تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

امروز برادرم رفت.3 روز هم تا رفتن خودم مونده.تو راه فرودگاه ازش به خاطر این که این چند روزه حالم خوش نبود عذر خواهی کردم و تشکر کردم از اومدنش.گفتم یه موقعی که حالم خوب شد یه مسافرت خوب با هم میریم و اون موقع حتما"بیشتر بهمون خوش میگذره...

می خوام خوب شم.می خوام دوباره بخندم از ته دل.می خوام زودتر بتونم دیگران رو هم بخندونم.می خوام برگردم به زندگی عادی ام.می خوام دوباره کتاب و روزنامه واسم مهم باشه.می خوام دوباره دنبال دیدن فیلمای خوب باشم.میخوام دوباره از رفتن به طبیعت لذت ببرم.میخوام دوباره موسیقی خوب گوش کنم.میخوام دوباره اگه تاتر خوبی بود با دوستام برم.میخوام دوباره تو جمع دوستام شب بشینیم به می خوردن و حرف زدن از همه چی...چقدر از زندگی دور افتادم...برم ایران میرم پیش یه روانپزشک.میخوام خوب شم.هر چه زودتر...باید خوب شم...میخوام برم سر کار جدیدم و به فکر پروژه هایی که میگیریم باشم...میخوام سیگار رو ترک کنم...میخوام زمستون برم دیزین و تا نفس دارم اسکی کنم...میخوام برم سالن با همکارای دانشگاه فوتبال بازی کنم...میخوام کتابخونه بخرم واسه خونه ام...میخوام تختم رو عوض کنم ،با ملحفه خوشگل رنگی...میخوام کف خونه ام رو پارکت کنم...میخوام تلوزیونم رو عوض کنم...میخوام مبلهای جدید بخرم...میخوام بلنگوهای ماشینم رو عوض کنم...میخوام دیگه از گاندی و یوسف آباد رد نشم...میخوام به همینی که هستم مغرور باشم...میخوام تمام تحقیر ها رو فراموش کنم...میخوام همه مقایسه هایی که شدم با یه آدم به سن بابام رو فراموش کنم...میخوام با کسایی معاشرت کنم که منو به خاطر همینی که هستم دوست داشته باشن...میخوام برم کفالت اون دختر بچه رو تمدید کنم...میخوام به خاطر کار بدی که در حق یه آدمی 5 سال پیش انجام دادم و اون زجر کشید، عذر خواهی کنم...میخوام...میخوام...میخوام...

خدایا چقدر خسته ام...چقدر خسته ام برای همه این کارا....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:52  توسط علی  | 

 

حوصله خودم هم دیگه از دست خودم سر رفته.چرا اینا رو تو کله ام نگه میدارم.چرانمی تونم بریزمشون دور.مگه چی شده.مگه من نفر اول و آخر دنیام که اینجوری شدم.از اینا بدتر به سر ملت میاد ولی جمع می کنن خودشون رو.چته علی؟....چرا اینقدر ننه من غریبم در میاری؟....جمع کن خودتو....دل آدم سفره نیست که صبح تا شب  میاری اینجا پهنش می کنی...که چی؟...مثلا" مکانیسم دفاعی پیدا کردی خیر سرت؟ مثل احمقا چشم بدوزی به صفحه مونیتور ساعتها که چی؟...مگه تو فرقت با بقیه چیه؟...مگه تو فرقت با اون چیه؟...همه رفتن سر کار و زندگیشون...صبح تا شب با بهانه و بی بهانه زرزر می کنی که چی؟...خاک تو اون سرت که با اینکه سن خر رو داری اینقدر ضعیفی...آدم شو...اینی که تو هستی آدم نیست...آدم اونیه که لازم شد میره تو رابطه... از همه ابزارها هم استفاده میکنه،که اون چیزی که میخواد رو داشته باشه...لازم هم شد میاد بیرون...نمیبینی دور و برت رو؟...کوری الاغ؟… تو چی؟...تو چه غلطی می کنی؟.. تو مثل ابله ها موندی...موندی...موندی ..تا با تیپا مثل سگ بندازنت بیرون...خاک تو اون سرت که آبروی هر چی آدمه بردی.این آشغالهایی که تو مغزت جمع کردی رو بریز دور...یه پول سیاه هم نمی ارزن...کی میخوادشون جز تو احمق؟...هیچکی...هیچکس این آشغال هایی که تو اسمش رو گذاشتی خاطره رو به هیچ جاش نمی گیره...

رفتارات مثل حیوون شده الاغ...نمیبینی بد اخلاقی میکنی با همه؟...نمیبینی مثل خر رانندگی میکنی؟...نمیبینی با برادرت درست رفتار نمیکنی؟...عوضی خودتو جمع کن.آشغالی مثل تو واقعا" نوبره...چی از دست دادی مگه؟...اصلا" گیرم که چیز خیلی مهمی رو از دست دادی...خب؟...که چی؟...میخوای همینجور مثل خر دور خودت بچرخی که چیزی از دست دادی؟...مگه فقط تویی که از دست دادی؟...

داری گه میزنی به تمام روز و شبت و عرضه نداری که حتی این دوره را هرچقدر که میخواد طولانی باشه مدیریت کنی...پاشو از جات...قوی باش آشغال...پاهات رو بزار رو زمین...بفهم قاعده بازی رو...بفهم قوانین ارتباط آدما رو...بفهم تفاوت نگاه آدما رو...بشناس خودت رو...بفهم دنیا قرار نیست اونجوری باشه که تو فکر میکنی...بپذیر حتی دنیای تو هم اونجوری نیست که فکر میکنی...بپذیر که اطرافیانت رو نمیشناسی...بپذیر که هر بار که چیزی از کسی شنیدی ممکنه،یک ثانیه بعدش رفتار دیگه ای ببینی...بفهم دوست داشتنی وجود نداره...بفهم اینی هم که تو داری مریضیه...این یک بیماریه که هیچکس جرات نداره بگه بهش مرض...فقط چون خیلی ها تو زندگیشون این مرض رو گرفتن...این بیماریه...این خریته...این حماقته...بفهم اینا رو آشغال.

تو حتی واسه خودت یه ذره آبرو نذاشتی پیش دور و بری هات...خاک تو سر بی عرضه ات کنن..غلط میکنی تو که ظرفیتش رو نداری میری تا خرخره تو رابطه....تو نمیتونی تکون بخوری،اون داره زندگیش رو میکنه...خب حیوون،واسه هرکی بگی میگه تو یه آشغال بی مصرفی...واضحه...تو یه بیمار روانی هستی.قول بده به خودت از این بیماری خلاص شی...بیدار شو احمق...نگاه کن دور و برت رو...چشمات رو باز کن...نمیفهمی هر بلایی که سر یکی میاد، هیچ تضمینی نداره که سر تو نیاد؟...نمیفهمی یکی مثل تو اصلا" لایق این بلا هاست؟...نمیفهمی این تویی که اشکال داری؟...نمیفهمی آدما خیلی پیچیده تر از اونی هستن که تو ذهن تو هست...تا کی؟...تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی؟...تا کی میخوای این اوضاع رو تحمل کنی؟...فکر کردی بری ایران درست میشی؟...به خدا تو الاغی که من میبینم همین آشه و همین کاسه اوضاعت...دلت رو میخوای به چی خوش کنی؟...حالا هی خودتو جر بده...به خدا که خیلی خری...خیلی.

بفهم عوضی...بفهم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:43  توسط علی  | 

 

عکسی که به وبلاگ اضافه کردم،یکی از چند تا عکس زیبایی ست که دوست عزیزی بهم هدیه داده ،اختصاصا" برای این وبلاگ. دنیای مجازی،دوستی و لطف واقعی و ملموس بوجود آورده.دوست دیگه ای توی کامنت هاش بسیاردلسوز و با تجربه ،مثل یه خواهرِ- شاید بزرگتر(چه فرقی داره بزرگتر یا کوچکتر؟)- توصیه های بسیار مفید و همدلانه ای داره.نمی دونم چطور ازشون تشکر کنم؟...چون قدر لطفشون رو واقعا" می دونم.

به آلبالوی این عکس نگاه کنید.(نمیدونم چرا رفته اون پایین همه لینک ها و عکس وبلاگ)شاخه های دور و برش خشک شده ولی هر جور هست هنوز قرمزه.خاکی که از بارون قبلی روش نشسته هنوز هست و لکه هایی روش انداخته،ولی اطمینان دارم با همون دم نازکش محکم به شاخه درخت چسبیده.هنوز جون داره و هنوز با لذت شیره جون درخت رو جذب میکنه...هنوز به فکر بارونه...و هیچوقت دلش نمیخواد به قیمت میوه درخت کاج بودن عمرش از یه تابستون بیشتر بشه...حتی اگه هیچ باغبونی از شاخه جداش نکنه...حتی اگه طعم خوبش جذب زبون هیچ آدمی نشه...حتی اگه زیر دست و پای بی توجه چند تا بچه که تو باغ بازی میکنن له بشه...حتی اگه همونجا سر شاخه خشک بشه و بریزه...حتی اگه سرما یا آفت بزنه و عمرشو کوتاه کنه...حتی اگه زیر شاخ و برگ خشک درخت هیچکس جز یه عکاس تیز بین نبینش...حتی اگه هر روز ببینه که یکی دیگه از برگ های سبز زرد شد و افتاد و خشکید و پوسید...

اون آلبالو مونده و هیچوقت دلش نخواسته چیز دیگه ای باشه...واسه همینه که اسمش که میاد یاد چیزای خاصی میافتیم...چیزایی که نمیشه گفت چیه ولی خیلی شبیه زندگی میمونه...همونقدر ترش و شیرین که زندگی...همونقدر ظریف و نازک که زندگی...همونقدر معطر که زندگی...همونقدر شکننده که زندگی...همونقدر اختصاصی که زندگی..همونقدر کم عمر که زندگی...

