تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم شنا بلد نیستم!...آره میدونم عجیبه،واسه همین ثبت نام کردم یه جا تا آموزش ببینم.امشب هم رفتم استخر.با حال بود.تمرین های اولیه.غیر من یه چند تا بچه 10-12 ساله دارن اموزش میبینن.با این پشم و پیل لای اونا تو قسمت کم عمق صحنه خیلی کمدی میشد به نظر خودم.ولی وقتی رفتم دیدم چقدر محیط توجه آدم رو به خودش جلب میکنه و اینقدر متمرکز میشی که اصلا" متوجه نمیشی کجایی.وسطاش یه 10 دقیقه هم ایروبیک وسط آب دارن که مربیه بد شانسی آورده یا شانس آورده که خردادیان نشده.مثلا" 10-15 تا حرکت نرمشی با موزیک میکنه بعد 3-4 تا حرکت با موسیقی 6و 8 میاد.خلاصه جالبه.جای تر و تمیز با امکانات خیلی خوبه.احتمالا"مشتری دایمی اش شم.

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم دیشب اصلا" نخوابیدم!...تا ساعت 2 فیلم میدیدم،بعدش دیدم بابام داره از مسافرت میاد یه حالی بهش بدم برم فرودگاه دنبالش.کوبیدم رفتم فرودگاه امام.قرار بود 3 بشینه 4.5 نشست!!خلاصه تا رسیدیم خونه صبح شده بود و اومدم خونه خودم که حاضر شم برم سر کار و زندگی.تو اون مدت الافی فرودگاه،رفتم یه قهوه فرانسه گنده و خوشبو سفارش دادم و همینطور که باهاش حال میکردم،یهو مودم عوض شد.دیدم از فرودگاه امام چقدر بدم میاد.دیدم این سقف آبی و اون کابلها و نورهای نقرهای،چقدر دلم رو آشوب میکنه.حالا تو همون 2-3 ساعت هم 2 تا پرواز از وین نشست!شانس رو میبینید.فکر کنم اسم اتریش و پرواز خارجی و هتل لوکس هم رفت کنار سوناتا و حلقه ازدواج و جواهر فروشی.چیزایی که وقتی تو بهترین حال هم هستم ،یادآوریش مثل خار میره تو قلبم.

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که این روزها فیلم های هالیودی خیلی بدی میبینم از این رمانتیک ها یا کمدی رمانتیک ها.(خدا رو شکر کارم به اکشن نکشیده هنوز.)....و فاجعه اینه که تحت تاثیر هم قرار میگیرم!! یاد دارو ساز فیلم "سوته دلان" میافتم که میگفت:ببین عاقبت ما به کجا کشید تو این مُلک!!

من باید بدون نهایت شرمساری اعلام کنم که امروز رفتم دفتر یکی از دوست های سالها ندیده.واسه یه ملاقات و گپ.کم کم چند تا دیگه هم اومدن و ماری جوانا بار زدن و به نوبت پکی زدیم و هیچ تاثیری هم به ما نکرد وفقط دهنم مثل چوب خشک شد و دست از پا درازتر فقط بدنامیش که مصرف کردم واسم موند!!

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که به این نتیجه رسیدم که از شدت زود باوری و اعتماد به دیگران کارم به بلاهت کشیده بوده...و فکر هم نمیکنم درست شده باشم.

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که فردا 3-4 تا کار دارم که چشم آب نمیخوره انجامشون بدم.

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که از شعر "دل و دشنه" ام خیلی حال میکنم...آدمیزاده دیگه...نارسیسیسم هم بلاخره میاد سراغش گاهی!

من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که (گلاب به روتون ،روم به دیوار)به نظرم میاد دیگه انگیزه ج-ن-س-ی ندارم.اصلا" تحریک نمیشم این چند وقته....و این واسه یه آدم پر اشتهایی مثل من(من سابق)عجیبه!...معذرت میخوام که اینو نوشتم...ولی دیدم دیگه دارم اعتراف میکنم...گفتم بگذار حسابی از خجالت اعتراف دربیام!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:29  توسط علی  | 

 

زخم ها را التیامی نیست

خاکستر زمان 

         می پوشاندش

             به مدارا

                به آرامی

                   به هزار حیلت

 اما گاه است که

            به عطری

                به نگاهی

                  به اندام واره ای آشنا

                    به آسانی

تمام وجودت را خونین می یابی

و آن فولاد است که

      خون خشکیده بر صیقلش

      به لحظه ای زدوده میشود

       و هرگز باز نمی گردد

اما

روزی تلالوء هراس آورش را

       به قطره های کوچک جراحت تو

                خواهد باخت

پس زخمت را نهان مکن

        بگذار قلبت

                  دمادم

                 بی خستگی

       سرخ کند

      همه رویاهایت را

زنگار فولاد را گریزی نیست

اما تپش قلب تو

                 خواهد بود

                   خواهد ماند

   که سهم او زخم زدن است

   و تپیدن،پیشه قلب تو

          نه

زخم ها را التیامی نیست.

سی ام مرداد ماه هشتاد و هفت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:38  توسط علی  | 

 

دروغ

چه چیزی در دنیا ارزش دروغ گفتن را دارد؟چه چیزی باعث میشه دروغ بگیم؟ترس؟خودخواهی؟شعار "هدف وسیله را توجیه میکند"؟ در روز چند بار دروغ میگیم؟به غریبه ها چقدر دروغ میگیم؟به دوستانمون چطور؟چقدر تکرار دروغگویی انجامش رو آسون میکنه؟به کسی که دوستش داریم هم دروغ میگیم؟به خاطر خودمان دروغ میگیم یا تصور میکنیم دروغ ما به نفع دیگری است؟به خودمان در تنهایی هم دروغ میگیم؟از کجا میفهمیم دیگری دروغ میگه؟چه لذتی در دروغ هست؟اصلا" داشتن صداقت و پرهیز از دروغ چقدر اهمیت دارد؟از کجا میفهمیم که کدام دروغ به دیگری لطمه میزند و کدام دروغ بی ضرر است؟از کجا میفهمیم هر دروغ چقدر به خود ما لطمه میزند؟در لحظه ای که دروغ میگیم به چی فکر میکنیم؟تا به حال به آدم با ارزشی دروغ گفتیم؟اصلا" تفاوتی بین دروغ به آدم با ارزش و آدم بی ارزش هست؟بابت هر دروغ چقدر غمگین میشویم؟آیا از دروغ گفتن هم به اندازه دروغ شنیدن عذاب میکشیم؟اصلا"دروغ عذابی هم در پی دارد؟چه زمانهایی احساس میکنیم که دروغگویی حق ماست؟چقدر بین انسانیت و دروغ گویی ارتباط هست؟اصلا" دروغ چه عیب مشخصی دارد؟شنیدن حقیقت سخت تر است یا دروغ؟از چه کسی اگر دروغ بشنویم دلگیر میشویم؟از همه دروغ ها به یک میزان دلگیر میشویم؟چقدر طول میکشد تا بفهمیم دروغ گفته ایم؟چقدر طول میکشد تا متوجه دروغی که شنیده ایم بشویم؟مدت زمانی که طول میکشد تا دروغی را که شنیده ایم کشف کنیم در عذاب بعد از آن موثر است؟....مهمترین دروغ زندگیمان چه بوده است؟اصلا"قیمت یک دروغ چقدر است؟همه دروغ ها یک قیمت دارند؟

پول

جلسه ای کاری داشتیم با یکی از پولدار ترین آدم های این مملکت.قراره براش پروژه ای رو پیش ببریم.لازم بود تشکیلاتش رو ببینیم.از تصورآدمی مثل من، میزان امکانات و نوع زندگی این آدم از تصور خارج بود.آدم محترمی هم بود.اعضای خونواده اش هم تو همون تشکیلات سمت داشتن.رفتارش خوشبختانه متملق پرور نبود.عده ای آدم حرفه ای و کاربلد هم تو قسمت های مختلف سرپرست بودند.بیشتر از 1500 نفر کارمند و کارگر داشت،البته فقط تو اون تشکیلات.یکی از پسرهاش که جوون خوش قیافه و مودبی بود تو بازدید همراهمون بود.با خودم فکر میکردم اگه یه مساله عاطفی واسه این پسر پیش بیاد،موقعیت و امکاناتی که داره چقدر تو اون شرایط به کارش میاد؟اصلا"واسه همچین آدمی این وضعیت پیش میاد؟...نه...کلیشه ای فکر نکنید...کدوم زن یا دختری همچین لقمه ای را از دست میده؟ صحبت مردن و اتفاقاتی که دست آدم ها نیست،نیست.صحبت اینه که آیا ممکنه این آدم توسط کسی ترک بشه؟...من که فکر میکنم غیر ممکنه.نمیدونم این به نفعشه یا نه...ولی میدونم غیر ممکنه تا خودش نخواد کسی همچین آدمی رو ترک کنه.

از ما و نحوه کار و برخوردمون هم مشخص بود که حال کردن و احتمالا"پروژه را خواهیم گرفت.به هر حال روز جالبی بود،روز اون جلسه.

خودخواهی

میگم:اگه حدود هزار متر برید پایینتر ،یه دوربرگردون هست که میتونید دور بزنید و این ترافیکی که به خاطر وسط خیابون دور زدن شما بوجود اومده ایجاد نمیشه.(خیلی با لحن ملایم و مودبانه ای میگم)

میگه:حالا شما یه کمی تامل کنید.

