تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

وای خدایا....چقدر دلم گرفته....چقدر دلم گرفته....

تا کی میتونم دوام بیارم....خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:34  توسط علی  | 

 

Artist: nancy sinatra
Album: Kill Bill Soundtrack

Lyrics: Bang Bang (My Baby Shot Me Down

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"?Remember when we used to play"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie


Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:16  توسط علی  | 

 

دامن بی قراری

از چنگ شب بیرون میکشم

با بازوانی افتاده،

اما با دلتنگیم

برای آشفتگی ها

 دیوانگی ها

 چه کنم؟

...

تلخ آه نفسی، از آن گونه که

میراند هرچه جنون است

به هوای آلوده این شهر،

راه گریه هایم را میبندد

با چشمانی مات

اما نگاه به جا مانده در آینه هایم را

چه کنم؟

...

 خواب هایم

یکسر بر بسترم

که دیگر سردترین شبهای سال را

به پیکر یخ زده صبح هایم میرساند

بی اشک و حسرت

 امتدادمی یابند،

اما خستگی های صد هزار ساله ام را

چه کنم؟

....

آمدیم و رها شدم

بی درد و دغدغه

بی هراس و بی عشق

بی آرزوهای دوردست وخیال انگیز

بی شبانه های یاس آلود و خشمگین

بی جراحت و بی چشمداشت

بی شانه های خم شده و بی حسرت هزار شوق بر باد رفته

....

گیرم که ...

.

.

.

بی تو چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط علی  | 

 

اون زمانی که کار طراحی فضاهای درمانی انجام میدادم،توی مرحله مطالعات یکی از فاکتورهایی که در ظرفیت و نوع قرارگیری و همجواری فضاها موثر بود،عامل زمان بود.برای رساندن بیمار از بعضی فضاها به بعضی دیگه حساسیت ها خیلی بیشتر میشد.در اورژانس این استانداردها به مرزهای نهایی اش میرسید.بعد ها هر فیلمی که میدیدم سعی میکردم تشخیص بدم پروسه ای که در فضاهای درمانی دنبال میشه چه شکلیه و البته در فیلم های امریکایی اون استانداردها چه توی فضا و چه توی عملکرد پرسنل درمان به شدت آشکار و به نحو جلب توجه کننده ای رفتار پرسنل درمان از میزان سنگینی مسولیت و توجه اونها به رعایت کد های لازم در مواقع اورژانسی حکایت داشت.همه ما دیدیم صحنه هایی از این فیلم ها رو که شخصیت اصلی فیلم در حالی که عزیزش رو خونین و مالین بغل گرفته و وارد اورژانس میشه و پرسنل درمان چطور هرکدوم وظایفشون رو انجام میدن و با یه شتاب حرفه ای تمام تلاششون رو واسه زنده نگه داشتن اون بیمار یا مصدوم انجام میدن.همه هم میدونیم که در کشورما گاهی افراد با صدمه ها و بیماریهایی ساده به خاطرنقص در همین زمان بندی ها جان خودشون رو از دست میدن.چیزی که خوب، آشکارا همه ما تجربه کردیم به شکل های مختلف اینه که ارزش جان یک نفر امریکایی با یک نفر ایرانی به واسطه همین شرایط(نه فقط در فضاهای درمانی که در خیلی عرصه ها که احتمال تهدید سلامت انسان وجود داره)متفاوته....به عبارت دیگه جان یک انسان جهان اولی ارزش بیشتری از جان یک انسان جهان سومی داره!به هر حال این یه واقعیته.متاسفانه حتی شرایط در کشوری مثل ایران از تهران تا یک شهر دور افتاده هم به همین شدت وگاهی حتی بیشتر متفاوته.یعنی به واسطه کمبود امکانات بعضی از آدمها تو این کشور به واسطه عوارضی از بین میرن که به راحتی امکان پیشگیری و درمان رو داره.این در مجموع باعث میشه متوسط رنجی که از این لحاظ یک روستا نشین نسبت به یک شهر نشین میبره بسیار بیشتر بشه و همینطور متوسط رنجی که یک ایرانی نسبت به یک آمریکایی تو این زمینه متحمل میشه بسیار بیشتر باشه.