و همونقدر قرمز که عشق.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:45  توسط علی  | 

 

برادرم اومده اینجا پیشم.از من بزرگتره و مثل اینکه تصمیم خونوادگی گرفتن که یکی شون بیاد اینجا چند روزی که هوای منو داشته باشه.داشتن برادر و خواهر خیلی خوبه.اونایی که تک فرزند هستن حتما" تو غم و شادی احساس کاملی ندارند.نمی دونم...با هم میریم اینور و اونور...کار رو هم تقریبا" بی خیال شدم.سعی میکنم حال بد من روی مسافرت اون تاثیر بدی نگذاره و بهش خوش بگذره اینجا.سعی میکنه برام از تجربیات خودش بگه و اینکه "به هر حال هر آدمی به خصوص مردایی که سرشون به تنشون میارزه از این زخما تو زندگیشون دارن و این چیزی نیست که کسی بتونه درمانش کنه...باید باهاش کنار بیای و بپذیری که باید زندگیت رو بدون اون آدم پیش ببری.مرگ رو همه برای این بعد یه مدت میپذیرند چون میدونن دیر یا زود واسه همه هست ولی این موضوع اولا" واسه همه پیش نمیاد،ثانیا" اونایی هم که پیش میاد رو خیلی ها متوجه نمیشن.اینم مثل مردنِ...باید پذیرفت...آدمای متوسط هیچوقت به این درجه نمیرسند که کسی رو با تمام وجود بخوان...این فقط برای متوسط به بالا هاست."

خب...نه میتونم بگم درسته...نه غلط.همون حرفا:دیر یا زود تموم میشه...شروع میکنی زندگی رو بازم..."این قیافه انی منی چیه به خودت گرفتی؟!"(از دیالوگهای هامون،فیلم نسل ما)...

سعی میکنم حالم رو اون تاثیر نگذاره...ولی هرجا میبرمش قبلا"با "اون" رفتیم.همه اش میشه یادآوری...دردناکه و برای اینکه دلیل سکوت های طولانی و رفتارم رو بفهمه،هر جا میریم میگم که اینجا چه موقعهایی با "اون" میومدیم...یا "اون"اینجا رو خیلی دوست داشت...

مثل احمق ها بهش میگم:مواظب زنت باش...مواظب بچه ات باش...

الان که دارم مینویسم خوابیده اینجا....و من یاد موقع هایی که "اون" خواب بود و من نگاهش میکردم میافتم."اون"هیچوقت نفهمید که خیلی از اوقات وقتی خواب بود و من بیدار،مدتها مینشستم و نگاهش میکردم...خیلی کم پیش اومد که مستقیما"بهش بگم دوستش دارم و امروز با برادرم راجع به این نقطه ضعفم حرف زدم...راجع به اینکه چقدر تو بیان احساساتم ضعیفم و راجع به دلایل این ضعف حرف زدیم...

تو تاریکی نشستم و تایپ میکنم و میدونم که الان "اون"هم خوابه...حتما"خوابه و داره خوابهای خوب میبینه...

دلم میخواست امشب یه اتفاقی میافتاد...نمیدونم چی؟...یه چیزی که من بتونم با فکر کردن بهش آروم بگیرم.چرا من؟...چرا من بین این همه آدم؟...فکر میکنم دیگه هیچوقت به زندگی عادی بر نمی گردم.تمام این شب و روزا رو فقط سعی کردم به چیزایی فکر کنم و جوری زندگی کنم که این مساله واسم حل شه...ولی....چقدر ضعیفم...چقدر دلتنگم....یعنی بقیه آدم ها هم همینجوریند؟...یعنی این تجربه برای همه اینقدر دردناکه؟...من فکر نمی کنم....هیچ کس نمیدونه...حتی اونایی که براشون پیش اومده هم نمی دونن...فکر میکنم تنهام...حتی وقتی یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیم کنارمه....و این تنهایی تا ابد ادامه داره...یه چیزی تو زندگیم خالی شده که احساس میکنم دیگه پر شدنی نیست.

خدایا...چرا من؟چرا برای هیچ کس دیگه اینجور نیست؟چرا برای "اون" اینقدر آسون بود پس؟...من مریضم؟...پس چرا تو همه کتابها و فیلمها و موسیقی ها از این حس من میگن؟....چرا هر جا پا میزارم انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن که منو عاشقتر کنن؟...چرا هرجا میرم زوجهایی رو میبینم که دست تو دست هم قدم میزنن؟...چرا هرجا من هستم گروه موسیقی کافه آهنگ عاشقانه میزنه؟...چرا هر مغازه ای که میرم از چیزایی داره که میدونم اون دوست داشت، اگه بود؟...چرا حتی چراغ های خیابونا اون رو میاره تو ذهنم؟...چرا هر روز تا سر کار که میرم پشت فرمون،هنوز فکر می کنم اون کنارمه؟...چرا هرکی میشنوه میرم ایران-از مسوول آرشیو پروژه تا آبدارچی سابق دفتر- بلا فاصله میگه میری پیش "اون"؟...چرا به هر کدوم که احساس میکنم ارزشش رو دارن، وقتی میگم "ما دیگه با هم نیستیم" ،میاد میشینه نیم ساعتی کنارم و امیدواری میده؟چرا اونا چشاشون از اشک برق میزنه؟چون فکر نمیکردن هیچوقت تو زندگیشون بغض من رو ببینن؟...چرا اینقدر همه جا بی رنگه؟...چرا این قرص های لعنتی هیچ کار واسم نمی کنن؟...چرا یه میلیون بار در روز از خودم میپرسم چرا؟...چرا خوشحالی هام فقط شده سی ثانیه؟...چرا خونواده ام که تلفن میکنن میتونم بازی کنم که خوبم،ولی بعدش واسه خودم نمی تونم همون نقش رو ادامه بدم؟...چرا اینقدر دلم میخواد داد بکشم تا حنجره ام زخمی شه؟...چرا صبح ها نمی خوام از رخت خواب بیام بیرون؟...چرا ماشین گرون قیمت که میبینم ، انگار دنیا داره بهم فحش میده؟...چرا حالا که برادرم اومده و من رو کاناپه میخوابم،یاد آخرین روز های مشترکمون میافتم؟...چرا الان باز خیسه چشمام؟...چرا باز میلرزه دستام؟...چرا میخوام برم...برم...برم؟

خدایا...چرا من؟...چرا من؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:58  توسط علی  | 

 

رویای بی اجازه ای باش

که بی نیاز و خرامان

دفترهای شب و روزم را

همواره

هاشور میزنی

 

اشک بی بهانه ای باش

که پنهان و آسان

 لحظه های دلتنگی ام را

هر شب

فتح می کنی

 

نگاه پر تمنایی باش

که سوزان و حسود

خیابان ها و درخت هایم را

در هر پرسه ای

ویران می کنی

 

آه سردی باش

که عمیق و ماندگار

پریشانی روزگارم را

در هر بازگشتی

میخراشی

 

باش.

 

بیست و پنجم تیر ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:41  توسط علی  | 

 

ABBA
"The Winner Takes It All"

I don't wanna talk
About the things we've gone through
Though it's hurting me
Now it's history
I've played all my cards
And that's what you've done too
Nothing more to say
No more ace to play

The winner takes it all
The loser standing small
Beside the victory
That's her destiny

I was in your arms
Thinking I belonged there
I figured it made sense
Building me a fence
Building me a home
Thinking I’d be strong there
But I was a fool
Playing by the rules

The gods may throw a dice
Their minds as cold as ice
And someone way down here
Loses someone dear
The winner takes it all
The loser has to fall
It’s simple and it’s plain
Why should I complain.

But tell me does she kiss
Like I used to kiss you?
Does it feel the same
When she calls your name?
Somewhere deep inside
You must know I miss you
But what can I say
Rules must be obeyed

The judges will decide
The likes of me abide
Spectators of the show
Always staying low
The game is on again
A lover or a friend
A big thing or a small
The winner takes it all

I don’t wanna talk
If it makes you feel sad
And I understand
You’ve come to shake my hand
I apologize
If it makes you feel bad
Seeing me so tense
No self-confidence
But you see
The winner takes it all
The winner takes it all…

اینجا بشنوید و ببینید:

 

 

http://www.actionext.com/names_a/abba_lyrics/winner_takes_it_all.html

 

http://uk.youtube.com/watch?v=xK3mVxGfzPY

خدایا کمکم کن....کمکم کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 21:54  توسط علی  | 

 

و تنها کوه هایند

که بی آنکه ازرودها یاری بخواهند

برف شان را

بی دریغ و پیوسته

نثار آبی بی کران دریا میکنند

 

و تنها دریا هایند

که بی چشمداشت از آسمان

با همه تلخ یِ درون

ابر هدیه می دهند

به پهنه ی مغرور آسمان

 

و تنها آسمان است

که بی طلب ،نگاهی حتی، از درختان

سایه روشنش را

می گسترد سراسر

بر سبزینه های همه درختان عالم.

 

و این زمان و زندگی است

که بی تمنای تو

کوه و دریا و آسمان را

به دل تو می افکند

تا

 بی دریغ

بی چشمداشت

بی طلب

باشی.

عاشق باشی.

 

بیست و دوم تیر ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:37  توسط علی  | 

 

احساس خوبی دارم.امشب(البته در واقع دیشب) بعد از کار تنهایی رفتم ساحل دریا.چند ساعتی یه جای خلوت نشستم به تماشا و شنیدن صداش.بزرگی هراس آورش وبی دریغ بودنش.خسته نشدنش از حمله به ساحل و بخشندگیش.آخه دفعه آخری که قبل از ایران رفتن سری پیش رفتم ملاقات دریا ازش معجزه خواستم که اونم داد بهم، ولی معجزه اش فقط دو روز طول کشید.دو روزی که اون به من برگشته بود ولی باز بعدش همه چی عوض شد.حالا امیدوارم این حال خوبِ الانم همیشگی باشه.از روزجمعه تا حالا خیلی فکر کردم.به همه چیزای زندگی.و امشب کنار دریا دوباره همه این فکرها رو مرور کردم.

پذیرفتم.

