالی که تو خودت رو مشغول برنامه ریزی های دیگه ای کرده ای."

 (Life is what happens to you, when you’re busy making other plans)

توی آکواریوم سیگاری های فرودگاه نشسته ام.صبح زوده و دارم مثل ابله ها ناشتا، سیگار میکشم.یه جمع 5-6 نفره، از دختر پسر های جوون اونورتر نشستن و از لحظه ی ورودم، احساس کردم نگاه یکی شون روم سنگینی میکنه.الکی به موبایلم ور میرم و با سیگار بازی میکنم.سرم رو می چرخونم و حضار رو نگاه میکنم.همه سرشون به کار خودشونه.نگاهم به جمع چند نفره ی اون جوون ها میرسه، با یکی از پسرها چشم تو چشم میشیم.کماکان و آشکارا با کنجکاوی نگاه میکنه.22-23 ساله اند.من اما، نگاهم رو بدون مکث میچرخونم.سرم پایینه که می بینم سایه کسی نزدیک میشه.سرم رو بالا می آرم.میگه: " سلام آقای فلانی." همون پسره است که حالا چشم های روشن و گردش آشنا به نظر میرسه.ریش تنکی داره و موهاش کوتاه کوتاهه...مثل سربازا.میگم: " سلام." بدون تعجب یا معنی خاصی، دست میدیم. میگه: " من از بچه های ورودی فلان دانشگاه بیسارم. دانشجوتون بودم." 5-6 سال پیش رو میگه.فایل جستجوی ذهنی من – که مدتیه شروع شده – محدودتر میشه.میگم: " خوبی؟...متاسفانه به جا نیاوردم." فامیلیش رو میگه.هنوز یادم نیومده، ولی میگم: "چطوری؟اوضاع روبراهه؟" جوری میگم که، معلوم نیست یادم اومده یا نه.میگه: " خوبم.ممنون." میگم: " فارغ التحصیل شدین؟ " میگه : " بله،...گفتم یه سلامی کنم." هنوز ذهنم داره میچرخه.میگم :" لطف کردی.خوشحال شدم از دیدنت." میگه:" منم همینطور." و دست میده و برمیگرده و میره به سمت دوستاش.در همون لحظه یادم میاد که کدوم یک از دانشجوهام بوده و هم دوره ای هاش رو هم به خاطر میارم. دو ترم پشت سر هم باهاشون درس داشتم ....و البته اون موقع دختر بود. حتی اسم کوچکش هم یادم میاد. حالا یه پسر بشاش و خوش قیافه بود. اسم کوچک فعلی اش رو نگفت.موقعی که دارن با دوستاش میرن بیرون، یه دستی تکون میده و من از روی صندلی نیم خیز میشم و سرم رو به علامت خداحافظی تکون میدم.

تلنگری بود بهم. احساس کردم اون چند دقیقه اول داشته فکر میکرده، بیاد احوال پرسی، یا نه. و اومده بود. خوشحال شدم مشکلی با آشنایان گذشته اش نداره و خوب این تغییربزرگ تو زندگیش را، با خودش حل کرده.داشت زندگی میکرد.با دوستای دختر و پسرش داشت میرفت مسافرت و ته چشماش رضایت رو می دیدی. شجاعتش، تمام مدت فرودگاه و طول پرواز، پس ذهنم بود.

علی، تو خودت جرات داری همینقدر زندگی رو دوست داشته باشی؟ در حالی که دقیقه به دقیقه داره برات کنتور میافته، مدت زیادی از زمان های زندگیت رو صرف برنامه ریزی زندگی و چیدن قضایا برای پیش بینی اتفاقات احتمالی زندگی کردی، بدون اینکه متوجه باشی، همین چیزی که داره در این لحظه اتفاق میافته، زندگیه. ممکنه همین هواپیما به مقصد نرسه و...پوف...تمام. احساس کردم، چقدر دلم میخواد این پسر جوون، گاهی که خیلی چیزا بر وفق مراد نیست، فقط بیاد و احوالپرسی کنیم، تا خواست زندگی کردن رو بهم یاد آوری کنه. حتی اگه چیزی هم نگه، بودنش اثبات غلبه ی شور زندگی، بر بزرگترین مشکلات عالمه.احساس کردم، سخت گرفتن و سخت کردن زندگی، ترمزیه براش.حکایت اونیه که کنار رودخونه مشغول محاسبه ی عمق آب و سرعت جریانش بود، تا از رودخونه رد بشه که یکی اومد، زد به آب و گذشت و رفت اونور! تاثیر شنیدن حکایت غرق شدن یک نفر، اگه غلبه کنه بر خاطره ی دیدن ذوق آدم هایی که مشغول آبتنی و لذت بردن ازش هستن، زندگی خیلی سخت میشه. اما زندگی منتظر نمی مونه.نمی ایسته تا تو غلبه کنی بر ترس اتفاقات ناگوار زندگیت. بی رحمی زندگی، یا شاید زیباییش، به همین بی نیازی ِ مهربان شه.بی نیازِ مغرور و کج خلق نیست.بی نیازِ سرخوش و پذیرنده است. ما رو لازم نداره و اگه نریم به مهمونیش، نه دنبالمون میاد، نه مهمونی رو به هم میزنه.اما همین که در مهمونی رو بزنیم، چنان باهمون صمیمانه برخورد میکنه که انگار کل مهمونی رو به خاطر ما راه انداخته بوده، اصلا".شاید دلخوری ها و دلخوشی های ما از زندگی هم به همین دلیله.

شور اشتیاق ته چشم های این دانشجوی سابق، تکونم داد. کاش گاهی قصه های آدم هایی که از کنارمون می گذرند رو میدونستیم، اینجوری شاید قدر شور زندگی رو بیشتر میدونستیم. من که سعی ام رو خواهم کرد.

ممنون، برادر کوچکم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:13  توسط علی  | 

 

عجب روزی! هوا را عشق پر کرده.هفته ها پیش دلم گرفته بود که "ما همه با هم هستیم"، اما تو نیستی کنارم.امروز من بودم، تو بودی، همه ی آنها که لبخند هایشان را در این چند ماه فراموش کرده بودم، آمده بودند.کنارهم بودیم که باران هم آمد. مطمینم که همراه ما بود این بخشش طبیعت. مگر میشود به این همه عشق و این همه ذوق اشک نریخت؟ حتی اگر به بزرگی آسمان باشی باز هم دلت میلرزد و از چشمانت جاری میشود. چه باک دارم از لرزش دل و اشک های خودم، که امروز به نظرم آمد که مرده ای زنده شده...همان که هرگز نمرده بود. نمیتوانست بمیرد. مگر این ذوق آزادی و خواستن را مرگ هست؟ راستش هر بار که این شراره به بهانه ای گر میگیرد یاد خودم و تو می افتم. این ذوقی که در دل این جمعیت بود حتی اگر سالها به بهانه ها و ترفند ها پنهان شود و روزی برسد که مدتها از آخرین رویتش گذشته باشد هم، نمیتواند بمیرد. مگر ذوق ما مرد؟ مگر شد که به روزمرگی و پنهان کردنش، صرافتش را از سر بیاندازیم؟ امروز دیدم که این جمعیت هم همچون ماست. هر چقدر هم که بخواهد، "تاب مستوری ندارد"، در را بسته بودند، هر روز از روزن سر بر می آورد. این خواستن را نمی توان پنهان کرد. نه من و تو میتوانیم نه این جمعیت. و شرم میکنم که روزی تصورم بوده که نکند این باران ها هیچ سبزه ای را سیراب نخواهد کرد.اما این خاک حاصل خیز، هرگز کویر نبوده. جمعیت فریاد میزند: بلند گو رو خاموش کن...صدای ما رو گوش کن. دیگر خاموش نیستیم، اما لبخندمان بر چهره ها کماکان هست. این سیل جمعیت خندان که میدانم درد ها در دلشان هست به من یاد میدهد...زندگی ساده است...خوب بودن ساده است...بهانه های دوست داشتن زندگی ساده است. باور کن که صد تا بلند گو هم که خاموش نمی شد باز، این صدا به نا شنوا ترین گوش ها هم، میرسید. ندیدی چهره های آنها که سر چهار راه ها بدون لباس پرسنلی، اما با ذهن های یونیفرم پوش، به ما خیره شده بودند؟ باور کن این بار فقط در چهره هایشان تعجب بود. این بار آن کینه و عصبیت، جایش را به تعجب داده بود.از خودشان میپرسیدند: چطور این ها هنوز می آیند؟ چرا حتی روی ویلچیر یا با این سن و سال یا با این هیبت مذهبی، کماکان از سه ماه پیش تا کنون، فراموش نمیکنند؟ تعجبشان را میفهمم. میدانم که تا به حال عاشق نبوده اند. نمیدانند که وقتی میخواهی، با تمام وجودت می خواهی، سه ماه و سه سال و سی سال هم که بگذرد، به بهانه ای خواستنت آشکار میشود. و باور کن که فرق ما با آنها در همین جمله ی ساده است.ما عاشقیم. آن کینه ای که امروز تعجب شده بود بر چهره هاشان، بادا که روزی به نگاه محبت تبدیل شود. چاره ی همه ی ماست این عشق  پس، از امروز به بعد اگر قدرتی میداشتم که چیزی را تغییر دهم در آن ها، باور کن کمی عشق در دلشان می خواستم...شاید که آنها نیز همچون ما -من و تو- بدانند که وقتی میخواهی، هیچ نیرویی را توان فراموشاندنت نیست، و همچون ما – من و تو و این جمعیت- باور کنند که وقتی عاشق باشی، میابی دیر یا زود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:53  توسط علی  | 

 

از این سر پل تجریش تا روبروی باغ فردوس آذین بستن انگار.ماه رمضونه و شبای قدر و معلوم نیست چرا یه نگاهی هست که میگه باید گریه کرد که بخشیده شد و بخشید، تا در و دیوار رو پر کنند از نشانه های اندوه و گرفتگی . اما این تغییر فصل انگار کاری به این حرفا نداره . طبیعت اولین برگ چنار پاییزی اش رو با یه سلیقه ای رنگ آتیش زده و جلوی پات میندازه ، که تو فکر میکنی ، باید فقط خندید که بخشید و بخشیده شد.شاعری که منتظر مونده و گل عالم تموم شده و هنوزم میپرسه "کی می آیی؟" ، اگه این روزای اولین چموشی های"اسب یال افشان زرد" پاییز رو میدید ، میفهمید که اشتباهی قرار گذاشته . تقصیرکسی نیست که اشتباهی بهار و گل های رنگارنگش پیک هیچ اتفاق نویی نیستند.همیشه انگار این نسیم غروب روزای آخر تابستونه که هر قراری رو معنی دار میکنه.

از این سر پل تجریش تا اون دوردورای کوه های سورمه ای بالا سر شهر رو ، آذین بستن انگار.قرار من ، اما با گل بهاری کاری نداره.قرار من پای اولین برگ پاییزی چنار های سر پل تجریشه ، که وقتی میریزه انگار داره بارون طلا میپاشه رو سر هر کسی که تو این خیابونا منتظر مونده ومونده ، تا حتی بعد از آخرین گل عالم . به خدا که این برگ زرد چناری که پیش پای من افتاد ، می ارزه به صد تا گل بهاری که یه نفس از عطر و رنگ این برگ رو، نمیشه فروخت به یه باغ از اون گل هایی که تموم میشن و هیچکس منتظر هیچکس نیست. لابلای صدای این دست فروشا و شلوغی آمد و شد این آدما و بوی زهم ماهی فروشی و گل و شل کنده کاری های مخابرات و برق و آب، حتی اگه دونه دونه ی برگ های پاییزی همه ی چنار های این خیابون ، از سرپل تجریش تا خود را آهن بخشکه و بریزه و بپوسه ، باز این باغ نمیرسه به زمستون . برف هم سرماش رو می بازه به این همه جنون که سرتا پای پل تجریش رو آذین بسته ، زیر پاهای بی قراری و زیر پوست بی تابی. منتظر برف نشستن هم ، پای این آذینی که طبیعت برام بسته ، قشنگه، چه ، جای طلا ی برگ های خوشگل چنار، نقره ی آبی فام بلور های برف رو بپاشه به سرم. مهم اینه که گل و برگ و برف ، به خاطر قرار ماست که باز میشن و میریزن و می بارن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:24  توسط علی  | 

 

خب، حالا با هر سلیقه و با هر روشی فیلم رو انتخاب کردید.و تو راه منزل برای دیدنش هستید.به هر حال خوشحالید.درست مثل روزای اول دیت کردن.طرفین خوشحالند و بسته به اینکه موقع انتخاب چه روشی رو پیش گرفته باشند،هیجان بیشتری برای شروع جدی رابطه یا همون شروع دیدن فیلم دارند!

دیدن فیلم همون حکایت آشنای رابطه ی دو نفره.اگه درست پیش رفته باشه توقعات تون برآورده میشه.

