تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

دوران کودکی من در خانه ای گذشت که باغچه ای داشت.چهار درخت بزرگ گیلاس،یک درخت انجیر،یک درخت آلبالو و بوته های توت فرنگی در این باغچه زندگی میکردند.ظهرهای تابستان اهل خانه استراحت بعد از نهارشان برقرار بود.و هیجان انگیز ترین و البته مخرب ترین تفریحات یکی مثل من هم، در همان اوقات اتفاق می افتاد.آن سکوت،آن روشنی سطوح زیر نور بدون سایه ی آفتاب و گوشه هایی که درختان سایه انداخته بودند و به نظر میرسید بویی خاص در آن نقاط هست(که همان رطوبت دل انگیز خاک بود و ریشه ی نوستالژی من راجع به رطوبت هوا فکر کنم به همان باز میگردد)،صف مورچه هایی که گاهی نگاهشان میکردم و گاهی تحت تاثیر مخرب تصاویر سال های جنگ آنها را به اصطلاح بمباران میکردم،آن ذوقی که برای عصر و خنک شدن هوا و حضور بچه محل ها در کوچه برای بازی در دل داشتم...این ها همه بچه ای مثل من را برای انجام اعمال غیر معمول تحریک میکرد.اصلا" آن فضا به خودی خود شیطنت پرور بود.گاهی که در طول روز فکر انجام کاری(که البته قانونی به نظر نمیرسید!) به ذهنم خطور میکرد،به دلیل همین فضایی که گفتم انجامش را به ساعات رمزآلود بعد از ظهر موکول میکردم! گاهی لابلای این ها وقتی شیطنتی خطرناک میکردم مثل آتش بازی(که بارها سرعت هول انگیز سرایتش رابه چشم دیده بودم) یا بالا رفتن از درخت (که بارها قرار گیری در موقعیت"نه راه پس نه راه پیش" را در آن تجربه کرده بودم) یا حضور در لبه ی انتهایی ترین بام خانه،بعد از گذشتن به خیر ماوقع، به این فکر میکردم که اگر بلایی به سرم آمده بود و به مرگ منتهی میشد،چقدر بد میشد!! فکر عکس العمل اطرافیان و آن طرز مردن مضحک یک کودک یا آنچه که به عنوان یک فاجعه ی عاطفی فامیلی میتوانست تلقی شود،آنقدر برایم غریب بود که تصوری از اینکه بعد از همچین جریانی چه خواهد شد، نداشتم.

زندگی بعد ها بارها نشانم داد که بعد از موقعیت های فاجعه آمیز چه اتفاقی می افتد.هر چقدر هم که تصور آن فاجعه از قبل ناممکن باشد ،باز وقتی اتفاق می افتد، آدم به طرز غریبی انگار مقاوم میشود.مثل اینکه همیشه تصور فاجعه،بیش از خود فاجعه دردناک است.شاید برای همین میگویند که یکبار مردن بهتر از در ترس مرگ، روزی صد بار مردن است.چه برای من چه برای سایر آدم ها...حالا با کمی شدت و ضعف.کمی کرختی و گیجی،تا چند وقتی.کمی خشم های انفجاری،کمی ولع وجوه غریزی تر زندگی،کمی"خود ایزوله پنداری" و...اینها همیشه بعد از فاجعه هست و گاهی به خودت میگویی "دیدی چه شد؟! دیدی چه بر سرم آمد؟"...و زندگی ادامه میابد.به ظاهر به همان روال سابق...اما همیشه بعد از فاجعه چیزی در ما تغییر میکند.بلافاصله بعد از فاجعه نه...ولی اندک اندک که غبار فاجعه فرونشست،چیزی در ما تغییر میکند.اصلا" تصورش را نمیکردیم...اتفاق افتاده...دهنمان صاف شده...افسرده شده ایم...حالمان بهتر شده...اما چیزی برای همیشه در وجودمان تغییر کرده.تغییر برای تمام عمر.

این روز ها به نظرم کمی کرخت و گیجم وفکر میکنم چیزی از جمع همه ی ما ایرانی ها رفت که دیگر برنمیگردد.نمیدانم که خوب است یا بد...ولی رفت که رفت.

یک سال پیش در همچین روزی اولین پست این وبلاگ را آپ کردم.آن موقع حتی به مرحله ی کرخت بودن هم نرسیده بودم.راستی این یکسال صرف چه چیزی شد؟کجا ایستاده ای علی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:34  توسط علی  | 

 

ندا جان...خواهرکم...چشمان بازت که ذره... ذره... ذره برق زندگی را باخت ،هر شب میبینم.هر روز را با تصویر نگاه تو آغاز میکنم.نمیدانم چرا...ولی نمیخواهم فراموش کنم آن لحظات را...تصویرت در لحظه های آخر،خاری است در قلبم ...اما گمانم باید هر روز آن را ببینم.فکر میکنم این درد را باید با خود داشته باشم.این نیشتر بر جان من و ما باید بماند به یادگار.

فکر میکنی آن که به تو شلیک کرد،امشب در خانه اش آرمیده؟به خانه اش رسیده،کفشهایش را کنده  و از همسر خسته نباشیدی شنیده.دستی به سر پسرک بازیگوشش کشیده. شاید سر راه با دستمزدش خریدی هم برای زن و فرزند کرده باشد.شاید عروسکی برای دخترک شیرین گفتار خردسالش خریده باشد.سر سفره اش مینشیند.با همان انگشت ها که ماشه را به سوی تو چکاند، در دهان دخترکش که بر زانویش نشسته،لقمه میگذارد و من فکر میکنم که به اند ازه ی اشک هایی که بر تو ریختیم، باید بر آن دخترک هم گریست.او هم شبی را خواهد دید که باز هم ماشه هایی چکانده میشود و باز هم چشمان دخترکانی در خونشان بسته میشود.او پدری دارد که شب با دست پر به خانه بر میگردد.شاید روز هایی باشد در این شهر که بسیاری دست خالی به خانه بر میگردنند و همه در آرزوی لقمه گذاشتن در دهان دخترکان خردسالشان اند....اما کدامشان این لقمه ها را خون آلوده میخواهند؟ پدر تو هم روزی تو را بر زانویش نشاند.لقمه ها در دهانت گذاشت و با هر کلمه که آموختی لبخند زد.کلمه ها آموختی...اما در آن لحظات....در آن نفرین شده ترین لحظات این روز های ما....در آن لحظات اما هیچ نگفتی.نگاهت مات شد...شاید پدرت را میجستی.شاید عشقت را...میخواستی برای آخرین بار در آغوش بگیریش...میخواستی بارها بر شانه هایش گریه کنی وبار ها و بارها بر چشمانش بخندی...اما من و ما و تو فقط چند ثانیه فرصت داشتیم تا در چشمان هم خیره شویم...و چقدر حرف بود در این چند ثانیه.

به من و ما گفتی که هنوز میخواهی بخندی.میخواهی باشی بی دغدغه و با عشق.به من و ما در همین چند ثانیه گفتی که اگر هستیم باید تو را در ذهن داشته باشیم.گفتی که هر روز و هر شب،در هر کجای دنیا فقط کافی است  قسمتی از ناممان به این ملک آغشته باشد،که بدانیم هر لحظه به نگاه آخر تو مدیونیم.مدیونیم، که باز هم کسی هست در این ملک که بر ترک موتور ماشه میچکاند به سوی دخترکان این مرز و بوم و شب سر بر بالین میگذارد،خرسند از سیر بودن دخترکش.

آخ...ندا جان ...خواهرکم.قلبم در نبودنت میسوزد.تو را هیچگاه ندیده بودم.شاید روزی بر همان تاکسی که من را میبرد،مسافر بوده ای.شاید روزی از همان مغازه که من خرید کردم ،خرید کرده ای.شاید کتابی که من خوانده ام را خوانده ای....شاید موسیقی که من گوش کرده ام شنیده ای.شاید اگر تست هایی را در کنکور جا به جا زده بودی ،روزی سر کلاس من مینشستی.ولی پیوند من و ما با تو بیش از این هاست.

آخ ندا جان...خواهرکم.چشمانت بارها در همان چند ثانیه آخر میگفت که عاشقی.از تو چه پنهان در روزهای آینده به مجالس عروسی دوستانی دعوت شده ام.یکی از بهترین شاگردهایم ازدواج کرده.آن لحظه که دعوتم میکرد به تو فکر میکردم.دل و دماغ بودن در مجلس شادی ندارم.چه بر آن معلمت گذشته در آن لحظات؟...در دستانش خفته ای و چشمان زیبایت ذره...ذره...ذره برق زندگی میبازد.من معلمت را نمیشناسم.هیچگاه او را ندیده ام...اما فکر میکنم که پیوند من و ما با او بیش از این هاست.درد او بیش از ماست اما همراهیم با او.

ندا جان...خواهرکم.چشمانت را باز کن.ببین که تمام شهر...تمام کشور...تمام دنیا ،تو را میبینند.حتی وقتی که بر امواج رسانه نیستی...وقتی که ارتباط ها قطع است و وقتی که تنهاییم.باز چشمان تو مقابل ماست.هنگامی که نشسته ایم در کنار روزمرگی های باطلمان باز تو هستی،در ذهن تک تک این جمع خاموش و دندان بر هم فشرده.در این جلسات کاری ساکت و سرد و بی انگیزه ی این روزها،میدانم که پس ذهن همه ی این آدمها تویی.هرکدام به فراخور سن و جنسشان خود را به جای پدر تو،برادر تو،مادرت یا خواهرو دوستت میگذارند.چشمانت را باز کن خواهرم...برای یک لحظه و ببین که شبها ،خشم دیدن نگاه تو، در حنجره های این ملت خراش می اندازد.

خواهرکم...درد نبودنت ،یک ملت را میفرساید.تو رفتی و ما ماندیم.ما مانده ایم....در مانده ایم....رفته ای و حتما" به ما مینگری....با این چشمانت نگاهمان نکن.شرم میکشدمان.شرم آن موتور سوار اسلحه به دست میکشدمان.شرم بودن میکشدمان.نگاهمان نکن خواهرکم....از آن بالا بالا ها.نگاهمان نکن.لا اقل اینگونه نگاهمان نکن ! شرم میکشدمان.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:46  توسط علی  | 

 

سلام عشق من

این روزها وقتی متوجه جای خالی تو میشوم غصه ام میگیرد.از تو چه پنهان گاهی حتی ترس سر تا پایم را میگیرد که نکند این آخر و عاقبت من خواهد بود....زندگی و مرگ در تنهایی! این روزها تو نیستی و من اشکالی نمیبینم که بگویم خالی تر از همیشه ام.حتی وقتی، در جمع بی نظیری قرار میگیرم که امثال خودم به خاطر کاغذی که در صندوقی انداخته اند در خیابان ها برپا کرده اند - ومن بسیار در این احساس با آنها مشترکم-،باز فکر میکنم پس عشق من کجاست؟آن سهم ازلی و ابدی.آن حس تکرار نشونده ی بی ابتدا و انتها.و می دانم که تو نیستی.

سالهاست که باور کرده ام در مقیاس زندگی فردی اگر عشقی داشتی،تازه میتوانی در اجتماع هم نوعی از عشق را تجربه کنی....راستش اما تو نیستی، و من عاشق این جمعیتم.این جماعت متوسط، کمی محتاط و گاهی مغرور. که گرچه میدانم اشکالات فراوان دارند اما این روزها در کنارشان آرامش عجیبی دارم.با آنها در خیابان های این شهر احساس بودن میکنم.وقتی در طول راهپیمایی به تقاطع که میرسند برای سد نکردن راه عبور اتومبیل های مسیر عمود بر مسیر راهپیمایی می ایستند،من فکر میکنم چقدر با آنها مشترکم و از آنها یاد میگیرم.وچقدر حالم بد میشود از دوستان همین سرزمین نوشته ها و وبلاگ ها، که مدام بر طبل یاس میکوبند...از قبل از ماجرای صندوق ها تا همین حالا.به این ها-به ما-، تهمت نا آگاهی و کوری میزنند و فراموشکاری...حرف از نامعلوم بودن نتیجه ی اعتراضات میزنند و آزمودن آزموده...انتظار دارند همین امشب تکلیف حکومت دینی روشن شود و از شعار الله اکبر حرص میخورند...من اما خوشحالم که بین آن هایم.وجه مشترکمان چندان زیاد نیست، اما مهم است.چه باک...خارج نشینان را بگو به ما به جای یاری رساندن ،بخندند و نا آگاهمان بخوانند.ما که میدانیم وجه مشترک ما همان برگه ی سفید کوچکی است که اصلا" مهم نیست که به نتیجه ی دلخواه ما منتهی شود...مهم این است که ما سر سفره ی آماده ی دموکراسی دیگران ننشسته ایم.خودمان سعی میکنیم-با همه ی خطا هایمان و با همه ی نابلدی هایمان- که راهی به سوی ساختن کشوری با نظام سیاسی مطلوب بیابیم.اگر فرزندان فرزندان ما هم به چشم ،آن روز را ببینند کافی است.ما اینجا مشغول ساختنیم.ما "نواله ی ناگزیر را،گردن کج نمیکن"یم.ما به خاطر پاسپورتی که با التماس و درخواست گرفته ایم،همچون خودمان را گمراه نمیخوانیم و فخر داشته های دیگران و ساخته و پرداخته آنها را به هموطن مان نمیفروشیم.ما از برج عاج به این تلاش نگاه نمیکنیم.ما واقعی هستیم...حتی اگر این روز ها و روزهای بعد به آن نتیجه ی قطعی و نهایی نرسیم.حتی اگر باز هم ببازیم...مثل مرداد 32...چون همه هستیم،حتی اگر ببازیم هم مهم نیست...مهم بودن همه ی ماست....با همه ی این ها اما، تو نیستی.

عشق من.

چیزی من را با تو پیوند میدهد که این روز ها در هوا جاری است.نمیدانم کجایی...چه میکنی...اصلا" در این کشور هستی با نه...راستی آیا هنوز اینجایی؟ اگر اینجایی امیدوارم دل کوچکت از صحنه های این روز های خیابان ها نگرفته باشد.امیدوارم چون من بر چهره ی رنگ پریده ی آن سربازسیاه پوش پلیس، که به دست نیرو های مردمی افتاده بود - و بیم جان چنان در چهره اش پیدا بود که آب نوشیدن از دست مردم را توان نداشت - نگریسته باشی....اما این روز ها حتی اگر اشک مشترکی نریخته باشیم،چیزی من و تو را پیوند میدهد...گرچه تو نیستی.

زیبایم

دلم عجیب گرفته.شبی که به تنهایی برای دیدن"درباره ی الی" به سینما رفتم،انتخابم را کرده بودم و جایزه ای که برای خودم در نظر گرفتم این فیلم بود.وقتی در تاریکی سالن تیتراژ فیلم آمد بی اختیار دستم به سمت خالی صندلی مجاور رفت به امید یافتن دست هایت...اما...فیلم روح ات را مال خود میکرد...بارها بود در طول نمایش ُکه دست، همراهی میطلبید زیر فشار فیلم بر ذهنت...اما میدانستم که تو نیستی.از سالن که خارج شدم از نیمه شب گذشته بود...تلفن بارها زنگ میزند و همه با تعجب از نتیجه ی اولین شمارش آرا میگویند...مگر ممکن است؟!! نمیدانم به خاطر فیلم است یا به خاطر این خبر حیرت انگیز و شوک آور یا به خاطر نبودن تو.حالم خوب نبود....و تو نبودی.

عشق من

دلتنگم...اما این روزها را به خاطر خواهم سپرد.این روز های آزمون و خطای ما نو باوگان راه دموکراسی.این روز های شعار"نترسید،نترسید...همه خواهر مایید"هنگام فرار از حمله ی نیروی انتظامی.چقدر تحقیر شدیم از سوی کسانی که منتظرند اینجا را آماده کنیم، تا تشریف بیاورند ،برای فان قضیه و نوستالژی بروند دربند ،آلو و لواشک بخورند و از روسری ها و رنگهای خاکستری دیار ما خدای نکرده آسیبی نبینند.بی دلهره ی گشت ارشاد و حزب اللهی ها بیایند و بروند.اصلا" دوست دارند "آنها" نباشند...اما ما میدانیم که آنها هستند و همچون ما در این کشور حق حیات دارند و باید بودنشان را پذیرفت.میدانیم هموطنانی هم در غربت داریم که با این جماعت فاصله های کهکشانی دارند.میدانیم که قدم به قدم باید این مسیر را رفت و ما باید این فاصله ها را پر کنیم.مایی که میدانیم هر دو سو اگر صادق باشند حق دارند...و عقیده دارند.با همه ی جنایت ها ی صورت گرفته و خون های ریخته شده باز هم باید گام به گام این شرایط را اصلاح کرد،شاید روزی جنایات و خونریزی ها نباشد.

دلتنگم.نمیدانم به خاطر نبودن تو...نمیدانم به خاطر آن "الی" که هیچگاه نفهمیدیم الهام بود یا الهه یا النا(و چقدر این ندانستن عذاب آور بود)...نمیدانم به خاطر این پاسپورت به دست های مدعی..نمیدانم به خاطر این متحجرین مهاجم به مردم...نمیدانم. اما عزیزم،تو نیستی.تو نیستی که بدانم تو هم مانند من، بر این همه غریبه ماندن "الی" اشک ریخته ای؟از این غریبه ماندن ما مردمان، در خیابان های این روز های تهران ،از این بغض نادیده گرفته شدن...از این سالهای دیده نشدن.و از همه ی این سالها ،نمیدانم تو هم دلتنگی یا نه.

اما من میدانم که دلتنگیم به خاطر نبودن توست.هیچ شرمی ندارم که بگویم در این اوضاع و شرایط هم اگر غمی بر دلم مینشیند، اول به خاطر این است که تو نیستی کنارم.