این یک مقوله دو دو تا چهار تایی رنج آوره، که راه حل های نسبتا" روشن با هزینه هایی قابل پیش بینی داره.یعنی به حداقل رسوندن این اختلاف ها علاوه بر روشهای آموزش همگانی و سرمایه گذاری در بخش بهداشت و درمان و بیمه های فراگیربا برنامه ریزی های میان مدت قابل دستیابی است.

اما میزان رنج هایی که در زندگی میکشیم همیشه به این روشنی قابل سنجش نیست.نه تنها از کشوری به کشور دیگه و از شهری به شهر دیگه ،که از انسانی به انسان دیگه متغییرها اونقدرمتفاوت هستن که به نحو غیر قابل توضیحی قضیه پیچیده میشه.من جزو اونایی هستم که فکر میکنم سلامتی و زنده بودن از پر اهمیت ترین مسایل آدم هاست و دست پیدا کردن به شرایطی که تهدید ها برای این دو فاکتور کمتر بشه بسیار در بالا رفتن سطح احساس رفاه و امنیت موثره.ولی در عین حال فکر میکنم که فاکتورهای فشار روانی و سلامت روحی هم از مهمترین مسایلیه که در میزان احساس رفاه باید در نظر گرفته بشه.مشکل اینه که به نظر خودم دستیابی به فاکتور های روشن تو این زمینه تقریبا" غیر ممکنه.میزان رنجی که دو تا آدم مختلف از یک اتفاق مشابه در زندگی میبرن بسیار متفاوته...حتی اگر به یک فرهنگ و طبقه اجتماعی و....تعلق داشته باشن.

نکته عجیب دیگه اینه که در یک برنامه تلوزیونی در مورد "عزاداری" یک روان درمانگر با تجربه امریکایی، ابراز تعجب میکرد که با اینکه فشار روانی جدایی از همسر حدود هفتاد درصد فشاری است که در اثر فوت همسر به شخص وارد میشه(به طور متوسط) اما در آمریکا هزاران گروه و تشکل غیر دولتی وجود داره برای کمک به کسانی که همسرشون فوت کرده ولی تعداد این تشکل ها برای کمک به جدا شده ها اصلا" قابل توجه نیست! باور کردنش سخته که در یک کشوری مثل آمریکا هم این مساله خودشو نشون میده.

نکته دیگه اینه که همونطور که گفتم گویا میزان این رنج در آدم های مختلف متفاوته و همین باعث میشه اصلا" کلی به سوتفاهم ها وپیچیدگی های قضیه اضافه بشه.تجربه شخصی من نشون داده که اتفاقی که در زندگی یک آدم فاجعه روانی تلقی میشه، درزندگی آدمی دیگه(اصلا" اگه بتونیم اون اتفاق رو مشابه سازی بکنیم) حتی اختلالات کوچکی هم میتونه بوجود نیاره.این موضوع درک صحیح از شرایط آدم ها رو کاملا" تحت تاثیر قرار میده و گاهی به کلی مخفی باقی میمونه تا یه جایی خودشو به شکل بدتری نشون بده.

این تعارضات و این پیچیدگی ها بعد ها هزاران اتفاق صدمه زننده دیگه را در زندگی آدم ها و اطرافیانشون میتونه بوجود بیاره که متوسط سلامت روانی جامعه را به نحو فزاینده ای تهدید کنه.

تو این مدت خیلی به این فکر کردم که آیا میشه یک تشکل غیر انتفاعی غیر دولتی رو ساماندهی کرد برای کمک به کاهش صدمات روانی جدایی از پارتنریا طلاق؟....چیزی که خیلی این روزها به نظرم تو جامعه اطرافمون در حال رشده.و جامعه آموزش ندیده ای مثل ما شدیدا" بهش نیاز داره.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:50  توسط علی  | 

 

من و تنهایی هایم

سفره ای پهن میکنیم

او آنسو مینشیند

من این سو

به سلامتی یکدیگر مینوشیم

نگران نیستم

من و تنهایی هایم

برای هم از

عشق میگوییم

و نگران نیستم

من و تنهایی هایم

قدم میزنیم

و او به من تعلق دارد

من و تنهایی هایم

بی چشم داشت

میدانیم که ما

سالها با همیم

و من نگران نیستم

از تنهایی وفا دارتر

چه دارم من؟

چه داری تو؟

.

.

.

تنهایی من

تو را دارم و میدانم که با منی

تو با منی...

و من با تو

بی هیاهو

بی دغدغه

بنشین انسوی این سفره محقر

تا به سلامتی هم

بنوشیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:54  توسط علی  | 

 

پنداری همین دیروز بود.