من فکر میکنم نود درصد کسایی که فیلم رو برای همون 2 ساعت سرگرمیش و گذروندن وقت انتخاب کردند ،راضی خواهند بود.حداکثر ممکنه بگن ای...فیلمش مالی نبود یا خیلی خوب بود.ولی چندان لذت عمیقی هم حتی از بهترین فیلم نخواهند برد و زجر چندانی هم از مزخرف بودن فیلم نخواهند کشید.اونا تو طول فیلم میتونن بارها به کارهای دیگه ای بپردازند و چندین بار دکمه ی ریوایند یا پاز رو بزنن و یا از دست دادن بعضی صحنه ها یا دیالوگ ها چندان براشون مهم نیست.اونا مراسم چندانی واسه فیلم دیدن ندارند...اگر هم باشه همون پاپ کورن همیشگی و کلیشه ایه.ترجیح میدن آخر فیلم رو حدس بزنن و تازه اگه فیلمه هم غیر قابل پیش بینی باشه بازم یه جور کلیشه فیلم های تعلیق دار مثل فیلم های جنایی رو ترجیح میدن! بلافاصله بعد از فیلم هم ذهنشون از مشخصات فیلم به غیر داستانش خالی میشه و بعد چند روز داستانش هم فراموش میشه.بدترین حالت در این نوع فیلم دیدن اینه که فیلم خوبی به دست یک فیلم بین ناشی برسه...فیلمی که میتونه مدت ها به حیاتش تو ذهن مخاطبش ادامه بده،تبدیل میشه به حداکثر یه سی دی تو آرشیو فیلم ها،که البته اینجور فیلم بین ها، آرشیو خاصی هم ندارند. درست رابطه هایی که فقط به قصد خالی نبودن کنار آدم برقرار میشه هم همینجورن! نهایتا" بعضی از آدم های این نوع، از بعضی دیگه اش بهتر یا بدترن...ولی واقعیت اینه که اصل رابطه چندان عمق و همپوشانی و ارتقا ویژگی های شخصیتی رو تو خودش نداره.هست...شاید گاهی از نبودنش بهتر یا بدتر باشه، ولی ما درگیرش نشدیم.نه اینکه رابطه یا طرف مقابل ایراد داشته که ممکنه اینجور هم باشه یا نباشه، ولی بیشتر این ماییم که حتی اگه بهترین تجربیات رو هم از رابطه داشته باشیم،نهایتا" - با این دیدگاه- برامون در حد یه رابطه خوب که تموم شده و رفته باقی میمونه و تاثیری هم روی ما به احتمال زیاد نگذاشته.

اونایی که فیلم رو بادقت بیشتری بر مبنای آگاهی های نسبی قبلی انتخاب کردند و به ژانر فیلم یا اسم کارگردان دقت کردند،احتمالا" کمی هم اضطراب  بد بودن فیلم رو دارند.بیشتر احتمال خوب از آب در اومدن فیلم هست، ولی اون ها هم فیلم بین های سخت گیری هستند.چندان نمیتونن تو هر شرایطی فیلم رو ببینند.از بعضی چیز ها در طول فیلم با توجه به سابقه ی ذهنی که دارند ،بیشتر جا میخورند و بیشتر هم لذت میبرند.بعد از پایان فیلم اگه فیلم خوب باشه تا مدتها تو ذهنشون هست صحنه های فیلم مرور میشه و گاهی حتی چند بار دیگه فیلم رو میبینند. کسایی که رابطه را با دقت بیشتری انتخاب کردند هم همینجورند تقریبا".تفاوت ها و شگفتی های طرف مقابل براشون نه تنها نگران کننده نیست که باعث لذت بیشتری میشه.سطح توقعشون کمی بالاتره و همین گاهی دلگیری هایی بوجود میاره، اما وقتی حتی اتفاقی ساده و معمولی تو رابطه میافته براشون میشه باز هم یه اتفاق اختصاصی.

گاهی اما هیچکدوم از این حالت های مشخص و قابل پیش بینی،بوجود نمیاد.یه "فیلم هنری بین" چنان با نگاه تساهل و تسامح ، یه محصول در پیت سینمای هند رو میبینه و حال میکنه که کلا" معیار های نقد و ارزشگذاری، واسه خودش هم به هم میریزه یا یه بیننده ی معمولی چنان کشفی از یه فیلم فوق روشنفکرانه میکنه، که دست صد تا منتقد رو از پشت میبنده.در اون لحظات و در اون حال و هوا اون فیلم به مذاقش خوش اومده همین.ممکنه دیگه تا آخر عمر اون فیلم رو نبینه ولی در لحظات دیدن فیلم لذت خوبی میبره و همین باعث میشه به نظرش اون فیلم خوب بیاد و حتی بشه فیلمی که بارها و بارها ببینتش...ممکنه بعد از گذشت چند سال که فیلمه را میبینه کمی با تعجب بگه:این دیگه چی بود که من خوشم اومده بود...اما زیاد گیر نمیده و همون یادآوری سرخوشی دیدن با لذت فیلم،به اندازه ی کافی اعتبار داره.گاهی آدم ها و انتخاب هاشون این شکلی میشه.راستش گویا خیلی از اوقات این شکلی میشه.دور و بری ها تعجب میکنن و گاهی حتی سعی میکنن به دوستشون یادآوری بکنن که:فلانی تو سبکت این نبود ها...اما اینا حرفا چندان اعتباری نداره.قبول دارم که ممکنه انتخاب اون آدم بعد ها چندان کارآیی نداشته باشه اما به لطف همون روزای سرخوشی طرفین تو زندگی هم جا میافتن.البته که اینجور انتخاب ها اگه روابط طولانی رو شکل بده لجظات سختی هم در انتظار طرفین خواهد بود...اما به نظرم میاد سخت بودن تحلیل تمام جوانب ارتباط آدم ها،خیلی ها رو به تسلیم به همچین روابطی وامیداره.

و گاهی...

فکر میکنم همچین پستی میتونه تا ابد ادامه پیدا کنه،بدون اینکه نتیجه ی خاصی داشته باشه...یکی من رو از منبر بکشه پایین لطفا"!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:54  توسط علی  | 

 

آشنایی و مراودات زوج ها از روز شروع تا پایان ، فارغ از اینکه این پایان کی و چطور اتفاق بیافته، شبیه پروسه فیلم دیدنه.از موقعی که تصمیم میگیری فیلمی رو ببینی، با توجه به حال و هوا و سلیقه ات و فیلم های موجود! ممکنه انتخاب بکنی، تا زمانی که فیلم به پایان میرسه.راستش چند ماه گذشته با چند نفر به قصد شروع رابطه رفتم بیرون (و البته با خیلی از دوستانم بدون همچین منظوری!!).از یک جلسه تا چند جلسه...برای آشنایی بیشتر یا شناختی که شاید منجر به شکل گیری یه رابطه ی جدید بشه...که نشد.شبیه انتخاب فیلم و دیدنش بود(و البته که من میدونم آدم ها خیلی مهمتر از فیلم ها هستن).

فرض کنید میخواییم از این بساطی های کنار خیابون فیلم بخریم.بدون البته ارزش گذاری خاصی بین سینما رفتن واز کنار خیابون فیلم گرفتن، به نظرم از کنار خیابون فیلم گرفتن کمی مدرن تره.میدونم که ممکنه در حال مزخرف گفتن باشم اما به نظرم ، فیلم از بساطی کنار خیابون خریدن شبیه معاشرت ها و آشنایی های مدرن و امروزیه و سینما رفتن شبیه خواستگاری!! تو ذهن خودم با این مقایسه ،کمی در حق سینما رفتن اجحاف کردم (و خودم اصلا" سینما رفتن رو عملی به ریسک آمیز بودن رابطه ی مبتنی بر خواستگاری رفتن، نمیدونم و کلی هم سینما رفتن رو دوست دارم) اما به نظرم با وضع فعلی سینما های ما چندان هم بی ربط نیست.اگه فیلم جدید و به روز میخوایی باید دی وی دی رو از کنار پیاده رو تهیه کنی والا باید ببینی مسوولین امر چه فیلمی رو مناسب اکران تشخیص دادن و البته که بینشون فیلم های خوب هم هست اما....درست مثل کسی که اگه میخواد شروع و پیشرفت رابطه اش مبتنی بر شرایط شخصی خودش در اولویت اول باشه و بعد سایر فاکتورها، باید سعی کنه تو معاشرت های روزمره و کاری و دوستی و اجتماعی ، پارتنر خودش رو پیدا کنه!! تا اینکه یه عده ای یه جایی دو نفر رو زوج مناسب تشخیص بدن و جلسات مراوده های کلیشه ای و...برقرار کنند.

نکته ی مهم اینه که در هر صورت تصمیم به دیدن فیلم و تصمیم به برقراری ارتباط با یک شخص دیگه از جنس مخالف ، هر دو نوعی از ذوق و شوق رو برای شخص به همراه دارند.یه جورایی گویا "سرتونین" بیشتری ترشح میشه و گاهی شدت این ذوق و شوق به حدی زیاده که توجه خاصی به فیلمی که قراره دیده بشه یا شخصی که قراره باهاش معاشرت بشه نمیشه!! دیدین اینایی که تازه –مخصوصا" تو سن و سال پایینتر- با هم آشنا شدن از 6 کیلومتری پیداست که تو بخشی از اعضا و جوارحشون جشن و سروری بس عظیم برپاست؟!! این همونه.

اما بعد از تصمیم به فیلم دیدن و اقدام در جهتش موقع انتخاب فیلم و بررسی فیلمیه که میخواییم ببینیم.

بعضی ها به فیلمیه میگن جدید چی داری! واقعا" خیلی ها تو برقراری رابطه هم همینجورن.جدی میگم...خودم صد تاش رو میشناسم...فقط میدونه که امشب یه فیلمی میخواد که سرگرم شه...شاید خوشش بیاد شاید نه...ولی به هر حال سرگرم میشه.و حاضره پول فیلم و از اون مهمتر وقت فیلم دیدن رو صرف بکنه چون براش به هر حال مهمه که 2 ساعتی فیلم ببینه و سرگرم باشه.یه جورایی اون چند ساعت بدون سرگرمی چنان وحشتی درش ایجاد کرده که دیگه مهم نیست چه فیلمی و با چه کیفیتی!

بعضی ها ولی سعی میکنن وقت بیشتری بگذارن...انتخاب رو به فیلمی کنار پیاده رو نمیسپارند.کمی ممکنه اسامی کارگردان ها یا بازیگر ها یا ژانر های مختلف رو بشناسن.مثلا" میدونن فیلم کمدی رومانتیک نمیخوان ببینن چون پیش اومده که بعدا" از صرف وقت برای دیدن همچین فیلمی پشیمون شدند.ممکنه دنبال فیلم از کارگردان خاصی باشند و حتی گاهی از چند جا سراغش رو میگیرن.ممکنه فیلم جدیده خوب از آب دربیاد ممکنه مزخرف، ولی تو آرشیو فیلم هایی که دیدن این فیلم هم میشه معیاری برای شناخت بهتر اون کارگردان یا اون نوع سینما.تو پیدا کردن پارتنر هم بعضی ها دیگه میدونن که فلان مدل شخصیتی راهی به زندگیشون نداره یا فلان رفتار طرف مقابل نشونه ایه از اینکه غیر ممکنه بتونن کنار هم بمونن.همون اول میدونن چی میخوان چی نه، حالا ممکنه نه صد در صد ولی تا حدودی. کمی با ریسک بالا، ولی ناگزیر، شخصی که حدس میزنن ممکنه بهشون بخوره را ،برای شروع ارتباط انتخاب میکنند.ممکنه بشه شخص افسانه ای زندگیشون،ممکنه خیلی خوب از آب درنیاد. ولی هیچکس نمیتونه بگه که از اول معلوم بود به مشکل میخورن.

بعضی ها ترجیح میدن به دیدن یا یادآوری همون فیلم هایی که قبلا" دیدن و خیلی خوششون اومده شب رو بگذرونند که گاهی حتی سی دی فیلم رو هم یا یکی اومده گرفته و دیگه پس نیاورده!! یا چنان خش و خطی برداشته که دیگه دستگاه اونا  نمیتونه بخوندش.اینا ممکنه بشینن چیزی در رابطه با اون فیلم بخونن یا چیزی در رابطه باهاش بنویسن یا...ولی منتظر میشن تا فیلم های بهتری که ممکنه تو راه باشن برسه.تو رابطه هم بعضی ها بیشتر آگاهند به اینکه چه مدل آدمی به دردشون میخوره و رابطه ای لذت بخش رو فراهم میکنه.اگه رابطه ی خوبی دارند حفظش میکنند و به خاطر هر آدم جدیدی مخاطره تو رابطه ایجاد نمیکنند.اگر هم رابطه به هر دلیلی از بین رفته باز هم صبر میکنند تا آدم حتی بهتری پیدا بکنند، با توجه به شناختی که از خودشون پیدا کردند.حاضر نمیشن به صرف داشتن رابطه با کسی شروع کنند و بعد ببینند چی پیش میاد.

بعضی ها البته اینقدر فیلم بد دیدند که کلا" دور سینما  و فیلم رو خط کشیدن یا اینکه فیلم خیلی خوبی دیدن و دیگه حاضر نیستن فیلم دیگه ای ببینن و همیشه فکر میکنن اون فیلم بهترین فیلم برای همیشه بوده و هر چیز جدیدی هم مزخرفی بیش نیست!. تورابطه هم بعضی ها گویا اینجورن، گرچه کم تعدادند.یعنی یا "جنس مخالف ستیز" شدند به خاطر تجربه ی بد ارتباطات قبلی، یا چنان افتادن تو دام عشق یکی که دیگه نمیتونن رابطه ی جدیدی برقرار کنند.

مرحله ی دیدن فیلم....ادامه دارد.