عشق من

میدانم که کنار من نیستی، اما نسیم این روز های شهر به من میگوید ، تو هم جایی در بین این جمعیت با سری پر شور و قلبی پر از شوق،ایستاده ای.چیزی در فضای این روز های خیابان های تهران هست،که من را مطمین میکند که تو هستی...فقط کمی دورتر از من...و من دلم گرفنه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:25  توسط علی  | 

 

صبح میشه و از خواب بیدار میشی.دوش میگیری و اگه لازم باشه پیرهن اتو میکنی.همینجور که داری مسواک میزنی فکر میکنی جوراب تمیز با رنگ مناسب داری یا نه...شده که به خاطر رنگ جورابی که داری مجبور شدی کل لباسایی که در نظر داشتی بپوشی رو عوض کنی.بند کفش میبندی و درو قفل میکنی.چک میکنی که همه چیز-عینک ،موبایل،کارت های جور واجور ماشین،کلید و...- رو برداشتی یا نه.تو فکری.از سر صبح.دقیقا" نمیدونی چه فکری ولی یه چیزی همراهته.یه چیزی که به نظر میاد دورت یه حباب نامریی کشیده و احساس میکنی که از زندگی بقیه خلق الله چقدر دوری.احساس میکنی شاید دیگه تا سالها خوشحالی...یه خوشحالی از ته دل و بدون هیجان ...یه نشاط عمیق سراغت نیاد.چقدر دارو مصرف کردی یه زمانی.سیتالوپرام و کلرودیازپوکساید و ...که چی؟...بهروز وثوقی با اون صدای تو دماغی محشر تو گوزن ها میگفت:"آخرش که تو اونجایی و ما اینجا!"...میری و میچرخی و سر و کله میزنی و شب برمیگردی.روزنامه میخونی و وب گردی میکنی و ...شاید فیلمی ببینی.همه چی عادیه.گاهی...یه چیزی ،از یه راه دور،خیلی دور انگار...میاد از نمیدونی کجای گوشه ی باز پنجره میپیچه توی خونه ات.سنگین میشه روی سینه ات.روی قلبت.اون ته تهای دلت.به خودت میگی همه چی آرومه...پنج مرحله ی سوگ رو گذروندی...حالت هم خوبه....مدت هاست سیگار نمیکشی و داروی خاصی هم مصرف نمیکنی...به دوستات به موقع زنگ میزنی و با همه مودب و مهربونی...وقت روزانه ات تنظیم شده و افق کاریت مشخصه و هیجانات روزمره هم که سر جاشه.فصل انتخابات که هست و یه برنامه دنبال کردن اخبار سیاسی و هیجان های بی نظیرشه.سرگرمی هات رو داری و به بعضی مهمونی ها دعوت میشی و متوجه نگاه هایی که فقط روی مرد های بی صاحب زوم میشه، هستی! ...پس چی کمه؟...چرا تو فکری؟...چرا سنگینه فضا؟...چرا شب که میری چراغ ها رو خاموش کنی یه لحظه پای کلید برق وامیستی؟...چرا سرت رو که رو بالش میگذاری باز داری به هزار تا موضوعی که دیگه رسما" به تو ربط نداره فکر میکنی؟...چرا اینقدر خودتو و احساست رو مقایسه میکنی؟..میدونی که فرق داری...میدونی که همه فرق دارن...پس چرا میگی چرا؟

فکر میکنی که بزودی نمایشگاه خوبی در موزه ی هنرهای معاصر خواهد بود و یه فیلم خوب هم در راه اکران عمومیه...اگه یه تیاتر هم جور میشد،بساط یه ماه از فعالیت های مکان های فرهنگیت جور بود....اما باز شب که میشه و سرت که به بالش میرسه،تویی و خودت و...هزار فکر بی پایان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:37  توسط علی  | 

 

مگر میشود در چنین فضایی بود و نفس کشید و از انتخابات ننوشت.به سهم خودم خوشحالم که در این مقطع تاریخی در ایران و در تهران زندگی میکنم،با همه ی عواقب تلخ حضور در این جبر تاریخی، جغرافیایی.به نظرم انتخابات با هر نتیجه ای پدیده ی خوبی است.به نظرم 30 سال تجربه ی انتخاب رییس جمهور، درمقایسه با طول تاریخ سیاسی بشر، چیزی در حد یک دم و بازدم هم نیست.به نظرم حرکت کلی تمام جامعه ی انسانی به سمت شرایط بهتر است.به نظرم خیلی خوب است که همه از دروغ بدشان می آید و حتی دروغگو هم سعی میکند دروغش را راست جلوه دهد.به نظرم خیلی خوب است که ما متوجه بشویم که هنوز هم در کشور ما اگر کسی با دروغی بسیار واضح ، ادعا کرد نخست وزیر انگلیس به او نامه ی عذر خواهی نوشته ،باز هم هستند کسانی که باور کنند و هیچ تلاشی برای کشف درست یا غلط بودن این ادعا نکنند و حتی بعضا" امکان دسترسی به اطلاعات درست را هم ندارند.به نظرم خیلی خوب است که متوجه بشویم آن کسی که دسترسی به اخبار ندارد چندان قابل سرزنش نیست که این ادعا را باور میکند.به نظرم خیلی خوب است که متوجه بشویم حتی کسانی که به اخبار و اطلاعات تا حدودی دسترسی دارند هم، بیشتر از اینکه توجه شان مثلا"به برنامه ی نهاد سازی میرحسین برای اجرای اصل 44 و خصوصی سازی جلب شود، به "چیز چیز "گفتن او توجه میکنند یا بدون توجه به حضور کرباسچی و سابقه ی مدیریتش در کنار کروبی به کف کردن گوشه ی لبش نگاه میکنند.به نظرم اصلا" بد نیست که ببینیم ظرف چند شب ،خیابان های شهر بزرگی همچون تهران از کنترل خارج میشود و جسته و گریخته شاهد رفتار های زننده هم هستیم.به نظرم خیلی خوب است که همگی ببینیم که چقدر "جمع" میتواند کور و خطرناک باشد و در عین حال بفهمیم که چه قدرت مثبتی در آن میتواند باشد.به نظرم اصلا" بد نیست که بفهمیم فقر منشا بسیاری مشکلات است و بفهمیم که گدا خوب نیست حتی اگر در بهترین حالتش شریف باشد.به نظرم خیلی خوب است آن دسته از آدم های شهر نشین که شرایط اقتصادی مشابهی دارند از نادیده گرفته شدنشان ،نادیده گرفته شدن خواسته هایشان و شعورشان،حتی خشمگین باشند.به نظرم خیلی خوب است که متوجه بشویم کل آن هوار هوار گرفتن دزد های بزرگ فراموش شد و فقط اقدامات انقلابی که شعارش داده شده بود ، منجر به بروزاهرم های فشار باز هم روی همین طبقه ی متوسط در قالب گیر دادن به دانشجوها و زن و دختر ها با پوشش های مد روز و ایجاد کینه ی بی سبب بین طبقات اجتماعی و قومیت های گوناگون و مذاهب مختلف این مملکت شد.به نظرم خیلی خوب شد که دیدیم دانشجوها به زندان رفتند و وبلاگ نویس زیر مشت و لگد کشته شد و دختر جوانی که پزشک بود به خاطر همراهی با نامزدش به دار کشیده شد و معاون دانشگاه به دانشجو تعرض جنسی کرد و...اما حتی آب تو دل همان آقایانی که هنوز هم این بابا دارد با "بگم؟ میگم ها" یش سعی میکند به یک عده بقبولاند که دشمنشان است،تکان نخورد.اینها هزینه های یک ملت است که زود فراموش میکند.این ها هزینه های عادت کردن به صداقت و شرافت خاتمی و اعتدال و معقول بودن هاشمی بود.این هزینه را قبلا" هم در عادت کردن به بعضی نجابت های شاه سابق در مواجهه با مخالفانش داده بودیم.این که میگویم خوب شد ،جمله ی تلخی است.اما به نظرم حضور شخصی مثل احمدی نژاد برای این کشور لازم بود.اگر لازم باشد 4 سال دیگر هم میماند.ما باید از این آمدن و رفتن ها و این 4 سال ها اگر باهوش باشیم یاد بگیریم.یاد بگیریم که خیلی زود عادت نکنیم و فکر نکنیم از ازل تا ابد این ملک به همین شکل بوده است.از تراخم و کچلی و هزاران بیماری عمومی دوره ی قاجار تا چگونگی سقوط دولت مصدق را پیش چشم داشته باشیم،همیشه.اگر هم باهوش نیستیم که باید فکری به حال دوا درمان این مونگولیسم جمعی بکنیم.که حتی اگر فکری هم نکنیم قانون تنازع بقا، دنیا را جای بسیار سختی برای مونگول ها کرده است.به نظرم ما به فرزندانمان یاد خواهیم داد که دروغ زشت ترین و غیر قابل بخشش ترین صفت بشر است،بعد از این 4 سال.اگر نکنیم دنیا برای ما جای سختی خواهد بود.اگر نتیجه ی این انتخابات همین یک اتفاق هم باشد، خیلی عالی است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:41  توسط علی  | 

 

"قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال"...چقدراز روزهایی که با کشف این جور بیت ها خودم رو آدم دیگه ای میدیدم ،گذشته؟...ده سال؟...صد سال؟..نمیدونم کی بود که متوجه شدم از4 تا مجموعه ی اصلی  "شعر زمان ما" که سالهای آخر دبیرستان به لطف برادرم با حال و هواشون آشنا شدم،هیچکدوم رو دیگه تو کتابام ندارم.نمیدونم به کیا بذل و بخشش کردم.شاملو رو به لطف مجموعه ی دو جلدی دفتر آثارش ،تکمیل دارم.نیما رو هم همینطور.شعر زمان ما:سهراب سپهری رو میخرم.چقدر روزای دانشجویی کنار اون حوض مهربون دانشکده حال و هوای شعرای سپهری ،من رو برای خودم میکرد یه آدم دیگه.اخوان رو دوست دارم ولی با حال و هوای این روزام جور نیست.تحمل این رو ندارم که یه بدبین دیگه را دور و بر خودم حمل کنم!...فروغ رو هم که هیچوقت پایه نبودم.حالا این کتاب سهراب شده کتاب بالینی ام.چقدر اون روزها دور به نظر میرسن.روزهای "شبیه هیچ شده ای"...و عجیب این روزها هم همونجورن.به جد معتقدم سهراب دوست روزهای سخته.روزهایی که فکر میکنی سخته."مانده تا برف زمین آب شود"...روزهایی هست بین 16 سالگی تا 25 سالگی آدم هایی مثل من.جایی که همزمان بزرگترین کشفها در زندگی آدم اتفاق میافتد.نه اینکه بعدها کشفی نباشد ،ولی شگفت زدگی آدم دیگر هیچوقت مثل آن روزها نمیشود.منتظر فیلم ها و کتابها و موزیک های جدید بودن دیگر هیچوقت آن کیفیت را پیدا نمیکند.اما زندگی به طرز عجیبی ملایم تر میشود.(زندگی یا ما؟)...و عجیب اینکه سهراب با همه ی این تغییرات هنوز کنار آدم هست.گفتم که دوست روزهای سخت است این سهراب.

نمیدانم چرا ولی به شدت یاد روزها آخرین ماه های بیرون از این مملکت بودنم میافتم.وقتی هوا تاریک میشد و از مکدونالد پشت پمپ بنزین چیزکی میگرفتم و از سوپر مقابل آپارتمان چند تا "شوپس بیتر لمون" و زیر نور زرد رنگ چراغ ها خیابان ها برای ماشین دنبال جای پارک میگشتم و میرسیدم به اون آپارتمان سفید رنگ و در حالی که غم دنیا هوار میشد روی تمام وجودم به خوش و بش گارد پاکستانی و خوشروی آپارتمان جواب میدادم و آخر سر بعد از آسانسور و راهرو و هال ،پرت میشدم روی تخت.بطری ها را یکی یکی خالی میکردم و روز میشمردم.فکر میکنم اگر آن روزها هم سهراب دور و برم بود لابد آسانتر میگذشت.هر دوستی در آن روزها غنیمت بود.گاهی لازم بود یادم بماند که "پشت لبخندی پنهان هر چیز"...و کی بهتر از سهراب این ها را یادآوری میکند؟...دوست خوبی است این مرد!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط علی  | 

 

بابای پوپو پستی منتشر کرده که با بعضی قسمتهایش موافق و با بعضی قسمتها مخالفم...اما نشر آن و بیشتر کردن خوانندگان آن هدفم از ارجاع به آن است به خواسته ی دوست عزیز.به هر حال سندی است از عصبانیت و عصیان یک آدم فرهنگی در این روزگار که رسانه ی چندانی ندارد.بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:49  توسط علی  | 

 

کمی احساس خستگی میکنم.

همسایه ها در باره ی مشکل حقوقی پیش آمده زنگ میزنند.تلفنی بار ها برایشان نظرم را میگویم.اینکه باید از چند جبهه به طرفین ماجرا برای توافق فشار بیاوریم.همه گیج میزنند و پر از استرس.حتی گاهی برنامه ی روزانه اشان را از من میگیرند.پیر زن همسایه از بد بودن کل مجتمع و کوچک بودن پنجره ها مینالد...گوش میکنم....تمام نامه ها را باید من بنویسیم.هر جا که میرویم من باید با مسوول یا مسوولین مربوط حرف بزنم و....

چک پلات نقشه ها آماده شده.از صبح، مهندس "ب" که روی پروژه متمرکز است چندین بار گفته بیا با هم نقشه ها را ببینیم و اگر اصلاحی لازم دارد یا چیزی از قلم افتاده ،به من اعلام کن.بعد از چند تماس تلفنی و صحبت با شریکم مینشینیم پای نقشه ها با آقای مهندس "ب".در مورد پروفیل پنجره ها و محل داکت های تاسیساتی صحبت میکنیم و او از نظرش را جع به محل سرویسها میگوید و گوش میکنم...با قلم قرمز روی نقشه علامت میگذارم و نکات را یادداشت میکند....

سومین اس ام اس ی است که جواب میدهم.در رابطه با این که چرا فکر میکنم آنچه را که باید میگفته ایم، گفته ایم و عملکردمان نشان میدهد که رابطه امکان ادامه داشته یا نه.و این که چرا فکر میکنم گفتگوی بیشتر چیز زیادی را عوض نمیکند و حتی حفظ حرمت ها را هم ممکن است سخت کند و...جمله ی آخر را او مینویسد و میفرستد...میخوانم...

یک ربعی هست که با بخش حقوقی تشکیلات کارفرما بر سر چند بندی که در قرار داد تغییر داده اند ،کلنجار میروم.راجع به تعریف شرایط فورس ماژور که در قرار داد آمده توضیح میدهم و دلایل گذاشتن ضرب العجل 15 روزه ی تایید اسناد مالی در مفاد قرارداد را می شمارم و او توضیح میدهد و...گوش میکنم...دوباره دلیل می آورم و قرار جلسه ای میگذاریم...

سه نفری آمده اند و کارشان را هم با خودشان آورده اند.میگویند گروه فلان نمره اش از ما بیشتر شده،کار ما چه اشکالی داشته است؟شیت های کارشان را ورق میزنند و به تعداد ساعت هایی که کار کرده اند اشاره میکنند...گوش میکنم...توی دلم میگویم شما را کجای دلم بگذارم!! نگاهی میکنم.18 ،19 ساله اند.حدود یک ربع روی کارشان با هم صحبت میکنیم.اشکالات را میشمرم.از نحوه ی طبقه بندی و ارایه تحلیل ها و اطلاعات تا نوع پرزانته و گرافیک کار.آخر سر میپرسم مگر چند شدید؟...میگویند :17.میپرسم:گروه مورد اشاره تان چند شده؟جواب میدهند:17.5 !!!....خنده ام را نمیتوانم پنهان کنم...کمی تلخ است و بهشان میگویم: الف شده اید،با همه ی اشکالاتی که شمردم.فکر میکنم منصفانه بوده.میپذیرند....فکر میکنم میپذیرند و راضی اند.....

گوش میکنم.کمی دلخور است.میگوید چنین شده و چنین گفته و بعد چنان کرده.میگویم:" به هر حال از دید یک مرد نمیتواند رفتارش نشانه ی بی توجهی باشد.ممکن است هزاران دلیل باشد ضمن اینکه طرفت را با صداقت میدانم."...میگوید:...و من گوش میکنم.

با همکار دانشگاهی راجع به انتخابات صحبت میکنیم.فکر میکند میرحسین فرقی با رییس دولت فعلی ندارد...یا لااقل اینطور میگوید...از فرقها میگویم و از برنامه هایی که ممکن است اجرا شود و از اتفاقاتی که در این چهار سال افتاده....او از ساختار سیاسی کانادا میگوید...از شهرداری هایش و سیستم مالیات...گوش میکنم...

...

شب شده که به خانه میرسم.کفشها را میکنم و چند دقیقه ای چراغ را روشن نمیکنم و بدون عوض کردن لباس بیرون ،روی مبل هال مینشینم.هروقت خسته ام چراغ ها را روشن نمیکنم...چرا اینقدر خسته ام؟...از کی  این احساس خستگی با من هست؟....چرا آغازش یادم نمی آید؟...فکر میکنم باید کمی حرف بزنم و کسی گوش کند...حرف معمولی...نه با حرارت...نه برای اثبات چیزی...نه برای قانع کردن کسی...نه برای دلداری دادن به کسی...نه برای آموزش دادن چیزی...دوست دارم کمی حرف معمولی بزنم و گوش کند...چراغ را روشن میکنم...همه جا روشن میشود و سایه ام رو دیوار پشتی می افتد.از بیرون صداهای مبهم گفتگوی چند نفر می آید...بطری آب را برمیدارم ،کمی مینوشم و به ماهی قرمز ها نگاه میکنم...میروم کمی دراز بکشم.

آه...خدایا چقدر خسته ام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:57  توسط علی  | 

 

به بهانه ی نمایشگاه کتاب رفته ام مصلی...برای بار اول.