دیگه چیزی نمیگم.میفهمم که براش اصلا" معنی نداره که از خودش بپرسه چرا کسانی باید تامل بفرمایند که اون فقط چندین متر اضافه تر رانندگی نکنه.اصلا"متوجه این نیست که آدم ها توی دنیا برای تامل به خرج دادن برای اون و تصمیماتش، بوجود نیومدن.اون همون لحظه و موضوع رو در حد چند لحظه تامل چند تا ماشین میبینه، نه بیشتر.یه کمی فکر میکنم....میگم نکنه من که اینجور مسایل رو گنده تر از چند لحظه تامل میبینم اشکال دارم.نکنه اصلا بحث "خود" و "دیگری"و نوع نگاه آدم ها به این موضوع مطرح نیست...شاید واقعا" فقط قضیه چند لحظه تامل، بیشتر نباشه.شاید اون تو اون لحظه اصلا" به اینکه خودش رو دیده و دیگری رو نادیده گرفته واقف نیست....ولی چرا اینقدر این موضوع زیاد شده این روزا؟چرا این همه جزیره جدا افتاده ادمهایی که یه لحظه هم به دیگری فکر نمیکنن داریم و در عین حال هیچ هویت منفرد انسانی و به تبع اون مهم بودن فرد فرد آدم ها وجود نداره؟...چطور همچین تناقضی این همه رایج شده؟

سلامتی

دیشب ساعت 3-4 صبح از شدت لرزش و احساس سرما از خواب میپرم.پنجره ها همه بسته اند و کولری هم در کار نیست.میرم یه پتو میارم و میکشم رو خودم.فایده نداره.عجیب دارم میلرزم.نمیدونم چه کنم.پتوی دوم رو که میندازم رو خودم سرما تا حدودی کم میشه اما همچنان میلرزم.خواب بدی دیدم ولی لرزشم به اون مربوط نیست....تا 6 خوابم نمیبره و زیر پتو ها میلرزم.صبح فقط یه کمی احساس کوفتگی میکنم و زیر چشمام سیاهه.همین....عجب سگ جونیه آدمی زاد!!

سوتفاهم

تصادفا" تو بانک دیدمش.تغییری نکرده...حدود هشت سال پیش یک سالی با هم بودیم و من رابطه را خاتمه دادم.البته اون نمیخواست تموم شه اما میدونستیم که تجربه اون یک سال نشون داده که راهی نداریم.میگم وقت داری یه قهوه بخوریم.استقبال میکنه.از گذشته ها و کار و بار فعلی خودمون و بچه های اون دوره حرف میزنیم.بهش میگم که بعنوان یه دوست آدم خیلی قابل اعتماد و ارزشمندی بوده. و بدون اغراق میگم اینواما میگه:واقعا"اینطور فکر میکنی؟.میگم اگه جایی جماعت قدیم جمع شدن خبرت میکنم.وشماره هامون رو رد و بدل میکنیم.

چند روز بعد زنگ میزنه که من یه بلیط اضافه کنسرت واسه امشب دارم،میای.مودبانه رد میکنم....و بعدش به خودم میگم اصلا" غیر ممکنه که بشه با یه آدمی که یه دوره حتی کوتاه خیلی نزدیک بودی،دوست معمولی باشی.زندگی بر مبنای سوتفاهم میره جلو....همیشه.تصمیم دارم دیگه نبینمش....حتی تصادفی!شماره اش رو هم از رو موبایل پاک میکنم.

فرهنگ

کتابی میخونم به اسم "بعضی ها هیچوقت نمیفهمن" از "کورت توخولسکی".ترجمه"محمدحسین عضدانلو.انتشارات"افراز"چاپ سوم 1387 .قیمت:1800 تومان.

خوبه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:21  توسط علی  | 

 

یکی از آشنا ها زیر و بالای پارتنر جدید"اون"رو در آورده بود و طی یک مکالمه تلفنی طولانی چیزهایی واسم تعریف کرد که به شدت مهوع و اصلا"ترسناک بود.چون باهاش رودربایستی داشتم نتونستم بگم نمیخوام بشنوم و گاهی حتی گوشی رو میگرفتم پایین تا حرفاش رو نشنوم.میگفت الانم واسه امتحان یه سری چیزا رفتن چند هفته ای یه کشور اروپایی.یه جورایی ماه عسل.راستش یه کمی هم دلم سوخت واسش.احتمالا"واسه "اون" هم خیلی سخته که برای چیزایی که آرزوش رو داشته و تا حالا خودش نتونسته به دست بیاره داره اینکار رو میکنه...و فکر نمیکنم با این چیزایی که من شنیدم عاقبت خوبی هم در انتظارشون باشه....ولی خب...آدمه و تصمیماتش....مگه من خودم حالیم بود که پنج سال از عمرم و جوونیم روصرف یه رابطه بی ریشه کردم. من که تو اون پنج سال خصوصا" سه سال آخرش هر بار که بغلش میکردم تمام روح و جسمم تازه میشد و درگیر بود(چون تصورم ازش چیزی غیر از واقعیت وجودش بود)،"اون" که تمام این مدت ذهنش ایده آل دیگه ای داشته و حتی وقتی من بغلش کرده بودم داشته به چیزای دیگه ای فکر میکرده این زمان رو باخته.البته آدم گاهی در حق خودش ظلم هایی میکنه که هیچکس نمیتونه جلوش رو بگیره و اگه این قضیه تکرار بشه دیگه میشه یه عادت که خودت و دیگری رو نابود کنی.بهترین راهش هم همین فکر کردن ها و نوشتن ها و زندگی آدمها رو دیدن و خوندن وکمک به رشد خصوصیات مثبت انسانی تو وجود ادمه.

خلاصه حرفاش شبم رو خراب کردواگه حضور یکی دو تا از دوستام نبود حال گیری بود.اما در مجموع خیلی بهترم.یه پروژه بزرگ داریم میگیریم که مراحل اولیه اش داره طی میشه و دوشنبه با کارفرما جلسه داریم.این یکی دو روزه، رو اون کار میکردیم.از طرف دیگه چشام به واقعیت هایی باز شده که قبلا" به دلیل غرق شدن تو موضوع نمی دیدم یا نمی خواستم ببینم یا سعی میکردم با منطق های من درآوردی واسه خودم قابل درکش کنم.میبینم خدا عجب لطفی بهم کرده که بیشتر از این ادامه پیدا نکرد این رابطه یک طرفه ،چون احتمالا"خیلی واسه من دردناکتر میشد در آینده رو شدن هویتش برام.

اولین تلنگر جدی و عمیق رو هم دکترم بهم زد.(البته در واقع فهمیدن رفتار های ۲ ماه آخری که با هم بودیم و دروغ هایی که گفته بود و من و میکشوند اینور اونور که یه جا پیدا کنیم که میل های مرد دیگه ای رو چک کنه و باهاش مکاتبه داشته باشه و منم مثل گوسفندی که به سلاخش اعتماد کرده دنبالش را میافتادم از این هتل به اون یکی که ببینیم کافی نت دارن یا نه -که تو خلوت مسافرت چند وقت پیشم واسم روشن شد-نقطه شروع درک عمق حماقتم بود) چنان ساده و از دورو با وضوح و دقیق قضیه را دید و بر خلاف روش کاری روانپزشک ها و خودش که روشش شناخته شده است-که ندرتا"به صراحت و سفت و محکم نظر میده-مستقیم به قلب موضوع اشاره کرد و تحلیلش رو ارایه داد که انگار یه دفعه توی تاریکی مطلق صد تا چراغ واست روشن کردن و میگن بهت:ببین....اینجایی که تو ذهنت ازش یه باغ پر سبزه ساخته بودی فقط یه بیابون خشک و بی آب و علف بوده که صد سال بارندگی هم چیزی توش سبز نمیکنه.جالبیش اینه که تو حرفایی که واسش زدم بیشتر از موضع "اون" و نیازهایی که من نتونسته بودم برآورده کنم حرف زدم تا هر چیز دیگه ای.دکتره یکی دو مورد هم راجع به اشتباهات من گفت که بیشتر برمیگشت به شروع رابطه.ولی در مجموع خیلی خوب بود و کمک کرد و باعث شد بتونم به واقعیت ها فکر کنم.

این روزا هم که همش از در و دیوار داره اطلاعات ناخواسته برام میرسه راجع به "اون" و گذشته اش از کانال هایی که اصلا" به ذهن آدم نمیگنجه و جالبیش اینه که همش هم تصادفا"پیش میاد.وقایعی که باعث میشه فکر کنم ...

بگذریم.

یکی دو مورد شروع آشنایی های کوچک تو این چند وقته پیش اومد که نرفتم جلو.با اینکه همه میگن برات لازمه ولی نمی خوام در حال که بعضی معیار ها الان تو ذهنم خیلی پررنگ شده و ممکنه باعث بشه معیارهای دیگه را نبینم آدمی رو بعنوان آشنای نزدیک بپذیرم.میخوام یه کمی این تعجب ها و حیرت هایی که حاصل باز شدن چشمام تو این چند وقته بوده بگذره،بعد.آدمی هم نیستم که برم تو رابطه بگم حالا اگه نشد میام بیرون.آدمیزاد ارزشمند تر از اونیه که خودش و دیگران رو با رفتار های غلط ویران کنه.گرچه قبلا" هم خیلی طول میکشید تا با کسی صمیمی بشم ولی الان میبینم هر چقدر آدم اولش سخت گیری بیشتری بکنه و تا کار بدی در طرف تکرار شد بی خیال رابطه بشه، بجای اینکه سعی کنه نادیده بگیره،بهتره.