پذیرفتم انتخاب جدیدش رو و درک کردم موقعیت و عواملی که باعث تمام این چیزا شد.میفهمم چی میخواد و سعی میکنم بفهمم چرا میخواد و تلاش میکنم درک کنم چرا از کس دیگه ای می خواد.نه اینکه حالا اگه من نمیپذیرفتم واسه اون یا هرکس دیگه ای فرق میکرد،نه،دارم از احساسی که پیدا کردم میگم.گفته بود ،هم به خودم هم به یه نفر دیگه، که من میخوام احساس گناه کنه.هی شعر های عاشقانه می نویسم.گرچه متاسف شدم که همچین فکری راجع به تنها کاری که من میتونستم واسه خودم تو این یه وجب وب انجام بدم ،میکنه، اما فهمیدمش.این شعر هایی که تمام داشته ی من و وجودم، تو برخورد بی واسطه با خودم بود رو به چشم گدایی محبت دیده!!البته تو این چند ماه اخیر اینقدر مستقیما"التماس کردم بهش، که فکر کردم یه جورایی حق داره که دیگه همه کارای منو به حساب التماس بگذاره و احساس کرده میخوام ناراحتش کنم با این نوشته ها.گرچه پشیمون شدم که آدرس وب رو خودم براش فرستاده بودم واین اشتباه از من بود، ولی دیدم چقدر دنیا تو چشمِ جدید اون متفاوته که این تلاش من در برابر هجوم احساساتم رو با تحقیرنگاه کرده . البته این وبلاگ الان یکی از دوست داشتنی ترین چیزای زندگیم شده که به این راحتی ها کنارش نمیگذارم.شاید یه آدرس جدید درست کردم و واسه همتون فرستادم.(راجع به این موضوع نظرتون روبا کامنت بگید لطفا")

احساس میکنم دیگه بدون چشمداشت و توقع دوسش دارم. احساس میکنم دیگه یه جور دیگه دوسش دارم.یه جورایی باهاش احساس همدلی میکنم.بعد همه این چند وقت بغض ها و حسادت ها الان یه آرامش خاصی دارم.احساس میکنم می خوام به اون چیزایی که می خواد برسه. فکر میکنم چقدر خوبه اگه یه روزی با بچه دوست داشتنی که خواهد داشت ببینمش.من دوست دارم با هم باشیم و احساس خوشبختی کنیم والان "اون"تو موقعیتیه که چیزایی که از خوشبختی می خواد رو داره به دست میاره،پس پنجاه درصدخواسته من پیش اومده و این اصلا" کم نیست تو این روز و روزگار.احساس آرامش عجیبیه بعد تمام این عصبیت ها.از خودم هیچوقت همچین شناختی نداشتم.هیچ وقت به غیر از افراد خونواده کسی رو اینجوری و این مدلی دوست نداشتم و اگه کسی هم میگفت یه نفر رو نه برای داشتن و کنارش بودن که به خاطر خودش دوست داره باور نمیکردم و میگفتم چه حرف بی ربطی...مگه ممکنه.ولی الان برای اولین بار تو زندگیم احساس میکنم واقعا" از ته دل اگه جایی هست که "اون" بدون من خوشحاله،کاش همیشه اونجا باشه.دیگه اصلا" حسادت به اون آدم جدید ندارم و به این فکر میکنم که مهمه که "اون" کنار اون آدم خوشحاله.اگه اون آدم یه چیزایی داره که "اون" رو راضی میکنه...منم حتما"یه چیزایی تو وجودم هست که یه زمانی "اون" منو خواسته.فقط الان دیگه نمی خواد.گرچه یه بار گفت من فقط تنهایی هاش رو پر کرده بودم و بودنش با من هیچ دلیل دیگه ای نداشته...ولی اصلا" نمی خوام به این حرفش فکر کنم...شاید...اصلا" چه اهمیتی داره...مهم اینه که من تونسته بودم یه مدتی حتی به بی ارزشی یک پر کننده تنهایی،اونو گاهی خوشحال کنم. فقط دلتنگی براش به شدت وجود داره که اونم به هر حال قشنگه.اصلا" باورم نمیشه همچین حسی.هیچوقت تو زندگیم تجربه نکرده بودم همچین حالتی رو.یه جور آرامش و صلح توش هست.آروم شدم. نمیدونم چی باعثش شد.شاید همون چند ساعت کنار دریا و خلوت این چند روزه.شاید فکر کردن به اینکه انسان زیبا ترین خلقتِ، فقط چون میتونه دوست داشته باشه.شاید فکر کردن به اینکه چه آدمای با ارزشی-با همه ضعف هایی که همه دارن-همه جا دور و برم هستن.شاید فکر کردن به اینکه چقدر خوبه که هر آدمی میتونه گریه کنه و بخنده.شاید فکرکردن به اینکه چقدر آدمهای مختلفی تا حالا منو بخشیدن.شاید فکر کردن به اینکه برمیگردم دانشگاه و حتما" بین دانشجو هام کسایی رو پیدا میکنم که بهشون از لذت دوست داشتن بگم.شاید فکر کردن به اینکه اون گنجینه ای که راجع بهش چند وقت پیش نوشتم چقدر با ارزشه و خیلیها تو دنیا همچین گنجینه ای ندارن.شاید فکر کردن به اینکه اشک ریختن یکی از قشنگترین موهبتهای آدمه.شاید فکر کردن به همه شعرهایی که نوشتم.شاید فکر کردن به پاییز قشنگی که بزودی میاد.شاید فکر کردن به خواهر زاده ها و برادر زاده ی دوست داشتنیم.شاید فکر کردن به "اون" و همه خوبیهاش.شاید فکر کردن به همه دوستایی که دارم و همه خود خودشون هستن(این واسه من یه شرط اساسیه).شاید فکر کردن به همه بیدار خوابیهای این چند وقته و آینده.شاید فکر کردن به اینکه خیلی ها هستن که نمی تونن احساساتشون رو بنویسن.شاید فکر کردن به اینکه خیلی ها از برگشتنم به ایران خوشحال میشن.شاید فکر کردن به اینکه بازم میرم سینما و فیلمای عاشقانه را با درک و نگاه بهتری میبینم.شاید...

احساس خوبی دارم.احساس میکنم همه را دوست دارم.رنگ آسمون واسم عوض شده.اصلا"انگار معجزه شده.فقط مونده دلتنگیها، که اونم باهاش حال میکنم.فکر میکنم چقدر بده که آدم دلتنگ کسی نباشه.

احساس خیلی خوبی دارم.امیدوارم این احساسم همیشگی باشه.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:23  توسط علی  | 

 

نور چشمانم را

 به خورشید میبخشم

که قسمت کند به تساوی

بین همه ی تاریکی ها

نغمه های دلم را

به دست باد صبحگاهی میسپارم

تا ببرد به سرزمین

ساکت و دلگیر قناری های خاموش

تپش های قلبم را

ضربان به ضربان

قسمت میکنم

برای قطره های بی دریغ باران

هوای نفسهایم را

دانه به دانه

میسپارم به

ماهی های تنهای اقیانوس

روزی آنها دست در دست هم

از آسمان و جنگلها ودریا ها

به دیدنم خواهند آمد

با بوسه های بی دریغشان

و دستهای پاک بخشنده اشان

برای جشنی که همه خواهیم داشت

کنار هم ،من با

 آفتاب و قناریها وقطره های باران وماهی ها. 

بیست ویک تیر ماه هشتاد و هفت 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:13  توسط علی  | 

 

توی این 4-5 هفته اخیر اطرافیانم هرکدومشون سعی کرده اند به روشی که فکر می کنند کارآمده بهم کمک کنند. احساس قدر دانی که در آدم بوجود میاد واینکه حس می کنی آدمای دور برت بهت اهمیت میدن(اونم تو این شرایطی که فکر میکنی مهمترین آدم زندگیت ارزشی واست قایل نیست)خیلی ارزشمنده.کامنتهایی که شما ها تو این مدت برام گذاشته بودین هم از همین جنسه ومیخوام همین جا از همتون تشکر کنم.به هر حال،نکته ای که برام جالبه روشهای مختلف آدمها برای این کمکه.گوش دادن،حرف زدن،اقدامات عملی.همه با نگاه اون آدما به دنیا گره خورده.یعنی میخوام بگم هر کسی تو این کارهایی که انجام میده، در واقع خودشو تکرار میکنه.

اینجا همکاری ایرانی دارم که چند سالی از من بزرگتره و مجرد.اونم آرشیتکته و چندین ساله که اینجا زندگی میکنه.از اوناییه که معمولا" همزمان با چند نفر در ارتباطه و همواره در صدد افزایش تعدادشون،که نکنه یه موقعی لونه شیر بی استخون بمونه!تواین چند وقته اونم به هر حال سعی کرده ساپورتیو باشه و به روش خودش سعی کنه کمک کنه.و قاعدتا" میتونید حدس بزنید روش اون چی میتونسته باشه!جالبیش اینه که مستقیم نمیگه.مثلا" میگه بریم یه بار لبی تر کنیم بعد میبینی،میبرتت یه جایی که از بارهای معروف اینجا واسه ارتباط داشتن با خانومها در برابر پوله. و من چون اینجور جاها رو نمیشناسم، میبینم یه هو وسط یه موقعییت به شدت آزار دهنده ام.از این کار نفرت دارم و اصلا" نمی تونم مردهایی که همچین کاری رو ولو یک بار تو زندگیشون کرده باشن درک کنم.این جریان رو جداگانه نوشتم قبلا" و بزودی میزارم اینجا که بخونید.بعد ازاین جریان مستقیم بهش گفتم نظرم راجع به اینجور کارها رو و این کار سختی بود.به یکی که داره سعی میکنه برای تو کاری بکنه بگی حالت از این کارا بهم میخوره.از اون موقع به بعد استراتژی اش عوض شد.تا حالا دو بار دعوتم کرده.یه بار به آپارتمان شیک یکی از آشناهای مشترک که زندگی و موقعیتش تقریبا" شبیه همین همکارمه ولی جوونتره.آپارتمان تو یه برج خیلی شیکه و چشم انداز قشنگی هم داره.گفت ما امشب نمی خوایم بیرون بریم بیا بشینیم 3 تایی یه پیکی بزنیم.منم حاضر شدم و رفتم.یه ساعتی نوشیدیم و اونا راجع به نحوه موفقیت تو ارتباط با خانوما حرف زدن و همه اش هم به شدت مهوع.از چیزای گنده مثل پول و نوع ماشین و اقامت تو هتلهای گرون،تا چیزای ریز مثل گل و شمع روشن کردن و....اشتباه نکنین این کارا نبود که مهوع بود.اینا خیلی هم خوبن ولی وقتی ازش فقط به عنوان یه ابزار واسه جلب نظر طرف مقابل استفاده بشه، نه به خاطر حسی که پشتش هست، واقعا" نفرت انگیز میشه.و واقعیت تلخ این بود که متاسفانه این چیزا رو تعداد زیادی از خانومها بسیار موثره و کمتر متوجه اینکه چه چیزی پشت این رفتارا هست میشن.مثلا" همین دوست من 2 تا ماشین داره که وقتی ارتباطش رو با یکی شروع میکنه بلافاصله یکیش رو میزاره زیر پای طرف.و اصلا" اینو یکی از دلایل موفقیتش تو ارتباط با خانوما میدونه.خواهش میکنم خانومای خواننده عصبانی نشن.همه جور آدمی وجود داره و یه سری چیزا هم هست که رو اکثر مردا تاثیر داره ولی همیشه اقلیتی هم وجود دارن.به هر حال اون شب هم من گوش میدادم و چیزی نمی گفتم در حالی که حرفاشون خیلی آزار دهنده بود.یه مدتی که گذشت دیدم اونا نوشیدنی نمی خورن و فقط من شروع کردم.حدس زدم یه برنامه ای در جریانه.کم کم دیدم شمع روشن کردن و یه بطری شامپاین هم آوردن...دیگه مطمین شدم.گفتم چه خبره...گفتن بابا حالا چه عجله ای داری علی آقا.