روزهای دانشجویی خودم، زمانی که بافتی شهری طراحی میکردیم در یکی از اسکیس های اولیه که بنا بود نظرات کلی ما را در خود منعکس کند با نطقی کوبنده! در باب مبانی نظری بافتی که طراحی کرده بودم ،به اجتماع انسانی پیرامون حمله کردم و بافت طراحی شده ام را شهر آدم های دو رو و ریاکار زمانه خودمان دانستم.جنجالی به پا شد....همکلاسی ها معترض شدند که کافر همه را به کیش خود پندارد و...و..و.. استاد مسن آن روزهایمان با لبخند به این بحث ها که از سطح آتلیه به دانشکده هم کشیده بود ،نگاه میکرد و من در حالی که تقریبا" یک تنه مقابل کل مخالفان این بحث ایستاده بودم ،هنوز خودم نمیدانستم چه کشف مهمی کرده ام!! و این ماجرا چند هفته ای طول کشید و چرخ روزگار چرخید تا اساتید همان درس بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتم به همکاری در دانشگاهی دیگر دعوتم کردند.و بعدها بار ها و بارها به تجربه به من ثابت شد که چقدر آن کشف نه چندان فروتنانه ی من در آن سالها درست و به طرز هولناکی دارای مبانی نظری قوی و آکادمیکی است.من با خامی و غیوری روزگار سیاه و سفید دانستن همه چیز و از روی- باید بگویم- بی احتیاطی موضوعی را مطرح کرده بودم،که این روزها از در و دیوار درست بودنش برایم اثبات میشود. خواستم بگویم که از قدیم آدم کله گنده ای بوده ام!

بعدها بارها در کلاس هایم با دانشجویان سالهای کمی بالاتر، از ذات صادق و افشا کننده ی معماری حرف زده ام.که نهایتا" همه ی هنرها به واسطه ی ذات صاف هنرمند بدجوری زمانه ی هنرمند را نشان میدهند ولی در این میان معماری به خاطر کاهش میزان غلظت عقاید صرفا" شخصی هنرمند و بارز شدن روح زمانه در اثر بهترین روش شناخت حال و هوا و امورات مردم یک خطه در دوره ای خاص  است. اما چرا مصلی من را یاد آن روزها انداخت:

معماری مصلی تهران حاصل یک فکر حقیر است.فکری که حقارت خود را از عمق جان باور دارد ولی سعی میکند با کلفتی صدا و بازو، اندیشه های اطراف را بترساند.معماری مصلی تهران حاصل اندیشه ای است که در ذات خود لمپن است.معماری این مجموعه میخواهد به چیزی در جایی یا دوره ای "زکی" بگوید.این معماری حاصل رفتار سلاخی است، که خود را جراح میپندارد.معماری این مجموعه دانش کمی است که زور نسبتا" زیادی دارد...تراکتوری است که با سرعت زیادی در حرکت است اما هدفش شخم زدن زمین نیست...اصلا" هدفی ندارد...هدف خود این تراکتور پر سرعت است...این معماری حاصل افکاری مریض است که "عظمت" را در "گنده بودن" میبیند.خواب برابری با دوره ی صفویه را میبیند...میدان نقش جهان ساخت؟!...صد سال دیگر میگویند مصلی در فلان دوره ساخته شد...تازه کم کم کشف میکنند که  تعداد مثلا" پنجره ها برابر تعداد مثلا" آیه های مکی فرآن است!!

آنقدر مقیاس نامربوط(تو بگو هولناک و مریض)،ارتباط فضایی نامناسب،بی ربطی فضای باز نیمه باز و بسته،جزییات نا مربوط و زننده،عدم خوانایی در مقیاس های مختلف و از همه مهمتر بی هدف بودن فضا ها در این مجموعه به چشم میخورد که از حد تصور هر متخصصی خارج است.اصلا" این که این فضا برای چنین مناسبت هایی استفاده میشود خود نشانگر بلاتکلیف بودن این سرمایه گذاری وحشتناک است.یادتان باشد که مساله این معماری، آنقدر ها مساله طراح معمار نیست.او البته مقصر است که آلوده ی این هرزگی شده است ،اما فراموش نکنید که بیماری موجود در جامعه ی امروز ما(و سردمدارانش) بد جوری در این طرح دیده میشود و از این بابت، معمار مجموعه موفق یا حداقل صادق بوده است، که اینقدر خوب روح زمانه اش را تصویر کرده است!!

وقتی مقرنس ها و رسمی بندی هایی  که در دال قابلمه ای بکار رفته در سقف بخشی از قسمتهای سر بسته ی مصلی اجرا شده است را، میبینم به شدت یاد بیتی از ترانه گروه کیوسک میافتم:"نذری میدن افطاری.....زرشک پلو با کچ آپ!!"

نمایشگاه کتاب هم که بماند....هیچی.اصلا" هم معماری مجموعه خوب بود هم محتوای این چند روزش عالی!!...هیچی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:32  توسط علی  | 

 

سرت رو که تکیه میدی به پشت سری صندلی ماشین و چشمات رو که میبندی با این نور گاهی پر زور و گاهی کم رمق این روزها،یه پرده ی قرمز پشت پلکات کشیده میشه که وقتی فکر میکنی میبینی از خیلی سال پیش اونجاست.صدای رادیو میاد که از کمیته ی انضباطی و فدراسیون فوتبال میگه.این که تغییری نکرده.بچه که بودی یه محله بود و 15-16 تا بچه هم سن و سال.واسه بازی هاتون نشریه هم درمیاوردین...یادته؟..."کیهان کوچه" بود اسمش!کارت زرد و قرمز و محرومیت  با یه شبه کمیته انضباطی هم بود...فحش و دعوا و به هم زدن بازی تو رو محروم میکرد از خود بازی!...کجان الان اون همه آدم؟..

محسن چند سالی از ماها بزرگتر بود.اکثر پدر مادرا راضی نبودن بچه هاشون با محسن بچرخن.درس خون نبود.چند وقتی تو سنین نوجوانی رفت جبهه.خونواده اش بازاری و سرمایه دار بودن و دهه ی شصت بود.هنوز یک کمی از باقی مونده ی تلاشهای قبل از انقلاب برای شکل گیری طبقات اجتماعی تو فضا وجود داشت.این بود که بچه ی کارخونه دار و بازاری با بچه ی مهندس و فرهنگی میتونست همبازی باشه ولی قاطی شدن برای نسل قبلی خوشایند نبود.اما محسن اعجوبه ای بود.درست مثل دریچه ای بود به دنیایی به کل متفاوت تو اون سال های بسته بودن همه چی.نوشابه خوردن از بقالی سر کوچه بعد از فوتبال رو محسن باب کرد.یه روز با یه دستگاه آپارات برای نمایش چند حلقه فیلم سرو کله اش پیدا میشد و زیر زمین خونه ی یکی میشد سالن.کتابخونه را مینداخت با کتابای خود بچه ها.یکهو با یه دوربین عکاسی ظاهر میشد و خودش قیچی افقی میزد رو آسفالت و یکی که از بقیه خوشبخت تر بود میتونست ازش در حالی که رو هوا معلق بود عکس بگیره.بعدها فهمید میشه تو چمن های خونه ی مهران اینا با آسیب کمتری این کار رو کرد! تو قوطی شیر خشک آهک  و آب ریختن و درش رو بستن و از دور منتظر انفجار نشستنش رو هم محسن یادمون داد.شب چهارشنبه سوری با یه سنتور سر و کله اش پیدا میشد و با مضراب ها گل سنگم میزد و هیچکس نمیفهمید اون کی آموزش موسیقی دیده بود.همون سالها بود که اولین بار بازم اون بود که کشف کرده بود میشه سیم ظرف شویی رو آتش زد و شب چهارشنبه سوری تو یه مسیر دایره ای چرخوندش تا شکل های شگفت آوری ایجاد شه.هرکدوم از این مهارت ها تو هرکدوم از پسرا آرزویی بود برای جلب نظر دختر های محدود محله....اما بعید بود دختری دلش پیش محسن گیر کرده باشه.همه را جمع کرد و برد فیلم "فرار به سوی پیروزی " تو سینما دیاموند.خودش سه سانس پشت سر هم موند تو سینما و ما ول شدیم تو خیابون هایی خیلی دور از خونه ی خودمون.میخواست یه فیلم بسازه با یه دوربین سوپر 8 که خدا میدونه از کجا گرفته بود.فیلمی راجع به تیم فوتبال محله.با سناریویی که یه جورایی شبیه داستان زندگی راکی بالبوا بود منتها تو زمینه ی فوتبال گل کوچک و یه مشت بچه محصل.یه شب یادمه دفتر بزرگی آورد که اسم همه ی ما توش با قلم درشت و به نستعلیق نوشته شده بود و قرار بود تیتراژ فیلم از روی اون فیلم برداری بشه.من و برادرم با دهان باز نگاه میکردیم و خودمون رو یکی از ستاره های فیلم ساخته نشده تصور میکردیم.مگه نه اینکه حتی اسممون تو تیتراژ هم آماده بود؟!...اسم تیممون "اتم" بود!!

همیشه حکایت های شنیدنی داشت...سالها شد عضو بسیج و جبهه رفت و برگشت اما این فعالیت ها همه در هم و بر هم بود.همون روزایی که سنتور میزد مثلا". روحش نا آرام بود.چند وقت بعد حکایت عشقش به یکی از دختر های محله شد زبانزد.اونقدر دیوانه بازی در آورده بود که همه فهمیده بودن.مثلا" یه روز غروب که رفته بود با پدر دختره صحبت کرده بود(همون روزایی که عضو بسیج بود)و یه جورایی خواستگاری هم کرده بود، بعد از جمله هایی از پدر دخترک در باب "ایشالا درستون رو که خوندین و کار و بارتون که مشخص شد و با خانواده تشریف آوردید" رو حمل بر پاسخ مثبت کرده بود و بعد از جدا شدن از آقا، از فرط خوشحالی در حالی که میدوید و بالا و پایین میپریید، 2 تا شلیک هوایی هم- از اسلحه ی کمری که از طرف بسیج بهش داده بودن یا کش رفته بود-به سلامتی بخت و اقبال بلندش در کرده بود!

با سهمیه رزمندگان و استعداد غریبش، در کنکور کارگردانی سینما پذیرفته شد.هیچوقت نفهمیدیم تمام شد درسش یا نه.اما تو اون سال ها همیشه تو اتاقش در حال خوندن بود.اتاقش مشرف به کوچه بود و همون سالها بود که عشقش هم با یکی دیگه ازدواج کرد.گاهی خبری ازش نبود.چندین ماه.بعد باز سر و کله اش پیدا میشد.در حالی که مثلا" سرش رو تراشیده بود.تو همون اتاقش بار ها پیش میومد که بعد از عرق خوری مفصل میدیدی پرت و پلاهایی در باب حضورش در شمال عراق یا افغانستان میگه و گریه میکنه...از زندان و شکنجه هایی که دیده.کم کم حتی اگه صبح ساعت 9 میرفتی دم پنجره اتاقش میدیدی داره عرق خوری میکنه و به تو هم میگفت بیا بالا.بهترین دکلمه ها از شعرها به صورت زنده را تو همون روزا ازش شنیدیم...شعرای شفیعی کدکنی و براهنی و حتی سهراب...

کم کم بجه هایی که هنوز اون دور و بر بودن ازش فراری میشدن...ازشون میخواست برسوننش جایی و بعد ازشون پول دستی میگرفت و تا یک ساعتی تو محله هایی عجیب و غریب غیبش میزد و از طرف میخواست وایسه منتظرش تا اون برگرده.خراب و رنگ پریده برمیگشت.

آخرین بار که دیدمش چندین سال پیش خانواده اش براش زن گرفته بودن(که درست شه!) ،نمیدونم شده بود یا نه....ولی این روزا که دورادور حالش رو میپرسی جواب میشنوی که هنوز زنده است...و جوری میشنوی که چند وقت بعد بازم باید بپرسی تا مطمین شی هنوز هم نفس میکشه.

چیزی تغییر کرده.چشمت رو که باز میکنی پرده ی قرمز پشت پلک هات میره و تو نگاه میکنی به کوه های زیبای بالا سر این شهر و فکر میکنی هوای متغیر بهاری هر لحظه ممکنه برف و بارون بیاره رو سر این شهر.چیزی تغییر کرده؟...نفس عمیقی میکشی و فکر میکنی اگه هیچی تغییر نمیکرد زندگی چقدر سخت میشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط علی  | 

 

متن زیر را با دقت بخوانید.انتخابات 22 خرداد ماه برگزار میشود.منبع:روزنامه اعتماد یکشنبه 6 اردیبهشت 88

 

جمعي از دانشجويان مستقل دانشگاه هاي ايران» خاطراتي از محمود احمدي نژاد را گردآوري کردند. اين خاطرات که در 250 بند تنظيم شده، از سوي «رجانيوز» سايت حامي دولت با عنوان «فرزند ملت» منتشر شده است. بنا بر اين گزارش اين خاطرات طي گفت وگوي دانشجويان با وزرا، منشي و راننده احمدي نژاد در زمان شهرداري و معاونان و مسوولان دفتري احمدي نژاد گردآوري شده است. بخشي از اين روايات را در زير مي خوانيد.

احمدي نژاد شاعر

ہ از سفر استاني مشهد برمي گشتيم. وقت پياده شدن از هواپيما، دکتر احمدي نژاد چند ورق کاغذ به من داد تا نگه دارم. روي کاغذها دست خط دکتر بود. اشعار زيبايي سروده بود. برايم جالب بود که دکتر شعر هم مي گويد.

ہ در جشن کتاب سال آقاي حداد و دکتر با هم حضور داشتند. بعد از سخنراني آقاي حداد، دکتر بالاي سن رفت و مشغول سخنراني شد. آقاي حداد که خودش هم اديب است، با يک حالت تعجبي در گوشم گفت؛ آقاي احمدي نژاد خيلي خوب صحبت مي کند،

ہ در زمان تصدي شهرداري يک بار از راننده اش خواست يک بيل بخرد و بگذارد داخل ماشين. راننده با تصور اينکه دکتر مزاح کرده، قضيه را فراموش کرد. چند روز بعد دکتر از راننده پرسيد بيل را خريده يا نه. راننده بيل را تهيه کرده و پشت ماشين گذاشت، اما هنوز نمي دانسته بيل به چه کار دکتر مي آيد تا اينکه همان شب در گشت شبانه در سطح شهر، متوجه گرفتگي جوي آبي شدند. دکتر از راننده خواست ماشين را نگه دارد. بعد پياده شد و با آن بيل راه آب جوي را باز کرد. از آن به بعد اين کار بارها و بارها تکرار شد.

ہ دکتر گاهي تسبيح، انگشتر و حتي کاپشني را که مي پوشد، هديه مي دهد. يعني مردم نامه مي نويسند، از او مي خواهند، او هم از ما کارمندان دفتر مي خواهد به آدرس درخواست کننده پست کنيم.

ہ وقتي دکتر به رياست جمهوري انتخاب شد، مي خواست در همان منزل شخصي اش در نارمک سکونت کند. از لحاظ امنيتي به ايشان چنين اجازه يي داده نشد؛ براي همين مجبور شد به پاستور بيايد. آنجا هم يکي از خانه هاي قديمي را براي سکونت انتخاب کرد که گويا در سال هاي رياست جمهوري آيت الله خامنه يي خانواده ايشان هم آنجا سکونت داشتند. ما بچه هاي محافظ منتظر بوديم دکتر سفارش خريد وسايل زندگي نو را براي خانه جديد به نهاد رياست جمهوري بدهد، اما دکتر مختصري وسايل زندگي از منزل مادر خانمش که گويا بلااستفاده مانده بود، به خانه پاستور آورد. تنها خريدشان در اين خانه آن هم با هزينه شخصي، يک اجاق گاز ايراني بود. در جريان نامه دکتر به بوش رئيس جمهور امريکا يک بار آقا مدظله العالي با رضايتمندي از اين اقدام دکتر، درباره اين ابتکارش پرسيد. دکتر هم براي ايشان توضيح داد وقتي آقا آن سال را سال پيامبر اعظم اعلام کردند، دکتر ياد نامه هاي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم افتاده و با خودش گفته خوب است آقا هم چنين نامه هايي براي سران ابرقدرت هاي مستکبر بنويسد. اما با ملاحظه اينکه ممکن است نامه ها بي پاسخ بماند يا پاسخ نامه ها اهانت آميز باشد و شأن ولايت خدشه دار شود، خودش دست به نوشتن نامه زده.

ہ دکتر بين غذا ها قورمه سبزي و آش را خيلي دوست دارد. چون دستپخت خوبي دارد، خودش هم اين غذاها را آن موقع که فرصت داشت،درست مي کرد.

ہ يکي از وزرايي که در خيابان پاستور و در همسايگي دکتر زندگي مي کند، تعريف مي کرد؛ يکي از جمعه هاي ماه رمضان بود. دم افطار در زدند. آيفون را که برداشتم، ديدم دکتر پشت در است. رفتم دم در. يک کاسه آش دستش بود. گفت دستپخت خودش است. ظاهراً براي بقيه همسايه ها هم برده بود،

ہ به خاطر ارادت قلبي و خاصي که دکتر به آقا (مدظله) دارد، بهترين زماني که کارکنان دفتر مي خواهند حرفي يا خطاي کاري را که مرتکب شده اند، به دکتر منتقل کنند، زماني است که ايشان از پيش آقا برمي گردند. دکتر هر هفته يک روز خاص را با آقا ديدار خصوصي دارد. وقتي جلسه شان تمام مي شود و دکتر به نهاد برمي گردد، آنقدر شاد، پرانرژي و بانشاط است که کارمندان مطمئن هستند خطايشان را مي بخشد.

ہ دکتر عادت ندارد کارهاي شخصي اش را به کسي واگذار کند. خدماتي ها از خدايشان است که دکتر به آنها کار بسپارد. اما بارها شده وقتي مثلاً با تلفن کار دارد و گوشي دور از دسترسش هست، به منشي و خدماتي ها که آنجا براي انجام وظيفه ايستاده اند، نمي گويد گوشي را به من بده، خودش بلند شده، دور زده، گوشي را برمي دارد،

ارادت احمدي نژاد به امام زمان(عج)

ہ يک بار يکي از روحانيون با لحن طلبکارانه يي به دکتر اعتراض کرد؛ براي چه و به چه حقي اين همه در مورد امام زمان حرف مي زني؟ شما حق نداري، من اجازه نمي دهم.