راستی،یه چیز دیگه.میدونید جمله معروف آدمایی که عادت دارن کارای زشت بکنن و معیار های اخلاقی رو زیر پا بگذارن چیه؟...."همه همینطور هستن"...یا..."فلانی که بدتره".به نظرتون نمیاد این جمله این روزا تو این مملکت خیلی رایج شده؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:23  توسط علی  | 

 

 طراوت کدام قطره

هر بار که آواز باران

با غریو دل انگیز ابرها

در کوچه های شهر پیچید

صورت مان را مهمان بوسه اش کرد؟

 

عطر افشانی کدام گلبرگ

هر بار که گلدانی

به تماشای رفت و آمد عابران غریبه ی خیابان

کنار پنجره ای غبار گرفته نشست

مشاممان را نواخت؟

 

آواز کدام پرنده

هر بار که سبزی درختی

با ریشه های فشرده در خاکش

بر سرقالیچه ای از دشت بیکران

سایه انداخت

گوشمان را نغمه باران کرد؟

 

برای من

و

برای تو

چه تفاوتی است میان یکی از هزاران؟

 

اما

  آن قطره کوچک که بر صورت ما نشست

 آن گلبرگ که عطرش را نثار ما کرد

 آن پرنده که به گوش ما خواند،

آن یکی

و فقط همان یکی اسیر شد تا همیشه

به بوسه،به خیال،به شنیده شدن.

 

نوزدهم تیر ماه هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:35  توسط علی  | 

 

فیلم زندگی زیباست بنینی رو میدیدم.ایده مرکزی فوق العاده و شور زندگی چنان تو رو از خود بی خود میکنه که میگی چقدر انسان موجود ارزشمندیه.یه فیلم مستند از آلن رنه بود به اسم "شب ومه"(اگه اشتباه نکنم) که چنان انزجاری از جنگ در تو بوجود میاره که قابل توصیف نیست.همیشه اینجور فیلم ها رو که میبینم میگم خدایا تو ذهن اون آدمی که به راحتی یک زندگی رو از بین میبره یا دیگری رو تا سر حد مرگ عذاب میده چی میگذره؟چطور یه آدم به این درجه میرسه؟چی فکر میکنه؟به چی معتقده؟تو زندگی دنبال چیه؟

و جنگ این قابلیت رو داره که وجود عجیب و وحشی انسانی رو آشکار کنه.

تو مقیاس درشت اینا منجر به فجایعی مثل نسل کشی و شکنجه و تفکرات افراطی میشه....و آدمیزاد این قابلیت رو کاملا" داره.تو مقیاس ریز اینقدر تو روابط شخصی از این اتفاقات میافته که بازم آدم به این نتیجه میرسه که آدمهایی هستن که در هر صورتی امکان این رو دارن که رفتارشون رو برای خودشون موجه کنن.اون شکنجه گر زندانی های عقیدتی هم شبها میره خونه و بچه اش رو بغل میکنه و به زنش حرفای عاشقانه میزنه.این کارا فقط از آدما بر میاد.

خیلی دلم میخواست میتونستم مکالمات این چند روزه ام از طریق میل و مسنجر با "اون" رو براتون منتشر کنم.به طرز غیر قابل باوری این قابلیت رو داشت که در یک مقیاس فردی نشان دهنده توان ادمیزاد برای توجیه رفتار های غیر انسانی و غیر اخلاقی باشه.فوق العاده جالب بود برای شناخت رفتار های بشر تو شرایط خاص برای توجیه رفتارهای غیر انسانی.فکر میکنم کاش میشد همه بدون این درد و رنجی که من کشیدم میتونستن این تجربه را بدست بیارن تا بفهمن چقدر انسان میتونه سقوط کنه وبرای این سقوط و رفتارهای غیر انسانی توجیهات عجیب و غریب بیاره که بتونه به زندگی ادامه بده و وجدانش رو به خواب بسپره.اصلا" یه جورایی دیگه فهمیدم اون شکنجه گره هم چطوری برمیگرده خونه اش و بچه اش رو بغل میکنه.کاش "اون" اینجا رو نمیخوند تا میتونستم براتون از این تجربه با دیتیل بنویسم تا شما هم بعد از تعجب در حد سبز شدن شاخ رو سرتون به این نتیجه برسین که آدمیزاد بهترین خلقت خدا و در عین حال بصورت بالقوه خطرناک ترین اوناست.بدونید که اگه شروع کردی به بی توجهی به عذاب دیگران و در نظر نگرفتن هیچ معیار اخلاقی و انسانی تا کجاها میتونی پیش بری.هراس آورترین قسمتش اینه که این حالت میتونه تو هر آدمی که دور و بر آدمه و حتی دوست داشتنی به نظر میرسه وجود داشته باشه.درست مثل این فیلم های هالیوودی که یه آدم کاملا" متشخص به لحاظ ظاهری یه هو یه قاتل زنجیره ای از آب در میاد!!

کاش میشد این تجربه را شیر کرد.کاش خود آدما میدونستن که میتونن چه موجود وحشتناکی باشن و با اگاهی از این امر خوب میبودن....کاش.

الان دیگه میتونم بگم عاشقش نیستم....اصلا".

کاش میشد دلتنگش هم نباشم....به زودی اینم میتونم.

 پینوشت:دوست عزیزی دو تا کامنت خصوصی برای پست قبلیم گذاشته بود که بسیار مفید و کمک کننده بود.خیلی دقیق و با تحلیل صحیح لطف کرده بود و برداشتش از پستهای قبلی رو نوشته بود.متاسفانه آدرس وب یا میل نگذاشته بود تا من بتونم راجع به کامنتشون اظهار نظر کنم.میخواستم اگه هنوز اینجا رو میخونه اززش خواهش کنم بازم اجازه بده نظرش رو بدونم.ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:17  توسط علی  | 

 

مردی که کنار دستم نشسته،حدودا" 50 ساله است با موهای جوگندمی.سرش معمولا" روی کانتر خمه و به لیوان تو دستش نگاه می کنه.گاهی هم البته به حرکات پسرکی که نوشیدنی درست می کنه.می خوره مال اسپانیا،پرتغال یا...یه چیزی تو این مایه ها باشه.کت و شلوار خاکستری روشن پوشیده که نشون میده مسافر هتل و اومده اینجا وقت بگذرونه.من پشت به کانتر و رو به دوستم که اونجا ایستاده نشستم.گاهی 90 درجه برای دسترسی به زیر سیگاری و لیوانم میچرخم و هر بار اون بهم نگاه میکنه و لبخند دوستانه ای می زنه،منم همین کار رو می کنم.کافه کاملا"شلوغه و موزیک تندی پخش میشه.شب تعطیلیه و ساعت از 12 گذشته ولی همینجور آدم اضافه میشه.تعمدا" دارم زیاده روی میکنم و راجع به این موضوع دوستام باهام شوخی می کنن...

شیطنت یکی از همراهام باعث میشه یه دفعه که لیوانم رو از روی کانتر برمی دارم،وقتی می چرخم به جای دوستم یک خانم حدود بیست و پنج ساله با آرایش مناسب و لباس شب خوش دوخت مشکی جلوم سبز شده باشه و با لبخند دلنشینی گیلاسش رو بالا بگیره و بگه "به سلامتی"...بی قید نشستنم رو حفظ میکنم،لبخند میزنم و لیوانم رو بالا میبرم.به دوستام گفته بودم بریم یه جای مناسب..ولی انگار تعریف مناسب هم کاملا" برای افراد مختلف فرق می کنه.کلا"دوستم معتقده که همه به نوعی اینکاره اند و من اگه به اینجور تفریحات پا نمی دم به خاطر اینه که مخفیانه و دور از چشم اونا اینکار رو میکنم و وعده داده بود که یه روزی منو تو شرایطی قرار می ده که واقعیت وجودیم رو بشه!!و حالا خودشون غیبشون زده و احتمالا"این بساط روهمون دوست مذکور با تبانی راه انداخته....

میاد جلوتر...تقریبا"فاصله ای نداریم...تو تخم چشام زل میزنه میگه "کجایی هستی؟" میگم.و بعد" چند وقته اینجایی؟" میگم.و بعد"ازدواج کردی؟"میگم.و بعد "دوست دختر؟"توضیح میدم...واسه این سوال جوابها اصلا"عجله ای نداره جوری که تو طول گفتگو بارها مکث های مدت دار میکنه...تمام این مدت چشم از هم بر نداشتیم.حالم جوریه که دایما"لبخندی روی لبم هست...کاملا"آسوده ام...فکر میکنم از نحوه حرف زدنم فهمیده اینکاره نیستم و نباید زیاد وقتشو تلف کنه.

میگه"دوست داری یک کمی خوش بگذرونیم؟"

میگم"ببین من واقعا"ممنونم ولی حالم مناسب نیست واومدم فقط یه کمی وقت بگذرونم و برم."

میگه"من ازت خوشم اومده...تو از من خوشت نیومده؟"

میگم"تو فوق العاده هستی ولی میدونی...شرایط من فرق میکنه"

تلفنش زنگ میخوره .میگه "یه لحظه ببخشید"و پشتش رو به من میکنه و مشغول صحبت میشه.لهجه روسی داره و قد بلند.90 درجه می چرخم.دوست میان سال بغل دستی هم داره اطراف رو نگاه می کنه.دخترک عقب عقب میاد و روی پام میشینه،همونجور که با تلفن صحبت می کنه.میگم"خدای من چکار میکنی؟ما تو یه مکان عمومی هستیم!"تلفنش رو میبنده و با لبخند میگه"خوشت نمیاد؟"

میگم"گفتم که...وضع من فرق می کنه..."

مدتی تو همون وضعیتی که رو پای من نشسته با موزیک دستاشو بالا میبره و با یه زن دیگه ای که به نظر دوستش میاد از دور با هم مثلا" می رقصن.

 سرش رو بالاتر میگیره وبه گردنش اشاره میکنه و میگه"به من یه بوس اینجا بده."

میگم"اوه خدای من....چکار داری میکنی؟"

میگه"چرا اینقدر مغروری؟...یه بوس فقط.اون که ما رو نمیبینه.اون که اصلا"اینجا نیست."

میگم"مسآله این نیست...ببین...اینجا به ازای هر یه زن 15 تا مرد هست که مطمینم که هر کدومشون رو که بخوای میتونی انتخاب کنی که باهات باشن...داری وقتتو هدر میدی فقط."