که گفتی دوست داشتن مثل عطر گل میمونه.پخش میشه تو هوا و میبینی که داری حسش میکنی.مثل چشمه است که خود به خود از دل زمین میزنه بیرون و جاری میشه و راه خودش رو میره.گفتم غیر ممکنه کسی پیدا بشه که اندازه من دوستت داشته باشه.گفتی که صدات همیشه تو گوشمه وقتی این حرفو زدی.که پرسیدی من آدم مهمی تو زندگیت هستم یا نه؟ که گفتم هستی.بیشتر از اون چیزی که تصورش رو بکنی.که گفتی همه میگن این یه مدت باهات میپره و بعد ولت میکنه به امون خدا. و گفتم تو هم اینطور فکر میکنی؟ که گفتی من خنده هات رو خیلی دوست دارم.که گفتم من گوشه چشمات رو خیلی دوست دارم.که گفتم نمیدونم از عطر بهار نارنج عید شیراز یا از یه چیز دیگه است که این حس رو دارم.که گفتی اجازه هست دستت رو بگیرم؟  و گفتم به غیر از سایت همه جا. گفتی پیتزا پترو رو دوست دارم.جای خوبیه.گفتم آره،یادش به خیر.

الان ....

پنداری همین دیروز بود.

رفتیم کوه و سردت بود،پلیورم رو دادم بهت.انداختی رو دوشت.فهمیدم سرما بهونه بوده،پلیور منو میخواستی.

رفتیم باب الشمس وگفتی عکس بگیریم که یادگاری میشه.عکسای تکی هم انداختی.یه عکسی هم خواهر رضا ازمون انداخته بود که فکر کنم قشنگترین عکسی بود که از یه زوج میشد گرفت...میدونی کدوم رو میگم؟همونی که چهره هامون توش نبود ولی هر کی میدید میفهمید از دو تا عاشق گرفتن.شاید چون چشمامون معلوم نبود که کسی بتونه از توشون هزار تا چیز رو بخونه.

رفتیم یه رستوران با چشم انداز عالی از مدیترانه.تو وسط قسمت قدیمی شهر.هوا تاریک بود اما روشنایی های چراغ ها و مهتاب همه جا رو روشن کرده بود.قبلش تو یه کافه از تو و خواهرت عکس انداختم با پیرهنای نارنجی که تنتون بود.و یه جشن تولد کوچک.همون عکس بود که....

عکسای تولد من رو که میدیدیم گفتی اون روزا خیلی حالم بد بود.اما یه نگاه به عکسا نشون میده که حال کدوممون بدتر بوده.از همون موقع هم انگار قرار بود حال من بدتر باشه.

الان ....

پنداری همین دیروز بود.

اطمینان چیه؟...چطور میشه فهمید؟...کی چند سال دیگه را دیده؟.....همین دیروز بود ولی انگار من صد سال پیر شدم....انگار موهای قلبم سفید شده.....انگار چشمام شکسته....کی میتونه بند بزنه این شکستگی ها رو....کی میتونه دستم رو بگیره و نوازش کنه و بگه که دنیا رو فراموش کن...آدما رو فراموش کن...دلت رو بزن به دریا و از زندگی گارانتی نخواه و ببین جونش رو داری اگه بازم شکستی و له شدی خودتو جمع کنی....ببین اگه این چند ماهی که گذروندی و داری میگذرونی بازم پیش بیاد چیزی ازت باقی میمونه؟.....

پنداری همین دیروز بود.یادت رفته؟...میتونه یادت رفته باشه؟...میتونی مغزت رو به این راحتی فرمت کنی؟...انگار صد سال گذشته....

.

.

.

مامانم حالش چندان رضایت بخش نیست....دعا کنید ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط علی  | 

 

هنوز نمیدونم چرا بعضی از شب ها باید اینقدر سخت بگذره.به آسمون که نگاه میکنی،فکر میکنی که ستاره ها هم دیگه کاری به کارت ندارن.انگار اونام دارن به یکی دیگه رو زمین نگاه میکنن.هرکسی جز تو.باد خنکی که میوزه صورتت رو نوازش میکنه ولی تو فکر میکنی که عطر تنت رو میبره به هیچ جا.میدونی که کسی نیست که منتظر باشه نسیمی که صورت تو رو نوازش کرده به پشت گوشهای اونم دست بکشه.میدونی که الان هزاران نفر دوتا دوتا کنار هم توی یه جای خلوت نشستن و به آسمون نگاه میکنن.از تهران تا رم.از هلسینکی تا توکیو.از ماهشهر تا ریودوژانیرو.انگار سراسر دنیا عاشق هم هستن و فقط این تویی که اینجا رو این بالکن رو به هیچ جا نشستی و تنهایی به آسمون...اونقدری که ازش باقی مونده، نگاه میکنی.