دکتر فقط لبخندي زد و گفت؛ آقاي... مگر امام زمان را خريدي؟،

ہ وقتي ماهواره اميد با موفقيت در مدار قرار گرفت، دانشمندان ايراني که در کار ساخت و پرتاب ماهواره بودند، به دکتر گفتند؛ اگر اعتماد شما به ما، پيگيري هاي مداوم و دلسوزي هاي شما نبود، ما هنوز در ابتداي راه ساختن ماهواره بوديم. دکتر هم گفت؛ اشتباه نکنيد بچه ها، هر فيض الهي و خيري که در اين عالم مي رسد از جانب امام زمان حضرت مهدي(عج) است.

ہ بعد از فوت آيت الله دواني به دکتر گفتم؛ شنيديد مرحوم دواني در مورد فشارهاي سياسي و تخريب هاي رسانه يي که عليه شما مي شود، چه گفتند؟ گفتند؛ به احمدي نژاد بگوييد گمان نکند تنها و غريب است و... ديدم چشم هاي دکتر پر از اشک شد و در حالي که سرش را پايين انداخته بود، گفت؛ غربت و تنهايي ما کجا و هزار و... سال غربت مولا امام زمان حضرت مهدي (عج) کجا؟

خانواده احمدي نژاد


ہ پدر دکتر مثل مردم عادي زندگي مي کرد. نه محافظي، نه محل زندگي خاصي. دم در يک چارپايه مي گذاشت، مي نشست روي آن و با مردم محل خوش و بش مي کرد. انگار نه انگار که پدًر رئيس جمهور مملکت است.

ہ خط تلفن پسر دکتر اعتباري 0919 است.

ہ براي نماز عيد فطر رفته بودم مصلي. آن روز هوا ابري و باراني بود. حين صحبت هاي آقا (مدظله العالي)، باران شديدي گرفت. يکدفعه يکي از پشت زد روي شانه ام. برگشتم ديدم دکتر با دو پسرش هستند. رفتيم نشستيم يک گوشه که موکت پهن بود تا باران بند بيايد. پسر دکتر کفش هايش را درآورد بگذارد روي هم. ديدم کف کفشش سوراخ است. نگاهم سïر خورد به پايش. جورابش هم خيس خالي شده بود. تا دکتر ديد من متوجه پارگي کف کفش پسرش شده ام، سريع کفش را برگرداند. دکتر آن موقع شهردار تهران بود.

ساده زيستي رئيس دولت

ہ براي کار به عنوان منشي دکتر رفته بودم نهاد رياست جمهوري. قبل ترها از پذيرايي هاي رياست جمهوري و بريزوبپاش هاي آنجا زياد شنيده بودم. اما در دوره رياست جمهوري دکتر احمدي نژاد پذيرايي چايي تلخ با قند بود. بشقاب بيسکويتي روي ميز بود که هر وقت مي رفتم داخل اتاق دکتر، آن را آنجا مي ديدم. يک بار دور از چشم دکتر روي پوشش نايلوني روي بيسکويت ها يواشکي با روان نويس يک ضربدر کوچک کشيدم، مي خواستم مطمئن شوم دکتر واقعاً به اندازه يک بشقاب بيسکويت هم از اموال رياست جمهوري استفاده نمي کند. اما هنوز که هنوز است، سه سال از رياست جمهوري ايشان مي گذرد و خدمتکارها هر ماه بشقاب بيسکويت دست نخورده را عوض مي کنند تا ماه بعد که دوباره بشقاب جديدي روي ميز بگذارند و بشقاب قبلي را دست نخورده ببرند.

ہ وقتي شهردار بود، در سفرهاي درون شهري اگر بچه ها بيسکويتي چيزي تعارفش مي کردند، اول مي پرسيد مال اداره است يا شخصي است؟ اگر مال اداره بود، نمي خورد. اما اگر شخصي بود، مي خورد و در اولين فرصت پولش را حساب مي کرد.

صرفه جويي در دولت


ہ دکتر معمولاً وقتي مطلبي مي خواهد بنويسد، حداکثر استفاده را از کاغذ دم دستش مي برد. پاکت هاي نامه را آرام و با احتياط باز مي کند که آسيبي نبيند و بعد از پشت آنها هم براي نوشتن استفاده مي کند و دور نمي اندازد. به کارمندها و منشي هاي دفترش هم سفارش کرده از پشت کاغذهاي باطله که سفيد و قابل استفاده است، استفاده کنند.

ہ بعد از بدرقه رسمي رئيس جمهور يکي از کشورها در باغ رياست جمهوري، به سمت دفتر برمي گشتيم. يکدفعه دکتر چند قدم عقب برگشت، خم شد از روي زمين چيزي برداشت، گرفت طرف من که مسوول تشريفات بودم. سنجاق کاغذ بود. سنجاق را گرفتم. گفت لازم مي شود، حيف است،

ناگفته هاي سفر کلمبيا

زماني که دکتر براي سخنراني به دانشگاه کلمبياي امريکا رفته بود، رئيس دانشگاه و دانشجويان که گويا از قبل هماهنگ کرده بودند، شروع به اهانت به دکتر و جمهوري اسلامي کردند، اما دکتر صبور و آرام بدون هيچ واکنشي نشسته بود، فقط گاهي لبخند کمرنگي روي لب هايش ديده مي شد. بعد از اتمام مراسم همراهان از دکتر علت لبخندش را پرسيدند، گفت؛ آن لحظاتي که رئيس دانشگاه به جمهوري اسلامي اهانت مي کرد، با خودم فکر مي کردم امام زمان(عج) چطور مي خواهي حال اينها را بگيري؟، سفر دکتر به ايتاليا فقط 15 ساعت طول کشيد و به کشورهاي امريکاي جنوبي فقط 84 ساعت، که 44 ساعت آن را در هواپيما و در حال پرواز بودند. ما بچه هاي تشريفات به شوخي به هم مي گوييم؛ سفرهاي دکتر به کشورهاي خارجي آنقدر کوتاه مدت اما مفيد و ارزشمند است که بايد در کتاب رکوردهاي «گينس» ثبت شود. براي بار اول که رفته بود نيويورک، دو دست کت و شلوار بيشتر به همراه نداشت. کت و شلوار تيره که رنگ و رورفته بود و روشن. در پروتکل تشريفات و به خصوص امريکايي، رنگ لباس مقامات بايد تيره باشد و رنگ روشن نمي پوشند. دکتر با کت و شلوار رنگ روشن رفت در مجمع عمومي سازمان ملل و سخنراني تاريخي ايراد کرد و سازمان ملل را با اين سوال که اگر کشوري از يکي از اين پنج عضوي که در شوراي امنيت حق وتو دارند، شکايت داشته باشد، به کجا بايد مراجعه کند، به محاکمه کشيد. تحليل رسانه هاي امريکا اين بود که دکتر براي مقابله با سازمان ملل و به خاطر اينکه خلاف جريان آب شنا کند، برخلاف تمام روساي جمهور چنين پوششي داشته، سفر دکتر به امريکا در ماه رمضان بود. دکتر و چند نفر از وزرا و نمايندگان چون دائم السفر هستند، در طول سفر در هواپيما روزه بودند. چون زمين مي چرخد و شب و روز جا به جا مي شود، روزه شان 23 ساعت طول کشيد.

رئيس جمهور کومور و مصباح يزدي

حافظه قوي دکتر با اينکه براي بچه هاي تشريفات دردسرساز است، گاهي به نفع شان تمام مي شود. رئيس جمهور کومور، مسلمان و شيعه است. در ايران درس خوانده و شاگرد آقاي مصباح يزدي بوده. مي خواست بيايد ايران، اما چون هواپيماي مناسبي براي آمدن به ايران در اختيار نداشت، دکتر دستور داد يک هواپيماي فالکون بفرستند تا او را بياورد. روز بعد روزنامه ها عکس او را در حالي که از يک هواپيماي ديگر پياده مي شد، انداختند. دکتر مسوول تشريفات را صدا کرد، عکس را نشانش داد و پرسيد مگر هواپيماي فالکون نفرستاده بوديد؟ اين فالکون نيست، مسوول تشريفات توضيح داد طبق دستور عمل کرده. بعد دنبال يک توضيح براي عکس روزنامه مي گشت که خود دکتر بعد از کمي مکث گفت؛ قبل از اينکه بيايد تهران رفته بود مشهد و با پرواز داخلي آمد تهران. احتمالاً عکاس روزنامه عکس را در حال پياده شدن از پرواز داخلي گرفته، منشي دکتر که در يکي از جلسات طرح تحول اقتصادي حضور داشته، تعريف مي کرد؛ مسوولان براي جمع و تفريق و ضرب و تقسيم عددهاي ميلياردي که به توان (ايکس) رسيده بود، از کاغذ و قلم و ماشين حساب استفاده مي کردند اما دکتر زودتر از ماشين حساب، ذهني حساب مي کرد و عدد را به آنها مي گفت.

راهپيمايي احمدي نژاد در عراق

قرار بود دکتر به عراق سفر کند. اطرافيان و دوستان دکتر گفتند اوضاع آنجا ناآرام است. ممکن است از طرف امريکا خطري شما را تهديد کند. دکتر هم خنديد و گفت؛ ما در زمان صدام رفتيم. آنجا راهپيمايي هم راه انداختيم. کسي نتوانست کاري بکند، چه رسد به حالا. بعد خاطره را براي آنها تعريف کرد؛ در زمان صدام، وقتي امکان سفرهاي زيارتي براي ايراني ها فراهم شد، به همراه پدر و مادرم رفتيم عراق براي زيارت عتبات عاليات. آنجا در فرودگاه رفتار بدي با زائران ايراني داشتند و اصلاً رسيدگي نمي کردند. ايراني ها را جمع کرديم. در شرايطي که کسي از ترس صدام جرات نمي کرد صدايش دربيايد، شروع کرديم به الله اکبر گفتن. مسوولان فرودگاه آمدند. سريع رسيدگي کردند. دکتر حساسيت خاصي به پرداخت خمس دارايي اش دارد و براي خودش سال خمسي دارد. هر سال، يک روز جمعه، دکتر و همسرش از صبح تا شب مي نشينند و خمس آن سال را حساب- کتاب مي کنند. حتي اگر يک کيلو برنج اضافي هم باشد، آن را هم حساب مي کنند. بعد مبلغ خمس را مي فرستند دفتر مقام معظم رهبري. دکتر علاوه بر پرهيز از مال و لقمه حرام، از مال شبهه ناک هم پرهيز مي کند. در مهماني هاي رسمي داخل و خارج از کشور طوري با غذا و سالاد بازي مي کند که اطرافيان متوجه نشده و ناراحت نشوند. دکتر بچه هايش را طوري بار آورده که وقتي براي ديدن پدرشان به دفتر رئيس جمهور مي آيند، ما کارمند هاي دفتر، حتي يک فنجان چاي نمي توانيم به آنها بخورانيم. چند بار هم ديدم وقتي از تلويزيون آهنگ هاي خاصي پخش مي شود سريع خاموشش مي کنند. نسبت به صحبت هايي هم که مي کنند فوق العاده مراقبند.

خب...اون هایی که به ایشون رای میدن که من حرف خاصی در موردشون ندارم.اما کسایی که معتقد به عدم شرکت در انتخابات هستند به این بهانه که چیزی تغییر نمیکنه را، اصلا" درک نمیکنم.اگر در این حد جربزه داشتند که اقدامات موثرتری از رای دادن برای تغییر شرایط انجام بدن ،باز هم قابل تحسین بود اما این انفعال رو به هیچ عنوان درک نمیکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:5  توسط علی  | 

 

پاسخ به دعوت ژاندارک(چون دفعه اوله که به بازی دعوت میشم و خب...به ژاندارک که نمیشه نه گفت!)...قوانین زندگی این روز های من:

- از زمانی که احساس کردی کسی همراه توست ، چیزی که معنای خیانت داشته باشد انجام نده.

- تو یک نفری در 6 میلیارد، درطول حداقل 10000 سال ، درمحدوده ای به حجم حداقل 6 میلیارد سال نوری به توان سه....  معلق در فضا.اما تویی.

- اگر خشمگینی ، حداقل دهانت را ببند.

- قضاوت را تا هرچقدر که ممکن است به تاخیر بیانداز....مگر اینکه اصلا" در سطح قضاوت نباشد.

- گاهی اوقات خیلی خری.

- دلتنگی هایت را به بغض آسمان ببخش....

- هر سویی که همه رفتند، شک کن.

- مثل معروف:مواظب باش چی آرزو میکنی...چون ممکنه برآورده بشه.

- عادی باش....تفاوت اگر بدانی که تفاوت است، چیز احمقانه ای است.

- "اگه باس شلیک کونی شلیک کون ،وراجی نکون"(دیالوگ فیلم "خوب،بد،زشت")....(آخ که اگه بتونم این کار رو بکنم)

- هرچیز غیر از عشق، مهم است تا زمانی که آن را نداری.مخصوصا" پول.

- اگر پدرت تاییدت کرد بدان که ریده ای!!

- از ده فرار کن....ده مرو ده مرد را احمق کند.

- با آدم های خوب بگرد...آدم های آگاه خوشحال.

- با زن ها رودر بایستی نکن.

- س-.ک-.س مطلوب ،بخش عمده ای از رابطه ی زن و مرد است....حواست را جمع کن.

- عشق به تدریج شکل میگیرد و به تدریج از میان میرود.

- حتی اگر صد هزار تا قانون دیگر داشتی ،پست را یک جایی درز بگیر.

- در بازی های وبلاگی شرکت نکن!

این دوستان اگه دوست داشتن در این مورد بنویسند:

از قلب کویر،شب نوشته، بدون ویرایش ، سانتا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط علی  | 

  

چیزهایی هست برای روزهای پیری آدمیزاد.روزهایی که دیگه هیچ چیز برایت سریع نیست و همین کند شدن به تو اجازه میدهد سرت را بکنی داخل توبره ی گذشته و ازش چیزهای بچه-پیر خوشحال کن دربیاوری.روزهایی هست در زندگی، که میدانی دارد به محتویات آن توبره ی سالهای پیری اضافه میشود.لبخندی...دست مهربانی...اشکی.

و این توبره ی با ارزش به مدد سالهاست که میشود تفاوت آدمها در لحظات باقی مانده و بی شتاب عمردر روزهای آخر.گاهی فکر میکنم صادقانه ترین و شفاف ترین جمع بندی آدم از زندگیش فقط میتواند در روزهای پیری که آرام یک جا نشسته ای و داری توبره ی خودت را زیر و رو میکنی ،اتفاق بیافتد.روزهایی که دیگر از غلظت احساساتت کاسته شده و با چشمی مهربان به تمام وقایع و آدم های زندگیت نگاه میکنی.فکر میکنم مهمترین تفاوت واقعی آدم ها در همان لحظات است.وقتی که احساس کنی به زندگی ات و توبره ات، با خشم نگاه میکنی یا مهربانی.تفاوت این خشم یا مهربانی از همه ی قضاوت های طول زندگی آدمی راجع به خودش مهمتر است.اصلا" مهم نیست که بهش افتخار کنی یا نه...مهم این است که احساس کنی، توبره را که هم میزنی به خطا های خودت و دیگری هم با مهربانی نگاه میکنی یا نه.آن روز ها اگر با لبخندی-هرچند پر حسرت- به خودت و آدم های زندگیت نگاه کنی،من فکر میکنم که زندگی را برده ای.

روزهایی هست که میدانی دارد به محتویات آن توبره اضافه میشود.لبخندی...دست مهربانی...اشکی.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:40  توسط علی  | 

 

صحنه ای در سریال دایی جان ناپلون بود که آقاجان و دایی جان مشغول تخته نرد بودند و یکی از طرفین تاس را سریع جمع کرده بود و کشمکش بر سر این بود که تاس 2و3 بوده مثلا" یا 2و5.هردو با حرارت بعد از اینکه یکی دو بار بر نظرشان تاکید کرده بودند به یکی از ناظرین بازی متوسل شدند که او بگوید تاس رو چه اعدادی نشسته بود...طرف داشت من و من میکرد که آقاجان با آن صدای دو رگه ی عالی نصرت کریمی به طرف میگفت:"اگه وجدان داری راستش رو بگو!" این جمله از بانمک ترین دیالوگ های سریال بود به نظر من که در پس زمینه هم میگذشت و فقط نقش فضا سازی داشت اما تبدیل به یک کد بین من و برادرم شده بود تا مدت ها  سر بعضی موضوعات که بحث میشد به طنز بکار میبردیم...:"اگه وجدان داری...."(مثلا" فلان کار رو بکن....یا فلان حرف رو بگو.)

