روی تردمیل که میدوی، کافیه مقابلت آینه باشه.قدرتی خدا تمام سالن های ورزشی هم دورتا دور آینه دارن، جوری که فکر میکنی اگه نارسیسیزم سراغت نیومده باشه، بی خود اونجایی!! اما آینه ی مقابل تردمیل حکایتش چیز دیگه است.من که در زندگی روزمره عینک میزنم، موقع ورزش- طبیعتا" بدون عینک - خودم رو ناواضح میبینم، میتونم از بین همین تصویر نا واضح به وضوح زل بزنم توی تخم چشم های خودم و هی فکر کنم و هی فکر کنم و هی فکر کنم.آدم ها با چشم های تیزبین و سالم که جای خود داره.کمی که به جریان سیال ذهن پا بدی یه هو میبینی رفتی تا کوچه پس کوچه های کودکی و برگشتی.رفتی تا توی اتاق نشیمن خونه ی نفری که داره رو دستگاه بغلی عرق میریزه و برگشتی.رفتی توی متن اولین نامه های عاشقانه ات واز اونجا یه سری زدی به متن تمام ترانه های عاشقانه ی اون روزا.یه کاست هایی ضبط میکردی با منتخب آهنگ هایی که اون روزا فکر میکردی عاشقانه ترین ترانه های ممکنه و گوش کردن به اون یک ساعت، فیل رو هم از پا مینداخت!
نگاه که میکنی میبینی دقیقه ی هفتم شده و حالا باید تا دقیقه ی پانزدهم سرعت رو ببری روی ده.دوباره زل میزنی به چشم هات و کماکان میدوی.خیلی چیزها به نظر میاد تو این چند سال تغییر کرده.تو، محیطت، دوستانت و معاشرت هات...اما هنوز هم مهمترین مسایل ذهنی ات اونایی است که مربوط به حس هایی است که هر آدمی تجربه میکنه.فکر میکنی مهمترین عامل تعیین کننده ی روال کار دنیا و زندگی حسیه که آدم ها نسبت به زندگی دارند.نسبت به همدیگه دارند، نسبت به خودشون دارند.یه موقعی مرزهای بین خوب و بد، موفق و ناموفق، غلط و درست و...خیلی واضح تر بود.نمیدونم زندگی اون موقع آسون تر بود یا نه ولی از یه جایی به بعد - که حتی نمیدونی دقیقا" کی- این مرزها پس و پیش شد...عوض شد...نا واضح شد درست مثل هیبت خودت توی آینه ی مقابل.لحظه هایی رسید که آرزو کردی کاش همه چیز مشخص تر بود، اما همون موقع ها از کسایی که براشون همه چیز واضح بود حالت به هم خورده بود.از یه جایی به بعد دیگه هیچی اونجوری که قبلا" بود، نبود...و نمیدونستی از این بابت خوشحالی یا نه.
به دقیقه ی پانزدهم نزدیک میشی و سرعت رو برای سه دقیقه ی آینده باید برسونی به یازده و نیم.هنوز زل زدی به خودت.اما هنوز هیچی واضح نیست.یه مته برداشتی و داری دل و روده ی خودت و پدر، مادرت و محیط زندگیت و معلما و همکلاسی ها و بچه محل ها رو میریزی بیرون، شاید این تصویره واضح شه یه کمی.
دقیقه ی هجدهم شده و باید سرعت رو کم کنی.هر یک دقیقه یه مقداری کمتر تا دقیقه ی بیست و دو.آخراشه و داری راه میری...هنوز داری به خودت نگاه میکنی.هیچی واضح تر نشده.سر جای قبلیت هم هستی.یک متر هم جا به جا نشدی.اما راضی هستی.میری که چند دقیقه استراحت کنی و بری سراغ بقیه دستگاه ها مقابل آینه های دیگه، تا دور دوم دویدن رو نیم ساعت دیگه شروع کنی.میدونی تصویرت واضح بشو نیست و میدونی که یک متر هم جابجا نمیشی.اما میدوی، با فکر های بی انتها و با بیرون ریختن همه ی گذشته با همون مته ی معروف. این ها رو میدونی و دوباره میای که بدوی و آخرش سرعتت رو کم کنی و کم کم وقت بیرون رفتنت از سالن برسه.دویدن به قصد برنده نشدن، همراه فکر های پیچ در پیچ و بی انتها، کاریه که بعضی ها تو زندگی میکنند.خیالیه؟!