چند دقیقه بعد سه تا دختر ایرانی که گویا اینا همدیگه را از قبل میشناختن اومدن.سلام و احوال پرسی و معرفی.و به نظر میرسید یکیشون مثل من دفعه اولیه که تو این جمعه.از همون اولشم اومد کنار من نشست...البته اینکار رو به خاطر میزانسنی که این دوستان چیده بودن کرد.در واقع مجبور شد کنار من بشینه.لباس سفید با گلهای درشت آبی پوشیده بود.با موهای کوتاه پسرونه.گفتگو ها شروع شد و نوشیدنی ها سرو شد.موزیک و گفتگوهای دو یا چند نفره.یکیشون گفت:بچه ها خیلی از شما تعریف کردن.گفتم:بچه ها لطف دارن.گفت:معلومه که اغراق نکردن.گفتم:شما هم لطف دارین.و دوستای من شروع کردن به چیزای عجیب غریب راجع به کرامات من تو زمینه سینما و کتاب و هنر و... گفتن.منم مست بودم و با پوزخند به حرفا گوش میکردم و هر دقیقه راجع به "اون"فکر میکردم و کتابهایی که به هم میدادیم و انقلاب و شهر کتاب رفتنامون.

دردسرتون ندم یه کمی رقصیدن و یک کمی جک گفتن و کم کم گفتگو ها دو نفره شد.دخترک از کار و بارم پرسید که گفتم.منم پرسیدم که گفت تو زمینه برنامه نویسی کامپیوتر برای یه شرکت کانادایی کار میکنه.گیر داد که یه جورایی غمگینی انگار، که رد کردم.دوست نداشتم دیگه واسه این هم بعد نیم ساعت سفره دلم رو واکنم.گفتم یه کمی خسته ام.هر چند دقیقه یکبار هم بقیه با خنده و شوخی میگفتن هی...به شما ها انگار خیلی داره خوش میگذره.یا از این قبیل حرفا.و من نمی تونستم به روزای اولمون با "اون" فکر نکنم.

یه لحظه به خودم گفتم علی...اینجا چکار میکنی.با این غریبه ها که هزار سال نوری ازت دورن.و جواب دادم حداقل وقت که میگذره.اما واقعا"با چه کیفیتی؟

آخر شب میخواستم را بیافتم که گیر دادن تو با این مشروبی که خوردی پشت فرمون نشین.حالا اونقدا مست نبودم و از این بدترش رو بارها پشت فرمون نشستم ولی همه با هم گیر دادن.قرار شد همین خانم با ماشین من، منو برسونه و دوستاش با ماشین دنبال ما بیان تا منو که رسوند اونا با هم برن.منم دیگه اصراری نکردم که نه.تو راه آروم میروند و منم فقط میگفتم:راست...حالا بازم راست...سر چهار راه به چپ...و فکرم پیش موقعهایی بود که با "اون"آخر شبا از جایی برمیگشتیم.

رسیدیم و پیاده شدم ازش تشکر کردم و اون گفت خواهش میکنم.گونه اش رو واسه خداحافظی به گونه ام چسبوند و درحالی که میرفت سوار ماشین دوستاش بشه گفت بهت زنگ میزنم.لابد بچه ها شماره ام رو هم بهش داده بودن.طی 4 روز بعدش 2 بار زنگ زد واسه سینما رفتن و بیرون رفتن.هر دو بار رو یه بهانه ای آوردم.اصلا" تو مود حضور یه آدم جدید با روابط خصوصی نیستم.و اینو تو مکالمه آخر رک بهش گفتم.بهش برخورد به شدت اما یک ربعی توضیح دادم که دارم صادقانه میگم و نباید از این صداقت من ناراحت بشه.البته اون بیشتر میگفت که حالا کی رابطه خصوصی خواسته...وفقط بحث یه وقت گذرونی ساده بوده و... منم اطمینان دادم بهش که میدونم هدف شما این نبوده ولی ممکنه در آینده پیش بیاد که اصلا" چیز خوبی نیست.بهانه آوردم که من دارم میرم به زودی و ممکنه تو این مدت کوتاه به شما علاقمند بشم و...!!! حالم از خودم بابت این همه محافظه کاری واسه ناراحت نشدنش بهم خورد.حالا جواب این رفقا رو که به قول خودشون حال به این سنگینی داده بودن و من نمک نشناسی کرده بودم رو دادن، خودش یه پروژه بود.

دفعه دوم گفتن یه روز تعطیل بعد از ظهر بریم بیچ.رفتم.اونجا هم با سه نفر جدید اومده بودن.این دفعه دو تاشون کروات و یکی مال قزاقستان.همگی تو دفتر مرکزی ب.ام.و کار میکردن.احتمالا" این دوست ما که برای یکی از ماشیناش اونجا رفت و آمد داره باهاشون آشنا شده بود.این پشتکار و سرعت عملش تو این زمینه واقعا"حیرت آوره.خوشبختانه این دفعه به هوای توی آب رفتن و آفتاب گرفتن گفتگو های خیلی کمی ایجاد شد و اونا هم اصلا" تو مایه آشنا شدن و اینا نبودن.یه چند ساعتی بودیم و بعدش برگشتم خونه...دوستم دیگه بی خیالم شد،البته به شوخی میگه من یه روز اون ذات اصلی تو رو که پنهانش میکنی بیرون میکشم،و لابد اون روز میخوای بگی شما ها وادارم کردید!....یه روزی بعد همه این جریانات بهم میگفت چرا اینقدر اَن بازی در میاری.. گفتم اَن بازی نیست...ذاتا" انم!!...خندیدیم...گفتم اگه خودتون دور هم جمع شدین خبرم کنید...نمی خوام تنها بمونم خونه.گفت:علی آقا...ما فقط یه علی آقا داریم اینجا...هواتو داریم....خندیدم.

آره...اینجوریه...اون دوست گنده ام که یه بار راجع بهش نوشتم هردفعه که میبینه منو میگه بریم یه رستوران جدید پیدا کردم...این دوستم رو که واستون گفتم...یکی از دوستام که ایرانه فقط به حرفام گوش میده....بعضی از بچه های اینجا لطف میکنن کامنت میزارن و از تجربه و دنیای خودشون و آینده میگن...خواهرم سعی میکنه به تفاوتهای ذهن مرد ها و زنها واقف بشم...برادرم میخواد پاشه بیاد اینجا چند روز...خلاصه گرچه دردی ازم دوا نشده،ولی همشون رو دوست دارم که اینقدر تو سختی به یادم هستن.امیدوارم من هم بتونم تو روزای سخت اطرافیانم  و اصلا" همه آدما با روشی موثر بهشون بگم که برام مهم هستن.نمی دونید چقدر دل یخ زده آدم رو گرم میکنه،صرفِ اینکه بدونی یه عده ای هستن، بدون در نظر گرفتن کاری که برات میکنن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:33  توسط علی  | 

 

زندگی چندین چهره داره.وقتی می خواد چهره بدش رو بهت نشون بده،چنان بی رحم میشه که از بدنیا اومدنت پشیمون شی.همیشه هم از جایی بهت میزنه که حساس تری.مچاله ات میکنه و میندازتت یه گوشه.دو سه بار هم با لگد میکوبه روت.و آدم بازم مثل احمقها نفس میکشه و ادامه میده...از مچالگی در میاد ولی چروکها و کثیفی ته کفش زندگی تا ابد رو آدم میمونه...اگه پاکش کنی وصافش کنی باز میاد سر یه فرصت مناسب سراغت...صبرش هم زیاده...وامیسته خوب که تلاشت رو واسه صاف کردن و تمیز کردن کشیدی،بعد میاد.تو اون مدت که داری زور میزنی که دوباره شروع کنی،فکر میکنی که روی قشنگ زندگی رو دیدی...اما اون یه جا منتظره که کارت تموم شه و به موقعش خدمتت برسه.

من که نمی دونم چرا بازم ادامه میدم.شما رو نمی دونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:16  توسط علی  | 

 

بلیطم رو قطعی کردم.می خواستم 15 جولای بیام،اما نگذاشتن.تازه میگفتن برو یه کمی استراحت کن بیا!! بالاخره سر 24 جولای توافق کردیم.گفتم  که دیگه بر نمی گردم.نمی دونم ایران چی در انتظارمه.حسابی نگرانم.میترسم حالم بدتر شه...اما خوب که فکر می کنم میبینم از این بدتر که امکان نداره.

یه دوستی داشتم که با خانومی آشنا شد و یکی دو سالی با هم بودن.تو این مدت جمعهای 4 نفره زیادی داشتیم من و "اون"با اون دو تا. با اون خانوم هم مثل همون دوستمون صمیمی شده بودیم.یهو به سر پسره زد و ناگهانی از رابطه اومد بیرون.خیلی ناگهانی.دخترک خیلی بی تابی می کرد و من همون موقعها فکر می کردم دیگه از این حال بدتر به عمرم نخواهم دید...حالا خودم از اون موقعهای اون بدترم. تازه میفهمم اون چی کشیده تو این 2 سالی که از جداییشون می گذره.جالبیش اینه که ارتباطم با پسره تقریبا" قطع شد،اما اون خانوم الان یکی از صمیمی ترین دوستامه و تو این مدت به همراه یکی دیگه از دوستام و این وبلاگ همه دری وری های من رو تحمل کردن.تو همون موقعی که اونا جدا شده بودن به خودم می گفتم خدا رو شکر که واسه ما هیچوقت پیش نمیاد،چون "اون "اینقدر ابراز علاقه می کرد که من مطمین بودم هیچوقت ترکم نمی کنه و از خودم هم که خبر داشتم که هیچوقت به جدا شدن ازش فکر نمی کنم.اون پسر 3-4 ماه بعد جدایی یه دوست جدید گرفت که هیچ عیب مشخصی نداشت اما من به طرز غریبی احساس می کردم چه گندی زده با این انتخابش...و چه فرصتی رو واسه خوشبخت بودن از خودش و دیگری گرفته...اما هیچ کاری نکردم.اون خانم یه بار واسه جدایی و چند ماه بعد به خاطر شروع رابطه جدید طرفش، کلی عذاب کشید و تنها کاری که ما کردیم کمی دلداری و حضور بود.که الان می فهمم چقدر کم بوده واسه اون مصیبت.