پ.ن.:الان که میخونم میبینم خیلی مزخرفه،ولی میگذارمش رو وبلاگ.یه پست مهمل به پست های قبلی اضافه بشه طوری نیست...!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:15  توسط علی  | 

 

دستام آویزونه و طول خیابون کریم خان رو طی میکنم. کلاس احمقانه مصالح شناسی با همکلاسی هایی که رسما" پای تعدادیشون لب گوره، تموم شده و به اندازه ی این سرمه ای آسمون دم افطار دلم گرفته.چند نفری رو تو کلاس میشناسم...یا فکر میکنم که میشناسم.کی دیگه میتونه بگه چی و کی رو میشناسه تو این دوره و زمونه؟! از چند تایی خداحافظی میکنم موقع خروج...از بعضی ها هم نه...نمیشه...پیش نمیاد. اصلا" نمیخوام جایی برم...میخوام گم شم لابلای ماشینای حالا کم شده ی خیابون.هوا سنگینه...یه چیزی تو هوا هست.اول فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که دو ماه پیش تو همین خیابون یه عالمه آدم بودیم که دستامون رو تو سکوت بالا میگرفتیم و با غرور به هم لبخند میزدیم و حالا که اونجوری نیستیم و اینجوری میدویم طرف خونه هامون که برسیم پای سفره ی افطار و تلوزیونی، که اون روزا باید شرم میکرد ولی حالا داوطلبیم تا نمیدونم کدوم سریالش رو فرو کنه تو چشم و مغزمون، من متوهم شدم که چیزی تو هوا هست.اما بلافاصله میفهمم قضیه شخصی تر از این حرفاست. میپرم تو نشر چشمه با اون کتاب های محشر و فضای عالی اش.یه مجموعه شعر از بیژن نجدی برمیدارم.شاید لطافت دنیاش، سنگینی این هوا رو وقتی میرسم خونه کم کنه.سراغ "کویر من" رو میگیرم.ندارند،باید برم از همونجایی که صاحبش آدرس داده بگیرم.یک کمی جلوی قفسه های کتابا اینور اونور میرم.دو نفر مو وریش بلند دارن کل ادبیات داستانی انتشار یافته ی امسال نویسنده های ایرانی رو نقد میکنن، فله...جالبه که "احتمالا گم شده ام" نوشته ی سارا سالار  رو پسندیدن هر دو.البته منم متنفر نشدم از کتاب، ولی اصلا" حاضر نیستم،تو نشر چشمه با ولومی بلندتر از حد معمول، ازش تعریف کنم.کتابا و بوی مخصوصشون همراهمه که میام بیرون...اما یه چیزی تو هوا هست هنوز.دوستم جلوی پام ترمز میزنه.نشستم تو ماشینش واز پاکت سیگارش یه نخ روشن کردم...شاکی میشه اما چیزی نمیگه.فریاد شجریان رو ضبطه...میگه:ورش دارم؟...میگم: نه...خوبه.

گفتم از ورطه ی عشقش به صبوری به در آیم    باز میبینم و دریا نه پدید است کنارش  

میچرخیم کمی...بی حرف یا کم حرف.منو کنار ماشین خودم پیاده میکنه.میگم هوا یه چیزی داره توش انگار...میگه خوبه که...میگم نمیدونم خوبه یا بد ولی یه چیزیشه...میگه نمیدونم.میگم اگه نمیخواستم حتما" برم خونه، میرفتیم کنار رودخونه...بدون اینکه بپرسه کدوم رودخونه میگه یه شب دیگه.

میرونم تا خونه.نمیرم خونه ی خودم.میرم پیش خونواده ام.دارن میرن مسافرت.خوشحالن...باهشون شوخی میکنم ،میخندن.از خنده چشام برق میافته...به زمین خیره میشم...و باز میخندم.هوا چرا اینقدر یه چیزی داره توش؟

خونه ی خودم.کتاب شعر رو باز میکنم.حواسم بهش نیست...هی برمیگردم عقب و دوباره میخونم...میرم پنجره را باز میکنم...یه چیزی هنوز تو هوا هست.باد میوزه و با پرده ی پنجره ی اطاق بازی میکنه...کتاب هنوز تو دستمه و روی تخت به دیوار تکیه دادم.پرده که میره کنار پنجره های روشن و خاموش بلوک های روبرویی دیده میشن و دوباره پنهون.این نرمی رقص پرده و اون چهارگوش های تاریک و روشن تصویر غریبی میسازه...هوا چیزی توش داره...بالاخره برق میزنه آسمون...صدای رعد میاد.خدایا...میخواد بباره؟...اونم امشب؟!!...هوا سنگین بود یا سینه ی من؟...بوی بارون پر کرده تمام اطاقم رو...باز برق...باز صدا...خب ،ببار دیگه لعنتی...این بود روی سینه ات از سر شب تا حالا؟...تو اینقدر همراهم بودی و نمیدونستم؟...خبری از بارون نیست...باد و بوی رطوبت و برق و صدای گاه به گاه.میرم بیرون...تو محوطه وامیستم....هنوز خبری نیست...پس معطل چی هستی؟...بیا دیگه...دستام رو باز میکنم و چشمام رو میبندم و صورتمو میگیرم رو به آسمون....باد هنوز میاد و پشت گوشام رو میبوسه و میره.چشام رو باز نمیکنم ولی رنگ آسمون رو که بنفش و سرمه ای رو قاطی هم داره حس میکنم.یه چیزی تو هوا هست از سر شب...صورتم هنوز رو به آسمونه...

میباره بالاخره.من خیسم...زمین خشکه.

به خدا یه چیزی تو هوا بود امشب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط علی  | 

 

کیسه های خرید رو پرت کردم گوشه ی اطاق.هفته های ماه مرداد رو از تو مرکز خرید گلستان جمع نشدم.میگن خرید مود آدم رو میبره بالا...ولی من وقتی برمیگردم ، تو خونه حتی یه بار دیگه هم نگاهشون نمیکنم.دور اتاقم شده عین این مغازه های حراجی...لباس ها وکفش ها و اتیکت هاشون وجعبه ی ادکلن جدیدی که خریدم...حالا چرا این ادکلن رو خریدم؟...یه ده میلی اش رو یه زمانی هدیه گرفته بودم و اون روز 50 میلی اش رو دیدم و یادم اومد هزاران چیز و بلافاصله خریدمش و الان هردو شیشه اش رو میز، مثل پدر و فرزند زل زدن بهم . مودم که نرفته بالا هیچی ، ترس از بدتر شدن حالم باعث میشه ببرم بزارمشون یه جا دور از دید.

صبح اول وقت جلسه گذاشتن اون سر تهرون...همکارم نمیاد.با ماشین تنهایی دارم تو اتوبان بابایی میرم.با اینکه روزای خوبی نیست اما صبح ها نشاط بیشتری دارم انگار.فکرم قاعدتا" باید درگیر جور کردن پول خرید این استودیوی کوچولویی که دیدیم واسه دفتر کارمون، باشه.قولنامه کردیمش و فرصتمون هم خیلی زیاد نیست. اما به شدت و با تمام باورم به این جمله که "مال دنیا چرک کف دسته" رسیدم.اصلا" واسه خودم هم عجیبه که با این همه علاقه به "پولدار" بودن، اینقدر نفس پولداری برام بی اهمیته. اصلا" به مشکلی مالی که در راهه فکر نمیکنم. بیشتر دارم فکر میکنم هوای این صبح تابستون اتوبان شهید بابایی چی داشته تو خودش که من حالم خوبه. میبینم تنهایی خوشگلی دارم تو ماشین. موزیکی هست و عجله ای نیست و با کسی هم حرف نمیزنی و موضوع جلسه هم به هیچ جات نیست و یه صلحی هم با خودت کردی و پذیرفتی که .... تمام.پذیرفتی که ممکنه تا مدت ها حالت روبراه نباشه و با همین وضعیت جلسه های کاریت رو بری و روزنامه بخونی وبه نمایشگاه عکس همکار دانشگاهیت هم سر بزنی.پذیرفتی که شب ها زیاد درست و درمون نخوابی یا اگه خوابیدی با خواب های عجیب و غریبی که به طرز حیرت آوری بر خلاف همیشه یادت مونده، وقتی بیدار میشی،کنار بیای.پذیرفتی که دیگه خیلی چیزا تکرار نخواهد شد.سنگینی نفس کشیدنت رو احساس میکنی ودیگه اصراری نداری دست و پا بزنی که اینطور نباشه . به همین راحتی دیگه سعی خاصی نمیکنی و نمیجنگی که باید اینجور باشه یا نباید اونجور باشه. از بچگی از باید و نباید، از درست بودن و غلط بودن متنفر بودم. دوست دارم کارایی که به نظر میاد درست نیست، درست از آب دربیاد و تو باشی که درستش رو از آب درآوردی. فکر که میکنم میبینم تو خط معماری کشیدنم هم همینجورم!! این بچگی ما چه کوفتی بوده که اینجور روزگاری واسمون درست کرده الان؟!

تو فیلم ها و داستان های زیادی این موقعیت رو تصویر کردند.این که قهرمان قصه، شخصی رو دوست داره عمیقا" و اون شخص میاد برای درد دل پیش قهرمان ما و از درد عشقش به یکی دیگه گریه میکنه و درد دل.قهرمان ما هم مثل یه عاشق واقعی گوش میکنه و دلداری میده و حتی توصیه هایی میکنه که شاید رابطه ی اون دو نفر سامان بگیره و از رنج اون عشق بی وفاش، کم بشه.بد موقعیتیه...ولی انگار پیش میاد...قدیما لااقل طرف نمیدونسته که قهرمان ما دوسش داره، تو فیلم های اخیر، میدونه و بازم میاد پیش این بیچاره درد دل میکنه و بهانه هم اینه که چون خیلی آدم خاص و دوست داشتنی و قضاوت نکنیه!! من نمیدونم دراماتیک بودن این موقعیت دامن چند نفر رو تو عالم گرفته ، ولی خیلی دلم میخواد که یه روزی این سیستم ارزشی مصنوعی که قهرمان ما رو وادار میکنه صبور باشه و دوست خوبی باشه، فاتحه اش خونده شه.من حتی مطمین نیستم که تو سیستم ارزشی تولید کننده های این "دراما" ها هم، اوضاع اینجوری باشه.باید یه جایی کار خوب این محسوب بشه که مثل یه لات واقعی، قهرمان ما بزنه زیر میز و یه کتک کاری و فحش و فحش کاری مفصل با این عشق و اون لندهوری که باهاشه را بندازه و همه بگن باریکلا...کار درست این بود.این چه عادتیه پیدا شده به عنوان کاردرستی که قضاوت نکنی و همه چیز نسبی باشه و همه تو موقعیت ها حق داشته باشن.گاهی لازمه هیچکس حقی نداشته باشه جز خود آدم.فقط و فقط خود آدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط علی  | 

 

شب هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

تو برف زمستون کنارش راه میرفت و با اون لهجه ی شیرازی که به هر حال تو دوبله دراومده بود میگفت:"حافظ همشهریمه...دروغ نمیگه بهم".سعی کرد بگذره از این همه سالی که به پای این، حالا پیرمرد، گذاشته بود...از نصفه ی راه برگشت و گفت:"حافظ گفت برو دختر شیرازی ...برو که حبیب تو همو حبیبِ ".برادر سوته دل ِ آقا حبیب ظروفچی دستش رو گرفت و کشید از مینی بوس پایین.آخر فیلم که حبیب میگفت:"همه ی عمر دیر رسیدیم" ،معلوم نمی کرد داره از عمر خودش میگه که، آسون از کف رفته بود یا از نا فرجامی زندگی کوتاه داداش مجیدش.سوته دلان مرحوم علی حاتمی فیلمی نیست که یه بار یا چند بار دید.فیلمیه که میشه تو هر دهه از عمر دید.هر بار مزه اش عوض میشه.گاهی میگه که فرصت واسه رسیدن خیلی نیست....نباید همه ی عمر دیر رسید.

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

فرنگی ها اصطلاحی دارند به نام "سول میت".همزاد ترجمه ی مناسبی نیست.اون "یک نفر" ازلی و ابدی،که یک نفر و فقط یک نفره برای هرکسی.معتقد نیستم بهش ولی میدونم که روح هر آدمی یه روزی آغشته میشه به یک نفر دیگری...به مرور...این آغشته شدن که اتفاق بیافته...بعدش دیگه هرجوری که بالا پایین بشی، گریزی نداری.البته بعضی ها هیچوقت آغشته نمیشن.و چه زندگی غم انگیزیه بدون آغشته شدن،بودن.

صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

ستاره ها رو نگاه میکنم.اولین باره که از گوشی ام و هد ست اش استفاده میکنم برای شنیدن موسیقی...پسر چقدر این ستاره ها امشب نزدیک اند.دست دراز بکنی گرفتیشون.اما باید نگاه کنی...نگاه کنی ...و شبت رو نور باران کنی باهاشون.دستت رو دراز نکن...بگذار شبت پر نور باشه تا مشتت پر.

بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش

که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

غبار روی سر این شهر کی میخواد بره و باد پاییزی بیاد؟خاکستری،گرفته و بی نور...کی تموم میشه این غروب های وحشتناک تابستونی این شهر؟...این تهرانه یا من؟

آن پریشانی شب های دراز و غم دل

همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

چطور از قرن هشتم تا الان این شب های دراز هنوز هست؟ چطور این قدر آسون میتونه محو بشه و اینقدر گاهی سرسخت به نظر میرسه؟چطور این قدر آسون و در عین حال سخته غلبه کردن بهش؟ یه عطری که بپیچه و تمام این تاریکی رو ببره.چطور همچین چیز ظریفی، به این آسونی اون ظلمت مطلق غیر قابل نفوذ رو میشکنه؟...تا حالا دیدی شیشه سنگ رو بشکنه؟...میشکنه اما.

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

قصه ی غصه که در دولت یار آخر شد

گاهی دلت میخواد شونه های آدم ها رو بگیری و محکم با دو تا دستات تکونشون بدی که "ببین...به هر چیزی که میپرستی،ببین".