این روز ها در تبلیغات تلوزیونی بانک ها پای بچه ها رو وسط کشیدند و به شکل مهوع و حیرت آوری این بازی مضحک و مسابقه ی شنیعی که بین مردم برای به دست آوردن پول(وفقط پول) در جریانه را به بچه ها هم تسری داده اند.یعنی تو کله ی بچه ی سنین دبستان و قبل از اون هم فاکتوری مثل "ماهی 500 هزار تومان درآمد بدون کار و شایستگی"تبدیل شده به یک رویا و ارزش قابل دستیابی.واقعا" حالم به هم میخوره از این تبلیغ هایی که کودکی رو نشون میده (وسایر کودکان رو تشویق میکنه)، که از سنینی که باید با مفاهیم پایه ی نقش آفرینی اجتماعی آشنا بشه، با چگونگی کسب درآمد(پول) به هر شکل ممکن، اخت شده.شما چه احساسی بهتون دست میده اگه مثلا" کودک 10 ساله ای تو خونواده تون از میزان سود پول حرف بزنه؟من فکر میکنم چندشم بشه.اصلا" قبل از احراز شایستگی ٬به ماحصل فرعی شایستگی فکر کردن هم، در سنین کودکی،از نظر من خطرناکه، چه برسه به اشاره مستقیم به کسب پول.حالم ازتون به هم میخوره از شما مراجعی که بعد از برپا کردن "فرهنگ ریا و دورویی" به عنوان بزرگترین و وسیعترین آسیب اجتماعی تاریخ معاصر ایران ،مشغول ریدن به مغز بچه هامون با فرهنگ "فرار از کار" و "کسب پول تحت هر شرایطی و بدون هیچ شایستگی" هستید.حضور کودکان در بحث های مربوط به جوایز بانکی و گاهی تلطیف شده ی آن با پیش کشیدن بحث کاشت و داشت و برداشت سرمایه توسط یک کودک، نمونه های دیگه ای از این هجوم فجیع و بی رحمانه است.همه ی ما تجربه کردیم که تبلیغات تلوزیونی به خاطر تنوع و کوتاهی زمان و بعضا" نوع گرافیکش، چقدر در کودکان تاثیر داره و جزو آیتم های پر بیننده بین کودکانه. چکار داریم میکنیم؟....کسی نیست توی یه مرجع مسوول که به این هرزه نگاری های زجر آور پایان بده؟

"اگه وجدان داری،نکن!"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:40  توسط علی  | 

 

من فکر میکنم که قول دادن کار مسخره ای است.فکر کن!...شفاهی بگویی که کاری را در آینده تا همیشه خواهی کرد یا نخواهی کرد!...چه معنی دارد این کار؟یا آن کار را میکنی یا نه...اینکه خودت را وادار بکنی که آن کار را بکنی یا نکنی خیلی احمقانه است.یا به طور طبیعی به این نتیجه (با هر نوع استدلالی) رسیده ای که کاری را بکنی یا نکنی،یا نرسیده ای.اگر رسیده باشی میکنی و اگر نه نمیکنی.اعلام شفاهی زودتر از موعد آن چه معنی دارد...این که به زور خودت را وادار کنی آن کار را بکنی یا نکنی؟...واقعا" به دو پول سیاه این کردن یا نکردن نمی ارزد.به درد چه کسی میخورد این اطمینان دادن و گارانتی دادن شفاهی؟...و اصولا" چه کسی خبر دارد که در آینده چه تغییراتی پیش خواهد آمد؟...در قول دهنده...در قول گیرنده...در جهان.

قول دادن یک عمل دراماتیک است.بار دراماتیک دارد.برای همین در فیلم ها و رمان ها زیاد دیده میشود...در زندگی معمول و روزمره به دردی نمیخورد.حداقل به درد هوشمند بودن نمیخورد...یک جور راحت کردن خیال با دم دست ترین شیوه است.قول گرفتن جنبه هایی از رفتار سادیستی دارد و قول دادن گرایش هایی به مازوخیسم.والا اگر میشناسی کسی را٬ بر مبنای شناختت ٬حدس هایی در رابطه با عکس العمل آن آدم در شرایط خاص میزنی و در صورت بوجود آمدن آن شرایط ٬یا حدست درست از آب درمیاید یا غلط...در هر دو صورت این موضوع مربوط به ما است نه طرف مقابل.ماییم که حدس مان درست یا غلط از آب درآمده و به خاطر آن مستحق ستایش یا سرزنشیم...والا طرف مقابل مادام که صادقانه رفتار کرده مشکل خاصی ندارد.

امیدوارم قول دادن با تعهد داشتن اشتباه نشود...تعهد داشتن مستلزم اعلام و بروز شفاهی نیست....فکر میکنم قول دادن عملی نمایشی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:3  توسط علی  | 

 

آخرین روزهای سال گذشته فرصتی دست دا د تا به "پردیس سینمایی ملت" ،مجموعه ای که اخیرا" افتتاح شده٬ کار رضا دانشمیر (معمار) و کاترین اسپریدوف(طراح سازه)٬بروم.نه برای دیدن فیلم،که در آن ایام فیلم های وحشتناکی اکران بود،که برای تجربه ی یکی از فضاهای معماری معاصر که بین جامعه معماری مملکت صحبتش هست و معمولا" به غیر ازدیدن تصاویر،همین جامعه معماری مذکور،تجربه ای ازاون فضاها ندارد.ژورنال ها با عکس های رنگ و وارنگ چاپ میشوند و اکثر معمارها باور میکنند که تصویر یعنی فضا.بارها به تجربه متوجه شده ام که تفاوت بسیار عمیقی میان تصاویر یک معماری و فضای اون هست که گاهی قضاوت ما بر مبنای هرکدوم از اون ها ،کاملا" متضاد با دیگری است.حوصله نوشتن از فضای معماری خوب،وضعیت معماری معاصر(معماری به این نام در ایران هست؟)،قضاوت هایی که در رابطه با کار های معماری میشود،آموزش معماری،حرفه ی معماری،سو تفاهم ها در جامعه معماری و...را ندارم.شما هم حوصله ی خواندنش را احتمالا" .

اما برای اولین بار، تجربه ی حضور در آن شب خلوت مجموعه ، درک فضای معماری  که در 15 سال اخیر ساخته شده باشد و چنین کیفیتی از منحصر به فرد بودن بعضی فضاها و چشم اندازهای ویژه و سازماندهی سر راست و خوانایی را داشته باشد،برایم اتفاق افتاد.اطلاعات بیشتر از معمار پروژه و مسایل فنی با یک جستجوی ساده در نت موجود است.آنچه که به دیگران در برخورد با این مجموعه میتوانم توصیه کنم از دست ندادن فضاهای شیبراهه های دو طرف سالن های مجموعه درتراز های مختلف به خصوص زیر همکف است که یکی از منحصر به فردترین فضاهای معماری معاصر است.

راجع به این ساختمان هم مثل راجع به خیلی کارهای دیگر غرغر زیاد هست.اما یک نگاه به فضاهایی که در آنها زندگی،کار،تردد و...میکنیم به ما نشان میدهد که این مجموعه یک قدم به جلو در راستای ایجاد حسی جدید (نه حسی که تجربه نکرده باشید...احساسی که اکثر معماری ها ایجاد نمیکنند منظور است) در یک فضا ست.به نظر من همیشه یک قدم خیلی مهم است.اتفاقات مهم همیشه قدم به قدم میافتد.انتقاد بجا از همین مجموعه هم کم نیست.فضای ورودی و سلسله مراتب دسترسی مشکل دارد،عدم تفکیک ورود و خروج به سالن با توجه به مقیاس فضاهای عمومی مشکل ساز است،کنترل بلیط تا در هر سالن به تعویق افتاده که باز هم مشکل ساز است٬ مشکل پارکینگ و نحوه ی اتصال عبور مرور داخل سایت با معابر و شریان های اطراف هم به چشم می آید و...کما اینکه انتقاد از سینما آزادی هم کم نیست...و انصافا" نقایص جدی طراحی و سازمان دهی در سینما آزادی(حتی با توجه به بسیار بسیار پیچیده تر بودن صورت مساله ی طراحی سینما آزادی) از این مجموعه بیشتر است.اما به نظرم نکته مهم این است که فضایی وجود دارد که از آن حرف زده شود و احیانا نکات منفی اش هم گفته شود.خود این امکان به شدت مهم است.تا همین چند سال پیش حضور در چنین سالن ها و دیدن فیلم ها روی صندلی های تمیز و ...را فقط در خارج از این مملکت باید تجربه میکردیم.حالا حداقل دوسه تا مجموعه سینمایی داریم که دیدن فیلم در آنها توام با لذتی از حضور در فضایی "محترم" است.و کدام ما هستیم که ندانیم محترم انگاشتن خود، اولین شرط تغییرهای مهم است.شخصا" ترجیح میدادم برای تیاتر و موسیقی این مملکت هم مجموعه هایی قابل بحث احداث شود .ساختمان هایی که حداقل در سطحی باشند که بتوانیم از آنها انتقاد کنیم نه مثل بیش از 80 درصد ازساختمان های مملکت که حتی ارزش حرف زدن هم ندارند.کافی است این مجموعه سالن ها را مثلا" مقایسه کنید با معماری مجموعه "اریکه ایرانیان" که به نظر من تفاوت معماری چنین مجموعه هایی با یکدیگر بسیار آشکار است و نشان میدهد که به راحتی با همان بودجه میتوان مجموعه هایی ساخت که به لحاظ معماری کاملا" بی ارزشند و تفاوت حس معماری اش برای هر بیننده ای قابل درک است.از اینجا میخواهم برسم به بحث اصلی که راجع به "محمد باقر قالیباف" است.این شخصیت نظامی به شدت من را به آینده امیدوار میکند.

نمیدانم میداند چه میکند یا نه، ولی مجموعه رفتارها و تصمیماتش از زمانی که رییس نیروی انتظامی بود به این سو به سمت مدرنیته است.در برابر کسانی که معتقدند کاریکاتوری از مدرنیته هم در چنین شرایطی پیاده نخواهد شد خلع سلاحم و دفاعی ندارم...اما وقتی کمی کلی تر نگاه میکنم روشی  که او پیش گرفته را به شدت به نفع مجموعه فضای سیاسی و اجتماعی این مملکت میبینم.فکرش را بکنید...خدماتی مثل پلیس 110 با تمام نواقص، به نوعی یک نهاد مدرن است.اصلا" ایجاد فضاهای نو و تجربیات جدید برای شهروندان و آشنا کردن هرچند مختصر آنها با آنچه که مردم سایر ممالک در عرصه های مختلف تجربه میکنند،عملی مثبت است.فراموش نکنیم دوره موسوم به دوره سازندگی با همه ی نواقص اش رییس جمهوری چون خاتمی را به جامعه هدیه داد.من معتقدم همه ی آنهایی که به نوعی افق فکری و تجربه ی عملی مردم جامعه،یا حتی درآمد بعضی از آنها را ، زیاد میکنند اصلاح طلب اند...حتی اگر در حد ایجاد امکان برای شهروندان در تجربه نگاه کردن به کلان شهر تهران از ارتفاع 300 متری باشد.باور دارم که افتتاح آب نمای موزیکال پارک ملت هرچقدر هم که مبتذل باشد نگاهی توسعه طلبانه و اصلاح گرانه از طریق ایجاد امکان تجربه ای جدید برای عامه مردم است.شکل رادیکال این باور را به این شکل هم دارم:اگر امکان پذیر بود ،همه ی کسانی که امکان شخصی خروج از مملکت و گشت و گذار در دنیا  ندارند را، به سفری توریستی به چند شهر مهم دنیا میبردم.

باور دارم که دیدن و تجربه کردن روشی اصلاحی است.سازمان توسعه فضاهای فرهنگی و هنری شهرداری تهران تا موقعی که سینما و تیاتر و موزیک هال میسازد (و مهمتر اینکه خوب هم میسازد) نهادی اصلاح طلب است.

تجربه ی شیبراهه های "پردیس سینمایی ملت" را از دست ندهید.

مدارک پروژه و تحلیل نحوه ی شکل گیری کانسپت پروژه را اینجا بخوانید.اطلاعات بیشتر.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:46  توسط علی  | 

 

1- تعطیلات خوبیه....تهران خلوت، آرام و درخشان. یک مقدار از تعداد "زباله سازها" موقتا" کم شده !

2- به شدت باید درمانی برای "هنگ اور" پیدا بشه !...چه معنی داره این همه زمان، از این همه آدم،در این همه ممالک مختلف، در تعطیلات، به این موضوع مسخره اختصاص پیدا کنه؟!

3- اولین بار در عمرم در شهر کتاب شهرک غرب دیدم که برای پرداخت پول کتاب مقابل صندوق صف تشکیل شده !...چقدر از این رو مدیون تعطیلاتیم ؟ چقدرش به برنامه های همیشه بد تلوزیون اختصاص داره که گویا امسال بدتر هم شده ؟ (راستی متوجه شدید که شکل اعلام تحویل سال به کل عوض شده و دیگه از تاکید روی لحظه ی تحویل سال در صدا و سیمای "ما" خبری نیست؟! من دو تا نوروز گذشته را نبودم ،ولی قبلش رو مطمینم که این شکلی نبود.) چقدرش به این مربوطه که کلا" شهرکتاب جای خوبیه؟

4- چند سال پیش تبریک سال جدید گفتن برام بی معنی بود...الان فکر میکنم کار قشنگیه....دارم پیر میشم یعنی...یا عاقل؟!

5- راجع به دو تا مساله مهم باید پست هایی جداگانه اختصاص بدم....اولی کناره گیری سید محمد خاتمی ...دومی "پردیس سینمایی ملت".دومی آماده است....راجع به اولی زمان لازمه. کاش "غضی" بود از پیام "اوباما" مینوشت.

6- توی هر فیلمی که میبینم حتما" یه چیز خوب پیدا میشه....یه بازی خوب...یه سکانس خوب....یه دیالوگ خوب...یه موقعیت خوب...والا به نظر من که سینما خیلی بهتر شده.حداقل جاهای دیگه ی دنیا !

7- به ماهی قرمزها م کلی علاقمند شدم ! سخته رها کردنشون تو حوض یکی از این پارک ها. دارم پیر میشم یعنی....یا عاقل؟!

8- فکر میکنم "احمد رضا احمدی" برای خوندن شعرهایی که، صدای خود شاعر موقع خوندنش در دسترس نیست بهترین گزینه است.این مرد واقعا" خوب شعر میخواند. "در شب سرد زمستانی" و "ابیات تنهایی" اش رو گوش کنید تا بگیرید چی میگم !

9- آتش چهار شنبه سوری منهای ترقه هاش واقعا" چیز دلچسبی است. دو سال است که چهارشنبه سوری های من به نحو بسیار شیرینی خوش میگذرد و البته امسال "دیدن" آتش را کشف کردم...دارم پیر میشم یعنی...یا عاقل؟!

10- امسال٬در عرصه سیاسی و اجتماعی اتفاقات زیادی خواهیم داشت....حتما".

دارم پیر...باید مواظب باشم دیوانه نشوم !

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 5:27  توسط علی  | 

 

تیاتر "شکار روباه" به کارگردانی علی رفیعی در تالار وحدت روی صحنه بود.از کارهای قبلی رفیعی در زمینه تیاتر"در مصر برف نمی بارد" را چند سال پیش دیده بودم.فیلم "ماهی ها عاشق می شوند" هم تنها کار سینمایی ایشان است.قصدم از نوشتن این پست صحبت در رابطه با خود تیاتر "شکار روباه" نیست.در مورد آقای "سیامک صفری" بازیگر نقش " آغا محمد" در این تیاتر می نویسم.سیامک صفری را اولین بار در همان تیاتر "در مصر برف نمی بارد" دیدم.تیاتر خوبی بود و متن کار "محمد چرمشیر" و به همین دلیل فکر میکنم از "شکار روباه" کار بهتری بود."سیامک صفری" در آن کار نقش "فوتیفر" همسر "زلیخا" را به عهده داشت که نوع اجرای بازیگر، شخصیت بسیار دلنشینی از کاراکتر "فوتیفر"ساخته بود.صحنه ای از تیاتر که هرگز یادم نمی رود مونولوگی طولانی بود که شخصیت "فوتیفر" خطاب به"زلیخا " میگفت:

"اینها پراند، زلیخا جان.آن که من به تو میگویم نامش برف است.سرد است.و سپید.از آسمان می بارد.انگار که مشت مشت پرها را پاشیده باشی به آسمان و باز آنها از آسمان ببارند بر روی زمین.روی زمین که می نشیند،همه جا را سپید می کند این برف.می ماند برای روزها و ماه ها.وقت باریدن خیس نمی کند.آدمی را می پوشاند.انگار که لباس سپیدی پوشیده باشی از پا به سر.راه که می روی،زمین کرباس سپید است.پهن و گسترده.مایه ی شادی بچه هاست این برف....ای کاش،ما هم یکی داشتیم.بچه را میگویم ، وگرنه در مصر که برف نمیبارد...مجنون میکند این برف همه ی آدم ها را.بچه ها که بچه اند.من و تو را هم مجنون میکند این برف،اگر که ببارد.نگاه کنی هر کجا را،به سر و روی هم می پاشند این برف را.صدای خنده است که می شنوی هر کجا که باشی.صدای بچه ها را بیشتر...کاش ما هم صدایی داشتیم اینجا.صدای بچه را میگویم،وگرنه در مصر که برف نمیبارد...حالا ما بازی میکنیم.برف که نیست،اما پرها را که داریم.این ها همه میشوند برف های ما.آن ها را به سرو روی هم میپاشیم.من و تو.بیانداز زلیخا جان،بیانداز.گلوله ای از این برف های خیالت بیانداز...کاش صدای خنده ای هم بود.خنده بچه ای را میگویم،وگرنه در مصر که برف نمیبارد....نمی شود.پس چرا این بازی سرخوش و شاد نمی شود؟خیال ما که هست.پرها هم که هستند.پس چرا این بازی بازی نمی شود؟برای آن حنده هاست شاید که گفتم.این بازی خنده می خواهد.خودمان بخندیم زلیخا جان.من و تو. با هم....نه نمی شود زلیخا جان.این بازی خنده های بسیار می خواهد.فهمیدم من.یوسف را صدا میزنیم تا برایمان بخندد.خوب میخندد این یوسف.از ته دل میخندد با ان مروارید دندان هایش.سر خوشی اش در دل است نه بر لبهایش.بخوانیمش زلیخا جان؟...برای خنده اش می گویم،وگرنه در مصر که برف نمیبارد...."(در مصر برف نمیبارد،محمد چرمشیر،تهران،شرکت شبکه آینه آفتاب کیش،1382،قیمت 1000 تومان)

 وقتی در انتهای تیاتر بارش سپید برف به مدد طراحی صحنه ی عالی خود رفیعی بر صحنه آغاز شد ،تماشاچی کاملا" متقاعد شده بود که این معجزه عشق بوده که بارش برف را در مصر میسر کرده است.بازی "سیامک صفری" نقش مهمی در این باور داشت.آن نرم قدم برداشتن هایش روی صحنه ی غریبی که رفیعی به صورت شیبدار طراحی کرده بود و رنگ نارنجی غروب در پس اهرام چنان تو را شیفته شخصیت "فوتیفر" میکرد ، که در پرده دوم نمایش ، شرایط سیاه مصر بدون عشق را در کم بودن نقش و دیالوگ های "فوتیفر" هم میدیدی.