الان واسه من هر دوش همزمان پیش اومده...یعنی اون رفته و همزمان رابطه جدیدش رو هم شروع کرده.این خیلی بیشتر اذیتم می کنه.این که دو تاش همزمان بیاد.نمی دونم چه جوری بگم که چقدر سخته...چون آدم تا تو موقعیتش قرار نگیره هر چقدر هم که تجربیات تلخ داشته باشه بازم نمی فهمه اون آدم چی می کشه.فکر اینکه الان با هم هستن.فکر اینکه دستاشو میگیره.فکر اینکه با هم می خندن.فکر اینکه سوار ماشینش میشه.فکر اینکه با هم از آینده حرف می زنن....اگه عاشقش شده بود برام قابل هضم بود...به خودم میگفتم همو دوست دارن....ولی اینجوری....امیدوارم هیچوقت واستون پیش نیاد...عذاب بدیه...هر کاری می کنم به این چیزا فکر نکنم نمیشه...هرکاری که به ذهنم رسیده کردم تا افکارم بره یه سمت دیگه...اما همش چند دقیقه کاربرد داره.احساس می کنم یه بخشی از این به خاطر کوتاهیه که در حق نجات رابطه دوستام کردم و به خودم قول دادم از این به بعد روشنفکر بازی رو بزارم کنار و تو اینجور مواقع واسه نزدیکانم وارد عمل بشم و هرکاری از دستم بر میاد واسه نجات رابطه شون انجام بدم.

من نمی دونم الان اون پسر چقدر از زندگیش راضیه،ولی نمی تونم تصور کنم که با این رفتاری که با قلب یه آدم انجام داد بتونه زندگی عادی داشته باشه...و می دونم که نداره.با این که حسادت داره خفه ام می کنه و دایم خودمو با اون آدم جدید مقایسه می کنم(فقط راجع بهش یه چیزایی شنیدم،ندیدمش تا حالا)و احساس خیلی بدی بهم دست میده ...چون الان که ..خب...ماه عسلشونه...و جذابیت های معمول آدم جدید و یه سری چیزای دیگه....

اگه می تونستم بابت این بلایی که سرم آورد(نه به خاطر اینکه انتخاب جدید کرد،به خاطر کارا و حرفاش تو این مدت وهدایت و زمان بندی پروسه به نحوی که بدترین حالت واسه من باشه و راحت ترین حالت واسه خودش)ازش متنفر بشم،خیلی راحت تر می تونستم این زمان رو بگذرونم...اما نمی تونم ازش متنفر باشم...حتی نمی تونم دوسش نداشته باشم...حماقت رو می بینید تو رو خدا؟

تو آخرین نامه اش نوشته بود مهمترین دغدغه اش الان اینه که یه جوری باشه که من کمتر اذیت شم...اما از شانس من یه جوری برنامه ها رو پیش برد که از این بیشتر نمی شد اذیت شم!!

 نوشته بود برام دعا می کنه...یعنی واقعا" برام دعا می کنه؟...اون؟...برای من؟...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:29  توسط علی  | 

 

پنهان ترین دهلیز های قلبت را که بکاوی

در آن پرنده ای میبینی

آزرده و زخمی،

پریشان

که

آوازهایش را از یاد برده است

 

دنج ترین کنج روحت را که جستجو کنی

در آن جوانه ای میبینی

ترد و شکننده،

پابند خاک

که

بالندگی را به انتظار باران

باخته است

 

از یاد مبر

 زخمش را

اگر روزی پرنده آوازش را سر گرفت

 

از یاد مبر

 شکنندگی اش را

اگرجوانه گل داد در بهاردوباره اش

 

که این ناگزیر است

که این ناگزیر است

 

نوزدهم تیر ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:22  توسط علی  | 

 

یکی دو تا از دوستان تو کامنت هاشون واسه پست "تعطیل" ابراز امیدواری کرده بودن بعد از خواب اوضاع بهتر شه.باورتون نمیشه که الان چقدر بهترم.

آخه باهام حرف زد.البته...صداشو نشنیدم...پای مسنجر نیم ساعتی گپ زدیم.نمیدونم...احساس دو گانه ای دارم.از یه طرف انگار بعد صد سال یخبندون آفتاب گرمی بتابه بهت...انگار یهو از یه کابوس وحشتناک بیدار شی...انگار پزشکت بهت بگه که اون بیماری لاعلاجی که برات تشخیص دادیم اشتباه بوده...انگارتوی تاریکی مطلق یهو صد تا چلچراغ روشن شه....

از طرف دیگه یه لحن غریبه ای داشت تو حرف زدنش که انگارهمون صد سال یخبندون از روزای با هممون میگذره...شکی نیست که الان حالم اصلا" با دیشب قابل مقایسه نیست...خیلی بهترم...خیلی....اما...یه دلهره غریبی هم دارم.

بیشتر از این گفت که باید مراقب خودم باشم و به خودم کمک کنم و...منم تا جایی که میتونستم خوددار بودم که نکنه پشیمون شه از حرف زدنش باهام...وای....چقدر سخته...چقدر سخت.

میگه تو داری موضوع رو برای خودت بزرگ میکنی...این یه اتفاق معمولیه...مثل بقیه اتفاقای زندگی....میگه فقط مساله یه عادت کردن بوده برات که به زودی این عادت از سرت میافته.فکر میکنه به خاطر دوریم از ایرانه...

نمی دونم چی بگم.اصلا"این چیزا رو نمیشه توضیح داد.یعنی این جور مسایل رو نمیشه برای یه نفر دیگه،هرچقدر هم که تمنا ش رو داشته باشی توضیح بدی.غیر قابل درکه.هرکسی فقط حال خودشو راجع به اینجور چیزا میفهمه.مگه اینکه تجربه از دست دادن یه خوشبختی رو داشته باشه...نمیشه ثابت کرد که این اصلا" ربطی به عادت نداره...این اصلا" ربطی به بزرگ کردن موضوع نداره...هیچ جوری نمیشه اینو ثابت کرد...و این دردناکه.

گفت اینجا رو هم می خونه.به خودم قول دادم که دونستن این مطلب باعث سانسور یا تاثیر رو نوشته هام نشه.می خوام اینجا تا بی نهایت خود خودم باشم.

اما معجزه میکنه لامصب...اصلا"رنگ دنیا عوض شد واسم...این دلتنگی آدمیزاد واقعا"چیز غریبیه...این دوست داشتن واقعا" چیز غریبیه....من واقعا"تجربه ای به این شکل هیچوقت تو زندگیم نداشتم...با این عمق و وسعت...الان میبینم که اگه قبلا"یکی به من میگفت راجع به یه همچین حسی حداکثر ممکن بود یک هزارمش رو درک کنم،با اینکه در مجموع آدم احساساتی هستم.

...اما میترسم از لحنش...میترسم از بیتفاوتی خاصی که داشت...میترسم از آینده....میترسم از نداشتنش...می ترسم از دوریش...می ترسم .برام دعا کنید بچه ها.برام دعا کنید.من هیچوقت اعتقادات مذهبی نداشتم...اما الان واقعا" به دعا نیاز دارم.

اما...یادم از این چند وقته که میاد که میبینم چقدر آرزوی همین همصحبتی ساده باهاش رو داشتم وحال الانم رو با شبای گذشته که مقایسه می کنم میفهمم چقدراین اتفاق برام خوب بود...نگرانیها باشه فردا..فعلا"بگذار لذت مروربودنش رو ببرم

خدایا متشکرم...خدایا متشکرم.

دست تو یاس نوازش

در سحرگاه بهاری

ای همه آرامش از تو

در سرانگشتت چه داری؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:16  توسط علی  | 

 

بوسه ای به دست باد بسپار

و ببین چگونه سراسر آسمان

پر می شود ازلبهای من

پر آوا تر از تمام پرندگان

 

 

به آفتاب لبخندی بزن

وببین چگونه هزار هزار ستاره

میریزد از چشمانم

روشنتر از خورشید

 

دستت را بروی برگ سبز درختی بکش

وببین چگونه میروید صدهزار اقاقیا

ازدستان منتظرم

عطرآگین تر ازصبح بهار

 

صورتت را زیر باران بگیر

و ببین چگونه جاری میشود مهربانی نوازش

از اشکهای دلتنگی ام

زلال تر ازچشمان تو

 

معجزه ام را ببین

معجزه ام را ببین

 

هجدهم تیر ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:50  توسط علی  | 

 

امروز نمی خوام برم سر کار.حالم خوب نیست.می خوام تو تختم بمونم وسیگارم رو بکشم.اکسازپام ام رو بندازم بالا و با خیال راحت بخوابم...بخوابم...بخوابم...دیشب که نشد بخوابم ولی امروز حتما"میشه.. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:7  توسط علی  | 

 

هم خونه ایم که مدیر پروژه مون هم هست یه مرد حدود 45 ساله فرانسویه.مادرش لهستانی و پدرش ایتالیایی بوده.دو سال پیش از زنش جدا شده و یه دختر کوچولوی دوست داشتنی داره.الان رفته فرانسه واسه دیدن دخترش و می دونم وقتی برمی گرده ازش حال دخترش رو می پرسم و می دونم که با تمام خونسردی که داره چشاش برق میزنه و به هیجان میاد و با لهجه فرانسه میگه:"پقفکت" یعنی عالی.اصولا"خیلی کم حرف و تو خودشه.نه به معنای افسرده.حالت های خاص خودشو داره.وقتی باهاش حرف می زنی مستقیم به چشات نگاه می کنه و با دقت گوش می کنه.اما اصولا"اگه تو باهاش حرف نزنی تقریبا"غیر ممکنه اون شروع به صحبت کنه.مگه تو محیط کار راجع به کارکه خب...اونم مجبوره به هر حال.گاهی با علاقه تمام آشپزی می کنه و بعد غذاشو تو یه ظرف خوشگل واسه خودش سرو می کنه.در مجموع تو این محیط بهترین آدم واسه هم خونه بودنه.صبح ها قهوه اش رو تو حموم در حال اصلاح می خوره و تنها عشقش تو زندگی بعد از دخترش،پیرهن ها و ادوکلن هاشه.و احتمالا"جدیدا"یه دختر مراکشی که باهاش 4-5 ماهی هست آشنا شده.در مجموع با حاله.