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بیرون ز شمار آخر شد

شکر.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:44  توسط علی  | 

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم. دور شدنت رو توی یه چهار راه شلوغ وسط تهران ،میبینم.دور میشدی و عاشقانه نه، ولی با لبخند نگاهت میکردم.پیاده تا تقاطع جهان کودک میرفتیم و من میرفتم سمت ونک و تو میرفتی سمت خیابون نیلوفر و اونورا.با خودم میگفتم نگاه کن،داره با تاکسی میره خونه اش.تاکسی سوار شدنت هم برام جالب بود....ببین چه جوری نشست رو صندلی عقب! تحسینت میکردم.ولی خب....طبق معمول، رفتار هام واسه خانوم ها کمی غریب بود. موافقت های بیخودی با هر حرف واستدلالی نمیکردم،فقط چون خانومی هستی که باهات آشنا شدم.بحث میکردیم و گاهی توافقی هم نداشتیم....اصلا" یادم نیست راجع به چی...ولی میدونم فقط همکار بودیم،نه بیشتر.برای من که سفت اینجور بود.چهاراههای این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو توی کتابفروشی لابلای قفسه ها، میبینم.به خاطر کتابی که هدیه ی تولد بود، تعجب کرده بودم،با هم حتی تو یک قسمت هم کار نمیکردیم...اصلا" کجا صحبت شده بود که تولد من کی هست؟...کتاب، خدا وکیلی مزخرف بود...اما شوری درش بود از جنس خودت.اولین کادویی بود که ازت گرفتم. اون روزا اون کاپشن بهاره مشکیه را میپوشیدم و قهوه ای سوخته پوشیدن تو رو میپسندیدم.شیک پوش بودی کلا".تحسینت میکردم.کتابه تو جیب کاپشن جا میشد.بعدا" که رفته بودم انقلاب یه کتاب از سلینجر اون موقع ها تازه اومده بود: "بالا بلندتر از هر بلند بالایی"...هم کتاب خوبی بود....هم اسمش به تو میخورد...هم جلدش نارنجی بود که رنگی بود که من رو یاد تو مینداخت.یادم نیست اولش چیزی برات نوشتم یا نه....ولی حتما" نوشتم.چون فکر میکردم باید بنویسم.حتما" هم با لحن رسمی نوشتم.همون موقعی که خریدمش فهمیدم چیزی تغییر کرده...اما محلش نگذاشتم.کتاب فروشی های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.  

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو توی نقره فام پرده ی سینما، میبینم.فیلم "بوی کافور،عطر یاس" فرمان آرا رو من دیده بودم قبلا".تو گفتی ندیدیش و پیشنهاد دادی بریم...منم گفتم دیدم ولی میام دوباره.وسط های فیلم سرت رو آوردی بیخ گوشم گفتی :مرسی که به خاطر من اومدی سینما.اگه میخواستم خودمو رها کنم باید همونجا کنار گوشت رو میبوسیدم.ولی هنوز هیچی بین ما شروع نشده بود،انگار...یا نمیخواستم باور کنم شروع شده.فقط عینکم رو جابجا کردم و با یه تعجب خفیف وعمدی گفتم:"خواهش میکنم." و نمیدونم تو چیزی تو دلت گفتی یا نه. ولی من تو دلم گفتم:"خدایا،ازم تشکر کرد به خاطر لذتی که میبرم از کنارش بودن!!از این بهتر چی میخوای؟".سینما های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند. 

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو توی صندلی عقب یه تاکسی که دور میشه، میبینم.از یه مسافرت دو هفته ای میومدی.گفته بودم میام فرودگاه و گفته بودی نه...ولی اومده بودم.اون موقع ها ماشین نداشتم.همینجوری اومدم که اولین نفری باشم که میبینمت.یه تاکسی گرفتیم ومن باید سر راه شهرک پیاده میشدم و تو باید میرفتی خونه.چنان غمی رو دلم هوار شده بود که تو راه هیچ حرفی نزدیم...روشن پوشیده بودی و خودت برنزه شده بودی وتو چشم من بی نهایت زیبا.یادم رفته بود رنگ چشات تو این 2 هفته،و حالا داشتم سر فرصت میدیدمشون.پیاده شدم وتو با تاکسی زرد فرودگاه رفتی و من واستاده بودم نگاه میکردم. تاکسی های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو تو صف پاسپورت چکینگ فرودگاه میبینم.تازه پاسپورتم حاضر شده بود.اولین خروجم از کشور،همراه تو.ترمینال یک مهرآباد.آخر شبه پرواز.بر خلاف حالت عمومیه عجله ی دم رفتن ،که کمی هم خسته و عصبی میکنه آدم رو،نه خسته ام نه عصبی. برنامه ها و بکن نکن ها و اینور یا اونور رفتن رو سپردیم دست تو.به هر حال از من واردتر و اکتیو تری.کمی دلهره دارم که بهمون گیر بدن.بلیط ها و پاس رو جدا جدا میگیریم دستمون و بار رو هم جدا میدیم.کمی معذبم از این وضع.اما دم رفتنی به احتمال یک درصد درد سر هم ،حاضر نیستم فکر کنم.میفهمم که از این حالت کمی دلخوری.شاید اولین باره که دلخور میشی یا فکر میکنی که جور دیگه بهتره.این روزا پروازای داخلی رفته اونجا.هنوز یه تعدادی از اون مبل هایی که روکش زرشکی و آبی دارن هم تو محوطه ی سالن ترانزیت هست و همین مهرآباد رو کمی غمگین کرده برای من.فرودگاه های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.     

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو لا به لای آدم های مشغول خرید تو یه "مال" گنده، میبینم.از تنهایی اون شهر غربت ،گاهی شبا میریم "مال گردی".قهوه ای یا شامی بیرون.گاهی من میشینم یه جا و تو میری بچرخی بین این مغازه های تموم نشدنی، و معمولا" خنده و شوخی بعدش بابت ،این همه انرژی برای جوریدن این همه مغازه،به راهه.هوای خنک فروشگاه ها و تمیزی و روشن بودنشون حال افسرده ی بودن تو این شهر کاذب رو از آدم دور میکنه.اما نمیدونیم که این ماییم که کنار هم از افسردگی اونجا مصونیم.هردومون تجربه کردیم اون شهر رو وقتی اون یکی نیست.سرتاپاش غیر قابل تحمل میشد.فروشگاه های اون شهر احتمالا" این روزا بدجوری غم زده اند.

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دورشدنت رو بین میزای یه رستوران و مردمی که پشت میزا نشستن و با هم حرف میزنن میبینم.یه رستوران لبنانی اون موقع ها تو جردن بود.نمیدونم هنوز هم هست یا نه.اولین شام بیرون امون با هم بود.یک کمی فضا کم نور بود و پرسنل کمی ، ناوارد و ناشی.نمیدونستن تو چه فاصله ای از میز بایستند یا چه جوری حواسشون باشه که یه چیزی ممکنه بخواییم، بدون اینکه فضول به نظر برسن.اما شام خوبیه.تو کمی غمگینی و من کمی کم حرف.نمیدونم چرا اینجوره.ولی دیدن یه سری شیشه های رنگی فیروزه ای لبخند به لبت میاره. میفهمم که وقتی میخندی فضا عوض میشه.وقتی خوشحالی.رستوران های این شهر این روزا خیلی غم زده اند.           

تموم شد.هرچی بود و میتونست باشه دیگه کاملا" تموم شد.دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.کجای این شهر برم، که این روزا غم زده نباشه؟ 

لینک دانلود موسیقی                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:25  توسط علی  | 

 

آه ای پرنده ی کوچک ِ دریا

که بال هایت گشوده سراسر 

در ستیز با باد

دست بدار.

این پیدا و پنهان ِ

نقره ای و طلایی،

با نرمش پیوسته و اغواگرش

با نا پیدایی سر تا به پایش

اگر نباشی

چیزی کم دارد...

اما باد است که

گونه گون اش مینمایاند.

دست بدار.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 5:21  توسط علی  | 

 

خب...من اینجوری هستم. پیش آمده که فکر کنم باید جور دیگری باشم ، ولی حتی همان موقعی که فکر میکردم باید جور دیگری باشم هم ، ته دلم اینجوری بوده ام . به خاطر مشکلات ِ اینجور بودن ، به هر حال بعضی وقت ها آدم کم می آورد ، احساس خوبی ندارد گاهی اوقات اینجور بودن ، به پست شرایط خاص یا آدم های خاصی هم که بخوری بدتر میشود. ولی به هر حال به نظر میرسد عوض بشو نیست.

امروز خانه را بعد از مدت ها مرتب میکنم . شیشه ی ادوکلن خالی را که حدودا" بیشتر از 10-12 ماه است تمام شده، روی میز میبینم ، میخواهم دور بیاندازم ولی درش را که برمیدارم و بو میکنم، منصرف میشوم. از لحاظ عقلی در سلامت کاملم! میدانم سختی چیست و لذت کدام است و چه چیز هایی رنج محسوب میشوند.میدانم که این شیشه ی خالی فقط جا میگیرد روی میز و به هیچ "دردی" نمیخورد . هیچ سودی ندارد ،مطلقا" هیچ .اما نگهش میدارم به خاطر این بویی که شاید بیشتر از 2 سال خیلی جاها و در خیلی موقعیت ها و شرایط همراهم بوده.این بو هزاران تصویر، هزاران رویا،هزاران رنج، هزاران لبخند و اشک با خودش دارد. یعنی در واقع بخشی از من ِ یک زمانی است.خب...میشود یک ادکلن از همین مارک مجددا" خرید- در مورد بعضی چیز ها این کار را میکنم- اما به نظرم ادکلن و بو با زمان خودش قاطی شده و تکرارش در زمان حاضر بی مزه است.شاید ادوکلن دیگری که هنوز تمام نشده و کنار این یکی است یا حتی  یکی دیگر که جدید تر است وهنوز فقط یکی دوبار استفاده کرده ام،خوشبو تر باشند یا نباشند،اما آن زمان ها و آن تصاویر بخشی از من است که با این بو در آن زمان ثبت شده و ...تمام. هیچکس نمیتواند تغییرش دهد. من نه به خاطر آن تصاویر و رنج ها و لبخند ها...به خاطر زمان و خودمی که پیراهن و گردنم بوی این شیشه ی خالی را می داده ، این شیشه را دور نمی اندازم.اینجور آدمی که شیشه ی خالی نگه میدارد، حتما" جای کمتری روی میز دارد. به هر حال...اینجور بودنم به رخم کشیده میشود.

زندگی برای من حرکت رو به جلوی مشخصی نیست. اصلا" حرکتش برایم خطی نیست. مسابقه ای با خودم یا با کسی ندارم. برایم چیز های مهم و کم اهمیت چندان واضح نیستند یا لااقل با چیز هایی که برای اغلب آدم ها اولویت واضح محسوب میشوند ،منطبق نیستند. بسته به شرایطم گاهی آن چیز های مهم زندگی بیرونی را هم فراموش میکنم . خیلی از اوقات از خیلی ها شنیده ام که این حالت مطلوب نیست...سالم و بالنده نیست. کند میکند آدم را...در دستیابی به خیلی چیزها. این تناقض مغز آدم با محیط پیرامونی کمی انرژی میگیرد...کمی که چه عرض کنم، وقتی که خودت هم گاهی شک میکنی و حتی منطبق با الگوی همگانی انسان موفق و کارآمد عمل میکنی و حسابی سعی میکنی آدم خوب و عادی باشی ، این تناقضات بیشتر از "کمی" انرژی میگیرد.

شیشه ی ادوکلن خالی کمی من را مطمین کرد.یک هفته ای بود که به شدت فکر میکردم من اشتباهی ام.عوضی فکر میکنم و مسیر زندگی و نوع احساسات و نحوه ی برخوردم با محیط پیرامونی و مسایلش ، فقط آسیب میرساند و کند میکند و مسیر بزرگ زندگی را به چاله و دست انداز میکشاند. اما این شیشه ی کوچک ادوکلن کمی من را به خودم نزدیکتر کرد. به من گفت که چه مدلی ام و برای این شیوه ی بودنم هم نباید از خودم عذر خواهی کنم. خیلی ها شیشه ی خالی ادوکلن نگه نمیدارند.جای بیشتری روی میز دارند و هیچ چیز قابل سوالی وجود ندارد.خب...من که نمیگویم آنطور بودن بد است.فقط میگویم من هم اینطور ام.حداقل اگر هم بد باشد برای خودم و جای کمتر روی میزم بد است...به کسی آسیبی نمیرساند.حالا بماند که اصلا" جای خالی روی میز داشتن را چیز مهمی میدانم یا نه. پس چه اشکالی دارد که من هم اینطور باشم...فقط باید از زیر نگاه پرسشگر زندگی روزمره و ارزش هایش که گاهی ذهن خودم را هم درگیر میکند فرار کنم. باید کمی اعتماد به نفسم را راجع به این نوع بودن زیاد کنم و هرجا که کم آوردم ، به این شیشه ی خالی ادوکلن فکر کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:7  توسط علی  | 

 

توی سی دی های داخل ماشین دنبال یه چیزی که مدتی گوش نکرده باشم، میگردم.پشت چراغ قرمزم و هوا به شدت گرمه. کولر ماشین رو درجه آخرشه اما بازم گرما رو حس میکنی. من که رسما" تابستونا فصل مرگمه.فکر میکنم که الان شاید چیزی که بار ها قدیما گوش کردم و مدتهاست دیگه نشنیدمش مناسب باشه.کلافه ام...حالم خوش نیست،حسودی میکنم ،تردید تردید تردید دارم،داروهام رو دوباره شروع کردم،مردم افتضاح رانندگی میکنند و سی دی خوبی هم که دلم بخواد نیست تو ماشین...زیر همه ی سی دی ها ، یه کلکشن از کویین پیدا میکنم...وای...سال های آخر دبیرستان و اوایل دانشگاه چقدر گوش میکردیم کارهاشون رو. باز یه چیزیم هست این روزا لابد، که باز نوستالژی بازیم گل کرده...هرموقع لذت غیر معمولی از پناه بردن به گذشته میبرم میفهمم که یه جای کار باز داره میلنگه...اما اولین آهنگی که میخونه ، حسابی متعجبم میکنه...با اون زوزه ها و لحن خاص "فردی مرکوری" انگار داره تو همین لحظه به من میگه..."زور زیادی نزن"...اون تمسخر صداش وقتی میگه "وات ا بیوتیفول ورد"..."دیس ایز د لایف فور می"....