میگه"اما من از تو خوشم اومده"و یه دستش رو میبره پایینتر.

میگم"هی...هی...نه...داری چکار میکنی؟معلوم هست اینجا چه خبره؟"

میگه"شششش...."و با دست دیگه اش عینکم رو میده بالا.خودم رو میکشم عقب و مجبور میشه از رو پام بلندشه.گونه اش رو میاره جلو و میگه"یه بوس به من اینجا بده."صورتم رو به چپ میچرخونم و نوک بینی ام به گونه اش میخوره.چشم میافته به چشمای مرد میان سال همسایه...چشام رو به سمت آسمون میگیرم و سرم رو تکون میدم و میگم"خدای من..."مرد لبخندی میزنه.دوباره مدتی روبروم وامیسته و با موزیک خودشو تکون میده. میگه"لااقل شماره ام رو بده به تلفنت."

میگم"مرسی...مرسی...نیازی نیست."

دستم رو گرفته.مدتی همونجور وامیسته و زل میزنه.... بعدآروم آروم عقب عقب میره تو اون شلوغی ...دستم رو رها میکنه ودست من میافته...یه بوسه رو هوا برام میفرسته ومن برمیگردم سمت کانتر.لیوانم رو که بر می دارم سرم رو به سمت همسایه ام میچرخونم.مثل اینکه حواسش تمام مدت به ما بوده، با یه لبخند درشت و پدرانه در حالیکه آشکارا خوشحاله لیوانش رو بالا میبره و میگه"به سلامتی "....لبخند تلخی میزنم و میگم "به سلامتی."...احساس میکنم به هوای تازه نیاز دارم....میزنم بیرون.حالت تهوع دارم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط علی  | 

 

یه شوخی هست بین روانپزشک ها که میگه:

سوال:

   واسه تعویض یه لامپ سوخته چند تا روانپزشک لازمه؟

جواب:

   یکی کافیه،به شرطی که لامپه خودش بخواد عوض شه!!!

امروز(یعنی دیروز در واقع)پیش دکترم بودم.اعتمادم رو کاملا" جلب کرده و از همین دیشب در کنار خوردن دارو هاش(که دوزقبلی رو تغییر داد و دو قلم دیگه اضافه کرد بهش) شروع به انجام توصیه هاش کردم.که بعضی هاش خیلی حال میده.واسش از اول و شروع رابطه گفتم تا آخرش.خیلی مسلط و حرفه ای و به چشم یک پروژه به قضیه نگاه کرد تحلیل های کمی که داد درست بود کاملا".از طبیعی بودن آدم هایی گفت که این مساله براشون پیش میاد بعد جدایی وخیلی چیزای دیگه.حالم رو بهتر کرد ملاقاتش.

به 10-12 جا رزومه فرستادم که فکر میکنم تا آخر هفته یه جا جور بشه که برم.میخوام برگردم و همون معمار کم درآمد آتلیه بشم وبه جاه طلبی های دور و دراز فکر نکنم.میخوام دانشگاه زودتر شروع بشه.

کار باز سازی خونه را شروع کردم.سرامیک خوشگل انتخاب کردم و با یه پیمانکار کوچک صحبتهای اولیه را کردم.هنوز نجار ولی پیدا نکردم.

منتظر آشنا شدن با پارتنری ام که آرزوهاش رو روی ویرانه زندگی دیگران نسازه.یکدل باشه واعتماد به نفس واقعی داشته باشه.دروغ نگه و وفادار باشه.با من یکی باشه و دنبال یه جور زندگی بگردیم.شبها خواب خونه بزرگ و ماشین آنچنانی نبینه.بدونه که اگه هست کنار یکی نباید دستمزد بودن کنار طرف رو بخواد.، خود طرف رو بخواد.حسرت انگشتر برلیان سه میلیونی نداشته باشه.مثل خودم باشه تو دیدگاه نسبت به هدف زندگی.بدونه که هدف زندگی خوشحال بودن امروزه.چقدر میتونه عشق واقعی باشه.کتاب به هم هدیه بدیم وفیلم های خوب ببینیم و موسیقی خوب گوش کنیم.بریم گاهی کنار رودخونه یه جای خلوت وشام بخوریم.بزنیم بی هدف به خیابون گردی و جاده گردی.از اینکه من هنرمندا و نویسنده ها رو میشناسم تعجب نکنه و فکر نکنه دونستن چیزهایی که ازش پول در نمیاد بی فایده است و فکر نکنه بهتره به جای این چیزا چهار تا آشنا تو دادگستری و نظام مهندسی داشته باشم.به خاطر هر کاری که براش میکنم تشکر نکنه ،یه جوری که انگار دو نفریم وبه جاش یادش بمونه اون کارها رو چون دوست داشتم انجام دادم.هر دقیقه من رو مقایسه نکنه با هر ابلهی که یه مزایای دیگه داره و صد تا عیب نشناخته.از اینکه مردا میخوان باهاش همبستر بشن خوشحال نشه و فکر نکنه اگه اینکار رو نمیکنه یعنی داره فداکاری میکنه...چقدر اشتباه کردم که 5 سال تو رابطه ای که هیچکدوم از این خصلت ها رو نداشت موندم.چقدر اشتباه کردم که نفهمیدم رابطه ای که شروعش اونجوری بوده نمیتونه سرانجامی بهتر از این داشته باشه.چقدرعشق کورم کرده بود.دارم از خواب بیدار میشم انگار...تجربه چیز خوبیه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:9  توسط علی  | 

 

پناهی میجوید

در روز سرد برفی

بخار نفس هایت،

هنگام که

به دست باد زمستانی میسپاری اش،

...

حتی اگر لحظه ای

از دستان سردت باشد.

 

پناهی میجوید

در غروب دلگیر خزان

برگ خشکیده بی جان،

هنگام که

به جریان سرد آب فرو می افتد،

...

حتی اگر یادی

ازخاطره بهار سبز گذشته باشد.

 

پناهی میجوید

در داغ خورشید تابستان

آهوی جداافتاده ی هراسان،

هنگام که

به خاک ترک خورده کویر زانو میزند،

...

حتی اگر سرابی

از سایه درخت خیال باشد.

 

پناهی میجوید

در رگبار تند بهاری

کفشدوزک بی جفت روی برگ،

هنگام که با قطره ای سقوط میکند،

...

حتی اگر دامی

از تارهای درهم تنیده باشد.

 

پناهی میجوید

...

پناهی میجویم...

هفدهم مرداد هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط علی  | 

 

دوستای عزیز وبلاگی،

متاسفم که پست آخرم بعضی هاتون رو نگران و بعضی از دوستان رو به خشم آورده بود.کاملا" میفهمم که اینجور مسایل از بیرون به نظر از سر بی مشکلی و یه نوعی از معضلات خورده بورژوایی محسوب میشه.برای خیلی ها ممکنه این مساله یه جور غم موقت و گذرا از اون نوعی که یه روز میشه حتی بهش خندید میاد.دفاع و توضیحی ندارم،جز اینکه بگم متاسفانه حالم تو این سه چهار ماه اخیر که این مسایل تو زندگیم پیش اومده بهتر نشده،و متاسفم از اینکه با مطرح کردن احساساتم برای یه کمی سبکتر شدن، از شما هم مایه گذاشتم که اومدین و اینجا رو خوندین.به هر حال امشب واقعا" اولین بار تو این چند روزه بود که تونستم بیام و اینجا این چند خط رو بنویسم تا از همتون معذرت خواهی کنم به خاطر این چند روز.سعی میکنم زود به زود آپ کنم و سعی میکنم بهتر بنویسم...خوندنی تر بنویسم ولی میدونم که اگه بخوام صادقانه بنویسم باز هم ممکنه چیزایی که شما رو نگران کنه یا به خشم بیاره از توش در بیاد.فقط میخوام ازتون معذرت بخوام و از صمیم قلب ازتون تشکر کنم که هستید.با کامنتهای خصوصی و غیر خصوصی تون.میبخشید که این چند روز نتونستم بهتون سر بزنم...و باز هم ممنونم.زندگی ادامه داره...به هر حال.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:49  توسط علی  | 

 

دیگه رسما" دارم کم میارم.احساس میکنم لب مرزم...لب لب مرز...حالم خوب نیست...خسته شدم از این وضعم...خسته شدم...چرا خوب نمیشم؟...هر مرضی یه درمونی داره...چرا خوب نمیشم؟...کم اوردم...خسته ام...دیشب نتونستم بخوابم حتی یه لحظه...خسته ام به اندازه هزار سال...دهنم از سیگار بد مزه است...دایم داره از چشام آب میاد...احساس خفگی میکنم...روزی سه کیلومتر تو خونه راه میرم...دارم کم میارم...دارم خسته میشم...از خودم متنفرم...میخوام برم اما نمیدونم کجا...نمیدونم کجا... از خودم خسته شدم...از این گوه کاری که اسمشو گذاشتم زندگی خسته شدم...میخوام بخوابم و چهار سال دیگه بیدار شم...میخوام مغزم رو از کله ام بکشم بیرون بندازم دور...میخوام یه زلزله بیاد کل این شهر رو الک کنه... هر جا میرم که حوصله ام سر نره و تنها نباشم،دو دقیقه ای میخوام از اونجا هم برم...میخوام برم بالای کوه...میخوام یه جا باشم که هیچکس نشناسه منو...میخوام همه آشنا هام تو یه لحظه دورم باشن...میخوام بازم بتونم کتاب بخونم...میخوام بازم بتونم فیلم ببینم...کم آوردم...خسته ام...یه لحظه همه را دوست دارم...یه لحظه از همه متنفرم...بوی غذا حالم رو به هم میزنه...کجاست اون بی شرفی که میگن به آدمایی مثل من کمک میکنه...چرا اینقدر ضعیفم؟...چرا اینقدر گوهم؟...خسته ام...از خودم خسته ام...حوصله مریض داری ندارم...خسته ام...خسته ام...خسته ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:57  توسط علی  | 

 

خط های مقطع اتوبان دیگه پیوسته شدن.با نامجو نعره میکشم...:قدم از طریق وفا مکش...قدم از طریق وفا مکش....سوی عاشقان جفا کشا...سوی عاشقان جفا کشا....جفا کشا....جفا کشااااا....ز شکنج زلف تو هر شکن....گرهی فتاده به کار من....ز شکنج زلف تو هر شکن....