امشب بازم رفتم روی پل عابر پیاده ای که روی بزرگراه نزدیک خونه است ایستادم.این پل رو دوست دارم.نمیدونم چرا؟....شبایی که احساسم از حجم کله ام گنده تر میشه،اگه نزدیک اینجا باشم میرم روش وامیستم و به عبور ماشینها نگاه میکنم.و همیشه هم فکر میکنم هر کدوم از این ماشینا و آدمای توش قصه ای دارن متفاوت از اون یکی و هیچکدومشون هم فکر نمیکنن که الان یکی اون بالا واستاده و داره به اونا فکر میکنه.به خوشبختی هاشون.به خنده هایی که از ته دل دارن.به نگاه های قشنگی که به هم میکنن.حتی به مشاجره های کوچک و بچگانه شون.ما که تو این شهر سیاه نه دریا داریم نه رودخونه.فقط میتونیم فرض کنیم که هرکدوم از این بزرگراه ها رودخونه هایی هستن که ماهی هاشون رو به دریا میرسونن.ماهی هایی که با سرعت از زیر پل های عابر پیاده رد میشن و حتی یه لحظه هم فکر نمیکنن که یه روزی ممکنه اونا هم صید شن.چندین بار بالا پایین بپرن،به بدن هاشون با تمام توان جهش بدن....شاید که بازم بتونن از این تور بیان بیرون....اما همیشه با چشمای مات،آخرین باز و بسته شدن های دهانشون کندتر و کندتر میشه و......اونا با سرعت میگذرن و نمیدونن که چراغ های روشن ماشین هاشون هم، اگه درست ببیننش ،میتونه علامت خوشبختی باشه.بازی نورهای چراغ های بزرگراه که چهره هاشون رو خاموش و روشن میکنه هم میتونه نشونه آرامشی باشه که دارن.میتونن این بزرگراه های سیمانی رو رودخونه ببینن و خودشون رو ماهی راهی دریا.اون کوه های آبی و سرمه ای بالا سر این شهر رو هم سرچشمه جایی که این رودخونه از اونجا جاری شده فرض کنند.چقدر بهانه هست واسه زندگی...چقدر وقت و عمر و زیبایی هست واسه دوست داشتن...چقدر آسونه بودن،بی بهانه بودن...میتونن پنجره های ماشین رو ببندن و با خلاص شدن از شر صدای مزاحم بقیه ماشینا همراه ترانه ای که میشنون آواز بخونن...میتونن هیچی نگن و فقط باشن...حتی سکوت هم بین دو نفری که تو رودخونه فرض کردن خودشون رومیتونه لذت بخش باشه...آخ که اگه بازم بتونم خوشبخت باشم...به خودم قول میدم که هر بار که از زیر پل عابر پیاده ای تو بزرگراهی رد شدم و دیدم که یکی اون بالا واستاده و داره ماشینا رو نگاه میکنه...برم پیشش...حرفی نزنم...باهاش یه سیگار بکشم و بگیرمش تو بغلم و بعد به راه خودم برم....با چشمام بهش بگم که اگه ته ته چشمای هرکی رو که یه شبی رو یه پل عابر پیاده ایستاده را ببینی،فکر میکنی که هنوزم کورسوی زندگی داره خودشو به آب و آتیش میزنه که شعله بکشه و چشماش رو براق کنه.یه روزی باید باشه که بازم اینقدر زود به زود بغضت نیاد از چشات بیرون.اگه انصافی باشه یه روز...یه روز هر کسی که شبی رو رو پل عابر پیاده ایستاده و عبور ماشینا رو نگاه کرده،حتما"حتما" چشمشو میدوزه به آسمون و میدونه که یه ستاره ای نگاهش میکنه...میدونه که الان عطر تنش همراه نسیم تو راهه تا بپاشه تو هوای خونه یکی دیگه که منتظرشه....