 

If you're searching out for something
Don't try so hard
If you're feeling kinda nothing
Don't try so hard
When your problems seem like mountains
You feel the need to find some answers
You can leave it for another day
Don't try so hard

But if you fall and take a tumble it won't be far
If you fail you mustn't grumble
Thank your lucky stars
Just savour every mouthful
And treasure every moment
When the storms are raging round you
Stay right where you are

Oh don't try so hard
Oh don't take it all to heart
It's only fools they make these rules
Don't try so hard

One day you'll be a sergeant major
Oh you'll be so proud
Screaming out your bloody orders
Hey but not too loud
Polish all your shiny buttons
Dress as lamb instead of mutton
But you never had to try to stand out from the crowd

Oh what a beautiful world
This is the life for me
Oh what a beautiful world
It's the simple life for me

Oh don't try so hard
Oh don't take it all to heart
It's only fools - they make these rules
Don't try so hard
Don't try so hard
    Don't try so hard

لینک دانلود

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:5  توسط علی  | 

 

ریسه هایی برای چراغانی کشیده دلم، امشب

سبز ، آبی، سرخ .

از این سوی دلتنگی به آن سوی فردا

چشمک های رنگینشان را

نه چندان واضح

 دیدن

و یاد شادی ِ دوردست های شان، با لبخند.

اگر چه،دیریست هیچ ِ این شب نیست

اما

ریسه هایی برای چراغانی میکشد، دلم

سرخ، سرخ، سرخ .

و خودش را

 در ظلمات تاریکترین شب ها یش

 گم میکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:24  توسط علی  | 

 

توی آینه ی آسانسور متوجه اش میشم.میگم نکنه نور افتاده...میرسم بالا(خونه دوستم)بلافاصله بهش میگم یه نیگاه به سمت چپ سرم بالای گوشم بندازه...میگه بعله...دو تار موی سفید ظاهر شده!! دو تا با هم؟!! تو همین دو سه روزه؟! نمیدونم کی ظاهر شده ولی نباید خیلی قدیمی باشه! درسته آدمی نیستم که زیاد جلوی آینه بایستم ، ولی این موضوعی نیست که حتی از دید آدم بی توجه به این چیزایی، مثل من هم رد بشه.نه اینکه نگران باشم یا این چیز ها...ولی دو تار موی سفید، احتمالا" معانی زیادی داره. یکیش که از همه واضحتره برای خودم اینه که یکسال اخیر عجیب ترین سال زندگی من تا به حال بوده.شاید پربارترین، شاید غم انگیزترین ، شاید...نمیدونم.شاید هم بخشی از زندگی رو دارم از دست میدم و این از نشونه هاشه.

تازه از آفتاب سوختگی روز جمعه- جمعه ی نماز جمعه، که نشستن وسط خیابون طالقانی،نزدیک دانشگاه روی یک زیلو در حالی که کفش ها رو هم درآورده بودم و سرم تا حد ممکن پایین نگه میداشتم که آفتاب زیاد نسوزونه صورتم رو- کمی خلاص شده بودم که این دفعه رفتن به کلیسای سر خیابان ویلا و ایستادن یکی دو ساعته تو حیاطش زیر آفتاب، دوباره صورتم رو کرده عین لبو! یکی از آشناهای کاری که ارمنی هم بود همسر و دو فرزندش رو تو سقوط هواپیمای شرکت کاسپین از دست داد. برای مراسم اون رفته بودیم. واسه تسلیت که دیدیمش ،کمی گیج به نظر میرسید....از موقعی که خبرش رو شنیدم ، فکر میکردم که الان به بعد میخواد چکار کنه در زندگانی؟ همه چیز،تاکید میکنم همه چیزت رو در یه روز از دست بدی...چی باقی میمونه واسه تلاش و واسه بودن و واسه نفس کشیدن. همون قضیه ی بعد از فاجعه و تصور فاجعه است که نوشتم. خلاصه صورت ما در دو تا مراسمی که به نوعی مربوط به مذهب،از دو دین مختلف بود سوخته! کلیمی ها مراسمی در پیش ندارند احیانا" ، یا زرتشتی ها؟! (خبر حاشیه ای!:کروبی و محتشمی هم اومده بودند برای مراسم ارامنه به کلیسا) و نکته این بود که حضور بین آدم هایی که تقریبا" همگی حداقل یه نفر رو از دست داده بودند و مراسم برای همه ی اونها برگذار شده بود، یه فضای سنگین ایجاد کرده بود.فکر میکردم هر طرف که سرم رو میچرخونم یکی رو میبینم که داره از دست دادن رو تجربه میکنه در این لحظات...حالا یا با گیجی... یا با بهت... یا با بغض...اشتراکشون- تصور میکنم- بهشون کمک میکرد.به هر حال طرفدار سر سخت سوگ بعد از از دست دادنم.به نظرم واجبه که آدم برای چیزی که از دست میده به خودش فرصت عزاداری بده.به نظرم گرچه سخته ولی سالمتره.

نگاهشون میکردم البته با کنجکاوی بیشتری نسبت به قبل ولی تصور نمیکنم چیزی در چهره ام معلوم بود.زن و شوهری که هر دو مشغول خیانت بوده اند در چند وقت اخیر و وقتی من از این موضوع مطلعم،با توجه به فاصله ای که از این جمع دارم به نسبت، یعنی تقریبا" همه ی آن جمع میدانند! همه چیز به نظر عادی است.شوخی ها،معاشرت ها و بحث ها... اما چیزی از دست رفته....حداقل در تصور من نسبت به این فضا ،چیزی از بین رفته. در این حالت در واقع حتی من هم چیزی از دست داده ام انگار.همین که تغییری را در نگاهم احساس میکنم یعنی چیزی را از دست داده ام...و احتمالا" به همبن دلیل غمگینم.

غمگین بودن جز لاینفک از دست دادن است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:50  توسط علی  | 

 

داریم تلو تلو خوران از پله های محوطه ی بین بلوک ها میگذریم.همان حکایت "صد بار به تو گفتم کم زن دو سه پیمانه" ! دو بار  طی این هفته در حالی که خودم روی زمین بند نبوده ام ،نیمه های شب ،زیر بغلش را گرفتم وتا منزل خودم برای خواب بردم.روی پله ها چند تا جوون با مقداری خوراکی و لیوان و بشقاب یک بار مصرف نشستند....ساعت 2 نصفه شب! با ببخشیدی میگذریم.میپرسند آقا سیگار داری؟...من که ندارم طبیعتا"...دوستم چند نخ سیگار بهشون میده.تعارف میکنن که یه لیوان باهشون بزنیم !!!...با خنده میگم من تا الان داشتم ایشون رو(اشاره به دوستم) راضی میکردم که بسه دیگه!! حالا شما باز تعارف میکنید بهش؟! گفته بودم مجتمع عجیبی داریم.فرداش ازم تشکر میکنه ومن یادم میافته که چقدر تشکر کردن بعد از یه لطف ،تو رابطه را یاد گرفتم تو این چند سال اخیر.کاری که اصلا" بلد نبودم.

کارمند بانک میگه شماره حساب یک رقم کم داره.از دهنم میپره(چون 2 بار چک کرده بودم خیر سرم):غیر ممکنه. میگه:فقط غیرممکن، غیر ممکنه! به خودم میگم بفرما توپ رو تو هیجده قدم لو بدی خب میزنن زیر طاق دروازه ات دیگه! جوابی ندارم.میرم که چک رمزدار صادر شده تو یه شعبه ی دیگه را، به خاطر اون یک رقم اشتباهی، تصحیح کنم...و البته بار دومه که  اشتباهی مشابه رو در مورد همین چک انجام میدم! قربون حواس جمع...کارم که تموم میشه میبینم یادم نمیاد اصلا" ماشین رو کجا پارک کردم!...دیگه از دست خودم حرصم میگیره...چند لحظه کنار پیاده رو وامیستم....یه بساطی فیلم اون کنار هست...میرم قشنگ کنارش میشینم میگم بده فیلمات رو ببینم.....15 تا فیلم ازش میخرم و به خودم میگم از مسافرت کاریت که برگشتی میتمرگی خونه و تا موقعی که آدم نشدی بیرون نمیای،میشینی تنهایی فیلم میبینی! و فکر میکنم فیلم دیدن در سکوت،و دگمه ی "پاز" وقتی که یکیتون میره چای بیاره یا تلفنش زنگ میخوره چقدر آرامش میده به رابطه!

بهش میگم این روشی که دارید پیاده میکنید خیلی کمک میکنه.این که بحثی رو که بینتون پیش اومده و شاید حتی باعث دلخوریتون هم شده برای یه دوست با لحن طنز تعریف میکنید و ازش یه نیمچه کمدی میسازید، 2 نفری. نه تنها حالت تمسخر نداره که یه جورایی عاشقانه هم هست یه جورایی یعنی ببین با این همه بحث و اشکالی که ممکنه بوده باشه ولی من هنوز دوست دارم.البته هوش و ظرفیت میخواد و یه کمی اعتماد به نفس و لحن خیلی خیلی مهمه،ولی به نظرم خیلی جواب میده...تو هم بیشتر بکن این کار رو تو رابطه ات...شاید اگه ما هم میتونستیم این کار رو بکنیم الان.....میگه آره حواسم بهش هست...میگم آره،حواست باشه.حواست همیشه باشه.

فیلم "شبهای روشن" کار فرزاد موتمن رو همون موقعی که چند سال پیش اکران بود دیدم و خیلی دوست داشتمش.یه شعری توش میخوند که میگه:"حواست هست زیبایی...حواست نیست زیباتری". قشنگه ولی به نظرم مال اوایل رابطه است...بعدش باید حواس آدم جمع باشه و مراقبت کنه از این سبزه ی نحیف و زودرنجی که شاید اسمش عشق باشه.شاید اسمش عشق باشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:28  توسط علی  | 

 

من دو تا ماهی داشتم.فکر کنم اخلاق و رفتارشون با هم فرق داشته.یکی هنوز هست و اون یکی رفته....راستش رو بخواهید به نظرم بیشتر این یکی را تنها گذاشته.واین یکی هر روز که نگاهش میکنم فکر میکنم حتما" به خودش میگه خوش به حال اونی که رفت.میچرخه توی تنگش و میچرخه توی تنگش و میچرخه....

 انگار یه مدت که بنا به هر دلیلی ذهنت مساله ای که درگیرشه را، لابلای روزمرگی ها گم میکنه، بعدش همون مثل یه سیل میاد سراغت.چند روز اخیر رو به تفریح و معاشرت وخوش گذرونی های طبقه متوسطی گذروندم....شمال و ویلا بازی و نوشیدنی و آواز آخر شب و سکوت دسته جمعی کنار موج های دریا و... این ها البته همه خوبه...قبلش هم که روزای انتخابات و فضای خاص بعدش.گاهی لابلای همه ی اینها همون موقعی که یه مسیر پیاده را داری میری و بی خودی نگاهت به موزاییک های پیاده رو است و سعی میکنی بین خط های مرزی موزاییک ها و گام هات ارتباطی منطقی رو پیدا کنی ،یه لحظه به خودت میگی پسر جان!...کدوم مرد گنده ی 33 ساله ای رو میشناسی که در این لحظه مشغول این کار باشه؟! و وقتی حدس میزنی که هیچ کس، باز یه آمیخته ای از درد و اندوه و نفسی که با صدا از تو سینه ات به هوای بیرون میفرستیش میاد و میبرتت و زمین و زمان رو به هم ربط میدی که کسی که هنوز داره خط های بین موزاییک های پیاده رو رو نگاه میکنه لابد یه چیزیش میشه و همین چیزیت بودنه که داره دهنت رو میزنه و همین آش و همین کاسه خواهد بود تا ابد واسه تو یکی!!...اما اونا مال لابلای روزمرگی هاست و بلافاصله خط های بین موزاییک ها یا زل زدن آزادانه به چشم های خانم زیبایی که از مقابلت داره میاد،تو رو میکشه از اون باتلاق بیرون...وقتی این شکلی حضور لحظه ایش رو خفه میکنی یهو بعداز چند هفته، چنان میاد سراغت که گه گیجه میگیری که بین کدوم مراحل سوگ بودی یا هستی یا...چنان میریزه سرت که دیگه غلط میکنی که با اطمینان بگی "حالم خوبه" و به صمیمی ترها بگی"ای...میگذره".لابلای دوستان بودن و به مزخرفات همیشگی خندیدن و موضوعات جالب واسه گفتگو پیدا کردن و...همگی میشه مال هزار سال دورتر،به خودت میگی ظواهر امر نشون میداد خوبم که؟!! چی شد پس؟! یادآوری میشه بهت برای یک میلیونمین بار که "آدم ها با هم فرق دارند" و تو توی بعضی از لحظه های زندگی نوبرشی!! خوشحال میشی که رابطه های پیش آمده ی این چند وقت رو به هزاران دلیل ادامه ندادی و وقتی خوب دقت میکنی میبینی نتونستی ادامه بدی،اصلا" نتونستی شروع کنی. با این که حتی با ذوق به خودت گفتی "خب دیگه،حالم که خوبه،عکس العملی هم که تصمیم نمیگیرم،معیار هام هم که احتمالا" سرجاشه،انگیزه ی 6 ی هم که دارم" اما یه چیزی میلنگه...اینکاره نیستی.تو گفتگو ها و با دوستات تریپ ورداشتی که حالت خوبه و خیالی نیست از هرچیزی صحبت بشه و ...اما خودت هم فکرش رو نمیکنی که بعضی موضوعات تا کجاهای قلبت رو میسوزونه...وقتی پیش میاد میفهمی که باید از خودت محافظت کنی،باید چنان زرهی بپوشی که هیچ تیری بهت کارگر نباشه،هیچ چیزی تو رو یاد زخمت نندازه،با اینکه هیچ برآوردی نداری که چی ممکنه حالت رو خوب کنه و چی بد،ولی باید تا حد ممکن از بد کننده های حال پرهیز کنی.اینجور موقع ها حتی نمیدونی که این یه دپرشن مزمنه که گاهی حاد میشه و میزنه بالا،یا نرمالش اینه و اونایی که اینجور مشکلات رو ندارن، یه مرگشون هست!