قیافه اش میاد جلو نظرم....:مهندس به خدا من اصلا" منظورم این نبود...من اصلا" جمله ام یه چیز دیگه بود...میگم:گذشته...فقط دیدم اگه نگم...میشه کینه تو دلم...گفتم کینه ای نباشه...هر چند دیگه چه اهمیتی داره....من و تو شاید همدیگه را تا آخر عمر نبینیم...

طرف میگه:شما شهر سازی هم کار میکنید...میگم:شهر سازی موجود حروم زاده ایه که از تنبلی معمارها یه عده ازش دکون وا کردن...معماره که باید کل این جماعت رو رهبری کنه...با دهن باز نگام میکنه....اضافه میکنم:البته من از معمار ها کلا" خوشم نمیاد...از جمله خودم...میگه :حالا شما خیلی صریح گفتید نظرتون رو...میگم:آره...دارم عادت میکنم به این خصلت جدیدا"...میگه:اینجا نوشتی مجردی و...پس با ماموریت خارج تهران مساله نداری....میزنم بیرون...

یه ریو نقره ای آینه به آینه ام میاد...اصلا" عقربه را نمیبینم...دارم با نامجو نعره میکشم...

میگه:من اصلا" قصدم اینا نبود...صحبت راجع به یه چیز دیگه بود کلا"...ولی اگه اینجوریه من معذرت میخوام...من...من نمیدونم چی میشه گفت...میگم:ول کن این حرفا رو...من فقط اومدم که سالم بمونم...همین...میفهمی...میگه:کاملا"میفهمم...کمکی...چیزی؟...میگم:قربانت.

تو سربالایی خروجی مدرس ریو نقره ای میرسه پشت ترافیک کنارم...راننده یه دختر جوونه و کنار دستیش یه پسر دهه شصت.عقب رو هم نمیبینم...یکی دو تا هم عقب سوارن...پسره میگه:از کجا میخری استاد...توپه انگار...میگم:چه جورم...میگه:پس ما هم بیایم یه مهمونی را بندازیم...از عقب ماشین صدای جیغ مسافراش که حالا معلوم میشه در و دافن بلند میشه...میگم:باشه یه شب دیگه...ایشالا قسمتتون شه....و ترافیک را میافته...

نور افتاده رو ترک شیشه جلو...فردا که ماشین رو ببرم سرویس باید شیشه را هم عوض کنم...نمیزاره درست ببینم...دارم سیگار روشن میکنم که جلویی میزنه رو ترمز...میکشم تو لاین کناری...پشت سری بوق میزنه...نگاه میکنم تو آینه...یه سوناتا سفید رنگه!...از تو آینه که نور بالاش روشنش کرده انگشت وسطیم رو واسش میفرستم....شاکی میشه ...گاز میگیره که بیاد...ولی اینکاره نیست...فر میخورم لای ماشیناو انگشتم هنوز بالاست واسش...

میگه:شما ساعت چند قرار داشتین...و چشمای ریمل زده اش رو دو سه بار باز و بسته میکنه...میگم:یه رب به سه...میگه:شنیده بودم معمارا سر وقت نیستن ولی انگار شما کاملا"سر وقتین...و میخنده...حالم ازش به هم میخوره...و میفهمه که اینطوره و خوشحالم که فهمیده...

میگه:فرم صورت شما یه فرمی میخواد که لبه های داخلی اش از هم فاصله نداشته باشه که رو بینیتون بشینه...میگم:من فقط یه عینک آفتابی میخوام که لنز طبی بتونه روش سوار شه...بیارین تا انتخاب کنم...واحد آناتومی صورت رو خیلی وقت پیش پاس کردم...سعی میکنه مودبانه بخنده...یه لحظه از خودم بدم میاد...چکارش داری حیوونی رو...

بچه های شهرک لب این چشم انداز جنوبیه جمع شدن...نشستم تنهایی و به چراغ های شهر نگاه میکنم...میاد جلو میگه:داداش شرمنده...چند نخ سیگار داری...ساعت یک این بقالیه میبنده...از تو پاکت دو نخ برمیدارم بقیه را میدم بهش...میگه:نه جون داداش...چهار نفریم..چهار نخ کافیه...میگم:من اینجا میخوام نیم ساعت بشینم...تو خونه هم سیگار دارم...جوری میگم که دیگه هیچی نمیگه...میگیره و تشکر میکنه و میزنه به چاک...

خطهای وسط اتوبان به هم وصل شدن...عقربه سرعت سنج رو نمیبینم...با نامجو نعره میکشم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:58  توسط علی  | 

 

شب رسیده باز

آوار سنگین همه زمزمه های شهر

آرام آرام به جانت میریزد

و تو در تمنای قرار

تمام پنجره هایت را میگشایی

 

شب رسیده باز

جیرجیرکهای دلتنگ

شب تاب های منتظر

ستاره های تنها

تمام آسمان را رصد میکنی

 

شب رسیده باز

کدام یک از این چراغ های رنگارنگ

کدامشان

ریسه ای به دل تو میکشند؟

کدام یک از این خیابان ها

کدام یک از این درخت ها

کدام یک از این آدم ها

کدامشان

آغوشی باز میکنند

برای اشک های دلتنگی ات؟

 

شب رسیده باز

آرام من را بده

پیش از سپیده

به تاریکی ات قسمت میدهم

آرام من را بده.

 

سیزدهم مرداد ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:39  توسط علی  | 

 

امروز هیچکدوم از کارایی که باید میکردم رو شروع نکردم!فقط بعد یه هفته انگیزه پیدا کردم ریشم رو تراشیدم.دوباره شبیه آدمیزاد شدم.لاغر شدم که خودم از این بابت خوشحالم.صورتم رو وقتی لاغره بیشتر دوست دارم.یکمی تو آینه فکر کردم که خوشتیپم یا نه...بدون نتیجه بود.از آخرین باری که به قیافه ام فکر کرده بودم ده سالی میگذشت انگار.همون موقع فهمیده بودم که باید خوشتیپ محسوب شدن رو بگذارم کنار!عجیب بود برام که امروز باز به قیافه ام فکر کردم.آدمیزاده دیگه...

فقط به چند تا از همکار ها و آشنا ها زنگ زدم...واسه اعلام حضور..میخوام تا یه ماهی اصلا" به کار و رفتن سر کار فکر هم نکنم.

تا همین یه ساعت پیش خیلی بی انرژی و مضطرب بودم.ولی الان یه کمی بهترم.خونه شده بازار شام...یه کمی دور و برم رو جمع و جور کردم،در حدی که از لونه سگ بودن خارج شه.

بی صبرانه منتظرم وقت دکترم برسه.از یه روانپزشک معتبر واسم وقت گرفت دوستم.باید بهم کمک کنه.اگه فقط بتونم بیام از این حال بیرون...اگه فقط بتونم...چقدر زندگی میتونه قشنگ باشه.چقدر کارای لذت بخش میشه انجام داد...اگه فقط بتونم دیگه وقتم رو تلف نکنم...

تو این چند روزه از سر استیصال کارایی کردم که حتی روم نمیشه اینجا بنویسم....از اون چیزایی که فقط خود آدم میدونه و خودش...امیدوارم یه روزی در آینده که اینا رو میخونم یادم بیاد که چه جور موجودی شده بودم تو این ایام...چه کارهای احمقانه ای میکنم واسه رفع دلتنگی...

بگذار اینم بنویسم دیگه...جهنم...قرار بوده سانسور نداشته باشم اینجا...میدونید یکی از عذاب آور ترین چیزا تو این دوره چیه؟احساس بی ارزشی.این که تو داری چند ماه مثل مار به خودت میپیچی ولی طرفت چنان زندگی عادی و بدون تغییری رو ادامه میده که تو فکر میکنی من این همه مدت چی بودم تو زندگیش؟هیچ تاثیری تو هیچ قسمتی از زندگی و ذهن طرف مقابلت حتی واسه چند روز بعد از جدایی نداشتی.این یعنی وزن حضور تو صفر بوده.صفر مطلق.و وقتی مرور میکنی میبینی که انگار هیچوقت بیش از این صفر نبودی تو رابطه.من همیشه آدمی بودم که دور و بری هام از نبودنم یه تغییری تو زندگیشون احساس میکردن.همیشه حداقل یه چیزایی بواسطه حضور من تو اونا تغییر میکرد و بالعکس.هر نوع رابطه ای...دوستی...معاشرت...روابط عاطفی...خویشاوندی...کاری...اما حالا...انگار اصلا"وجود نداشتی.اصلا"این تو نبودی تو تمام اون مدت...هرکسی میتونسته باشه.هرکسی که یه حداقل های ظاهری و چیزای روزمره را داشته باشه...خصوصیات تو هیچ تاثیری تو رابطه نداشته.اینکه کی هستی...چه دنیایی داری...چه چیزایی تو زندگی واست مهمه...از چه چیزایی سرشار میشی...با چه چیزایی غمگین میشی...اینا اصلا" تو رابطه حضور نداشته انگار.و این یعنی اصلا" "تو" تو رابطه نبودی...شخصیتت تو رابطه نبوده...فقط جسمت و ظاهرت بوده و تو تا خرخره تمام بند بند روحت رو هم فرستادی تو رابطه...در حالی که اصلا"فرقی نمیکرده...اصلا".

