من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم شنا بلد نیستم!...آره میدونم عجیبه،واسه همین ثبت نام کردم یه جا تا آموزش ببینم.امشب هم رفتم استخر.با حال بود.تمرین های اولیه.غیر من یه چند تا بچه 10-12 ساله دارن اموزش میبینن.با این پشم و پیل لای اونا تو قسمت کم عمق صحنه خیلی کمدی میشد به نظر خودم.ولی وقتی رفتم دیدم چقدر محیط توجه آدم رو به خودش جلب میکنه و اینقدر متمرکز میشی که اصلا" متوجه نمیشی کجایی.وسطاش یه 10 دقیقه هم ایروبیک وسط آب دارن که مربیه بد شانسی آورده یا شانس آورده که خردادیان نشده.مثلا" 10-15 تا حرکت نرمشی با موزیک میکنه بعد 3-4 تا حرکت با موسیقی 6و 8 میاد.خلاصه جالبه.جای تر و تمیز با امکانات خیلی خوبه.احتمالا"مشتری دایمی اش شم.
من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم دیشب اصلا" نخوابیدم!...تا ساعت 2 فیلم میدیدم،بعدش دیدم بابام داره از مسافرت میاد یه حالی بهش بدم برم فرودگاه دنبالش.کوبیدم رفتم فرودگاه امام.قرار بود 3 بشینه 4.5 نشست!!خلاصه تا رسیدیم خونه صبح شده بود و اومدم خونه خودم که حاضر شم برم سر کار و زندگی.تو اون مدت الافی فرودگاه،رفتم یه قهوه فرانسه گنده و خوشبو سفارش دادم و همینطور که باهاش حال میکردم،یهو مودم عوض شد.دیدم از فرودگاه امام چقدر بدم میاد.دیدم این سقف آبی و اون کابلها و نورهای نقرهای،چقدر دلم رو آشوب میکنه.حالا تو همون 2-3 ساعت هم 2 تا پرواز از وین نشست!شانس رو میبینید.فکر کنم اسم اتریش و پرواز خارجی و هتل لوکس هم رفت کنار سوناتا و حلقه ازدواج و جواهر فروشی.چیزایی که وقتی تو بهترین حال هم هستم ،یادآوریش مثل خار میره تو قلبم.
من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که این روزها فیلم های هالیودی خیلی بدی میبینم از این رمانتیک ها یا کمدی رمانتیک ها.(خدا رو شکر کارم به اکشن نکشیده هنوز.)....و فاجعه اینه که تحت تاثیر هم قرار میگیرم!! یاد دارو ساز فیلم "سوته دلان" میافتم که میگفت:ببین عاقبت ما به کجا کشید تو این مُلک!!
من باید بدون نهایت شرمساری اعلام کنم که امروز رفتم دفتر یکی از دوست های سالها ندیده.واسه یه ملاقات و گپ.کم کم چند تا دیگه هم اومدن و ماری جوانا بار زدن و به نوبت پکی زدیم و هیچ تاثیری هم به ما نکرد وفقط دهنم مثل چوب خشک شد و دست از پا درازتر فقط بدنامیش که مصرف کردم واسم موند!!
من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که به این نتیجه رسیدم که از شدت زود باوری و اعتماد به دیگران کارم به بلاهت کشیده بوده...و فکر هم نمیکنم درست شده باشم.
من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که فردا 3-4 تا کار دارم که چشم آب نمیخوره انجامشون بدم.
من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که از شعر "دل و دشنه" ام خیلی حال میکنم...آدمیزاده دیگه...نارسیسیسم هم بلاخره میاد سراغش گاهی!
من باید با نهایت شرمساری اعتراف کنم که (گلاب به روتون ،روم به دیوار)به نظرم میاد دیگه انگیزه ج-ن-س-ی ندارم.اصلا" تحریک نمیشم این چند وقته....و این واسه یه آدم پر اشتهایی مثل من(من سابق)عجیبه!...معذرت میخوام که اینو نوشتم...ولی دیدم دیگه دارم اعتراف میکنم...گفتم بگذار حسابی از خجالت اعتراف دربیام!