و اینجوری میشه که تو تبدیل میشی به یه آدم دوست داشتنی که همیشه لبخند به لب داره و همیشه مهربون با قضایا برخورد میکنه و از آخرین باری که تو یه بحث یا تو یه جمع ضد حال بوده یا عصبانی بوده مدتها گذشته و همه به این نتیجه میرسن که تو چه آدم نایسی هستی...اما تو خودت که خبر داری چه هراس بزرگی تو عمق وجودت ریشه کرده و ترس از همه چیز،از همه ی چیزهایی که مثل تیغ میبرن ولی تو متوجه نمیشی و یهو چشم باز میکنی میبینی همه جات خونی شده،ترس از همه ی یاد آوری ها ورنگ های آشنا، چقدر تو رو فرو برده تو یه سنگر محکمی که دور خودت کشیدی و همینه که اون لبخند ها رو نشونده رو صورتت...چون فقط خودت میدونی که چقدر خرد و خاکشیر شدنت آسونه.

دو تا ماهی داشتم که اخلاق و رفتارشون با هم متفاوت بوده لابد.یکی رفته.یکی مونده...به نظر هم نمیاد قصد رفتن داشته باشه.گویا بعضی ها موندگارند و بعضی ها رفتنی.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 4:25  توسط علی  | 

 

دوران کودکی من در خانه ای گذشت که باغچه ای داشت.چهار درخت بزرگ گیلاس،یک درخت انجیر،یک درخت آلبالو و بوته های توت فرنگی در این باغچه زندگی میکردند.ظهرهای تابستان اهل خانه استراحت بعد از نهارشان برقرار بود.و هیجان انگیز ترین و البته مخرب ترین تفریحات یکی مثل من هم، در همان اوقات اتفاق می افتاد.آن سکوت،آن روشنی سطوح زیر نور بدون سایه ی آفتاب و گوشه هایی که درختان سایه انداخته بودند و به نظر میرسید بویی خاص در آن نقاط هست(که همان رطوبت دل انگیز خاک بود و ریشه ی نوستالژی من راجع به رطوبت هوا فکر کنم به همان باز میگردد)،صف مورچه هایی که گاهی نگاهشان میکردم و گاهی تحت تاثیر مخرب تصاویر سال های جنگ آنها را به اصطلاح بمباران میکردم،آن ذوقی که برای عصر و خنک شدن هوا و حضور بچه محل ها در کوچه برای بازی در دل داشتم...این ها همه بچه ای مثل من را برای انجام اعمال غیر معمول تحریک میکرد.اصلا" آن فضا به خودی خود شیطنت پرور بود.گاهی که در طول روز فکر انجام کاری(که البته قانونی به نظر نمیرسید!) به ذهنم خطور میکرد،به دلیل همین فضایی که گفتم انجامش را به ساعات رمزآلود بعد از ظهر موکول میکردم! گاهی لابلای این ها وقتی شیطنتی خطرناک میکردم مثل آتش بازی(که بارها سرعت هول انگیز سرایتش رابه چشم دیده بودم) یا بالا رفتن از درخت (که بارها قرار گیری در موقعیت"نه راه پس نه راه پیش" را در آن تجربه کرده بودم) یا حضور در لبه ی انتهایی ترین بام خانه،بعد از گذشتن به خیر ماوقع، به این فکر میکردم که اگر بلایی به سرم آمده بود و به مرگ منتهی میشد،چقدر بد میشد!! فکر عکس العمل اطرافیان و آن طرز مردن مضحک یک کودک یا آنچه که به عنوان یک فاجعه ی عاطفی فامیلی میتوانست تلقی شود،آنقدر برایم غریب بود که تصوری از اینکه بعد از همچین جریانی چه خواهد شد، نداشتم.

زندگی بعد ها بارها نشانم داد که بعد از موقعیت های فاجعه آمیز چه اتفاقی می افتد.هر چقدر هم که تصور آن فاجعه از قبل ناممکن باشد ،باز وقتی اتفاق می افتد، آدم به طرز غریبی انگار مقاوم میشود.مثل اینکه همیشه تصور فاجعه،بیش از خود فاجعه دردناک است.شاید برای همین میگویند که یکبار مردن بهتر از در ترس مرگ، روزی صد بار مردن است.چه برای من چه برای سایر آدم ها...حالا با کمی شدت و ضعف.کمی کرختی و گیجی،تا چند وقتی.کمی خشم های انفجاری،کمی ولع وجوه غریزی تر زندگی،کمی"خود ایزوله پنداری" و...اینها همیشه بعد از فاجعه هست و گاهی به خودت میگویی "دیدی چه شد؟! دیدی چه بر سرم آمد؟"...و زندگی ادامه میابد.به ظاهر به همان روال سابق...اما همیشه بعد از فاجعه چیزی در ما تغییر میکند.بلافاصله بعد از فاجعه نه...ولی اندک اندک که غبار فاجعه فرونشست،چیزی در ما تغییر میکند.اصلا" تصورش را نمیکردیم...اتفاق افتاده...دهنمان صاف شده...افسرده شده ایم...حالمان بهتر شده...اما چیزی برای همیشه در وجودمان تغییر کرده.تغییر برای تمام عمر.

این روز ها به نظرم کمی کرخت و گیجم وفکر میکنم چیزی از جمع همه ی ما ایرانی ها رفت که دیگر برنمیگردد.نمیدانم که خوب است یا بد...ولی رفت که رفت.

یک سال پیش در همچین روزی اولین پست این وبلاگ را آپ کردم.آن موقع حتی به مرحله ی کرخت بودن هم نرسیده بودم.راستی این یکسال صرف چه چیزی شد؟کجا ایستاده ای علی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:34  توسط علی  | 

 

ندا جان...خواهرکم...چشمان بازت که ذره... ذره... ذره برق زندگی را باخت ،هر شب میبینم.هر روز را با تصویر نگاه تو آغاز میکنم.نمیدانم چرا...ولی نمیخواهم فراموش کنم آن لحظات را...تصویرت در لحظه های آخر،خاری است در قلبم ...اما گمانم باید هر روز آن را ببینم.فکر میکنم این درد را باید با خود داشته باشم.این نیشتر بر جان من و ما باید بماند به یادگار.

فکر میکنی آن که به تو شلیک کرد،امشب در خانه اش آرمیده؟به خانه اش رسیده،کفشهایش را کنده  و از همسر خسته نباشیدی شنیده.دستی به سر پسرک بازیگوشش کشیده. شاید سر راه با دستمزدش خریدی هم برای زن و فرزند کرده باشد.شاید عروسکی برای دخترک شیرین گفتار خردسالش خریده باشد.سر سفره اش مینشیند.با همان انگشت ها که ماشه را به سوی تو چکاند، در دهان دخترکش که بر زانویش نشسته،لقمه میگذارد و من فکر میکنم که به اند ازه ی اشک هایی که بر تو ریختیم، باید بر آن دخترک هم گریست.او هم شبی را خواهد دید که باز هم ماشه هایی چکانده میشود و باز هم چشمان دخترکانی در خونشان بسته میشود.او پدری دارد که شب با دست پر به خانه بر میگردد.شاید روز هایی باشد در این شهر که بسیاری دست خالی به خانه بر میگردنند و همه در آرزوی لقمه گذاشتن در دهان دخترکان خردسالشان اند....اما کدامشان این لقمه ها را خون آلوده میخواهند؟ پدر تو هم روزی تو را بر زانویش نشاند.لقمه ها در دهانت گذاشت و با هر کلمه که آموختی لبخند زد.کلمه ها آموختی...اما در آن لحظات....در آن نفرین شده ترین لحظات این روز های ما....در آن لحظات اما هیچ نگفتی.نگاهت مات شد...شاید پدرت را میجستی.شاید عشقت را...میخواستی برای آخرین بار در آغوش بگیریش...میخواستی بارها بر شانه هایش گریه کنی وبار ها و بارها بر چشمانش بخندی...اما من و ما و تو فقط چند ثانیه فرصت داشتیم تا در چشمان هم خیره شویم...و چقدر حرف بود در این چند ثانیه.

به من و ما گفتی که هنوز میخواهی بخندی.میخواهی باشی بی دغدغه و با عشق.به من و ما در همین چند ثانیه گفتی که اگر هستیم باید تو را در ذهن داشته باشیم.گفتی که هر روز و هر شب،در هر کجای دنیا فقط کافی است  قسمتی از ناممان به این ملک آغشته باشد،که بدانیم هر لحظه به نگاه آخر تو مدیونیم.مدیونیم، که باز هم کسی هست در این ملک که بر ترک موتور ماشه میچکاند به سوی دخترکان این مرز و بوم و شب سر بر بالین میگذارد،خرسند از سیر بودن دخترکش.

آخ...ندا جان ...خواهرکم.قلبم در نبودنت میسوزد.تو را هیچگاه ندیده بودم.شاید روزی بر همان تاکسی که من را میبرد،مسافر بوده ای.شاید روزی از همان مغازه که من خرید کردم ،خرید کرده ای.شاید کتابی که من خوانده ام را خوانده ای....شاید موسیقی که من گوش کرده ام شنیده ای.شاید اگر تست هایی را در کنکور جا به جا زده بودی ،روزی سر کلاس من مینشستی.ولی پیوند من و ما با تو بیش از این هاست.

آخ ندا جان...خواهرکم.چشمانت بارها در همان چند ثانیه آخر میگفت که عاشقی.از تو چه پنهان در روزهای آینده به مجالس عروسی دوستانی دعوت شده ام.یکی از بهترین شاگردهایم ازدواج کرده.آن لحظه که دعوتم میکرد به تو فکر میکردم.دل و دماغ بودن در مجلس شادی ندارم.چه بر آن معلمت گذشته در آن لحظات؟...در دستانش خفته ای و چشمان زیبایت ذره...ذره...ذره برق زندگی میبازد.من معلمت را نمیشناسم.هیچگاه او را ندیده ام...اما فکر میکنم که پیوند من و ما با او بیش از این هاست.درد او بیش از ماست اما همراهیم با او.

ندا جان...خواهرکم.چشمانت را باز کن.ببین که تمام شهر...تمام کشور...تمام دنیا ،تو را میبینند.حتی وقتی که بر امواج رسانه نیستی...وقتی که ارتباط ها قطع است و وقتی که تنهاییم.باز چشمان تو مقابل ماست.هنگامی که نشسته ایم در کنار روزمرگی های باطلمان باز تو هستی،در ذهن تک تک این جمع خاموش و دندان بر هم فشرده.در این جلسات کاری ساکت و سرد و بی انگیزه ی این روزها،میدانم که پس ذهن همه ی این آدمها تویی.هرکدام به فراخور سن و جنسشان خود را به جای پدر تو،برادر تو،مادرت یا خواهرو دوستت میگذارند.چشمانت را باز کن خواهرم...برای یک لحظه و ببین که شبها ،خشم دیدن نگاه تو، در حنجره های این ملت خراش می اندازد.

خواهرکم...درد نبودنت ،یک ملت را میفرساید.تو رفتی و ما ماندیم.ما مانده ایم....در مانده ایم....رفته ای و حتما" به ما مینگری....با این چشمانت نگاهمان نکن.شرم میکشدمان.شرم آن موتور سوار اسلحه به دست میکشدمان.شرم بودن میکشدمان.نگاهمان نکن خواهرکم....از آن بالا بالا ها.نگاهمان نکن.لا اقل اینگونه نگاهمان نکن ! شرم میکشدمان.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:46  توسط علی  | 

 

سلام عشق من

این روزها وقتی متوجه جای خالی تو میشوم غصه ام میگیرد.از تو چه پنهان گاهی حتی ترس سر تا پایم را میگیرد که نکند این آخر و عاقبت من خواهد بود....زندگی و مرگ در تنهایی! این روزها تو نیستی و من اشکالی نمیبینم که بگویم خالی تر از همیشه ام.حتی وقتی، در جمع بی نظیری قرار میگیرم که امثال خودم به خاطر کاغذی که در صندوقی انداخته اند در خیابان ها برپا کرده اند - ومن بسیار در این احساس با آنها مشترکم-،باز فکر میکنم پس عشق من کجاست؟آن سهم ازلی و ابدی.آن حس تکرار نشونده ی بی ابتدا و انتها.و می دانم که تو نیستی.

سالهاست که باور کرده ام در مقیاس زندگی فردی اگر عشقی داشتی،تازه میتوانی در اجتماع هم نوعی از عشق را تجربه کنی....راستش اما تو نیستی، و من عاشق این جمعیتم.این جماعت متوسط، کمی محتاط و گاهی مغرور. که گرچه میدانم اشکالات فراوان دارند اما این روزها در کنارشان آرامش عجیبی دارم.با آنها در خیابان های این شهر احساس بودن میکنم.وقتی در طول راهپیمایی به تقاطع که میرسند برای سد نکردن راه عبور اتومبیل های مسیر عمود بر مسیر راهپیمایی می ایستند،من فکر میکنم چقدر با آنها مشترکم و از آنها یاد میگیرم.وچقدر حالم بد میشود از دوستان همین سرزمین نوشته ها و وبلاگ ها، که مدام بر طبل یاس میکوبند...از قبل از ماجرای صندوق ها تا همین حالا.به این ها-به ما-، تهمت نا آگاهی و کوری میزنند و فراموشکاری...حرف از نامعلوم بودن نتیجه ی اعتراضات میزنند و آزمودن آزموده...انتظار دارند همین امشب تکلیف حکومت دینی روشن شود و از شعار الله اکبر حرص میخورند...من اما خوشحالم که بین آن هایم.وجه مشترکمان چندان زیاد نیست، اما مهم است.چه باک...خارج نشینان را بگو به ما به جای یاری رساندن ،بخندند و نا آگاهمان بخوانند.ما که میدانیم وجه مشترک ما همان برگه ی سفید کوچکی است که اصلا" مهم نیست که به نتیجه ی دلخواه ما منتهی شود...مهم این است که ما سر سفره ی آماده ی دموکراسی دیگران ننشسته ایم.خودمان سعی میکنیم-با همه ی خطا هایمان و با همه ی نابلدی هایمان- که راهی به سوی ساختن کشوری با نظام سیاسی مطلوب بیابیم.اگر فرزندان فرزندان ما هم به چشم ،آن روز را ببینند کافی است.ما اینجا مشغول ساختنیم.ما "نواله ی ناگزیر را،گردن کج نمیکن"یم.ما به خاطر پاسپورتی که با التماس و درخواست گرفته ایم،همچون خودمان را گمراه نمیخوانیم و فخر داشته های دیگران و ساخته و پرداخته آنها را به هموطن مان نمیفروشیم.ما از برج عاج به این تلاش نگاه نمیکنیم.ما واقعی هستیم...حتی اگر این روز ها و روزهای بعد به آن نتیجه ی قطعی و نهایی نرسیم.حتی اگر باز هم ببازیم...مثل مرداد 32...چون همه هستیم،حتی اگر ببازیم هم مهم نیست...مهم بودن همه ی ماست....با همه ی این ها اما، تو نیستی.