تو این جریانات اخیر به هر حال به عنوان همخونه که هیچی به عنوان همکار هم خیلی سخت بود که نفهمی چه بلایی سر من اومده.مخصوصا" که "اون" رو هم دیده بود و می شناخت به هر حال.هر چی بود من تو یه وضعی هستم که هرکی از 6 کیلومتری هم می فهمه یه چیزی داره از درون می خوره منو.اون هم بالطبع یه چیزایی دستش اومده بود...به خصوص که در اتاق هامون هم روبروی همه.

یه شب که هنوز اینجا بود،من خونه تنها بودم و بر خلاف عادت این چند وقته که دایم تو اتاق خودم هستم،رو کاناپه هال نشسته بودم، چون نت از تو اتاق جواب نمی داد و فقط تو هال کانکت میشد.خب طبق معمول لب تاب کار خودشو می کرد ویه سری موسیقی که داشتم رو پخش می کرد و منم رو کاناپه تو عالم خودم بودم.بر خلاف همیشه ،این چند وقته دیگه به ندرت مشروب می خورم.اون شب هم فقط تنهایی نشسته بودم. هوا تاریک شده بود و چراغها خاموش بود.و من تاریکی رو ترجیح میدادم. .موسیقی رسید به یه آهنگ ستار که از قبل هم دوسش داشتم ولی تو اون شرایط باز اشکم را افتاد.

 

کاش بدونم از کدوم جاده میای

تا دو تا دستامو دروازه کنم

گریه هامو سر بدم رو دامنت

روی سینه ات نفسی تازه کنم

کاش بدونم از کدوم جاده میای

تا بشینم لحظه ها به انتطار

دو تا چشمام فانوس جاده بشن

تا ببینی جاده ها رو در شب تار

عشق من بیا که اینجا بی تو موندن نداره

بیا تا غصه بمیره منو آروم بزاره

زندگی بی تو یه زندونه برام

کاش بدونی عمر من مثل یه مهمونه برام

کاش بیای تا با صدای قلب تو

جون بگیرم عمرو اندازه کنم

از دلم غصه رو بیرون بریزم

با یه بوسه نفسی تازه کنم

کاش بدونم از کدوم جاده میای...

 

وسطای این شام غریبون "سرجیو" اومد خونه(اسمش" سرجیو" ست)!برق هال ورودی رو روشن کرد و از روی صدای موسیقی فهمید من هستم ،داشت میرفت تو آشپزخونه که منو دید تو تاریکی و یه "عصر به خیر" گفت و رد شد.زیر لب جوابشو دادم و سریع با دستمال چشم و دماغم روپاک کردم ،صدای موسیقی رو کم کردم و همونجور نشستم.چند دقیقه ای گذشت و من از جام تکون نخورده بودم.اصولا" زرزر خیلی کرختم می کنه.از آشپزخونه اومد بیرون در حالیکه دو تا لیوان دستش بود.اومد تو همون تاریکی رو کاناپه کنارم نشست و یه لیوان رو گذاشت جلو من،و لیوان خودش رو گرفت بالا و گفت:"چیغز" منم بهت زده لیوانم رو گرفتم بالا و گفتم:"مغسی بوکو،چیرز" ودکا با تونیک بیتر لمون بودوسبک نسبتا".همونجا بدون هیچ حرفی تو تاریکی نشست.و یک ربعی گذشت تا نوشیدنی مون تموم شد.تو این مدت هر دومون به تاریکی اطاق که نور خفیف هال ورودی کمی روشنش کرده بود نگاه می کردیم.چند دقیقه ای همونجور نشست بعد لیوان خالی خودش رو برداشت و رفت،دم در هال که رسید برگشت سمت من،هیکل لاغرش با اون نور پس زمینه درست  مثل سکانس های کلیدی فیلمای علمی تخیلی راجع به موجودات فضایی شده بود!چند لحظه همونجوری وایستاد و بعد گفت:"بعضی وقتا زندگی خیلی سخته...بعضی وقتها... میتونی نوشیدنی بعدی رو خودت درست کنی،بطری تو یخچاله"....و رفت.

واقعا" اگه سرجیو رو می شناختید می فهمیدید چقدر رفتار اون شبش از خودش دور بود.البته از اون خودی که من می شناختم...واقعا"کی میشه گفت یه نفر رو شناختم؟

ه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:58  توسط علی  | 

 

 به خاطر قاصدکی خسته

  از پی سفری دور

 

به خاطر کفشدوزکی تنها

بر لبه ی سبزترین برگ دنیا

 

به خاطر آهوی جوان دشت

در وحشت دام صیاد

 

به خاطر پرنده کوچک بی پناه

در زمستان سخت و طولانی

 

به خاطر هزار قناری زندانی

در تکرار حنجره های زخمی شان

 

به خاطر مترسکهای دلتنگ

در مزارع خشک بی پرنده

 

به خاطر سنجاقکهای عاشق نیلوفر

در ملال آبگیرهای همیشه راکد

 

به خاطر شبنم کوچک صبحگاهی

بر گلبرگ کم عمرترین گل دنیا

 

به خاطر کرم شب تاب خسته

در بی مهتاب ترین شبهای سال

 

به خاطرماهی قرمز بی تاب

در تمنای آبی بی پایان دریا

 

به خاطر زندگی،به خاطر لبخند،به خاطر همه اشکهای دلهای تنگ دنیا

آهسته تر گام بردار

آهسته تر

گام

بردار

 

 

هفدهم تیر ماه هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:40  توسط علی  | 

 

باد ملایمی می وزه.پرده های نازک تور با رقص ملایم، بازی نور و سایه روی زمین انداختند. میام میشینم کنارت.در سکوت.به اندازه 23 روز تنهایی حرف دارم.اما حرفی لازم نیست.نشستیم.کنار هم.عطر تنت رو حس می کنم.دستت رو میگیرم.به چروکهای ریز کنار بندهای انگشتت خیره میشم.به دست خودم نگاه میکنم.یادم میافته که گفته بودی انگشتای من ظریفِ ،مثل پیانیست ها. و من ذوق کرده بودم.23 روز رو با همین ذوقها گذروندم.چیزای کوچک کوچک زندگی که از بزرگترین چیزا هم مهمتره.عادت نداری سرت رو بزاری رو سینه ام،اما همین که به هم تکیه دادیم هم خوبه.چراغها خاموشن و چهره ما تاریک روشن شدن تصویر فیلمی که می بینیم رو منعکس می کنه.همه چیز آرامه و من فکر می کنم که تا ابد می تونم اینجا باشم،کنارت.بدون احساس نیاز به هیچ چیز دیگه ای.دستم رو میکشم روی گوشها و کنار چشمهات.کنار چشمهات...کنار چشمهات.

میام میشینم کنارت.حرف میزنی از کار و آینده و برنامه ریزی و من چشمم به تو.حرف می زنی از راههایی که داریم واسه زندگی تو یه آپارتمان بزرگتر و من خودم رو میبینم اونجا کنار تو...شبایی که از کار برمیگردیم و فکر میکنیم به اینکه چه پیشنهادی واسه اوقات خوب داشتن بهتره.روزایی که دلگیری وفکر می کنی من بلد نیستم تمام این غصه هات رو بگیرم و ببرم به دورترین جاهای دنیا و بسپرمشون به دست باد.فکر می کنی بلد نیستم بهت بگم چقدر بودنت برام مهمه.فکر می کنی بلد نیستم آرامشی که می خوای بهت بدم.اما می دونم که وقتی با همیم همه چی خوبه....

چقدر این کاناپه های جدیدی که خریدی راحته.سرم رو میزارم رو پاهات.به اون چند تار موی سفید کنار شقیقه هات نگاه می کنم...باهاشون بازی میکنم...و نمیدونم چرا اونا رو هم رنگ می کنی همراه بقیه موهات،نمی دونی من چقدر دوستشون دارم؟داری کتاب می خونی...از خلیل جبران.بیوگرافیشه.یه قسمتهاییش رو واسه منم می خونی.سعی می کنم حواسم رو بدم به چیزی که می خونی واسم،اما کار سختیه.

میام میشینم کنارت.از سر کار و جلسه هایی که واسه پروژه جدید داشتی می گی.از خصوصیات حرفه ای اون صاحب شرکته و میزان مسوولیتهاش و اینکه چقدر به فکر همه چیز هست می گی.حسودیم میشه.دلم می خواست منم همون خصوصیاتی که تو ازشون تحسین می کنی رو می داشتم.

به اون میز تلفن و یادداشتهای کوچکی که کنارش گذاشتی نگاه می کنم.چقدر این عادتت که کارهات رو یادداشت می کنی دوست دارم.به آشپزخونه کوچکت نگاه می کنم.باورم نمیشه اینجام.کنار تو.بعد اون همه دور شدن و سختی.میگی صبحونه بخوریم.میگم من که فقط یه چایی می خورم.اما به صبحونه خوردنت نگاه می کنم.حاضر شدم که بریم بیرون،واستادم تو راهرو...عصبانی می شی و میگی:اونجا وانستا منو نگاه کن...برو یه جا دیگه...حاضر شدم میام.یه کمی گیج می شم اما میرم تو هال میشینم تا حاضر شی.می دونم موقعی که داری حاضر می شی اگه واستم کنارت عصبی می شی...اما هر بار یادم میره.

میام میشینم کنارت...می خوام دیگه تا ابد هیچوقت از هم دور نشیم....

میام میشینم کنارت....

میام میشینم کنارت....

.

.

.