اونایی که رو پل عابر پیاده وامیستین و خوشبختی دیگران رو نگاه میکنید...انصاف میگه که باید یه روزی شما هم حق نفس کشیدن دوباره را داشته باشین.میرسه اون روز.باید برسه.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:57  توسط علی  | 

 

در به در شدم اساسی....خونه یه بیست روزی تحت کنترل بنا ها و گچکارها . غیره خواهد بود.تازه بعدش گیر نجار و سنگ کار میافتم و نصاب های کف و کاغذ دیواری.به دانشجوها همیشه میگفتم معماری به صورت مستقیم با بیش از 500 حرفه دیگه ارتباط داره.اینه که نوع برقراری ارتباط و تشخیص سطح هرکدوم از مهمترین مهارت های یک معمار خوبه.اما خدا وکیلی ارتباط با بعضی صاحبان مشاغل از سخت ترین کارای دنیاست.از حالا عزای سرو کله زدن سر دقت در بند کشی سرامیک ها با کاشیکار رو گرفتم.بدبختی اینه که چیزایی که تو بهشون دقت میکنی و میبینی رو خیلی های دیگه ممکنه نبینن و واسه همینم فکر میکنن اگه مثلا"سر اینکه جای کف شورحموم باید وسط کاشی بیافته یا یه جایی که با بند کشی ها ربط داشته باشه اصرار کنی فکر میکنن میخوای اذیت کنی!اینه که فعلا" یکی دو ماهی باید لباس رزم بپوشم!!

منم نقل مکان کردم با یه چمدون خونه خواهرم.زندگی تو یه چمدون هم خیلی سخته...میدونید که؟!

دنبال کارای مقدماتی یه پروژه جدید واسه دفتر هم هستیم که وقت میبره....

اینا رو گفتم که بدونید وسط همه این کارا تفریح وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی کماکان لذت بخشه....نمیدونم قبل از داشتن اینجا چه چیزی زندگیم رو پر کرده بود...البته میدونم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:59  توسط علی  | 

 

اون چند ماهی که باهاشون کار میکردم،این آدم به نظرم آدم سالمی بود.چندین سال معاون وزیر بوده و آدم متعهد به معنای واقعی کلمه.از اونایی که الان خیلی کم میشه پیداشون کرد.مومن واقعی و بدون تظاهر.به من میگه میز شما رو هنوز خالی نگه داشتیم آ.میگم:شما لطف دارید...اونجایی هم که هستیم چند تا میزه که اونجا هم در خدمت شماییم!...میگه:لاغر شدی...معلومه کار اونجا سخت بوده...میگم:کار که سخت بود...ولی زندگی هم سخت بود.کلی حرف میزنیم....حتی بیشتر از اون یکی نفری که من اصلا" برای ملاقات اون(که فامیلمونه)رفته بودم اونجا...گفتم احوالی هم از ایشون بپرسم.ازش تشکر میکنم و خداحافظی.و تو راه فکر میکنم من فقط چند ماه واسشون کار کرده بودم و با ایشون هم چند تا جلسه رفته بودیم....چرا اینقدر تحویل گرفت؟...به این نتیجه رسیدم احتمالا" با فرسنگها اختلاف همه چیز که داریم حتما" اون یه چیزمشترک با خودش در من دیده که اینطور رفتار کرده...شایدم اون روز حالش کلا" خوب بوده....نمیدونم....نمیشه فهمید.

اولین طول استخر زندگیم رو طی کردم.تبریک نمیگین؟!