یه بار تو اون دو ماه جهنمی دوبی بودنم هرچی قرص داشتم آوردم روبروم و داشتم فکر میکردم بخورم و خلاص.حتی رفتم از سوپر دو بسته پنادول خواب آور هم گرفتم که به داروهای خودم اضافه کنم...چند لحظه تصویر مامانم اومد جلو چشمم.گفتم علی اگه اینکار رو بکنی مامانت قطعا"با این مریضی اش جون به در نمیبره.به خدا که تو اون لحظه فقط فکر مامانم و اینکه چه ظلمی در حقشه این کار، مانعم شد.گفتم تو که دهنت صاف شده،چرا دهن خونواده ات رو هم بزنی.به دوستم که روانپزشکه زنگ زدم بلافاصله و جریان رو گفتم...اینقدر حرفه ای و نامحسوس عمل کرد که بعدا" که بهش فکر کردم دیدم عجب دکتر خوبیه این پسر...

به یه شناختی از خودم و نوع بشر رسیدم تو این چند وقته که فکر کنم از اون نقاط عطف اساسی زندگیم باشه...اگه فقط بتونم خوب شم...اگه فقط بتونم...چقدر زندگی خواهم کرد.و میشم...شده یه روز از عمرم مونده باشه اون یه روز رو رها میشم.این خط...اینم نشون!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:27  توسط علی  | 

 

پام خورده بود لبه تخت و فکر کردم که یکی از انگشتام شکسته.چند ساعتی رو تو بیمارستان دنبال کارای این انگشت پا بودم.آخر سر ارتوپد گفت نشکسته ولی باید یه مدتی رو کمپرس یخ بزاری روش و ببندیش که خودش واسم بستش.خب برنامه ورزش هم که میخواستم از اول هفته شروع کنم به تعویق افتاد.فعلا" یه مدتی باید باهاش مدارا کنم دیگه...مثل هر زخم دیگه ای.

یکی از دوستام که تو پست های قبلی راجع بهش نوشته بودم رو هم بعد مدتها دیدم.

http://www.siakia99.blogfa.com/post-20.aspx

اومد به خونه ام و مستقیم بهش گفتم که من اشتباه کردم که دخالت نکردم اون موقع و الان ازت میخوام که برگردی به رابطه قبلی ات چون هیچوقت تو رو به خوشحالی اون موقع ندیدم تو طول تمام این سالها.گفتم مهم نیست برام که این حرف ها اصولی هست یا نه ولی امیدوارم ازم ناراحت نشی و اگه بشی هم برام از بابت حرف هایی که دارم میزنم اهمیتی نداره.اون تشکر کرد از اینکه به فکرشم و گفت اصلا"ناراحت نمیشه از حرفام ولی موافق نیست با برگشت به رابطه و دلیل مشخصی هم نگفت.فقط گفت الان حسرت مشخصی واسه اون رابطه نداره جز اینکه باید زودتر تموم میشده تا طرفش کمتر لطمه ببینه...همین و من اصرار روی چیزای خوبی که از رابطه شون میدونستم کردم اما جواب روشنی نگرفتم.نمیدونم...اصلا"نمیتونم درک کنم چرا...و گویا درک من هم اهمیتی نداره.البته وقتی شنیدم مثلا"یکی از نمونه های عدم تفاهم این دوست ما با پارتنر ش این بوده که آخر شب داشتن بر میگشتن خونه و این دوست ما گفته بریم نون بخریم و دختر میگفته که نه...الان جایی این موقع شب نون پیدا نمیشه!!فکر کن...این بحث ساده یکی از چیزایی باشه که تو ذهن یه آدم دلیل عدم موفقیت رابطه باشه!!!مضحکه ولی دیدم انگار همه وقتی میخوان بکنن از کسی از همین بهونه های مضحک میارن.و خودشون هم فکر میکنن چقدر دلایلشون منطقیه...بعد این جریان با این یکی دوستم که ترک شده بود کلی صحبت کردم و خوشحال شدم که به این نتیجه رسیده که طرفش ارزش این عشق و علاقه را نداره...و تصمیمش رو راجع به خودش بعد ۲ سال علاقه یه طرفه گرفت.واسش خیلی خوشحالم.

از شنبه میخوام دنبال کار بگردم.اون دوستم که صحبت شراکت تو یه دفتر رو با هم کرده بودیم این سری حرفش رو عوض کرد و به یه نوعی بهم فهموند که فعلا" صحبت شراکت منتفیه و فقط با هم کار کنیم.اصلا" ازش ناراحت نشدم.اصولا"بعد این جریانات دیگه از چیزی چندان ناراحت نمیشم.گفتم خب...اینم تصمیمش عوض شده دیگه.کاریش نمیشه کرد.یکی دو جایی که قبلا" کار کرده بودم میگن برم اونجا ها دوباره کار کنم اما خودم میخوام برم یه جای جدید.پیش یه عده آدمی که منو نمیشناسن من هم نمیشناسمشون.احساس میکنم اینجوری بهتره.با همکارای دانشگاه هم هنوز تماس نگرفتم که ببینم برنامه ترم بعد چیه.به هر حال واسه هیچی عجله ای ندارم.

روزا و شبای خاصیه.الکل و سیگار به شدت و صحبت با دوست ها و صحبت با دوست ها و صحبت...

مامانم زیاد بهم زنگ میزنه واسه احوالپرسی.سعی میکنم کاملا" سر حال باشم.اصرار میکنه چند روزی برم پیش اونا.رد میکنم و کار رو بهانه میکنم.نمیخوام این اوضاع احوالم رو ببینن.به خواهرم هم کمتر سر میزنم که نگران نباشن.برادرم و اون یکی خواهرم میگن بریم یه سفر ترکیه تا آخر تابستون ولی نمیخوام دیگه ترکیه برم.یه بار یه هفته ده روزی رفته بودیم.شاید با دوستام یه سفر بریم آذربایجان و ارمنستان...شاید...نمیدونم.

از شنبه قراره زندگی جدیدم شروع بشه...

چقدر کار دارم...چقدر زیاد...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 18:3  توسط علی  | 

 

هنگام خلق خورشید

کیست که به ماه فکر کند؟

هنگام خلق باران

کیست که به درختان خشکیده بیاندیشد؟

هنگام خلق باد

کیست که به قاصدک سرگردان فکر کند؟

....

تو را که می آفرید

هیچش در نظر بود،

چون منی؟

 

دوم مرداد هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:56  توسط علی  | 

 

اومدم مسافرت.(در ضمن کیفم هم پیدا شد!)به یکی از شهرهای غرب ایران.با یکی از دوستای صمیمی زدیم تو جاده که بریم دیدن یه دوست دیگه که تو یه شهرستان کوچک استان کردستان کار میکنه.و جاده چقدر خوب بود.تو راه موزیک گوش کردیم همه جوره و از مناظر لذت بردیم.همراه موسیقی بلند بلند آواز خوندیم و به خیلی چیزا خندیدیم و با خیلی چیزا غمگین شدیم...گپ زدیم از خوبی ها و بدی های زندگی و از ارزش ها و پایه هایی که تحت هیچ شرایطی نباید از دست برن...هفت ساعتی رانندگی بود که بر خلاف تصور همیشگی ام اصلا" واسم خسته کننده نبود.دلیل مهم اش هم این بود که همراهم دوستم بود و می دونستم که همونقدر که من براش ارزش قایلم اونم برای من احترام قایله...همونقدر که من اونو محرم میدونم اونم با من صداقت داره...و برای مسافرت و همراهی تو یه مسیر طولانی اینا شرط های اساسی هستند والا همه چیز خسته کننده میشه.باید همراه آدم یه سری ارزشهای پایه ای مشترک با آدم داشته باشه.این که با چی مسافرت میکنین یا مقصدتون کجاست فرع قضیه است.مهم اون مسیر و همراه شماست.

اینجا هم یه شهر کوچک نسبتا"آرومه.شب که رسیدیم نشستیم به گپ و گفت و می و خنده و اشک.خالص بودیم.خودمون بودیم.

یکی از مهمترین چیزایی که من همیشه فکر میکردم تو رابطه ام با "اون"بسیار باعث افتخاره صداقت دو طرفه ای که وجود داشت بود.یعنی فکر میکردم که بدترین چیزها رو هم از هم پنهون نمیکنیم.الان متوجه شدم که تو دو ماه آخر رابطه این اصل اساسی هم از بین رفته بوده.۰۰۰۰۰۰.الان میفهمم که چرا باید هر روز میل هاش رو چک میکرد. علاوه بر دفتر که روزی یکی دو بار میل هاش رو چک میکرد بعدش تو خونه اگه نت نداشتیم باید حتما"یه کافی نت پیدا میکردیم که میل هاش رو شب هم چک کنه.من رو هم اگه اون دور و بر بودم میگفت برو اینجا نایست.منم میرفتم!این در حالی بود که اگه من داشتم میل چک میکردم، میومد کنارم میایستاد....نمیفهمم چطور همچین چیزی ممکنه از کسی سر بزنه ۰۰۰۰۰میفهمم که این صداقتی که از اساسی ترین پیش نیازهای بعضی آدما تو رابطه است ویران شده بوده.بعدا" هم که شنیدم بعضی از قضایا رو که بعنوان نمونه های بی مسولیتی من عنوان میکنه واسه آشنا های مشترک، با تغییر تو اصل ماجرا و حذف بعضی اطلاعات مطرح میکنه، دیدم حتی الان دیگه نمیتونه با خودش هم صادق باشه.مثلا" یه روز بارون میومده تاکسی نبوده و من نرفتم دنبالش سر کار.گفته به خاطررفتن به ورزش دنبالش نرفتم.در حالیکه میدونه دو تا از همکارای مسن ام همراهم بودن که داشتیم با اونا میرفتیم و من گفتم اگه بخوام بیام دنبالت باید اونا رو بزارم نیاورون بعد خودم برگردم یوسف آباد دنبالت.حالا اینا رو پای تلفن یه جوری گفتم که این همکار هام هم معذب نشن.خودش گفت نه...اگه اونجوریه یه کاریش میکنم و از اونجایی که همیشه من رو تشویق میکرد ورزش کنم،فکر کردم واقعا"فکر کرده که من به ورزشم برسم اونم با یه تاخیری بلاخره میرسه خونه اش دیگه.حالا این ماجرا رو با حذف حضور اون دو تا همکار من به عنوان یه نمونه از نشانه های ان بودن من به این و اون میگه....