همه میگن زمان درستش میکنه...میدونم اون چیزی که اونا میگن درست شدن چیه...یعنی دیگه نمیام بشینم کنارت.اینه اون درست شدنی که قراره با گذشت زمان بیاد.اینه اون آینده درخشانی که میگن میاد...بدون تو...بدون نشستن کنارت...بدون دستهات...چشمهات...خنده هات...عصبانیت هات

میام میشینم کنارت.بغض داره خفه ام میکنه.چرا نمی خوای؟چی شد که اینقدر سنگدل شدی؟

کاش با هام حرف میزدی...کاش صدات رو میشنیدم.کاش میشد گوشی رو بردارم وبا یه زنگ تلفن یه بار دیگه صدات رو بشنوم.... چقدردلتنگتم...چقدر دلتنگتم...چقدر دلتنگتم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:17  توسط علی  | 

 

باز ترین و روشن ترین جاده ها نیز

گاهی به هیچ میرسند در تمنای گام مسافری

 

زیباترین و پر خروش ترین رودها نیز

گاهی می خشکند در اندوه ابرها

 

سبزترین وبکرترین دره ها نیز

گاهی تهی میشوند از هیاهوی زنبورها

 

استوارترین و بلندترین کوه ها نیز

گاهی اشک میریزند بر عمر کوتاه برف

 

انبوهترین و عطرآگین ترین جنگلها نیز

گاهی می سوزند به نامهربانی صاعقه ای درخشان

 

وتوبه راه خود برو

امابا جاده زندانی زمین مهربان باش

 

ببین زیبایی ابر را

اما گاهی یادی هم از اندوه رود خشکیده کن

 

با زنبورها پرواز کن به اوج خورشید

ولی دره تنها را از یاد مبر

 

با سپیدی برف شادمان شو،

به کوه شکسته هم بیاندیش

 

با صدای رعد از ذوق باران سرشار باش

گهگاه اما به جنگل نیم سوخته هم نظر کن

 

شاید این جاده ها

 و

 این رودها

 و

 این دره ها

 و

 این کوه ها

 و

 این جنگلها

 

عاشقترین باشند.

 

شانزدهم تیر ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:42  توسط علی  | 

 

شب برفی تجریش و شام اون رستوران کوچیک رو نگه داشتی که چی؟ روزای دوشنبه ای که بی خودی سر کار نمی رفتی رو نگه داشتی واسه چی؟ شبای پنجشنبه  که از ماشین تو انقلاب پیاده می شدی و تو تاکسی 10 تا اس ام اس میزدی تا برسی رو نگه داشتی واسه چی؟ استار باکس صبح فروردین رو نگه داشتی واسه چی؟ بارون وتگرگ بام تهرانی که پرنده توش پر نمیزد رو نگه داشتی واسه چی؟ عکسی که رو پله برقی ازش گرفتی رو نگه داشتی واسه چی؟ کیم خریدن از سوپر سر کوچه تو کرج رو نگه داشتی واسه چی؟ اون شب یخ زده تاتر بیضایی رو نگه داشتی واسه چی؟ اون سینمای تو لاله زار رو که با هم رفتین نگه داشتی واسه چی؟ قهوه خوردنهای رستوران ایکآ رو نگه داشتی واسه چی؟ کنار آب قدم زدن اینتر ناشنال سیتی رو نگه داشتی واسه چی؟دفتر وکالت اون مرتیکه رفتن رو نگه داشتی واسه چی؟مسیر کردستان که میرفتی دنبالش رو نگه داشتی واسه چی؟روز تلخ بهشت زهرا رو نگه داشتی واسه چی؟شب کنسرت که جدا افتادین رو نگه داشتی واسه چی؟پرده های خونه را که نصب می کردین نگه داشتی واسه چی؟لوله شوفاژ که ترکید رو نگه داشتی واسه چی؟از شهرک اکباتان که بر می گشتین و نامجو می خوند رو نگه داشتی واسه چی؟اون روزی که گریون راهی کردیش رفت رو نگه داشتی واسه چی؟اون روزی که تو گریون راهی شدی رفتی رو نگه داشتی واسه چی؟فیلم دیدن های تو خونه را نگه داشتی واسه چی؟پیاده از سر نیایش تا ونک اومدنا رو نگه داشتی واسه چی؟گریه هاش هر دفعه که اون رو می دید نگه داشتی واسه چی؟چهارشنبه سوری خونه خانم مهندس رو نگه داشتی واسه چی؟ویترینای جواهر فروشی های میلاد نور رو نگه داشتی واسه چی؟اولین باری که تو مهمونیش دستت رو گرفت نگه داشتی واسه چی؟قلیون کشیدن اش تو وافی رو نگه داشتی واسه چی؟ذوق مامان رو وقتی گفتی می خوای ازدواج کنی رو نگه داشتی که چی؟صبحی که تو اون کافه لعنتی تو سعادت آباد گفت موافقه را نگه داشتی واسه چی؟ساعت 4 صبح بیدار شدن و بوسیدنش و رفتن به کاشان رو نگه داشتی واسه چی؟موزه آبگینه رفتن رو نگه داشتی که چی؟....

آخ...علی....علی...علی........صد برابر اینا رو داری هنوز و همشون رو هم می خوای نگه داری؟می خوای نگهشون داری؟....با تو ام لعنتی!!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 4:7  توسط علی  | 

 

مرا نیز با خودت ببر

 

اینجا دل من

 به تنگی دل آن دانه برفی است

که دلبسته دستان یخ کرده کودک بازیگوش شده است

 

اینجا بغض من

 به شکنندگی قلب درختی است

که برگهای پاییزی اش

یکی یکی یکی

فرو می افتند

 

اینجا شب من

به بلندی یلدای بی ستاره ای است

که حتی سرما وابر تیره را هم

 کاری با او نیست

 

اینجا چشم من

به نا امیدی سنگفرش کوچه ای است

که سالهای دور

میعادگاه عشاق بوده است

 

اینجا تنهایی من

به بزرگی غم مسافر شب زده ای است

که سو سوی نوردوردست را

درمیان مه گم کرده است

 

مرا از اینجا ببر

مرا نیز با خود ببر.

 

پانزدهم تیر ماه هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:46  توسط علی  | 

 

هوا روشن شده و باید آماده شم برم سر کار.دیشب سخت ترین شبای زندگیم بود.اما صبح شده و هنوز زنده ام.هنوز جون دارم.هنوز نفس می کشم.....من زنده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:27  توسط علی  | 

مثل خر مریضم.تو این هوای گرم اینجا،سرما خوردن هم، فقط از من بر میاد.4-5 روزه به زور خودم رو می کشونم سر کار و پشت میز ولو میشم و سعی می کنم تا حد امکان از جام تکون نخورم.اما اشکال اینجا اینه که همه جا پر دستگاه های خنک کننده است و همه همیشه گرمشونه.البته واقعا" بهش اهمیت نمی دم،چون دیر یا زود تموم میشه میره پی کارش. وضعیت خوابم هم افتضاحه.البته فقط صبح ها که میخوام بیدار شم و برم سر کار اذیت می شم...بقیه روز انگار نه انگار که یه مدت طولانیه که پشت هم شبی 4-3 ساعت بیشتر، خوابم نبرده.اما قیافه ام خیلی نزار شده.فعلا" که دارم روز شماری می کنم تا موقع رفتنم برسه.باید از این شهر فرار کنم.نمی دونم ایران چی در انتظارمه وشاید اوضاعم بدتر شه،ولی الان اینو می دونم که باید ازاینجا برم.از این شهر لعنتی که هیچ گوشه ای نداره که منو به گذشته نبره.فقط خوبیش اینه که کسی کاری به کارت نداره.هرچقدر هم عجیب رفتار کرده باشی،فوقش ممکنه یه نظر زیر چشمی نگاهت کنن.اما اصل قضیه:

خیر سرم یه شب رفتم سینما.تو وب گردی فهمیده بودم یه فیلم از "وونگ کار وایی" رو پرده است.فیلم قبلیش به اسم " IN THE MOOD FOR LOVE "رو خیلی پسندیده بودم.یه قاب معروف داشت که بعدا" پوستر جشنواره کن هم شد که این زیر پوسترش رو میبینید.

 


 

کلا"فیلمبرداری و موسیقی و طراحی صحنه اش خیلی به حال وهوای فیلم کمک کرده بود،وحال وهوای فوق العاده ای داشت.واسه همین گفنم ببینم این فیلمش رو هم.پوسترش همینیه که این زیر می بینید و همونجور که نوشته اسمش بود

"MY BLUEBERRY NIGHTS  ".نوبت نمایش آخر شب رو انتخاب کردم و از اونجایی که کلا" دو تا سالن نمایش میدادن فیلمو انتخاب چندانی واسه سینما نداشتم.سالن دورتر رو انتخاب کردم و رفتم.از اونجایی که سرما خورده بودم و سالنهای اینجا رو هم مثل سرد خونه یخ میکنن،تنها لباس گرمی که داشتم یعنی یه بلوز یقه گرد مشکی رو روی پیرهنم پوشیدم.

چشمتون روز بد نبینه تمام فیلم رو با بغض نگاه کردم و 5 جا هم بغضم ترکید.یکی نیست بگه آدم با یه همچین حالی میره همچین فیلمی میبینه؟...اما بعدش که از سالن اومده بودم بیرون و داشتم برمی گشتم خونه تو خلوتی ساعت 2 صبح اتوبان اینقدر راحت زار زدم که تا حالا سابقه نداشت.سبک شدم.خلاصه اگه دلتون می خواد یه دل سیر اشک بریزین،البته اگه تو مودش هستین،این فیلم کمکتون می کنه اساسی.اما نکته اش این بود که وسطای فیلم که دیگه دستمالام تموم شده بود،همونطور زر زر کنان با اون سر و ریخت زمستونی و قیافه مردنی رفتم تو لابی و از بوفه چند تا دستمال خواستم و دخترک فیلیپینی پشت کانتر بدون هیچ نگاه معنی دار یا رفتار خاصی بهم دستمالها رو داد و منم برگشتم تو سالن به ادامه کارم!از خوبیهای اینجا اینه که هیچ وقت احساس نمی کنی عجیبی.کسی بهت نمی گه با رفتار یا نگاه که این چه وضعیه....ولی خودمونیم....واقعا" این چه وضعیه؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:37  توسط علی  | 

 

دلتنگی هایت را

 به بغض آسمان ببخش

که ببارد در سرزمین چشم به راه باران مانده ها

آه هایت را

با خود به بیابان ببر

 که بزداید غبار هزار ساله ی مانده بر برگهای درخت پیر را

اشکهایت را

نثار کوه های تنهای اندوهگین کن

که دل سنگی زخمی اش را مرهم باشد

لرزش دلت را

به زلال چشمه پاکی بده

تا ضربان نور آفتاب را همیشه بر خود حس کند

....