دارم رو پروژه ای کار میکنم که نمایندگی یه محصول خارجی رو داره....تو مطالعاتی که انجام میدیم،میبینم واسه همه چی کد دارن.همه نکات رو دیدن و واسش دستور العمل صادر کردن.میگن اگه میخوای به این نقطه برسی،این مسیره،این نقاط چک کردنه،این جاها با هم تلاقی دارن و....فرقشون با ما فکر کنم همینه.فرق اونایی هم که عین ما هستن از یه بابت هایی ولی دارن عوض میشن هم اینه که پذیرفتن خودشون نمیدونن و باید به حرف اونایی که میدونن گوش کنن....بومی اش نکردن همه چیز رو.کشف راه های میان بر تو پروسه ها رو هر کسی قرار نیست انجام بده.اگر هم اشکالی تو سیستم باشه گزارش میشه تا همون کسایی که دستورالعمل روتدوین کردن دوباره مطالعه کنند و دستورالعمل جدید تهیه کنند.تو مسافرتی که به تایلند داشتم دیدم به این مردم که به نظر خیلی هم با هوش نمیومدن انگار گفته شده(توسط یکی داناتر از خودشون)که اینطوری لباس میپوشی،اینطوری میری سر کار،اینطوری تو محیط کاریت رفتار میکنی و محدوده پاسخگویی و وظایف تو تا اینجاست.اگه از اینجا رد شد مافوقت رو صدا میکنی تا اون تصمیم بگیره.برای اون محدوده وظایف هم آموزش میبینن و بهش مو به مو بدون اینکه سعی کنن خلاقیت به خرج بدن عمل میکنن.اینجوری یه گروه بزرگ کاربلد و حرفه ای تو هر شغلی بوجود اومده.و نکته مهم اینه که این رو با کمال میل پذیرفتن و اونقدر باهوش بودن بفهمن که این به نفع همگیه.درست برعکس روشهای کاری ما در ایران که همه از همون اول و شروع کار سعی میکنن خودشون یه راه آسونتر واسه انجام اون کار پیدا کنند.

پاسخ 197 به شکایت از مامور راهنمایی رانندگی( که جریانش رو گفتم)مبنی بر برخورد نامناسب مامور این بود:گزارش به راهنمایی رانندگی ارسال شد و تذکر لازم در این خصوص به مامور مربوطه ابلاغ شد.خوبه.امیدوارم ابلاغ شده باشه و امیدوارم تعداد شکایات تناسب با رفتارهای بعضی از مامورهای نیروهای انتظامی داشته باشه در مجموع.

یه تبلیغ از شرکت سونی بود که برای دوربین های فیلم برداریش بود...میگفت:زندگی دکمه بازگشت ندارد.(و به عقب کشیدن تصاویر فیلمبرداری شده اشاره داشت)....ای کاش داشت.ای کاش داشت.

یوهان سباستین باخ،قطعه ای داره(در واقع یک سمفونیه) به اسم مصایب سنت ماتیو.معروفه به صدای خدا.بشنوید تا ببینید که واقعا"صدای خداست....این آدم چه جور موجودی بوده و چه جور مغزی داشته؟....قرن 18.چی میگذشته تو زندگی این آدم که چنین صداهایی رو کنار هم میگذاشته که الان من رو تو هزاره سوم تا مرز جنون پیش میبره؟

دو تا کتاب جدید از سلینجر عزیز گرفتم.یه روز که واسه یه کار بانکی رفته بودم انقلاب اتفاقی یه کتابش رو پشت ویترین دیدم وتعجب کردم.فکر میکردم کلا" هر چی نوشته بوده ترجمه شده و دیگه تمام.از سلینجر دوست داشتنی دیگه چیز جدید نخواهم خوند....اما یه هو دو تا با هم.فکرش رو بکن!البته یکیش چاپ چهارم بود که نشون میده من بی خبر بودم.ولی روزم رو ساخت.

میگه جدیدا" سینما نرفتی.میگم نه....خیلی وقته...آخ...چقدر بده که من نه تاتر رفتم این چند وقته...نه سینما...چی تو من مرده یعنی؟...چقدر دلم سینما میخواد....چقدر دلم تاتر میخواد.از اونایی که قبلش دم سالن منتظر میمونی و بعدش تا چندین دقیقه ساکت میمونی تو طول مسیر برگشت،چون ذهنت درگیره اون چیزیه که دیدی.چقدر دلم برای خودم تنگ شده...خودمی که دوستش داشتم یه زمانی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:46  توسط علی  | 

 

شعرهایی که هرگز سروده نشدند

           جاری میشدند

               در سکوت شبانه

               و تنهایی تو و ستاره هایت

عشق را ترجمانی نیست

     حتی با شعر های هرگز سروده نشده

و آنکس که می سراید

       تنها و تنها

میبخشد آخرین شعله هایش را

     به جان هستی

        به جان جهان

            شاید که باز هم

            باشند دلدادگانی

                از گندم زارهای با صفای دور دست

            که عشق مرهم جانشان باشد

                و خواستن تمنای زندگیشان

آنها در میانه سبزه و بوی علف

     در میان شهادت روشن ترین ستارگان شب

        در میان هیجان شرم و ترس

بی مدد همه هیاهوی هراس آور این شهر تیره

        می خواهند از اعماق جان

        می خواهند به پهنای لبخند لبهای خشکیده شان

       و چهره آفتاب سوخته شان

آنها عاشق های مهربان روستا های دوردست اند

      که به مویی از زلف یار خرسندند

      و

       به چارقدی رنگین

      خوشحال

        تحفه مراد خویش

شعرهایی که هرگز سروده نشده اند

    ترجمانی است از آن دست خواستن

خواستن بی بهانه ی تاری از زلف یار

     یا چارقدی رنگی تحفه مراد

دهم شهریور هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 3:15  توسط علی  | 

 

هنگام که گریه میدهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت...