فکر میکردم صداقت یه اصلیه که تو بدترین شرایط هم بین ما از بین نمیره.اما از بین رفته بوده و من متوجه نشده بودم.از بین رفته بوده...ما مال دو تا دنیای متفاوت بودیم.ما مال هم نبودیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط علی  | 

 

1-صبح امروز دوباره رفتم فرودگاه امام.بی نتیجه.طرفای ظهر برگشتم و همون تو راهرو یه خانم مسن از هیات مدیره مجتمع گفت یه چند لحظه تشریف بیارید میخوایم صحبت کنیم.بقیه همسایه های این طبقه را هم گفت بیان و یکیشون  -که از قبل سر جریان ترکیدن لوله شوفاژ کلی بهم کمک کرده بود- میشناختم هم اومد سلام و احوالپرسی کردیم و خانم هیات مدیره از طراحی واسه لابی گفت و هزینه هاش.و همینطور از آنتن مرکزی و هزینه هاش.وسط های حرفاش این همسایه آشنا هه گفت اتفاقا" ایشون(یعنی من)آرشیتکت هستن و میتونن تو طراحی لابی کمک کنن.طرف هم گفت ا...چه خوب و...از این حرفا.صحبت طراحی لابی و این حرفا شد که باز این همسایه آشناهه گفت اتفاقا" همسرشون(یعنی همسر من)هم آرشیتکت هستن...هنوز جمع عکس العمل نشون نداده بود که من گفتم:ما جدا شدیم.یه سکوت چند ثانیه ای....همه با دهان باز به من نگاه میکردن.نمیدونم چه جوری وضعیت به بحث عادی برگشت ولی گفتم من تازه از مسافرت اومدم و نمیدونم وقت دارم واسه اینکار بزارم یا نه ولی ترجیح میدم طرح جدید لابی رو ببینم.بعدش همسایه آشناهه یه کمی باهام گپ زد و ضمنی گفت که هرموقع خواستم برم سراغشون.بازم مهربونی بی دلیل....تشکر کردم و گفتم حتما" اینکار رو میکنم...

2- روز تولدش براش یه میل زدم و تبریک گفتم.هیچ جوابی الان که 4-5 روز میگذره بهم نداد.و باز سوالهای من از خودم شروع شد.چرا؟چرا؟چرا؟...مگه من باهاش چکار کردم؟...من اینقدر نفرت انگیزم براش؟...نمی دونم آدما چطور میتونن اینجور باشن.نمی دونم ،مثل این میمونه که بعد از این که یه نفر رو یه کتک مفصل زدی و له و لورده انداختیش یه گوشه،دو تا تف هم روش بندازی که تحقیرش کنی.چرا اینقدر نفرت؟از کجا میشه این اندازه تنفر رو جمع کرد؟...یه هدیه هم که سری آخر واسش آورده بودم هم فرستاده پیش یکی از دوستام....نمی دونم اینجور کارا بهش کمک میکنه واقعا".احساس خوبی بدست میاره با این رفتارا؟شما هایی که تو موقعیت اون بودین بهم بگین.من اصلا" نمیتونم بفهمم.چه چیزی به کسی تو این دنیا اضافه میشه که آدم حتی یه جواب رسمی و مودبانه به تبریک یه نفر...حتی یه غریبه نده؟از من و کارام یه غول بی مسولیت و بی عاطفه ساخته که همش اون در حال فداکاری بوده و من داشتم فقط سو استفاده میکردم از احساسات و فدا کاریهاش.به هرکسی از آشنا های مشترکمون هم از این حرفا زده.حالا خاصیت این آدم جدید اینه که خیلی از خود گذشته و فدا کاره واسه پارتنر اش.آدما چقدر میتونن بی انصاف بشن....من...خیلی خسته ام.خیلی.

3-خیابونا پر شده از هیوندایی سوناتا.شانس منه دیگه.طرف یه هیوندایی سوناتا انداخته زیر پای "اون".دلم میخواد زمین دهن وا کنه برم توش.میفهمین چی میگم؟...به خدا که نمیدونین.خدا کنه هیچوقت تجربه نکنین....هیچوقت....هیچوقت.

4-به هیچکس...به هیچکس...به هیچکس....اگه دوستش ندارین...نگین دوست دارم...به هرچی اعتقاد دارین نکنین این کار رو...نکنین.این کار زندگی اون آدم رو ویران میکنه....ویران.

5-خاک بر سرت علی.....خاک بر سرت.آدم شو.

6-این روزا گروه "آبا" خیلی حال میده.فکرشو بکن.35 سال پیش ملودی نوشتن که هنوز میشه گوش کرد.نمونه بهترش "پینک فلوید".خدایا موزیک رو از ما نگیر.

7-دوستام رو خیلی دوست دارم....خیلی خوبن...خیلی.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط علی  | 

 

خب رسیدم.اونم چه رسیدنی!الان تو خونه خودم هستم.کیف دستی کوچکی که پاس و شناسنامه و تمام پولهایی که تو این مدت کار کرده بودم توش بود رو تو تاکسی فرودگاه جاگذاشتم!

دوباره کوبیدم رفتم فرودگاه امام.ولی هیچ فایده ای نداشت.اصلا"تو تمام راه نه حواسم به راننده بود نه به تاکسی که توشم.فقط با اجازه راننده سیگار کشیدم و فکرهای بی انتها و بی نتیجه.مثل اینکه حواس پرتی هم به هنرهای دیگه ام اضافه شده!سابقه همچین سوتی هایی رو نداشتم.ولی حالا که پیش اومده.جهنم.فقط امیدوارم مدارکم رو واسم بفرسته.چون حوصله دنبال المثنی رفتن و اینا رو ندارم.پولها هم که حتما"بالاخره یکی خرجشون میکنه دیگه.ولی طنز تلخ ماجرا اینه که اصلا"رفتن من به خاطر این بود که یه کمی پول در بیارم به خونه ام برسم.حالا دوباره مفلس شدم!اون همه تو اون گرمای کلافه کننده و اون شرایط افتضاح اونجا موندم،آخرش هیچی...جالبیش اینه که دور و بری ها بیشتر از خودم غصه میخورن.خودم که فکر کنم این مدت پوستم کلفت شده.میگم به خودم پیدا شد ،شد.نشد هم به جهنم!من که امسال از این خیلی مهم تراش رو از دست دادم.این که پوله و دیر یا زود بلاخره جبران میشه...عجب سال تکمیلی داره میشه این سال هشتاد و هفت.

تو هواپیما یه گروه والیبالیست که نمی دونم کجا قهرمان شده بودن هم بودن.نزدیکای تهران هواپیما چند دقیقه ای تکونهای خیلی شدیدی داشت و ملت عجیب وحشت زده بودن و جیغ و داد و یا حسین و...وضعیتی بود.یه مرد هیکلداری کنارم بود که به نظر از کارگزاران نظام مقدس میومد.تمام مدت چسبیده بود به دسته صندلی و فشار میاورد بهش ،در حالی که دست من زیر دستش مونده بود.تو یکی از ارتفاع کم کردن های ناگهانی ِ همون چند لحظه ،یه داد بلندی کشید و لطف کرد دستش رو از رو دستم برداشت ولی بازوم رو چسبید و فکر کنم با یه قوه ماورایی فشار داد.خلاصه با انگشتای له شده و بازوی کبود وقتی شرایط عادی شده بود جواب عذرخواهیش رو با یه مساله ای نیست دادم....ولی جو عجیبی بود.جالبیش اینه که من خیلی بی عار بودم.عین خیالم نبود.نمی دونم چرا.با اینکه از بعد از یه بار پاراگلایدر سوار شدنم کمی از ارتفاع میترسم ولی این دفعه انگار نه انگار.خلاصه هواپیما که نشست ملت از ذوقشون شروع کردن به کف زدن.این بچه های والیبالیست هم شلوغ بازی در آوردن به ریتمیک دست زدن و تولدت مبارک خوندن!!!خلاصه شیر تو شیر غریبی بود.

حالا اومدیم بار ها رو بگیریم از تلوزیون و فدراسیون و نمیدونم کجا با ساز و دهل اومده بودن استقبال اینا.از همون چیزایی که یکی از دوستان تو کامنت پست قبلی واسه استقبال نوشته!حالا منم به خاطر اینکه میدیدم مردم همو بغل میکنن و هرکی اومده دنبال همسرش وهمه خوشحالن،بدجوری دلم گرفته بود.یه تضادی داشت فضا با حال و روزم که باور نکردنی بود.خلاصه با همچین حال وروزی تاکسی گرفتم.تجربه هم بهم نشون داده بود که با راننده تاکسی ها و سلمونی ها اگه یک کلمه بیشتر از ضرورت حرف بزنی تا موقعی که کارشون باهات تموم شه مغزتو پیاده میکنن.این بود که بدون یک کلمه اضافی نشستم صندلی عقب و تمام طول راه رو هم تو خودم بودم.رفتم خونه خواهرم اینا که ماشینم رو بردارم بیام خونه خودم.پیاده که شدم بالای پله ها که رسیدم دیدم بعله....جا تره و بچه نیست.خلاصه دوباره بعد از یکی دو تا تلفن اینور اونور که ببینیم چطور باید پی قضیه را گرفت راه افتادم دوباره سمت فرودگاه.الانم دست خالی برگشتم خونه و دارم واسه شماها جریان رو مینویسم.