"شکار روباه" همان قاب های حیرت انگیز رفیعی را دارد.گرافیک عالی صحنه و طراحی نور و رنگ نشانه ی سلیقه ی گزیده چین رفیعی است.قطعا" متن اشکالاتی دارد و کارگردان بیشترین انرژی را در همان بستن قابها صرف کرده...اما...اما یک "سیامک صفری " فوق العاده دارد این تیاتر که زیر گریمی سنگین (و با حفظ فیگورهایی خاص که فشار زیادی بر بدنش می آورد و گویشی که حتما" توان بسیار زیادی در بیان و قدرت زیادی در حفظ آن لحن در طول 3 ساعت نمایش می طلبد) چنان تو را به دنیای آغا محمد قاجار میبرد که هیچ کدام از نقص های تیاتر را نمیبینی و باور میکنی آنچه را که بر صحنه میگذرد.

این آدم.چند سال پیش در همان روز های اجرای "در مصر برف نمی بارد"، روی پله های باریک فضاهای پشت صحنه ی تیاتر شهر با شور غریبی در چشمهایش ،عقب عقب پایین میرفت و برای همکارش که من هم به رفاقت همراهش بودم ، با لذتی وصف ناپذیر از ایده هایش برای اجرای نقشی دیگر که تصمیم داشت اجرا کند میگفت.همان روز ها با خودم میگفتم چه شور و علاقه بزرگی در این مرد هست برای کارش.در تنها فیلم علی رفیعی"ماهی ها عاشق می شوند" هم نقشی مکمل داشت که کافه ای را بر لب دریا اداره میکرد و باز هم خوب و باور پذیر بود.در تله تیاتری به نام "هتل پلازا" هم چندی پیش بر صفحه شبکه چهار روی آنتن رفت که تقریبا" یک تنه بار انتقال طنز سرراست متن را به عهده داشت.

وقتی در انتهای نمایش با دست های لاغرش برای سالنی که یکپارچه ایستاده بود و ممتد تشویقش میکرد بوسه میفرستاد احساس کردم چقدر خوشبخت است....و خوشحال شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:34  توسط علی  | 

 

دو تا مامور نیروی انتظامی با بند و بساط کنترل و دوربین مدار بسته و... اومدن تو دفتر ما و یه جاهایی رو تحت نظر گرفتن ! بماند که چطوری فرمانده شون  مطرح کرد و کی اومدن دوربین های مدار بسته رو نصب کردن و ...بساطیه.احتمالا" یکی دو هفته ای مهمون ما هستند ! خلاصه اگه همین روزا خبر مفقود شدن چند تا از شهروندا یا من و همکارام رو شنیدید بدونید قضیه از کجا آب میخوره.هر چیزی هم که تو فیلم ها و سریالها راجع به اینجور قضایا دیدید فراموش کنید...اینقدر ابلهانه و آشکار دارن این کار رو میکنن که خلافکارا اگه از سر سوزنی مغز بهره برده باشن تا حالا یه میلیون بار فهمیدن که هیچ، باید اینا رو هم سر کار گذاشته باشن ! سر وریخت هاشون هم اصلا" شبیه اون چیزی که آدم از پلیس لباس شخصی انتظار داره نیست ، خلاصه "ناوارو" و "کارگاه علوی" و بقیه را فراموش کنید...یه عده آدم درب و داغون با ظاهر کج و کوله مشغول اقدامات امنیتی هستن! انتظار تعلیق و هیجان از این ماجرا داشتیم که تا حالا اصلا" بر اورده نشده.

اما تعلیق...

یه سفر مجدد به جنوب داریم که پروازمون 6:45 دقیقه صبحه.قرار میشه همکارم با ماشینش بیاد دنبالم ساعت 5:30 که 6 فرودگاه باشیم، قراره ماشینش رو بگذاره پارکینگ فرودگاه تا شب که برمی گردیم.نماینده کارفرما هم قراره تو فرودگاه بهمون ملحق بشه.یه جماعتی هم تو مقصد منتظر هستن که امروز ما بریم و سر کارگاه یه سری مسایل تصمیم گیری بشه.ساعت 5:52 ونزدیکای مهر آبادیم که متوجه میشم هیچ کارت شناسایی ندارم.به همکارم میگم دور بزن...میگه بیخیال...میگم 6:15 دوباره فرودگاهیم!...قانع میشه...یه ماتیز لگن هم زیر پاشه که نهایت 80 تا میره...خودشم تو رانندگی حسابی محتاطه...تو سر بالایی یادگار دیگه ماشینه به سر و صدا افتاده از بس گازش داده...میگم همینمون مونده که اینم خراب شه الان...ساعت ماشینش شده 6:04 که میرسیم دم خونه.قرار میشه من ماشین بردارم که سریعتر برگردیم....کارت و سوییچ رو برمیدارم و میپرم پایین...سوار ماشین میشیم.ساعت ماشین من 6:10 دقیقه است!!...نگاه میکنیم میبینیم بله...ساعت ماشین آقا عقب بوده!...گازش رو میگیرم...سعی میکنم حواسم به سرعت سنج باشه که خیلی تند نرم...میرسیم جلوی اکباتان ساعت 6:19 دقیقه است...یهو از دور میبینم خروجی پل به جاده مخصوص که میره مهر آباد، یه ترافیک گره خورده ی ناجوره اون موقع صبح درست شده!...صد در صد تصادف شده...دیگه تقریبا" بی خیال شدم...میگم نمیرسیم...یه لحظه فکر میکنم برم از داخل اکباتان...هنوز نمیدونم از کجا اصلا" میخوام خودم رو برسونم مهر اباد...یه دفعه یادم میاد میشه از تو اکباتان برگردم تو فضل الله و از اونجا برم سمت ازادی...هنوز مطمین نیستم خروجی داره یا نه ولی میندازم  تو اکباتان....خروجی فضل الله رو از دور میبینم و کمی از اضطرابم کم میشه...اما به خروجی جناح که میرسم تقریبا" مطمینم نمیرسیم...دوستم به اون همسفرمون زنگ میزنه...اون خونسرد تو فرودگاهه و میگه پرواز تاخیری نداره...اصلا" هم تعجبی نکرده که چرا ساعت 6:25 شده و ما اونجا نیستیم!!...آزادی رو نمیفهمم چه جوری رد میکنم و خلاصه میرسیم دم سالن خروجی، همکارم با بلیط ها و کارت ها میپره بیرون  و من میرم تو پارکینگ...حالا مگه جای پارک هست تو این خراب شده!...بالاخره تو 3- پارکینگ یه جا گیر میارم...پله ها رو دو تا یکی میرم بالا و از همه کسایی که تو صف بازرسی هستن عذر خواهی میکنم و میپرم جلو...دوربین رو میندازم رو نقاله...جیبام رو خالی میکنم که از گیت رد شم ...حالا مگه ساعت مچی ام باز میشه!!...میرم اونور گیت ، دوستم با کارت پرواز های المثنی میگه بدو که هنوز نرفته....حالا صف بازرسی سالن ترانزیت هم شده 30 متر...باز به همه میگیم ببخشید ما داریم جا میمونیم!!...میرسیم سالن ترانزیت...هیچ خروجی تابلو پرواز ما رو نداره...میریم اینور...اونور...میگم جا موندیم پسر..دیگه مطمینم که جا موندیم...همکارم داره از یکی از مامورای پشت یکی از گیت ها میپرسه و اونم اظهار بی اطلاعی میکنه...آبروریزیه بدیه که همه اونجا منتظر ما باشن و ما از پرواز جا مونده باشیم...یه هو بلندگو اعلام میکنه مسافرای پرواز فلان به گیت بهمان!!(پرواز ماست)...تازه دارن گیت رو باز میکنن!...یه نفس عمیق میکشیم و ولو میشیم رو نزدیکترین نیمکت...خوشمزه اینه که هیچ جا چون عجله داشتیم کارت شناسایی ندیدن ،پرواز با 45 دقیقه تاخیر انجام میشه و نماینده کارفرما فکر میکرده پرواز 6:15 است!!!!...به همکارم میگم بابا این دیگه کیه...فکر میکرده پرواز 6:15 است و ما 6:25 بهش میگیم تو راهیم هنوز، عین خیالشم نیست...حال میکنید ریلکس بودن رو!...همکارم میگه من برم یه سر دست شویی!

تو هواپیما که نشستیم به خودم میگم اگه سر موقع اومده بودی و همه چی مثل همیشه بود خیلی سریع این روز و این مسافرت هم برات میشد یکی مثل 100 تا دیگه...اما این هیجان و تعلیق حداقل یه مدت یادت میمونه...به خودم جواب میدم میخوای هیجان رو بکنم تو چشت؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:16  توسط علی  | 

 

چند روز پیش مجبور شدیم عذر یکی از همکارای دفتر رو بخوایم.به دلیل شرایط کار و وضعیت عمومی دخل و خرج.وضعیت اقتصادی سال آینده احتمالا" نگران کننده تر هم میشه. دولت مهرورز و پروژه های جدول گذاری جوی های روستای فلان و برپا شدن یک منبع 1000 لیتری آب در روستای بهمان رو عشق است.با حضور سر زده رییس جمهور البته !

 هم دانشگاهی داشتیم سالها قبل که به لحاظ عقیدتی با هم فرسنگ ها فاصله داشتیم ولی بنا به شرایط زندگی دانشجویی یه بار که وضع سلامتش روبراه نبود با هاش رفتم بیمارستان و کارهاش رو انجام دادم تا موقعی که روبه راه شد.خب...اون موقع به نظر اون و تعدادی از همفکر هاش من و امثال من آدم هایی بودیم که نه تنها دین نداشتیم که به طبع آزاده هم نمیتونستیم باشیم.نه یکبار نماز جماعت رفته بودیم تو اون چند سال و نه تو مراسم مذهبی دانشکده و خوابگاه شرکت میکردیم.ژل زدن به موی سر- واسه یه  جوون 21 ساله! -هم که ما رو به جرگه ی سوسول های بی معرفت فرستاده بود.این بود که بعد از اون جریان با اینکه سال بالایی ما بود٬ احساس کردم که حداقل اون عدم احترامی که از چشم های امثال اون در نگاه کردن به امثال من میبارید – و بالعکس...نه در مورد من که در مورد امثال من!!- کمی فروکش کرده.حتی یه بار یه مقاله از نشریه ی -اگه اشتباه نکنم- "آدینه" را که اون موقع ها چاپ میشد و جزو معدود نشریاتی بود که کمی با جریان موجود تفاوت نظر داشت٬ به نظرم جالب اومده بود٬ بردم دادم بهش که اگه انجمن موافقت کنه بزنن تو برد که همه بخونن و اون هم بعد از یه سخنرانی در باب نامطلوب بودن عناصر ملی – مذهبی(که اون فکر میکرد گرایش نشریه به اون طیف نزدیکه) گفت که سعی میکنه از نفوذش تو انجمن استفاده کنه و مقاله را تو برد بزنه.(بله دوستان روزگار سال های 73 و 74 این مملکت و دانشگاهاش این بود اگه یادتون رفته!)...خلاصه سلام و علیکی داشتیم.... تا این که چند سال بعد اتمام دانشگاه یه آخر شب قبل از تعطیلی٬ دیدمش که با مدرک فوق لیسانس با یه دونه از این کفگیر هایی که سید 1و 2 ها و حاجی تمام ها میگیرن دستشون،  تو خیابون واستاده و با همکاراش جلوی ماشین ها رو میگیرن و توشون رو میگردن...هم محله ای بودیم و اون هم تو بسیج محل بود...قضیه مال سال 77-78 بود حدودا".صداش کردم و گفتم سلام حسین آقا!...بهش میگفتم آقا...منو که دید- من پیاده بودم البته و مورد منکراتی خاصی هم نداشتم!! – احساس کردم اصلا" دوست نداشته تو اون موقعیت ببینمش....سریع یه جواب زیر لبی داد و دور شد.منم راهم رو گرفتم و رفتم.گذشت تا این که چند وقت پیش تو خیابون باز دیدمش.پرسیدم از کار و بار که گفت ای...دفتری دارن و کارهایی میگیرن و...بهشون سر بزنم اگه خواستم!...بعدا" با بچه های دانشکده که واسه یه شب نشینی جمع میشیم صحبت حسین هم میشه...میگن: اوه...وضعش توپ شده...پروژه میگیره از نهاد های نظامی و ...کارش سکه است.یادم از هم دانشگاهی دیگه مون میاد که مذهبی بود و اسمش باز هم حسین بود  و از طبقه آسیب پذیر. حسابی تو دوره دانشجویی کار میکرد و بعد ها هم دکترا قبول شد و مشغول تحصیل بود تو دوره دکترا و کار حرفه ای میکرد و دو تا دانشگاه هم درس میداد...یه بار"میبد" دیدمش که دانشجوهاش رو آورده بود بازدید و منم با یه گروهی از دانشجوها بودیم.چهره اش از بس تو "نارین قلعه" زیر آفتاب دانشجو ها رو این ور اونور برده بود٬ حسابی آفتاب سوخته شده بود و صداش از بس توضیح داده بود٬گرفته... تو حال و احوال که میپرسیدم چطوری گفت:" خسته شدم...خسته شدم دیگه...واسه کرایه خونه ام هم موندم با این چندر غاز حق التدریس دانشگاه."...فکر کردم دو تا حسین از هم دانشگاهی های من.با هر دو اشتراک عقیدتی نداشتم و با هر دو به نظرم میومد که دوستم.چرا اینقدر این دو تا حسین شرایطشون فرق داره...اصلا" من به کنار!!

کاش این همکارمون رو واسه کار میفرستادم دفتر حسین اولی...بره اونجا لااقل کار کنه و حقوق بگیره...و...

و شاید واسه یاد گرفتن یه سری چیز ها هم یکی از این حسین ها مناسب باشه...واسه یاد گرفتن زندگی...راه های زندگی...نمیدونم کدومشون! شما میگین  کدوم یکی رو بهش معرفی کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:22  توسط علی  | 

 

وقتی یه روز معمولی صبح رسیدی دفتر و چای رو خوردی و میخوای یه نگاه به روزنامه بندازی ،تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی تو ماشین نشستی و رسیدی به یه ترافیک سنگین و ضبط هم  ترانه "مستر جونز" از "باب دیلن" رو شروع میکنه،تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی از سالن استخرمیای بیرون و زیر آفتاب کم رمق صبح جمعه ی زمستون کنارردیف چنارهای قد کشیده، میری به سمت پارکینگ،تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی شات سوم رو هم رفتی بالا و دیگه گرمای اولیه جای خودش رو به یه لبخند آروم داده بود،تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی آب جوش اومد و پاستا رو ریختی تو قابلمه و روغن زیتون و نمک رو اضافه کردی، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی یکی از اون شوخی های درجه یک "فیبی" با زمان بندی عالی و عکس العمل های بی نظیر "چندلر" اجرا شد، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی ریشت رو با تیغ تراشیدی و افتر شیوت رو هم زدی و پیرهن اتو کشیده تمیزت رو پوشیدی و جوراب هات رو هم پات کردی ولی هنوز بدون شلوار لبه تخت نشستی ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی مجله ای رو که امروز خریدی رو باز میکنی و میخوای اولین ورق زدن سریع رو شروع کنی ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی از جلسه ی مضحکت با نماینده ی ابله کارفرما که گاو رو از کمونچه تشخیص نمیده اومدی بیرون ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی بلیط رو خریدی و تا شروع تیاتر نیم ساعت وقت هست و توی فضای باز مهربون دور تیاتر شهر هستی ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی پرواز تموم شده و بار هم نداری و از سالن ورودی فرودگاه میای بیرون ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی بعد از اینکه به دانشجوت گفتی وضع ترسیم فنی اش خرابه و باید یه فکری به حالش بکنه، این ترم که گذشت، و اون بعد نیم ساعت دوباره اومده سراغت و اینبار موقع توضیح دادن بغضش ترکیده و گفته که تمام سعی اش رو کرده  و تو بهش گفتی چند دقیقه بشینه تا آروم شه و تو اون مدت بهش گفتی چیزایی هست تو دنیا که قابل اصلاح نیست و اوناست که غصه داره و اون هم بعد چند دقیقه با شرمندگی از گریه اش اتاقت رو ترک کرده ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی خبر بدی از سلامت عزیزانت میرسه ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی خبر بدی از روزمرگی ها میرسه ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی از فوتبال داری برمیگردی و تازه نشستی تو ماشین ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی یاد گذشته میافتی ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی داری یه بسته از  فیلم های بساطی کنار خیابون رو به روش اسلاید شو نگاه میکنی که از بینشون واسه امشبت یه فیلم انتخاب کنی ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی رسیدی خونه دوستت یا اون رسیده خونه تو بعد از اینکه میگین چه خبرا  تا ده ثانیه مقاومت کن.

نصفه شب که از خواب میپری و از بطری آب بالا سرت چند قلپ آب میخوری ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

بارون که میگیره ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

دو تا فرم منحنی تو پلانت که با هم مچ نمیشه ، تا ده ثانیه مقاومت کن.

ده دقیقه از بازی تیم ملی که گذشت،تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی از برمیگردی خونه و کلید رو میندازی به در آپارتمان و صدای درآوردن کفشات تو خالی خونه میپیچه و لامپ ورودی رو روشن میکنی، تا ده ثانیه مقاومت کن.

وقتی یه پست جدید آپ کردی، تا ده ثانیه مقاومت کن.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:57  توسط علی  | 

 

خب،بالاخره جبهه اصلاح طلبی نظام سیاسی ایران و شخص سید محمد خاتمی به این نتیجه رسید که حضورش در ساختار سیاسی ایران و در مناسبات قدرت ضروری است.شخصا" کاملا" احتیاط و دو دلی محمد خاتمی را درک میکنم.معتقدم عمل کردن به نحوی که منافع جمعی را در نظر داشت در حالی که آن جمعیت از منافع خود بی خبر است، بسیار سخت و بدتر از آن اعصاب خرد کن است.جمعی که برداشتش از خودش...از متوسط خودش... هر روز و هر روز از واقعیت دورتر میشود و همین تفاوت ذهنیت با واقعیت کار هر سیاستمداری که واقعا" بخواهد کار مهمی انجام دهد را سخت میکند.