اما دیگر همیشه تا پایان زمان

زمزمه های ذهنت را

با خود نگه دار

تا عزیز ترین یادگارهایت را

مصون داری.

سیزدهم تیر ماه هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:16  توسط علی  | 

 

مستقیم توی چشمام نگاه می کنه میگه

?where is the fu.. handrail ,ali-

 میگم

                                          .it must be under painting gary-

what the hell are those fu... guys doing in their factory? It        supposed to be on site on Tuesday  

I have checked their factory this Monday, the only remaining item was this one that is 72 m totally and they have already manufactured 65 m of that...it’s not a big deal man. The    detail of fixation is prepared also

so when you tell me "it must be" I’m afraid that you are not sure about

                                                                                    ...-

                                                       ?are you sure about it-

                                                                                   ...-

                                               ?are you sure about it, Ali-

به چشمهای آبی اش زل میزنم و فکر میکنم چطور میشه به این آدم فهموند که من چند وقته دیگه هیچ اطمینانی ندارم....حتی اگه یه نرده مسخره چوبی باشه که دو ،سه روز پیش به چشم خودم دیدمش....چطور میشه اینو بهش فهموند؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:7  توسط علی  | 

 

 لبخندت را به تمام شبهای ستاره باران

اشکت را به تمام کویرهای تنها

آن چند تار موی سپید شقیقه هایت برای تمامی یلدا های بعد از این

به پرنده های غمگین روزهای سرد،دو دانگ از ذوق کودکانه ای که داری

برق نگاهت برسد به تمام شمعهای روشن نشده این سالها

بوسه ها بماند برای روزهای عاشقی خودت

نفسهای عمیق برای بادهای دلگیر پاییز

وتاریک روشن غروب خیابانها را، کمی ازقدم زدنهای بی هدف

صدای تپش قلبت را به سکوت گلدان خشکیده کنار نورگیر

و برای گلهای زندانی شده گلفروشی ها،کمی از نوازش دستانت را بگذار

 

سیزدهم تیر ماه هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:24  توسط علی  | 

دستش رو میزاره روی دستم و چشماش که از اشک برق میزنه را آروم روی هم میزاره و میگه:

-من اینجام علی....آروم باش...من اینجام.

پا میشه از پشت میزش میاد اینور و با اون هیکل 130 کیلویی بغلم می کنه...تنها کسیه که تو این محیط کاری 16000 نفری، باهاش حرف غیر کاری هم می زنم...یه معمار سفیدپوست حدودا"40 ساله از آفریقای جنوبی،چنان دل نازک که گاهی فکر می کنم 10 سالش بیشتر نیست...و فکر میکنم چطور این شرایط ما دو نفر رو ظرف چند روز اینقدر نزدیک کرد که حرفایی که به ندرت پیش میاد به کسی بگم،براش گفتم...اصولا"زود نزدیک میشه،اما این کار رو جوری انجام نمیده که اذیت شی.تا حالا 3 بار ازدواج کرده و از آخریش که یک زن هندیه خیلی خوشحال و راضیه.ازم میخواد که هر موقع شبانه روز که نیاز داشتم باهاش حرف بزنم بهش تلفن کنم تا هر جایی که لازم بود بیاد و با هم گپ بزنیم...میگه که این حرف رو واقعا"میگه و فقط کافیه یه بار که تا 4 صبح خوابم نبرده امتحان کنم تا بفهمم که تعارف نمی کنه. و من دایم دنبال کلمات انگلیسی می گردم که اینجور مواقع میگن.اما شاید اولین باره که نیازی به پیدا کردن کلمه نیست، تو ارتباط با یه غیر هم زبون.

آدمها موجودات عجیبی هستند...انگار نه انگار که ما از دو کشور و دو فرهنگ و دو زبون و خیلی چیزای متفاوت دیگه میایم...الان کاملا"میفهمم که درک میکنه منو و حضورش بدون اینکه لازم باشه کاری بکنه به خاطر همون درک از شرایط و اینکه تو میدونی که کسی هست که می فهمه تو رو، چقدر مهمه.

این اتفاقیه که فقط واسه انسانها میافته.فقط مائیم که بدون اینکه لازم باشه حتما"از یه تیره و تبار باشیم ، فقط با یک نگاه یا یه عکس العمل یا گذروندن مدتی زمان مشترک،احساس نزدیکی می کنیم.البته بعضی از ما بیشتر...و فقط ماییم که گاهی چنان حرف هم رو نمی فهمیم و سرشار از سؤتفاهم ایم که هیچ چیزی تو دنیا نمی تونه قانع مون کنه.البته بعضی از ما بیشتر....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:34  توسط علی  | 

 برفهایی که زیر پا میگذاریم

با زمزمه ای دلپذیر

روز زیبای زمستان مان را میسازند

اما این اثر پای ماست

بر چهره سفید او

که تا آب شدن تدریجی اش

به جا می ماند.

مگر ببخشایدمان

به زلالی آبی که

فردای بهار

از جانش میتراود.

مگر ببخشاید...

دوازدهم تیر ماه هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:36  توسط علی  | 

جمعه است و زدم توی جاده.بی هدف راست اتوبان رو گرفتم و میرم.تا چشم کار میکنه بیابونه.گاهی تک درختی یا ساختمونهایی که دور و بر پمپ بنزینها هستند.تصمیم میگیرم از هر خروجی که از عددش خوشم اومد بزنم به جاده های فرعی.و میرم.یادم نیست شماره خروجی چی بود ولی برد منو وسط وسط بیابون.گاهی وحشت ورم می داره که اگه ماشین به هردلیلی دیگه راه نره و موبایل به هر دلیلی آنتن نداشته باشه...حتما" وسط این برهوت تلف میشم.فکرم تا پیش بینی عکس العمل احتمالی اطرافیان به این نوع مردن مضحک هم میره.اما ادامه میدم...وحشت ناشناخته بودن بعدش دیگه اصلا"مهم نیست...جاده همینه...ممکنه برسی،ممکنه هیچوقت این اتفاق نیافته...اما باز میزنی به جاده وفکر آخرش رو هم نمی کنی...میری و تو افقش خودتو گم میکنی شاید جای تازه ای کشف کنی...و معمولا"میبینی اون جای تازه را تو توی نگاهت و دیدنت داری...مقصدی نیست... مسیر تو رو صدا میکنه و میری و میدونی غربت خرد کننده ترین چیزاست...میری و میدونی شاید ماشینت خراب شه...میری و میدونی که ممکنه موبایلت آنتن نده و مثل سگ وسط بیابون جون بکنی...میری و میدونی ممکنه تمام لذت آوازی که میخونی بعدا" از دماغت درآد...میری و همه اینا رو میدونی...

  و ذهنم میره و میره و میره....درست همینجور که رها و بی مقصد تو جاده میرم ذهنم هم سیال و بازیگوش به همه جا سر میکشه....صخره هایی ظاهر میشن و کم کم هوا مرطوب میشه ومه اعجاب آوری فضا رو پر میکنه.جنگل انبوه روی صخره ها تا دل ابرا ادامه دارن و حتی گاهی کنار جاده یه دهاتی و الاغش با باری که نمی دونم چیه هم ظاهر میشن.همراهم میگه رادیو که نداریم بهتره بخونیم...بخون...بدون مقاومتی که معمولا"برابر این پیشنهاد دارم (چون از خوندن هیچی نمی دونم)شروع میکنم:

 

مثل تک درخت

با شاخه های پیر

تنها مونده ام

تو قلب کویر

گرد سال و ماه

پیرهن تنم

تازه موندنم

نیاز رستنم

 

شیار زخمی ام

تو خاک بی قرار

با منه همیشه موندگار

 

آآآآه شب و روز نگاهم همش به سوی آسمونه

تااااا یه پرنده بیاد شعر بارونو بخونه

..........

..........

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره کوچه به کوچه

باغ انگوری باغ آلوچه

دره به دره صحرا به صحرا

اونجا که شبا پشت بیشه ها

یه پری می آد ترسون و لرزون

پاشو میذاره تو آب چشمه

شونه میکنه موی پریشون

 یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره ته اون دره

اونجا که شبا یکه و تنها

تک درخت بید شاد و پر امید

میکنه به ناز دستشو دراز

که یه ستاره بچکه مثه یه چیکه بارون

بجای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون

....

مستقیم به جلو خیره ام...به همراهم نگاه نمی کنم...سیگار بعدی رو که روشن میکنم هوای بیرون تاریک شده،انعکاس نور فندک چهره هامون رو کمی روشن می کنه...سکوت عجیبیه...جوری که صدای سوختن کاغذ سیگار رو موقع پک زدن میشنوم،غیر عادیه...حداقل صدای ماشین و کولر نباید بگذاره همچین سکوتی باشه...ولی هست.آسمون خراشای شهر کم کم سرک میکشن...مه در کار نیست دیگه...دوباره یه افق خالی هست و شهر پر نور بزک کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:54  توسط علی  | 

دانستم

از اعماق وجود

که

باد هرکجا که بخواهد

می وزد

آن هنگام که جوانه نرم نحیف نازک

ازمیانه سنگ سخت سرد

سرکشی کرد به سوی خورشیدش

 

دانستم

از درون جان

که

آفتاب هرکجا که بخواهد

 می تابد

آن هنگام که بازی زیبای نور و سایه

در پس پرده های صد ساله پنجره ای کهنه

شعله رویشی زد در دل گلدان خشکیده

 

دانستم

با تمامی قلب

که

آتش هر کجا که بخواهد

می افروزد

آن هنگام که

تلالو درخشان آبی اش

آوارگی تنها ترین کولی دنیا را شست

 

دانستم

در بند بند تن

که

باران هرکجا که بخواهد

می بارد

آن هنگام که شره های بی قراری اش

خاک سیاه نشته بر تمام دنیا را

با سرپنجه سحرآمیزش به باد فنا سپرد

 

 آن جا که دست تمنایی به سوی نور بود

،

آن جا که چیزی متولد شد

،

آنجا که ذوقی در دلی بود

،

آنجا که تازگی در هوا جریان داشت

...

باد وزیده بود

آفتاب تابیده بود

آتش افروخته بود

و...

باران باریده بود.

 

پنجم تیر هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:52  توسط علی  |