بعله...این شروع داستان ما در آغوش مام وطن بود.حالا بقیه اش رو خدا به خیر کنه....فعلا" که داره از در و دیوار واسم میاد دیگه...یه تصمیم بدی انگار واسم گرفته...تا تهش رو در نیاره هم ول کن نیست.

میگه:   چون بد آید هرچه آید بد شود              یک عدد ده گردد و ده صد شود

حالا حکایت ماست.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:13  توسط علی  | 

 

امروز روز آخر بود.از همه خداحافظی کردم.نمی دونم خاصیت روزای آخر چیه؟همه اونقدر ابراز لطف کردن و مهربون بودن که باور کردنی نبود.کسایی که فقط یه ارتباط کاری خیلی مختصری باهاشون داشتم ،همه کلی ابراز تاسف کردن که چرا برنمی گردم و اینکه چقدر کار کردن با هم خوب بوده.و من فکر میکردم کاشکی همه با هم یه جوری باشن که انگار هر روز ،روز آخره.ظهر هم با چند تا از همکارا رفتیم یه رستوران ایرانی و اون دوست اهل آفریقای جنوبی یه کتاب معماری بهم هدیه داد با یه نوشته خیلی قشنگ که صفحه اولش برام نوشته بود.از هفته پیش یه سره میگفت قبل رفتنت حتما"بریم بیرون با هم.کلی هم تاکید که حتما"تماس مون رو حفظ کنیم.ازش به خاطر همه حمایتهای این چند وقته تشکر کردم.اکثرا"آدرس میل ام رو گرفتن و چند نفری هم شماره ایرانم رو.بعضی ها هم میگفتن به "اون"سلام برسونم...اونا نمی دونستن وضعم رو،من هم نمیدونستم چی بگم...

رفتم برای بار آخر توی سایت راه رفتم و کل پروژه را دوباره دیدم.دو سال از روز اولی که شروع کردیم گذشت و این سنگها و آهن ها و چوبها رو هم سوار شدن و احتمالا" هیچکس بعدا" که میاد تو این مجموعه نمی تونه از رو این در و دیوارچیزی  از زندگی تک تک آدمایی که اینجا کار کردن، بفهمه.خوبی سنگ و چوب و آهن همینه.نه ذهن داره،نه خاطره ...

الان تو بار فرودگاه نشستم و آخرین هوای آزاد بودن رو میدم تو ریه ها.دو تا از همکارام تا فرودگاه باهام اومدن.آخرین اینترنت سریع و آخرین نوشیدنی های بی دغدغه...فرودگاه رو دوست دارم.اینکه این همه آدم با رنگها و نژادها و جنسیتها و سن های مختلف میان و میرن برام جالبه.هرکسی هم قصه خودش رو داره که اون یکی ازش بی خبره.یه جورایی آدم مسافر یه کمی هم بی خیالتر میشه.عادت های رفتاری و گارد های معمول رو میزاره کنار.الان یه بابایی اونورتر نشسته و کلی واسه کنار دستیش راجع به همه چی حرف میزنه.گویا نقاشه و دایم اینور اونور میره واسه هر جور کاری که از نقاش بودنش بر بیاد.هر دقیقه هم لیوانش رو میگیره بالا و به همه میگه به سلامتی.آدم جالبیه...

... فکر میکنم "مسافرت" و "روز آخر" از یه جنسه.هردوش مربوطه به رفتن.بلاخره هر مسافرتی از یه روز آخر شروع میشه.نمیدونم رفتن خوبه یا بد،ولی آدما موقع رفتن تغییر میکنن.همون تغییرایی که موقعی که دوست دارن کسی رو.اصلا به نظر میاد عاشق شدن هم یه جور رفتنه.میری یه جای دیگه...میره تو یه فضای دیگه...تغییر میکنی...عادت هات عوض میشه...اهمیت های زندگی و اولویت هاش تغییر میکنه...یه رفتن مداوم...انگار دیگه دایم مسافری...انگار همیشه داری میری از جایی...نمیدونم خوبه یا بد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 17:11  توسط علی  | 

 

1-یه روز دیگه مونده.فردا این موقع دیگه اینجا نیستم.از این شهر متنفرم.از ساختموناش.از خیابوناش.از این ظاهر گول زنکش.از اینکه همه پشت فرمون تو بزرگراه هستن.از این ماشین های رنگ و وارنگ و رستوران های شیکش.از این همه رابطه های یه شبه بین آدماش.از این مرکز خرید های غول آساش. امیدوارم دیگه هیچوقت پام به اینجا نرسه.امیدوارم کار و بارم ایران روبراه شه و دیگه نیام اینجا.از همه چیز اینجا بیزارم.

 

2-بابام زنگ زده بود که بیا با هم بریم مسافرت.مسکو و سن پترز بورگ.آخر مرداد.خیلی سخت بود بهش بگم نمیتونم باهاش برم.اصلا" تو مود مسافرت نیستم.از یه طرف دیگه با بابام هم زیاد حال نمیکنم.خیلی خوب نیست...میدونم...ولی اینجوریم دیگه.یه ذره بهش برخورد فکر کنم...ولی زیاد مهم نیست.به هر حال بی احترامی که نکردم...فقط گفتم حال مسافرت رو ندارم...شاید یه وقت دیگه.

 

3-دیروز یه میل از یکی از دوستای قدیم دوران مدرسه گرفتم که شاید الان چندین ساله همدیگه را ندیدیم.اینقدر حال و هوای میل امیدوارکننده و پر جمله های قشنگ بود که یه لحظه به خودم گفتم نکنه میدونه تو چه جور وضعی هستم که اینو فرستاده...ولی ممکن نیست چیزی بدونه...به هر حال جالب بود این میل از اون با این مضمون تو این شرایط.جالبیش اینه که زیاد هم میل رد و بدل نمی کنیم ولی...به هر حال عجیب و خوشایند بود برام.یه میل تشکر براش فرستادم.میلش چند دقیقه ای حالم رو خوب کرد...و برام مهم بود.

 

4-امشب باید وسایلم رو جمع کنم و خونه را یه کمی تمیز کنم قبل رفتنم.معمولا"یه خدمتکار دو سه هفته یه بار میومد واسه تمیز کاری ،که نمی دونم چرا ازش خبری نیست چند وقته.ولی اوضاع اتاق و حمومم اینقدر ناجوره که باید حتما"قبل رفتن تمیزش کنم چون آبروریزیه ،میگن چه جور حیوونی اینجا زندگی میکرده قبلا"!!

 

5-فردا باید برم ماشین رو سر راه فرودگاه تحویل شرکت بدم...تو این مدت شش هفت تا جریمه هم شدم که باید اونا رو هم تسویه کنم.گوشه گلگیر ماشین هم یه بار تو جاده خورد به گارد ریل که باید اونم خسارتش رو بدم.قضیه اونم مفصله...حدود 2 ماه پیش بود شاید.خیلی شانس آوردم که اتفاق ناجوری نیافتاد.ماشین دور خودش چرخید یه دور!...به هر حال به خیر گذشت.

 

6-دلم برای چند تا آدم اینجا تنگ میشه...ولی...خب دیگه...زندگی همینه.

 

7-امروز هم تو دفتر به خاطر تموم شدن پروژه مهمونی گرفتن به صرف نهار.هیچ لطفی نداشت.دوست داشتم ساعت نهار برم از دفتر بیرون...از مدیرمون میپرسم مناسبت مهمونی چیه؟...میگه مهمونی خدا حافظی شماست دیگه!...میگم باریکلا من!...

.

.

.

 

 دیروز تولدش بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:30  توسط علی  | 

 

یک روز

فرشتگان همدلی

از دوردستهای افق

مرهم های مهربانی میگذارند

بر آتش جانت

 

یک روز

درختان مهربانی

دوباره دستت را

بر پوست چروکیده اشان

حس خواهند کرد

 

یک روز

پرندگان زیبایی

تکه های قلبت را

از سراسر این خیابان ها

به سوی تو باز میگردانند

 

یک روز

خورشید اطمینان

با نور نوازش

دل یخ زده ات را

بیدار می کند

 

یک روز

ماه در طلوع دوباره اش

نقره باران میکند

سرتاسر

شبهای بی ستاره ات را

 

یک روز

آسمان بی نیاز

بی آرزوهایی که سراسر

ذهن این خلایق را مسموم کرده است

به تو میبخشد

لطافت باران را

 

روزی که خورشید درخشانتر باشد

روزی که دوباره صدای باران بشنوی

روزی که زخم درونت آرامتر باشد

روزی که ستاره ها سرک بکشند به کلبه تنهایی ات

 

آن روز خواهد آمد...

به خدا که خواهد آمد.

سی و یکم تیر هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:16  توسط علی  | 

 

خوابهایم را، نه

این آرامش شبهای بی ستاره ام را، نه

این آخرین پناه چشمهای خسته ام را، نه

این رخوت دستهای رها شده ام را،نه

این آغوش همیشه پذیرنده ی خستگی صد هزار ساله ام را،نه

این دشت رهایی بعد از هر باران ذهن بر دیدگانم را ،نه

این پنجره باز شده به کوه ها اززندان شبانه روزم را،نه

...

بگذار این تنها بستر، برایم بماند...

 

به خواب هایم نیا.

 

 یکم مرداد ماه هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 4:28  توسط علی  |