۱-کار پیوسته و بر مبنای خرد انجام دادن میان مردمی که به صورت جمعی از اعمال شگفت انگیز،از اتفاقات غیرمترقبه ،از حوادث شگفت آور به طرز عجیبی لذت میبرند ،بسیار طاقت فرساست.مردمی که ماییم ترجیح میدهیم در تمام عرصه ها اتفاقات دراماتیک رخ دهد.ازشرایط معمول و روابط عاقلانه کسل میشویم.از اتفاقات خارق العاده خوشمان میاید.بازی فوتبال با نتیجه 1-0 و 2-1 دوره برانکو را دوست نداریم...ترجیح میدهیم مثل دوره مایلی کهن گاهی 6 گل بزنیم ولی هیچوقت مطمین نباشیم که تا آخر تورنمنت چه اتفاقی میافتد.دوست داریم رییس جمهورمان گران فروشی را با اعدام و داخل تنور انداختن کاسب ها کنترل کند تا از طریقه پروسه طولانی رشد تولید.رهایمان کنند حاضریم نصف ایام سال را مثل روزهای عاشورا تاسوعا یا سیزده به در یا روزهایی که به هر دلیلی نظم عمومی وجود ندارد و خیابانها تبدیل به اتاق نشیمن خانه میشوند و روابط بین فردی شکل عجیبی پیدا میکنند،بگذرانیم.در این شرایط اصولا" صحبت از حرکت پیوسته و بدون عجله با هدف های گام به گام خریدار ندارد.اینجا انقلاب خیلی بهتر است.از چی؟...از هر چیزی...به هم زدن خوب است.زندگی یک انگلیسی برای ما واقعا" حال به هم زن است.چطور میتوانند این همه یکنواختی را تحمل کنند؟!

۲-اینجا تاثیر صحبت های احساسی راجع به دانشمند بودن تمام جوانان این مملکت و پیشرفت های شگفت آور یک شبه و برتر بودن نژاد ایرانی و اینکه از رییس ناسا تا سر آشپز مک دونالد! همه ایرانی اند و ...از یک طرف و درست بشو نبودن ایرانی جماعت حتی در مهمترین مهد های تمدن مدرن ،وطن فروش بودن تمام سیاست مداران ایرانی ،برنامه ریزی شده بودن همه اتفاقات سیاسی و اجتماعی این مملکت توسط از ما بهتران چشم زاغ و مو بورو... از طرف دیگر،بسیار بیشتر ازخاکستری دیدن کل عرصه اجتماع ایرانی است.اینجا ذهن ها عادت به صد در صد دیدن دارد.عادت دارد چیزی را یا درست مطلق ببیند یا غلط دایمی.ما دوست داریم سگ زرد را از شغال تشخیص ندهیم...راحت تریم که ذهنمان این دو را یکی بپندارد.

۳-ساختار سیاسی ایران همیشه برای من ایرانی تشکیل شده است از "ما" و "اینا".اصلا" تفاوت ندارد چقدر این "اینا" یی که با کراهت از ایشان تبری میجوییم ،شبیه همین " ما" است.همیشه، به غیر از محدوده های زمانی بسیار کوتاه و در طبقه جمعیتی بسیار محدود،عده ای که به نظر میرسد خیلی با این " ما" ی جمعی تفاوت دارند مشغول اداره مملکت بوده اند و معلوم هم نیست چه میکنند و از کجا امده اند.اما خوب که دقت کنیم عجیب شبیه خود "ما" هستند.نفرت " ما" از "اینا" شکلی از نفرت ناخودآگاه ما از خودمان است اما چسباندنش به دیگران کار راحت تری است...راحت تر از تغییر "ما".

۴-مامورین کنترل پاسپورت همه کشورها باید به من ایرانی لبخند بزنند و احترام بگذارند.اگر نه مربوط به "اینا" است.ربطی به اینکه فقط زبان مادری را بلدم ندارد.ربطی به اینکه نیازی هم به زبانی غیر از زبان مادری ام ندارم هم ندارد.ربطی به اینکه اصلا" از بقیه مردم دنیا چیزی نمیدانم ندارد.ربطی به اینکه به هر نا آشنایی با آمیزه ای از احترام و نفرت مینگرم ندارد.من از شهروند سویسی چیزی کم ندارم....پس چرا سید محمد خاتمی مملکت من را به لحاظ آزادی های سیاسی و اجتماعی مثل سویس نمیکند؟...راستی چرا از اتفاقات سال 87 برای به هم ریختن همه چیز استفاده نکرد؟...چرا قانون اساسی عوض نمیشود؟....و هیچ به این فکر نمیکنم که -من که هیچ...چون از سویسی جماعت چیزی کم ندارم- همسایه دیوار به دیوار من چقدر شبیه سویسی جماعت است.مدیر مدرسه فرزندم، پدرم،بقال سر کوچه ام،ریس شرکتم، کارمند زیر دستم و...چقدر سویسی است.اصلا" افغانستان و عراق و پاکستان چقدر شبیه آلمان،فرانسه و بلژیک اند. اینجا عادت داریم بشنویم "ملت شریف" هستیم.اصطلاح هایی که شاید به غیر از یکی دو بار در بیانیه های بسیار مهم شرایط جنگی و ...به گوش مردم مثلا" دانمارک هم نخورده است.

۵-تلوزیون های متعدد ماهواره ای سالهای 76 تا 84 کجا رفته اند؟...مجری هایی که پاسپورت امریکایی و کانادایی شان در جیب بود و به ما میگفتند هیچ چیزی در دوره اصلاحات عوض نشده چون مهمانی های شما تحت خطر حمله نیروهای انتظامی است،چون هنوز به صورت قانونی قوانین مملکت باید با شرع سنجیده شود، چون هنوزصدا و سیما نمیتواند مثل یک رسانه مستقل عمل کند و...آنها کجا رفته اند راستی؟...چرا همان موقع به ما یاد نمیدادند که در چارچوب خانه خودمان همینقدر که انتظار داریم جامعه آزاد باشد ،آزاد فکر کنیم؟اصلا" امکانش برایمان هست؟اصلا" اگر فردا قوانین سویس در این کشور اجرا شود خودمان تحمل آن شرایط را داریم؟(البته که من و شما که هیچ...چون "ما" خیلی سویسی هستیم!!) میتوانیم اگر کارمند بانکیم با مراجعه کننده مثل یک مشتری بانک برخورد کنیم؟...اگر استاد دانشگاهیم با دانشجو مثل دانشجو برخورد کنیم؟...اگر دانشجوییم با دانشگاه مثل دانشگاه برخورد کنیم؟ کجا رفته اند دوستان با تابعیت دوگانه؟...چرا از گم شدن 05/1 میلیارد دلار درآمد سال گذشته مملکت که به خزانه واریز نشده صحبتی نمیکنند؟...چرا نیستند کنار ما در این روزهای خیابان های این مملکت؟...چرا از بحث گوجه فرنگی بین دولت و مجلس مملکت حرفی نمیزنند؟

۶-پولدار بودن در این مملکت چیزی شبیه خارجی بودن است.آمیزه ای از احترام و نفرت بر می انگیزد.ما دوست داریم سیاست مدارانمان فقیر باشند یا تظاهر به فقر کنند.فکر میکنیم کاش شبها نان و پنیر بخورد...فکر میکنیم با این روش خرج مملکت کم میشود...اما نمیدانم چرا دلمان میخواهد لااقل سیاستمدارمان لباس خوبی در یک دیدار دیپلماتیک بپوشد.از هیاهو بابت هواپیمای اختصاصی و شیک دولت خوشحال میشویم و فکر میکنیم دولت یک مملکت نباید هواپیمای شیک داشته باشد ولی در عین حال با حسرت از دوره پهلوی و شیک بودن سیاستمداران آن دوره حرف میزنیم.این پارادوکس از کجا می آید؟...چرا اینقدر ساده ایم که فکر میکنیم قیمت شام و نهار ریس جمهور مملکت یا حتی میزان حساب بانکی اش مهم است...حتی مهم تر از عاقل بودن او؟...ما فکر میکنیم سیاستمدار اگر دزد نباشد کافی است...اما تجربه نشان داده که عقل و شعور اداره مملکت ربطی به پاکی نهاد ندارد.پاک بودن و دزد بودن با روش هایی غیر از کنترل درونی سیاستمدار قابل کنترل است....خوشمزه اینکه هرکس شعار اخلاق داده از همه بی اخلاقتر هم از آب در آمده است....یادمان میماند؟

۷-ما یکبار سال 76 به رییس جمهوری که هرکدام خواسته های خودمان را در شعار های او میدیدیم بدون اینکه به شعارهایش گوش کنیم یا اعتقادی به آن داشته باشیم،رای دادیم.بعد از آن همان کارهایی را کردیم که سال ها بود میکردیم.میدانید چه کاری؟...هیچ...عملا" هیچ.غرغر در تاکسی.انتظار هم داشتیم که زندگی ما عوض شود. میزان مطالعه –با اینکه کتاب های خوب به شدت زیادتر از سابق شده بود –هیچ فرقی نکرد.دقتمان در کار روزانه عوض نشد.به مهربانی مان نسبت به هم جز در مقطعی کوتاه افزوده نشد. هیچ چیز در ما تغییر نکرد اما دلمان میخواست-از ته دل!- که زندگیمان عوض شود...راستی چرا؟...این توقع از کجا امده بود؟ سه سال اخیر به شدت به همه ما نشان داده است که اینجا-در ایده ال ترین حالت- قطعا" ظرف کمتر از سه یا چهار دهه به زیر ساخت های سیاسی سویس نزدیک نخواهد شد ولی قابلیت آنرا دارد که در کمتر از 6 ماه به مرزهای حکومت ها بسیار فاسد خاورمیانه ای نزدیک شود.به حکومت طالبان..پینوشه...صدام......نه به خاطر "اینا"...به خاطر "ما".

و....

سید محمد خاتمی کار بسیار سختی در پیش دارد.ترس او از تمامیت خواهان سیاسی و طرفداران وضع موجود سیاسی – اگر باشد- بی مورد است.او باید از "ما"...این تمامیت خواهان فکری و سیاه سفید بین های متوقع و عادت کرده های به تنبلی با همه پیچیدگی های شیرین و تلخمان بترسد.از این طبقه متوسط جعلی شهری با مدارک تحصیلی جعلی و با عناوین جعلی و با ایده ال های جعلی.

ای کاش تا 22 خرداد به خودمان هم به اندازه "اینا" توجه کنیم.اگر این اتفاق بیافتد قطعا" کسی جز یک "اصلاح کننده" و نه یک "انقلابی" نماینده "ما" نخواهد بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 19:39  توسط علی  | 

 

بگو بگو بارون که نم زد  رسمو به هم زد باز برمیگردی....

اصولا" به هم زدن رسم های همیشگی کار باحالیه.یادمه اولین روزایی که مرتب نامجو گوش میکردیم ایران نبودم و هوا حسابی گرم شده بود.با دو تا از همکارهای ایرانی روزای تعطیل از ظهر جمع میشدیم و "لفه" مینوشیدیم و نامجو گوش میکردیم و گپ میزدیم تا هوا خنک شه و بتونیم بریم یه جایی.فکر میکردیم چقدر از وقایع ایران و مناسباتی که نابغه ای مثل نامجو رو بیرون داده دوریم."سشوار...سشوار...سشوار...".با نیما و رضا....الان نیما هم مدتهاست ایرانه و من بیش از چندین ماهه که ندیدمش....عجیب نیست؟ وقتی تو این مملکت نیستی فکر میکنی سر تک تک میدون های تهران دارن گل پخش میکنن و هر روز یه اتفاق فرهنگی میافته و همه دارن با هم مملکت رو به یه جایی میرسونن و تو مثل احمقها رفتی دنبال کار خودت...وقتی میای میشی یه جزیره تنها که گاهی احساس میکنی هیچ ربطی به محیط اطرافت نداری.میدونم این موقعیت ها اینقدر پیش پا افتاده و تکراریه که هر تجربه مهاجرتی همین مسایل رو کنار خودش داره...اما واقعا" عجیبه...مهاجرت یه رسم هایی رو به هم میزنه و به هم زدن رسم ها کار با حالیه.اما نمیدونم چرا انگار یه چیزی کم داره...یه چیزی کم داری.محسن نامجو رو شنیدن به هم زدن رسم های همیشگیه.چقدر بعضی از ترانه هاش رو دوست دارم.هم خود ترانه...هم فضایی که روزهای اولی که تازه میشنیدمش داشت.اون خونه طبقه آخرو سالن ورزش بی روحش..شبهای استخر کوچولوی روی بام و کوکتل درست کردن های استخر مجتمع رضا اینا.لوبیا پلو درست کردن و سبزی خوردن جور کردن برای شاد کردن یه روز کسل کننده تعطیل...چه رسم خوبیه به هم زدن رسم ها.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:26  توسط علی  | 

 

موج ها بی مهابا

راه میسپارند به سوی تن تنهای جزیره

با زمزمه های فریبنده ی باد های فصلی.

می آلایند تمام جان

به ماسه ها

به سودای رهایی

در شور بی پایان حباب ها و صدف های شکسته

دریا اما گسترده زیر نور آفتاب

مینگرد.

سال هاست که پذیرفته است

بی بهانه....قصه ی موج ها و ساحل را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:52  توسط علی  | 

 

ناخدا اصلا" به ما نگاه نمیکنه.اصطلاح نا خدا بهش نمیاد اما اسم دیگه ای هم نمیشه روش گذاشت. یه قایق به اسم اتوبوس دریایی داره که حتما" تابستونا که جداره های برزنتی اش رو باز میکنه با صفا ست.الان هم بدکی نیست.گاهی جزیره از دور دیده میشه توی بالا و پایین رفتن های قایق...از قسمتی از شیشه ی جلو قایق که ناخدا هم از همونجا دریا رو نگاه میکنه.و این جنوب برای من هویتی داره که هیچ جای دیگه عینش نیست.

از صبح که وارد بندر شدیم  تا الان که داریم میریم سمت جزیره یک بار دیگه به این نتیجه میرسم که بعضی شهر ها "کاراکتر" دارند.و هیچی بدتر از یه شهر بدون "کاراکتر" نیست.شهرهای کنار دریا قابلیت زیادی برای داشتن این خصوصیت دارند.شهر های لب مرز...شهرهای رودخونه دار....شهرهای پای کوه...البته اینا شرط لازمه نه کافی....شهر باید یه آنی داشته باشه.همیشه هم به این فکر میکنم که شهری که یه نویسنده یا یه فیلمساز ماجرای وقایع فیلمش رو در اون محیط جاری میکنه یعنی شهری که "کاراکتر" داره.کی میتونه فیلم "ناخدا خورشید" رو بدون اون محیطی که ماجرا در اون میگذره ،تصور کنه؟...کی میتونه رمان "کلیدر" رو خارج از خراسان تصور کنه ...یا نوشته های احمد محمود رو دور از محیط جنوب..."همسایه ها"..."داستان یک شهر"...

اما این دریای جنوب...این مرزی بودن این شهر...این رزقی که از دریا میاد...اینا همه یعنی روزگاری کسانی بودند که میزدند به دریا و دیگه برنمیگشتند...بی خود نیست همه ساکنان بندر ها و مرز ها یک جور حالت بی اعتنایی به وقایع روزمره را دارند...یه جور بی خیالی غبطه انگیز....انگار زندگی یادشون داده که هیچ چیزی تو زندگی جدی نیست...هیچ چیزی اونقدر ها ارزش نداره...واین موضوع تو هوای این خطه موج میزنه...این لهجه ی کمی شل هم انگار از همینجا میاد...اون موسیقی که نمیدونی شاده یا غمگین...چرا این موسیقی اینقدر روی نور نارنجی غروب میشینه؟...انگار یکی نشسته یه روزی کنار دریا و از صبح منتظر عزیزش بوده و حالا با رسیدن این سرخی رو به کبودی آسمون داره از دل تنگش میگه و از امید برگشتن عزیزش از دریا...امیدی که یه غم مبهم پشتش هست...مگه نه اینکه همسایه اش دیروز برنگشته؟...شاید امروز یا فردا نوبت عزیز اون باشه...و هیچی مثل این دریا مهربون و مخوف نیست.ممکنه ازت بگیره...ممکنه بهت پسش بده....و هر روز این قصه تکرار میشه...

شب موقع برگشتن-پرواز تاخیر حسابی داره و همه همسفر ها خوابند- به این فکر میکنم که میتونم تو یه جزیره زندگی کنم...یا نه؟...چی داره تو ذاتش این هوای جنوب که اینجور جنون خفته را بیدار میکنه؟...جنون زدن به دریا و برگشتن یا برنگشتن با یا بدون مروارید...زدن به دریا و ....رفتن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط علی  | 

 

روی چمن های محوطه یه عده ولو شدند.سریعا" سراغ بار رو میگیریم  و خب معلومه که فاسترز بهترین گزینه است.یه دوست قدیمی از ایران رو میبینیم.بچه ها رو بهش معرفی میکنم.همه خوشحال و هیجان زده ایم.هنوز مچ بندهای ورود توزیع نشده.برای همین ما هم رو چمن ها ولو میشیم به حرف زدن و تماشای ملت.خیلی ها از ایران اومدند و چهره ها به هر حال آشناست.تو این مدت فهمیدم که یه چیزی تو ته نگاه هر ملتی هست که تو بقیه ملت ها نیست.اون نگاه اینجا فراوونه. البته که همه خوشحالند.تا چند ساعت دیگه قراره یه شور عمومی و یه علاقه مشترک همه ما رو به هم پیوند بده.

 "راجر واترز" رو دوست نداره.اصلا" آشنایی باهاش نداره اما به خاطر من و دوستامون که از ایران اومدند اومده و خوشحال هم هست.یک ساعت اول رو حداقل خوشحاله.

نور و دود و چمن.ملتی که حالشون خوبه و با هم شوخی میکنن و با هر تصویری که روی پرده میاد و با هر موسیقی که پخش میشه حال میکنن.فضای غریبیه.یاد "سرگرم تا حد مرگ" و ترانه های فوق العاده اش رو میکنیم." ما تلوزیون تماشا میکردیم....در میدان تیان آن من....عزیزم را از دست دادم....لاله زرد من ...در لباسهای غرق خونش "....دوستم میگه : پسر آدم فکر میکنه تو"وود استاکه"!! تقریبا" همه خوشحال و خندون هستن....میگم تقریبا" چون زوج ها پتانسیل اش رو دارن که حتی تو همچین شرایط فوق العاده ای هم دعوا را بندازند!!