عشق من.

چیزی من را با تو پیوند میدهد که این روز ها در هوا جاری است.نمیدانم کجایی...چه میکنی...اصلا" در این کشور هستی با نه...راستی آیا هنوز اینجایی؟ اگر اینجایی امیدوارم دل کوچکت از صحنه های این روز های خیابان ها نگرفته باشد.امیدوارم چون من بر چهره ی رنگ پریده ی آن سربازسیاه پوش پلیس، که به دست نیرو های مردمی افتاده بود - و بیم جان چنان در چهره اش پیدا بود که آب نوشیدن از دست مردم را توان نداشت - نگریسته باشی....اما این روز ها حتی اگر اشک مشترکی نریخته باشیم،چیزی من و تو را پیوند میدهد...گرچه تو نیستی.

زیبایم

دلم عجیب گرفته.شبی که به تنهایی برای دیدن"درباره ی الی" به سینما رفتم،انتخابم را کرده بودم و جایزه ای که برای خودم در نظر گرفتم این فیلم بود.وقتی در تاریکی سالن تیتراژ فیلم آمد بی اختیار دستم به سمت خالی صندلی مجاور رفت به امید یافتن دست هایت...اما...فیلم روح ات را مال خود میکرد...بارها بود در طول نمایش ُکه دست، همراهی میطلبید زیر فشار فیلم بر ذهنت...اما میدانستم که تو نیستی.از سالن که خارج شدم از نیمه شب گذشته بود...تلفن بارها زنگ میزند و همه با تعجب از نتیجه ی اولین شمارش آرا میگویند...مگر ممکن است؟!! نمیدانم به خاطر فیلم است یا به خاطر این خبر حیرت انگیز و شوک آور یا به خاطر نبودن تو.حالم خوب نبود....و تو نبودی.

عشق من

دلتنگم...اما این روزها را به خاطر خواهم سپرد.این روز های آزمون و خطای ما نو باوگان راه دموکراسی.این روز های شعار"نترسید،نترسید...همه خواهر مایید"هنگام فرار از حمله ی نیروی انتظامی.چقدر تحقیر شدیم از سوی کسانی که منتظرند اینجا را آماده کنیم، تا تشریف بیاورند ،برای فان قضیه و نوستالژی بروند دربند ،آلو و لواشک بخورند و از روسری ها و رنگهای خاکستری دیار ما خدای نکرده آسیبی نبینند.بی دلهره ی گشت ارشاد و حزب اللهی ها بیایند و بروند.اصلا" دوست دارند "آنها" نباشند...اما ما میدانیم که آنها هستند و همچون ما در این کشور حق حیات دارند و باید بودنشان را پذیرفت.میدانیم هموطنانی هم در غربت داریم که با این جماعت فاصله های کهکشانی دارند.میدانیم که قدم به قدم باید این مسیر را رفت و ما باید این فاصله ها را پر کنیم.مایی که میدانیم هر دو سو اگر صادق باشند حق دارند...و عقیده دارند.با همه ی جنایت ها ی صورت گرفته و خون های ریخته شده باز هم باید گام به گام این شرایط را اصلاح کرد،شاید روزی جنایات و خونریزی ها نباشد.

دلتنگم.نمیدانم به خاطر نبودن تو...نمیدانم به خاطر آن "الی" که هیچگاه نفهمیدیم الهام بود یا الهه یا النا(و چقدر این ندانستن عذاب آور بود)...نمیدانم به خاطر این پاسپورت به دست های مدعی..نمیدانم به خاطر این متحجرین مهاجم به مردم...نمیدانم. اما عزیزم،تو نیستی.تو نیستی که بدانم تو هم مانند من، بر این همه غریبه ماندن "الی" اشک ریخته ای؟از این غریبه ماندن ما مردمان، در خیابان های این روز های تهران ،از این بغض نادیده گرفته شدن...از این سالهای دیده نشدن.و از همه ی این سالها ،نمیدانم تو هم دلتنگی یا نه.

اما من میدانم که دلتنگیم به خاطر نبودن توست.هیچ شرمی ندارم که بگویم در این اوضاع و شرایط هم اگر غمی بر دلم مینشیند، اول به خاطر این است که تو نیستی کنارم.

عشق من

میدانم که کنار من نیستی، اما نسیم این روز های شهر به من میگوید ، تو هم جایی در بین این جمعیت با سری پر شور و قلبی پر از شوق،ایستاده ای.چیزی در فضای این روز های خیابان های تهران هست،که من را مطمین میکند که تو هستی...فقط کمی دورتر از من...و من دلم گرفنه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:25  توسط علی  | 

 

صبح میشه و از خواب بیدار میشی.دوش میگیری و اگه لازم باشه پیرهن اتو میکنی.همینجور که داری مسواک میزنی فکر میکنی جوراب تمیز با رنگ مناسب داری یا نه...شده که به خاطر رنگ جورابی که داری مجبور شدی کل لباسایی که در نظر داشتی بپوشی رو عوض کنی.بند کفش میبندی و درو قفل میکنی.چک میکنی که همه چیز-عینک ،موبایل،کارت های جور واجور ماشین،کلید و...- رو برداشتی یا نه.تو فکری.از سر صبح.دقیقا" نمیدونی چه فکری ولی یه چیزی همراهته.یه چیزی که به نظر میاد دورت یه حباب نامریی کشیده و احساس میکنی که از زندگی بقیه خلق الله چقدر دوری.احساس میکنی شاید دیگه تا سالها خوشحالی...یه خوشحالی از ته دل و بدون هیجان ...یه نشاط عمیق سراغت نیاد.چقدر دارو مصرف کردی یه زمانی.سیتالوپرام و کلرودیازپوکساید و ...که چی؟...بهروز وثوقی با اون صدای تو دماغی محشر تو گوزن ها میگفت:"آخرش که تو اونجایی و ما اینجا!"...میری و میچرخی و سر و کله میزنی و شب برمیگردی.روزنامه میخونی و وب گردی میکنی و ...شاید فیلمی ببینی.همه چی عادیه.گاهی...یه چیزی ،از یه راه دور،خیلی دور انگار...میاد از نمیدونی کجای گوشه ی باز پنجره میپیچه توی خونه ات.سنگین میشه روی سینه ات.روی قلبت.اون ته تهای دلت.به خودت میگی همه چی آرومه...پنج مرحله ی سوگ رو گذروندی...حالت هم خوبه....مدت هاست سیگار نمیکشی و داروی خاصی هم مصرف نمیکنی...به دوستات به موقع زنگ میزنی و با همه مودب و مهربونی...وقت روزانه ات تنظیم شده و افق کاریت مشخصه و هیجانات روزمره هم که سر جاشه.فصل انتخابات که هست و یه برنامه دنبال کردن اخبار سیاسی و هیجان های بی نظیرشه.سرگرمی هات رو داری و به بعضی مهمونی ها دعوت میشی و متوجه نگاه هایی که فقط روی مرد های بی صاحب زوم میشه، هستی! ...پس چی کمه؟...چرا تو فکری؟...چرا سنگینه فضا؟...چرا شب که میری چراغ ها رو خاموش کنی یه لحظه پای کلید برق وامیستی؟...چرا سرت رو که رو بالش میگذاری باز داری به هزار تا موضوعی که دیگه رسما" به تو ربط نداره فکر میکنی؟...چرا اینقدر خودتو و احساست رو مقایسه میکنی؟..میدونی که فرق داری...میدونی که همه فرق دارن...پس چرا میگی چرا؟

فکر میکنی که بزودی نمایشگاه خوبی در موزه ی هنرهای معاصر خواهد بود و یه فیلم خوب هم در راه اکران عمومیه...اگه یه تیاتر هم جور میشد،بساط یه ماه از فعالیت های مکان های فرهنگیت جور بود....اما باز شب که میشه و سرت که به بالش میرسه،تویی و خودت و...هزار فکر بی پایان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:37  توسط علی  | 

 

مگر میشود در چنین فضایی بود و نفس کشید و از انتخابات ننوشت.به سهم خودم خوشحالم که در این مقطع تاریخی در ایران و در تهران زندگی میکنم،با همه ی عواقب تلخ حضور در این جبر تاریخی، جغرافیایی.به نظرم انتخابات با هر نتیجه ای پدیده ی خوبی است.به نظرم 30 سال تجربه ی انتخاب رییس جمهور، درمقایسه با طول تاریخ سیاسی بشر، چیزی در حد یک دم و بازدم هم نیست.به نظرم حرکت کلی تمام جامعه ی انسانی به سمت شرایط بهتر است.به نظرم خیلی خوب است که همه از دروغ بدشان می آید و حتی دروغگو هم سعی میکند دروغش را راست جلوه دهد.به نظرم خیلی خوب است که ما متوجه بشویم که هنوز هم در کشور ما اگر کسی با دروغی بسیار واضح ، ادعا کرد نخست وزیر انگلیس به او نامه ی عذر خواهی نوشته ،باز هم هستند کسانی که باور کنند و هیچ تلاشی برای کشف درست یا غلط بودن این ادعا نکنند و حتی بعضا" امکان دسترسی به اطلاعات درست را هم ندارند.به نظرم خیلی خوب است که متوجه بشویم آن کسی که دسترسی به اخبار ندارد چندان قابل سرزنش نیست که این ادعا را باور میکند.به نظرم خیلی خوب است که متوجه بشویم حتی کسانی که به اخبار و اطلاعات تا حدودی دسترسی دارند هم، بیشتر از اینکه توجه شان مثلا"به برنامه ی نهاد سازی میرحسین برای اجرای اصل 44 و خصوصی سازی جلب شود، به "چیز چیز "گفتن او توجه میکنند یا بدون توجه به حضور کرباسچی و سابقه ی مدیریتش در کنار کروبی به کف کردن گوشه ی لبش نگاه میکنند.به نظرم اصلا" بد نیست که ببینیم ظرف چند شب ،خیابان های شهر بزرگی همچون تهران از کنترل خارج میشود و جسته و گریخته شاهد رفتار های زننده هم هستیم.به نظرم خیلی خوب است که همگی ببینیم که چقدر "جمع" میتواند کور و خطرناک باشد و در عین حال بفهمیم که چه قدرت مثبتی در آن میتواند باشد.به نظرم اصلا" بد نیست که بفهمیم فقر منشا بسیاری مشکلات است و بفهمیم که گدا خوب نیست حتی اگر در بهترین حالتش شریف باشد.به نظرم خیلی خوب است آن دسته از آدم های شهر نشین که شرایط اقتصادی مشابهی دارند از نادیده گرفته شدنشان ،نادیده گرفته شدن خواسته هایشان و شعورشان،حتی خشمگین باشند.به نظرم خیلی خوب است که متوجه بشویم کل آن هوار هوار گرفتن دزد های بزرگ فراموش شد و فقط اقدامات انقلابی که شعارش داده شده بود ، منجر به بروزاهرم های فشار باز هم روی همین طبقه ی متوسط در قالب گیر دادن به دانشجوها و زن و دختر ها با پوشش های مد روز و ایجاد کینه ی بی سبب بین طبقات اجتماعی و قومیت های گوناگون و مذاهب مختلف این مملکت شد.به نظرم خیلی خوب شد که دیدیم دانشجوها به زندان رفتند و وبلاگ نویس زیر مشت و لگد کشته شد و دختر جوانی که پزشک بود به خاطر همراهی با نامزدش به دار کشیده شد و معاون دانشگاه به دانشجو تعرض جنسی کرد و...اما حتی آب تو دل همان آقایانی که هنوز هم این بابا دارد با "بگم؟ میگم ها" یش سعی میکند به یک عده بقبولاند که دشمنشان است،تکان نخورد.اینها هزینه های یک ملت است که زود فراموش میکند.این ها هزینه های عادت کردن به صداقت و شرافت خاتمی و اعتدال و معقول بودن هاشمی بود.این هزینه را قبلا" هم در عادت کردن به بعضی نجابت های شاه سابق در مواجهه با مخالفانش داده بودیم.این که میگویم خوب شد ،جمله ی تلخی است.اما به نظرم حضور شخصی مثل احمدی نژاد برای این کشور لازم بود.اگر لازم باشد 4 سال دیگر هم میماند.ما باید از این آمدن و رفتن ها و این 4 سال ها اگر باهوش باشیم یاد بگیریم.یاد بگیریم که خیلی زود عادت نکنیم و فکر نکنیم از ازل تا ابد این ملک به همین شکل بوده است.از تراخم و کچلی و هزاران بیماری عمومی دوره ی قاجار تا چگونگی سقوط دولت مصدق را پیش چشم داشته باشیم،همیشه.اگر هم باهوش نیستیم که باید فکری به حال دوا درمان این مونگولیسم جمعی بکنیم.که حتی اگر فکری هم نکنیم قانون تنازع بقا، دنیا را جای بسیار سختی برای مونگول ها کرده است.به نظرم ما به فرزندانمان یاد خواهیم داد که دروغ زشت ترین و غیر قابل بخشش ترین صفت بشر است،بعد از این 4 سال.اگر نکنیم دنیا برای ما جای سختی خواهد بود.اگر نتیجه ی این انتخابات همین یک اتفاق هم باشد، خیلی عالی است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:41  توسط علی  | 