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی میزند مشت...

زان دیر سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مانوس

تصویری از او به بر گشاده

لیکن چه گریستن ،چه طوفان

خاموش شبی است.هرچه تنهاست.

مردی در راه میزند نی

وآواش فسرده بر میاید

تنهای دگر منم که چشمم

طوفان سرشک می گشاید

هنگام که گریه میدهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی میزند مشت.

نیما یوشیج.....۱۳۲۷

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:53  توسط علی  | 

 

دیشب هم تموم شد....صبح شده و من یه بار دیگه....واسه صدمین بار تو این چند وقته بهم اثبات شد که بدترین شبای زندگی آدم هم میگذره.صبح خنکی میرسه و نورش رو کم کم از هرچی روزن اطرافت هست میپاشه تو زندگیت.و تو که تموم تاریکی رو با چشمای براق منتظر نشستی، یه بار دیگه به معجزه معتقد میشی.اگه بفهمی بوی بارون هم میاد که دیگه نور علی نوره...خیالت رو فرستادی به همه جا....با سوغاتی های جورواجور برگشته و بعضی هاش شیرینه و بعضی هاش تلخ...اما چون خیال تو ست و میدونی فرق تو با همه آدم های دنیا،فرق منحصر به فرد تو،همین خیاله،قدمش رو میزاری رو چشمت.زندگی خیلی سخت تر از اینی میشد که الان هست، اگه خیال نبود.اون موقع هایی که کوچکتر بودم سیاوش گوش میکردم،یه بیتش هیچوقت از ذهنم بیرون نمیره: درای پنجره رو تا انتها باز میکنم....تو خیالم با تو پرواز میکنم... با یه دردی میخوند که حسش میکردی.هر موقع پنجره ای باز میکنم یاد این بیت میافتم.و هر موقع هرکار دیگه ای، یاد شعرهای دیگه،خاطرات دیگه،زندگی های دیگه....خیال کارش همینه دیگه.تو داری یه کار معمولی میکنی اما اون کاری میکنه که همون کار معمولی میشه یک حس ویژه برات.هر موقع جایی میرم که بوی گل میاد،یاد این میافتم که شنیده بودم:دوست داشتن مثل عطر گل میمونه....پخش میشه تو فضا و تو فقط حسش میکنی.هر موقع هوا تاریک میشه یاد بیت دیگه ای میافتم:پنجره بسته میشه،شب میرسه....چشام آروم نداره،تو میدونی...هر موقع دارم به دود کبریت نگاه میکنم یاد دیالوگ معرکه مرحوم فنی زاده میافتم که میگفت:پنداری دووو......د شد،رفت به آسمون.و با چنان لحنی که مو به تنت راست میشد.هر موقع ساعت از 12 شب میگذره یاد اون بیت میافتم که میگه:شب عاشقان بیدل.....چه شب دراز باشد      تو بیا کز اول شب....در صبح باز باشد    عجب است اگر توانم....که سفر کنم ز کوی ات    به کجا رود کبوتر....چو اسیر باز باشد.