شروع محصور کننده و نفس گیر با " In the flesh ".

تقریبا" 5 دقیقه اول ، با دهان باز، انفجار نورها و صدا های روی صحنه رو فریم به فریم دنبال میکنیم.نمیدونم....گاهی حس میکنم پاهام از زمین کنده شده...پاینت های فاسترز به سرعت خالی و پر میشن....نمیدونم از کدوم آلبوم به کدوم آلبوم میره...

سر آهنگ "Perfect sense" یک آدمک با لباس فضانوردی تو فضا معلقه و روی فضای استیج در حال پروازه و نور پردازی فوق العاده و افکت های صوتی که دقیقا" مثل اصل آهنگه...احساس بی وزنی میکنی...گروه "ووکال" کارش عالیه ومن  به خودم میگم اگه " It’s a miracle" رو اجرا کنه عیشمون تکمیله.

صدا....نور...جمعیت...آنتراکت...صف سرویس های بهداشتی....چمن و هوای ملایم...

تموم شده....سکوت و کلی لیوان های پلاستیکی خالی روی زمین...صدام کاملا" گرفته از بس نعره کشیدم...کنار خیابون یه جا واسه خوردن یه ساندویچ نگه میدارم....میزاش رو توی پیاده رو چیده...میشینیم با لبخند ،اینقدر تخلیه انرژی شدیم که مرور اتفاقات اون چند ساعت رو میگذاریم واسه فردا ها...این رو سکوت چهار نفره مون میگه....باد ملایمی میاد وموهای تازه از عرق خشک شده ی هممون رو میگیره دستش...شهر هنوز کامل نخوابیده و روشنایی زرد رنگ خیابون ها نمیگذاره آدم احساس افسردگی کنه به چیزی فکر نمیکنیم و درونمون ذوقی هست...اینکه اینجاییم...کنار هم و بعد از یک تجربه خیلی خیلی خوشایند...این که اینجاییم با غم هایی برای کسایی که دوست داشتیم کنارمون باشن و خوشحالی از اینکه کنار همیم... و من فکر میکنم تا آخر دنیا میتونستم کنار این آدم ها زندگی کنم.

هنوز هم وقتی از خیلی چیزا خسته میشم سکوت اون شب و حضور اون آدم ها کنار همدیگه بهم میگه که زندگی خیلی رسم خوشایندیه.حیف که کوتاهه....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:53  توسط علی  | 

 

گاهی دلم خواسته فکر نکنم.گاهی دلم خواسته دیروز به دنیا اومده بودم.گاهی دلم خواسته روزمرگی بیاد منو با خودش ببره و دیگه برنگردونه.گاهی دلم خواسته فقط  دغدغه های کلی و عمومی داشته باشم.گاهی دلم خواسته هر روز آسمون به نظرم آبی میومد.گاهی دلم خواسته مهمترین موضوع زندگیم کار و علم و تعهدات اجتماعی بود.گاهی دلم خواسته زرافه بودم. گاهی دلم خواسته زندگی شخصی نمیداشتم.گاهی دلم خواسته هیچ اتفاقی نمیافتاد.گاهی دلم خواسته یه جای دیگه دنیا بزرگ شده بودم.گاهی دلم خواسته تا ابد تو همین مملکت زندگی کنم.گاهی دلم خواسته شب که برمیگردم خونه از خستگی نتونم چشمام رو باز نگه دارم.گاهی دلم خواسته بعضی ازروزها و سال های زندگیم رو حذف کنم.گاهی دلم خواسته بعضی لحظه های زندگیم تا عمردارم کش میومد.گاهی دلم خواسته خیلی از کارها رو نکرده بودم.گاهی دلم خواسته میدونستم هر زخمی کی خوب میشه.گاهی دلم خواسته به هیچی مطمین نباشم.گاهی دلم خواسته بدون وجود مصیبت های بزرگ از مصیبت های کوچک آزار نبینم.گاهی دلم خواسته به سلامت بودنم فکر کنم.گاهی دلم خواسته صد تا دوست همدل و همراه داشتم.گاهی دلم خواسته یه شونه مطمین بود که یه دل سیر سرم رو میگذاشتم روش و گریه میکردم.گاهی دلم خواسته هیجانم رو با یکی قسمت کنم.گاهی دلم خواسته محکم باشم.گاهی دلم خواسته اونی باشم که از فضا به کره زمین نگاه میکنه.گاهی دلم خواسته قبل از پیر شدن نمیرم.گاهی دلم خواسته جای خودم نباشم.گاهی دلم خواسته...

حتی گاهی دلم خواسته دلم نمیخواست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 2:23  توسط علی  | 

 

معلم خود من بوده تو دوران دانشگاه.الان با هم همکاریم ولی خب...واسه من هنوز استادم محسوب میشه.آخر وقت بعد از یه کلاس 3-4 ساعته رفتم تو دفتر گروه که تا اومدن سرویس یه چایی بریزم واسه خودم.میگه :"خسته نباشی." و بلافاصله:"چند وقته خسته ای...اگه از پسش برنیای ، از پست بر میاد ها...اوضاع هیچوقت میزون بشو نیست...پس یه راهی پیدا کن." به غیر از خسته نباشی اولش جوابی واسه بقیه حرفاش ندارم.بهش نگاه میکنم و گوش میدم.نمیدونم چرا اینو بهم میگه.اصلا" به نظر خودم تو دانشگاه خسته به نظر نمیرسم ، تازه خیلی بهتر از اون موقعهایی هستم که تازه برگشته بودم....اما بلافاصله یادم میاد که خودم چقدر راحت بعضی از دانشجوهام رو میشناسم و میتونم راحت حدس بزنم که الان تو چه جور اوضاعی هستن و دلگیری ها یا بی حوصلگی ها یا تنبلی ها یا عاشق شدن های دانشجوییشون رو تشخیص میدم.حتی میتونم حدس بزنم که طرفشون هم کلاسی یا هم دانشگاهیشونه یا بیرون از این محیطه. تو رشته های هنری این رو خیلی راحت از طرز کار کردن بعضی دانشجو ها میشه فهمید.

اما من خوبم.این روزها اوضاع به طرز حیرت آوری به بی خیالی طی میشه.نمیدونم مثبته یا نه ولی فکر میکنم زمونه باهام مهربونی میکنه.گرفتاری های روزمره – و کمی بیش از روزمره – دارم ولی تعجب کردم معلم – همکار ام اینو بهم گفت.از اونایی هم نیست که راحت به کسی...هر کسی از این حرفا بزنه.این منو به شک میندازه که نکنه اوضاع خوب نیست.نکنه مثل اون آدم زخمی هستی که اینقدر ازش خون رفته که کرخت شده ولی دیگران رنگ پریده اش رو میبینن.نگرانم میکنه این چیزها.

دو سه تایی تیاتر هست که باید برم ببینم...اما کو...اما کو خیلی چیزها؟...اولیش وقت و ذهن آرام....البته وقت رو میشه پیدا کرد...دروغ چرا.

ترک سیگار و ورزش.به زودی به صورت جدی.میگی نه؟...حالا ببین!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:30  توسط علی  | 

 

حتی دقیقا" معلوم نبود کی متوجه موضوع شدم.یک نگاه دیگر به کاغذهایی که قاعدتا" باید بلیطم باشد می اندازم.مطلقا" چیزی سردرنمی آورم.تعدادی شماره و حروف که به هیچ عنوان نمی توانند معنی دار باشند در چهارگوش های کوچک و بزرگی که از تلاقی خطوط مشکی روی کاغذ به وجود آمده اند، جا خوش کرده اند.هیچکدام از حروف شبیه اسم من نیست و هیچکدام از اعداد شبیه شماره پرواز یا هرکوفت مشخص کننده ی دیگری.سعی میکنم چند قدم ذهنم را عقب ببرم.غیر ممکن است! اصلا" شگفت انگیز به نظر میرسد.قبل از شروع این نوشته هیچ نقطه مشخص و روشنی وجود ندارد.اصلا" توی این فرودگاه درندشت چه میکنم؟محیط کاملا" شلوغ و زنده است.هزار جور آدم از صدهزار جور نژاد مشغول آمد و شد و خرید و خوردن و نوشیدن و صحبت کردن هستند.....اه...اگر این نگرانی آزاردهنده که چه میخواهم بکنم نبود چقدر خوش میگذشت.اما باید زودتر تکلیفم را با....با خودم روشن کنم.شاید اگر با یکی از آنهایی که پشت آن پیشخوان،شیک و مرتب نشسته اند و کارشان راهنمایی امثال من - امثال من؟؟- است صحبت کنم قضیه حل شود....احتمالا" این یک فراموشی لحظه ای است که قاعدتا" نباید زیاد هم طول بکشد....یک جمله آگاهی دهنده یا یادآوری کننده یا منظره و چهره ای با این خصوصیات میتواند کمک بزرگی باشد.

اما راستش محیط اصلا" بیگانه یا نا اشنا نیست.اصلا" احساس آدم گم شده ای را ندارم و زبان غالب محیط را گرچه زبان مادری ام نیست، به راحتی میفهمم.در چنین شرایطی اصلا" انتظار شُک آگاهی دهنده را ندارم.تقریبا" مطمینم که هیچ چهره یا تصویر آشنایی نمی تواند این مشکل را حل کند.آخر من که گم نشده ام.فقط نمیدانم اینجا چه میکنم و قبلش چه میکرده ام....همین!

واقعا" همین؟مشکل اینقدرها هم ساده نیست.داشتم جایی میرفته ام که معلوم نیست کجا بوده و برای چه میرفته ام.خب...این مشکل راه حل دارد.کافی است از همان هایی که کارشان راهنمایی است و پشت آن میز شیک با ظاهر آراسته نشسته اند بپرسم.از روی صندلی – که تازه متوجه میشوم با سری رو به سقف و پاهایی دراز کرده و از هم گشوده روی آن نشسته ام – بلند میشوم.سنگینم و سعی میکنم.بلند شده ام و دو سه قدمی رفته ام.صدایی از پشت سر –به زبان غیر مادری ام- میشنوم:"آقا؟"...قطعا" با من است...از لحنش میفهمم...آقای دیگری هم در آن نزدیکی نیست.برمیگردم.مرد میان سالی است با پاهای روی هم انداخته و دو دست روی هم روی زانوی پای بالایی.میپرسم:"من؟"..."بله...فکر میکنم این کامپیوتر دستی مال شماست....داشتید جا میگذاشتید."

ابلهانه نگاهی به او،میزی که کنارآن نشسته بودم و کیف کامپیوتر می اندازم.متوجه میشوم که دهانم کمی باز مانده.سریعا" دهانم را میبندم و آب دهانم را قورت میدهم.ته مایه ای از لبخند دوستانه بر لب مرد است و احساس میکند که کودکی را از خواب بیدار کرده و بهتر است مهربان باشد.میگویم:"اوه...بله....متشکرم." کماکان لبخند به لب و با آرامش لذت کار خویش را مزمزه میکند.مستقیما" به سمت میز اطلاعات میروم.

"سلام"

"سلام...میتونم کمکتون کنم؟"

"آه...بله...توضیح دادنش کمی مشکله ولی...شما....آها...شاید بهتر باشه یه نگاهی به این بندازید"....بلیطم را میدهم.میگیرد زیر نور روی پیشخوان و به آن خیره میشود....دختر جوان و شادابی است.در حال حاضر کمی اخم کرده...به نشانه دقت یا به دلیل دقت...لابد.میخواهم ضمن اینکه دارد بررسی میکند توضیحاتی بدهم...حتی دهانم را هم باز میکنم...اما سریعا" فکر میکنم چه توضیحی؟...موقعیتم احمقانه تر از آن است که توضیح بردارد.میگوید:"خب...شما باید به گیت شماره 43 مراجعه کنید...انتهای سالن سمت راست." میگویم:"آها...ممنونم....اما....اما...پرواز به چه مقصدی است؟"نگاهی می اندازد که مشخص میکند اولین بار در دوران حرفه ای اش است که با چنین سوالی مواجه میشود.سعی میکنم ژستی بگیرم که به نظر نیاید شوخی میکنم و از طرف دیگر قانع شود که نیازی به درخواست کمک از امنیت فرودگاه ندارد! موقعیت پیچیده و مضحکی است.با کمی مکث میگوید:"البته....شما دو توقف خواهید داشت که توقف اولتان در فرودگاه "پرل سودی" خواهد بود."

مطلقا" چیزی سر در نیاورده ام اما چهره خندان و سپاسگذاری به خود میگیرم و به سرعت دور میشوم.دودلم که به گیت 43 مراجعه کنم یا نه...بروم به جایی که حتی نمیدانم کجاست؟..."پرل سودی"؟...بین این همه فرودگاه این جهنم از کجا تو بلیط من سبز شده؟!...اما اگر نروم چه غلطی بکنم؟..قرار باشد تا آخر عمر تو این ترمینال مسخره عمر بگذرانم؟...مدتی سرگردان والبته به شکلی که اصلا" سرگردان به نظر نرسم پرسه میزنم.عاقبت قانع شده ام که به گیت مراجعه کنم.کارت پرواز را به متصدی میدهم و به سالن انتظار ورود به هواپیما وارد میشوم.روی صندلی مینشینم.خودم را رها میکنم و....و تصور اینکه مقصدم هم به همین شکل آشنا و بی نشانه باشد آزارم میدهد.اما چاره ای نیست گویا.رها شده روی صندلی به انتظار مینشینم.

شاید با این پرواز همه چیز عوض شود.شاید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:0  توسط علی  | 

 

کراوات بستن رو خیلی دوست دارم.یه حس خوبی توش هست...رسمی میشی...آقا میشی....تازه مجبوری کفشت رو تمیز کنی و صورتت هم اصلاح شده باشه،آخه اصلاح صورت رو هم خیلی دوست دارم.کار باحالیه....یه جوری جایزه دادن آدم به خودش محسوب میشه....ضمن اینکه تو مدت اصلاح زل میزنی به خودت و من مطمینم که همه آقایون تو مدت اصلاح کردن حتما" به چیزی دارن فکر میکنن...رد خور نداره!...اون حس ولو شدن بعد مهمونی ها وقتی ادم برگشته خونه که گره کراوات ها شل شده و احتمالا" تاثیر نوشیدنی ها کم شده هم با حاله....خدایا چقدر چیزای خوب هست تو این ریزه کاری های زندگی...کفشت هنوز پاته ولی بنداش رو وا کردی و احتمالا" کتت رو انداختی رو دوش یکی از صندلی های خونه و یا داری سیگار دود میکنی یا نشستی و پاهات رو هم انداختی رو میز یا صندلی روبرویی و حتما" حتما" باید یکی باشه که باهاش حرف بزنی...ازچی حرف میزنین مهم نیست...مهم اینه که داری یه شب لذت بخش رو با کسی شریک میشی.این که اینجا به صورت روزمره کراوات زدن عمومیت نداره هم بده هم خوب....بدیش اینه که اون حس خوب هر روز تکرار نمیشه و خوبیش اینه که چون کمتر اتفاق میافته تبدیل میشه به یه جور مراسم...و کیه که ندونه خیلی از اعمال هست که مراسمش و مقدماتش به اندازه خودش مهم و لذت بخشه...مثال هاش هم فراوونه واز خصوصی ترین افعال تا اجتماعی ترین تجربه ها رو دربرمیگیره! مثلا" از موقعی که واسه گرفتن بلیط سینما دیگه صفی در کار نیست انگار یه بخشی از فیلم دیدن ناقص شده....البته میشه جاش رو با چیزای دیگه پرکرد...با کارایی که همیشه قبل از فیلم دیدن تو سینما ادم انجام بده...مهم نیست چی باشه...مهم اینه که هر دفعه ادم اون کار رو بکنه....اینجوری فیلم دیدن میشه یه تجربه منحصر به فرد ،با مراسم ویژه خودش....همیشه به این فکر کردم که کلا" فضاهای عمومی معماری چقدر اجازه میدن این مراسم انجام پذیر باشه.تو خیلی از جاها طراحی فضاهای معماری رفته به این سمت که از همین اعمال کوچک و روزمره تجربه ای منحصر به فرد بسازه و کل مانورش هم روی همین چیزای کوچک زندگیه....لذت هایی که اگه نباشن نمیمیریم ولی بودنشون به شدت کیفیت زندگی رو میبره بالا.اینجوری میشه که اعمال عادی و روزمره مثل خرید کردن،تاتر رفتن،کتاب دید زدن،قدم زدن و...تبدیل میشن به کارهایی لذت بخش.رابطه دو تا آدم هم میتونه یه همچین چیزی باشه....میتونه تو سطح روزمرگی و حضور صرف و انجام اعمال همیشگی بمونه،یا میشه با پررنگ شدن یه سری چیزای کوچک ولی لذت بخش ،کاملا" منحصر به فرد بشه و این هنر کمی نیست.دارم تمرین میکنم تعداد این چیزای کوچولو ولی لذت بخش رو و مهارتم در منحصر به فرد کردنشون واسه خودم رو افزایش بدم.باور کنید زندگی رو اول اسونتر و بعد لذت بخش میتونه بکنه.گاهی که دلتنگی میخواد ادم رو از پا بندازه تنها چاره اینه که اینجوری مسلح شد....و حتی اگه دلتنگی هم در کار نباشه این توانایی خیلی مفیده.

روزی که این وبلاگ رو درست کردم فکر میکردم حیطه ای بسیار خصوصی خواهد بود.الان چند وقتیه متوجه شدم کسایی که من رو میشناسن و اینجا رو میخونن کم نیست!...خوب نیست دیگه....ترجیح میدم همه خواننده هام ناشناس باشن یا به عبارتی فقط از طریق همین وبلاگ منو بشناسن.نمیدونم چرا....شاید یه جور وسواس باشه ولی برام خوشایند نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:38  توسط علی  |