 

"قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال"...چقدراز روزهایی که با کشف این جور بیت ها خودم رو آدم دیگه ای میدیدم ،گذشته؟...ده سال؟...صد سال؟..نمیدونم کی بود که متوجه شدم از4 تا مجموعه ی اصلی  "شعر زمان ما" که سالهای آخر دبیرستان به لطف برادرم با حال و هواشون آشنا شدم،هیچکدوم رو دیگه تو کتابام ندارم.نمیدونم به کیا بذل و بخشش کردم.شاملو رو به لطف مجموعه ی دو جلدی دفتر آثارش ،تکمیل دارم.نیما رو هم همینطور.شعر زمان ما:سهراب سپهری رو میخرم.چقدر روزای دانشجویی کنار اون حوض مهربون دانشکده حال و هوای شعرای سپهری ،من رو برای خودم میکرد یه آدم دیگه.اخوان رو دوست دارم ولی با حال و هوای این روزام جور نیست.تحمل این رو ندارم که یه بدبین دیگه را دور و بر خودم حمل کنم!...فروغ رو هم که هیچوقت پایه نبودم.حالا این کتاب سهراب شده کتاب بالینی ام.چقدر اون روزها دور به نظر میرسن.روزهای "شبیه هیچ شده ای"...و عجیب این روزها هم همونجورن.به جد معتقدم سهراب دوست روزهای سخته.روزهایی که فکر میکنی سخته."مانده تا برف زمین آب شود"...روزهایی هست بین 16 سالگی تا 25 سالگی آدم هایی مثل من.جایی که همزمان بزرگترین کشفها در زندگی آدم اتفاق میافتد.نه اینکه بعدها کشفی نباشد ،ولی شگفت زدگی آدم دیگر هیچوقت مثل آن روزها نمیشود.منتظر فیلم ها و کتابها و موزیک های جدید بودن دیگر هیچوقت آن کیفیت را پیدا نمیکند.اما زندگی به طرز عجیبی ملایم تر میشود.(زندگی یا ما؟)...و عجیب اینکه سهراب با همه ی این تغییرات هنوز کنار آدم هست.گفتم که دوست روزهای سخت است این سهراب.

نمیدانم چرا ولی به شدت یاد روزها آخرین ماه های بیرون از این مملکت بودنم میافتم.وقتی هوا تاریک میشد و از مکدونالد پشت پمپ بنزین چیزکی میگرفتم و از سوپر مقابل آپارتمان چند تا "شوپس بیتر لمون" و زیر نور زرد رنگ چراغ ها خیابان ها برای ماشین دنبال جای پارک میگشتم و میرسیدم به اون آپارتمان سفید رنگ و در حالی که غم دنیا هوار میشد روی تمام وجودم به خوش و بش گارد پاکستانی و خوشروی آپارتمان جواب میدادم و آخر سر بعد از آسانسور و راهرو و هال ،پرت میشدم روی تخت.بطری ها را یکی یکی خالی میکردم و روز میشمردم.فکر میکنم اگر آن روزها هم سهراب دور و برم بود لابد آسانتر میگذشت.هر دوستی در آن روزها غنیمت بود.گاهی لازم بود یادم بماند که "پشت لبخندی پنهان هر چیز"...و کی بهتر از سهراب این ها را یادآوری میکند؟...دوست خوبی است این مرد!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط علی  | 

 

بابای پوپو پستی منتشر کرده که با بعضی قسمتهایش موافق و با بعضی قسمتها مخالفم...اما نشر آن و بیشتر کردن خوانندگان آن هدفم از ارجاع به آن است به خواسته ی دوست عزیز.به هر حال سندی است از عصبانیت و عصیان یک آدم فرهنگی در این روزگار که رسانه ی چندانی ندارد.بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:49  توسط علی  | 

 

کمی احساس خستگی میکنم.

همسایه ها در باره ی مشکل حقوقی پیش آمده زنگ میزنند.تلفنی بار ها برایشان نظرم را میگویم.اینکه باید از چند جبهه به طرفین ماجرا برای توافق فشار بیاوریم.همه گیج میزنند و پر از استرس.حتی گاهی برنامه ی روزانه اشان را از من میگیرند.پیر زن همسایه از بد بودن کل مجتمع و کوچک بودن پنجره ها مینالد...گوش میکنم....تمام نامه ها را باید من بنویسیم.هر جا که میرویم من باید با مسوول یا مسوولین مربوط حرف بزنم و....

چک پلات نقشه ها آماده شده.از صبح، مهندس "ب" که روی پروژه متمرکز است چندین بار گفته بیا با هم نقشه ها را ببینیم و اگر اصلاحی لازم دارد یا چیزی از قلم افتاده ،به من اعلام کن.بعد از چند تماس تلفنی و صحبت با شریکم مینشینیم پای نقشه ها با آقای مهندس "ب".در مورد پروفیل پنجره ها و محل داکت های تاسیساتی صحبت میکنیم و او از نظرش را جع به محل سرویسها میگوید و گوش میکنم...با قلم قرمز روی نقشه علامت میگذارم و نکات را یادداشت میکند....

سومین اس ام اس ی است که جواب میدهم.در رابطه با این که چرا فکر میکنم آنچه را که باید میگفته ایم، گفته ایم و عملکردمان نشان میدهد که رابطه امکان ادامه داشته یا نه.و این که چرا فکر میکنم گفتگوی بیشتر چیز زیادی را عوض نمیکند و حتی حفظ حرمت ها را هم ممکن است سخت کند و...جمله ی آخر را او مینویسد و میفرستد...میخوانم...

یک ربعی هست که با بخش حقوقی تشکیلات کارفرما بر سر چند بندی که در قرار داد تغییر داده اند ،کلنجار میروم.راجع به تعریف شرایط فورس ماژور که در قرار داد آمده توضیح میدهم و دلایل گذاشتن ضرب العجل 15 روزه ی تایید اسناد مالی در مفاد قرارداد را می شمارم و او توضیح میدهد و...گوش میکنم...دوباره دلیل می آورم و قرار جلسه ای میگذاریم...

سه نفری آمده اند و کارشان را هم با خودشان آورده اند.میگویند گروه فلان نمره اش از ما بیشتر شده،کار ما چه اشکالی داشته است؟شیت های کارشان را ورق میزنند و به تعداد ساعت هایی که کار کرده اند اشاره میکنند...گوش میکنم...توی دلم میگویم شما را کجای دلم بگذارم!! نگاهی میکنم.18 ،19 ساله اند.حدود یک ربع روی کارشان با هم صحبت میکنیم.اشکالات را میشمرم.از نحوه ی طبقه بندی و ارایه تحلیل ها و اطلاعات تا نوع پرزانته و گرافیک کار.آخر سر میپرسم مگر چند شدید؟...میگویند :17.میپرسم:گروه مورد اشاره تان چند شده؟جواب میدهند:17.5 !!!....خنده ام را نمیتوانم پنهان کنم...کمی تلخ است و بهشان میگویم: الف شده اید،با همه ی اشکالاتی که شمردم.فکر میکنم منصفانه بوده.میپذیرند....فکر میکنم میپذیرند و راضی اند.....

گوش میکنم.کمی دلخور است.میگوید چنین شده و چنین گفته و بعد چنان کرده.میگویم:" به هر حال از دید یک مرد نمیتواند رفتارش نشانه ی بی توجهی باشد.ممکن است هزاران دلیل باشد ضمن اینکه طرفت را با صداقت میدانم."...میگوید:...و من گوش میکنم.

با همکار دانشگاهی راجع به انتخابات صحبت میکنیم.فکر میکند میرحسین فرقی با رییس دولت فعلی ندارد...یا لااقل اینطور میگوید...از فرقها میگویم و از برنامه هایی که ممکن است اجرا شود و از اتفاقاتی که در این چهار سال افتاده....او از ساختار سیاسی کانادا میگوید...از شهرداری هایش و سیستم مالیات...گوش میکنم...

...

شب شده که به خانه میرسم.کفشها را میکنم و چند دقیقه ای چراغ را روشن نمیکنم و بدون عوض کردن لباس بیرون ،روی مبل هال مینشینم.هروقت خسته ام چراغ ها را روشن نمیکنم...چرا اینقدر خسته ام؟...از کی  این احساس خستگی با من هست؟....چرا آغازش یادم نمی آید؟...فکر میکنم باید کمی حرف بزنم و کسی گوش کند...حرف معمولی...نه با حرارت...نه برای اثبات چیزی...نه برای قانع کردن کسی...نه برای دلداری دادن به کسی...نه برای آموزش دادن چیزی...دوست دارم کمی حرف معمولی بزنم و گوش کند...چراغ را روشن میکنم...همه جا روشن میشود و سایه ام رو دیوار پشتی می افتد.از بیرون صداهای مبهم گفتگوی چند نفر می آید...بطری آب را برمیدارم ،کمی مینوشم و به ماهی قرمز ها نگاه میکنم...میروم کمی دراز بکشم.

آه...خدایا چقدر خسته ام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:57  توسط علی  | 

 

به بهانه ی نمایشگاه کتاب رفته ام مصلی...برای بار اول.

روزهای دانشجویی خودم، زمانی که بافتی شهری طراحی میکردیم در یکی از اسکیس های اولیه که بنا بود نظرات کلی ما را در خود منعکس کند با نطقی کوبنده! در باب مبانی نظری بافتی که طراحی کرده بودم ،به اجتماع انسانی پیرامون حمله کردم و بافت طراحی شده ام را شهر آدم های دو رو و ریاکار زمانه خودمان دانستم.جنجالی به پا شد....همکلاسی ها معترض شدند که کافر همه را به کیش خود پندارد و...و..و.. استاد مسن آن روزهایمان با لبخند به این بحث ها که از سطح آتلیه به دانشکده هم کشیده بود ،نگاه میکرد و من در حالی که تقریبا" یک تنه مقابل کل مخالفان این بحث ایستاده بودم ،هنوز خودم نمیدانستم چه کشف مهمی کرده ام!! و این ماجرا چند هفته ای طول کشید و چرخ روزگار چرخید تا اساتید همان درس بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتم به همکاری در دانشگاهی دیگر دعوتم کردند.و بعدها بار ها و بارها به تجربه به من ثابت شد که چقدر آن کشف نه چندان فروتنانه ی من در آن سالها درست و به طرز هولناکی دارای مبانی نظری قوی و آکادمیکی است.من با خامی و غیوری روزگار سیاه و سفید دانستن همه چیز و از روی- باید بگویم- بی احتیاطی موضوعی را مطرح کرده بودم،که این روزها از در و دیوار درست بودنش برایم اثبات میشود. خواستم بگویم که از قدیم آدم کله گنده ای بوده ام!

بعدها بارها در کلاس هایم با دانشجویان سالهای کمی بالاتر، از ذات صادق و افشا کننده ی معماری حرف زده ام.که نهایتا" همه ی هنرها به واسطه ی ذات صاف هنرمند بدجوری زمانه ی هنرمند را نشان میدهند ولی در این میان معماری به خاطر کاهش میزان غلظت عقاید صرفا" شخصی هنرمند و بارز شدن روح زمانه در اثر بهترین روش شناخت حال و هوا و امورات مردم یک خطه در دوره ای خاص  است. اما چرا مصلی من را یاد آن روزها انداخت:

معماری مصلی تهران حاصل یک فکر حقیر است.فکری که حقارت خود را از عمق جان باور دارد ولی سعی میکند با کلفتی صدا و بازو، اندیشه های اطراف را بترساند.معماری مصلی تهران حاصل اندیشه ای است که در ذات خود لمپن است.معماری این مجموعه میخواهد به چیزی در جایی یا دوره ای "زکی" بگوید.این معماری حاصل رفتار سلاخی است، که خود را جراح میپندارد.معماری این مجموعه دانش کمی است که زور نسبتا" زیادی دارد...تراکتوری است که با سرعت زیادی در حرکت است اما هدفش شخم زدن زمین نیست...اصلا" هدفی ندارد...هدف خود این تراکتور پر سرعت است...این معماری حاصل افکاری مریض است که "عظمت" را در "گنده بودن" میبیند.خواب برابری با دوره ی صفویه را میبیند...میدان نقش جهان ساخت؟!...صد سال دیگر میگویند مصلی در فلان دوره ساخته شد...تازه کم کم کشف میکنند که  تعداد مثلا" پنجره ها برابر تعداد مثلا" آیه های مکی فرآن است!!

آنقدر مقیاس نامربوط(تو بگو هولناک و مریض)،ارتباط فضایی نامناسب،بی ربطی فضای باز نیمه باز و بسته،جزییات نا مربوط و زننده،عدم خوانایی در مقیاس های مختلف و از همه مهمتر بی هدف بودن فضا ها در این مجموعه به چشم میخورد که از حد تصور هر متخصصی خارج است.اصلا" این که این فضا برای چنین مناسبت هایی استفاده میشود خود نشانگر بلاتکلیف بودن این سرمایه گذاری وحشتناک است.یادتان باشد که مساله این معماری، آنقدر ها مساله طراح معمار نیست.او البته مقصر است که آلوده ی این هرزگی شده است ،اما فراموش نکنید که بیماری موجود در جامعه ی امروز ما(و سردمدارانش) بد جوری در این طرح دیده میشود و از این بابت، معمار مجموعه موفق یا حداقل صادق بوده است، که اینقدر خوب روح زمانه اش را تصویر کرده است!!

وقتی مقرنس ها و رسمی بندی هایی  که در دال قابلمه ای بکار رفته در سقف بخشی از قسمتهای سر بسته ی مصلی اجرا شده است را، میبینم به شدت یاد بیتی از ترانه گروه کیوسک میافتم:"نذری میدن افطاری.....زرشک پلو با کچ آپ!!"

نمایشگاه کتاب هم که بماند....هیچی.اصلا" هم معماری مجموعه خوب بود هم محتوای این چند روزش عالی!!...هیچی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:32  توسط علی  |