امروز برادرم رفت.3 روز هم تا رفتن خودم مونده.تو راه فرودگاه ازش به خاطر این که این چند روزه حالم خوش نبود عذر خواهی کردم و تشکر کردم از اومدنش.گفتم یه موقعی که حالم خوب شد یه مسافرت خوب با هم میریم و اون موقع حتما"بیشتر بهمون خوش میگذره...
می خوام خوب شم.می خوام دوباره بخندم از ته دل.می خوام زودتر بتونم دیگران رو هم بخندونم.می خوام برگردم به زندگی عادی ام.می خوام دوباره کتاب و روزنامه واسم مهم باشه.می خوام دوباره دنبال دیدن فیلمای خوب باشم.میخوام دوباره از رفتن به طبیعت لذت ببرم.میخوام دوباره موسیقی خوب گوش کنم.میخوام دوباره اگه تاتر خوبی بود با دوستام برم.میخوام دوباره تو جمع دوستام شب بشینیم به می خوردن و حرف زدن از همه چی...چقدر از زندگی دور افتادم...برم ایران میرم پیش یه روانپزشک.میخوام خوب شم.هر چه زودتر...باید خوب شم...میخوام برم سر کار جدیدم و به فکر پروژه هایی که میگیریم باشم...میخوام سیگار رو ترک کنم...میخوام زمستون برم دیزین و تا نفس دارم اسکی کنم...میخوام برم سالن با همکارای دانشگاه فوتبال بازی کنم...میخوام کتابخونه بخرم واسه خونه ام...میخوام تختم رو عوض کنم ،با ملحفه خوشگل رنگی...میخوام کف خونه ام رو پارکت کنم...میخوام تلوزیونم رو عوض کنم...میخوام مبلهای جدید بخرم...میخوام بلنگوهای ماشینم رو عوض کنم...میخوام دیگه از گاندی و یوسف آباد رد نشم...میخوام به همینی که هستم مغرور باشم...میخوام تمام تحقیر ها رو فراموش کنم...میخوام همه مقایسه هایی که شدم با یه آدم به سن بابام رو فراموش کنم...میخوام با کسایی معاشرت کنم که منو به خاطر همینی که هستم دوست داشته باشن...میخوام برم کفالت اون دختر بچه رو تمدید کنم...میخوام به خاطر کار بدی که در حق یه آدمی 5 سال پیش انجام دادم و اون زجر کشید، عذر خواهی کنم...میخوام...میخوام...میخوام...
خدایا چقدر خسته ام...چقدر خسته ام برای همه این کارا....