صدای هو هوی یاکریم ها از بیرون میاد...میدونی یعنی چی؟....یعنی تو این شهرخاکستری و گاهی دلگیر هنوز این پرنده هست و میاد صبح زود پشت پنجره تو میخونه واست.میگه: غصه نخور....غصه نخور...غصه نخور.میگه:منم طاقت آوردم این همه آلودگی رو اینجا،ولی هنوزم میخونم، پشت پنجره ی یکی که، میدونم باید براش خوند تا صبحش از راه برسه.هنوز صدای جیرجیرک میاد.انگار میگه:غصه نخور....غصه نخور....غصه نخور..من با اینکه هوا روشن شده و دیگه باید برم ولی دارم واسه تو میخونم ،تا یاد شب های خوبت باشی.صدای کلاغ ها هم شروع میشه.انگار میگه:منو ببین.سنگ به بالم میزنن و از همشون فراری ام.اما میدونم پاییز که نزدیک میشه، اگه صدای من نباشه،همشون انگار یه چیزی گم کردن.اصلا" نمیتونن به درخت سپیدار نگاه کنن و منو یادشون نیاد.چه عیبی داره که گاهی هم سنگی بهم میپرونن...من که ته ذهنشون رو از خودم و پاییز و سپیدار ها پر کردم....غصه نخور...غصه نخور.انگار یه ارکستر راه انداختن واسه تو.به خاطر شب سختی که گذروندی، با هم هماهنگ کردن که کاری کنن که بلاخره اشکات از محبتشون سرازیر شه و بفهمی که غصه مال همه است...حتی این 4-5 تا گنجشکی که دنبال هم با سرو صدا به سرعت میرن اینور اونور هم تو همین ارکستر هستن و غصه خودشون رو دارن.انگار همشون اصلا" از اول دنبال این بودن که، شب سخت به صبح رسیده یکی، تو گوشه یه شهر شلوغ رو،با یه معجزه همراه کنن.معجزه ای که هروقت تنها موندی،هر وقت دلت شکست،هر وقت پشت پا خوردی،هر وقت تحقیر شدی،هر وقت تو آینه نگاه کردی و احساس کردی یه چیزی واسه همیشه تو چشمات تغییر کرده...یه چیزی دیگه تا ابد ته چشمات جا خوش کرده،هروقت خیالت با سوغاتی های خوشگل و دردناکش برگشت،هروقت یه چیزی از ته ته دلت میاد تو گلوت گره میخوره،هروقت....باید بهش فکر کنی.بدونی که صبح شده و تو تاریکی رو باز هم رد کردی و این همه نوازنده اومدن دور و بر تو و برای تو و غصه هات میخونن و میرقصن که به خودت بگی،زندگی ادامه داره.اگه این معجزه نیست پس چیه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 8:26  توسط علی  | 

 

رفتم اختیاریه خونه یکی از دوستام.دنبال جا پارک میگشتم دیدم سر تا سر کوچه رو بلوک سفالی کنار دیوار گذاشتن و بعضی جاها هم طناب کشیدن.جوری که عرض کوچه 12 متری شده حدود 7 متر.میرم یکی از بلوک ها رو بر میدارم که ماشین رو بزارم.نگهبان یه ساختمون در حال ساخت میگه: دست نزن...اونجا نمیشه پارک کرد.میگم:چرا؟ میگه:شب تریلی تیر آهن و مصالح میاد...نمیتونه تا دم ملک بیاد اگه پارک کنی.ماشینت خسارت میبینه!!!.میگم:ماشین اگه خسارت ببینه که ،خسارتش رو میگیریم ولی شما میخوای مصالح بیاری مردم چه کنن؟...میگه:به من ربطی نداره!...میگم:باشه.الان ربطش میدم.زنگ میزنم 137 شهرداری.طرف مودبانه جواب سلام و احوالپرسی ام رو میده.میگم ماجرا رو و شرح میدم که شهرداری از آپارتمانهایی که کسر پارکینگ دارن واسه پایان کار جریمه میگیره...معنیش اینه که پول پارک کردن ماشین خارج از ملک رو گرفته...عوارض سالیانه اتومبیل میگیره که معنیش اینه که تردد در همه خیابون های شهر با رعایت قوانین و استفاده از همه فضای خیابون برای کسی که عوارض داده مجازه.سایر عوارض نظیر نوسازی و غیره هم به ملک تعلق میگیره و میره به حساب شهرداری.کسی که مجوز احداث میگیره هم به شهرداری پولش رو پرداخت میکنه.الان من شهروندی هستم که حدود نصف عرض یک خیابون به طول 200 متر رو از دست دادم.میشه به من بگید که پول این حقوقی که از من داره ضایع میشه را از کدوم قسمت شهرداری میتونم بگیرم.با دقت و بدون بی حوصلگی و سوالهای بی مورد اجازه میده حرفم تموم شه.بعد ادرس دقیق میخواد که میدم.بعد تو کامپیوتر مشخصات ملک در حال احداث رو پیدا میکنه.بعد به من یه کد پیگیری میده و میگه کارشناسمون رو میفرستیم.تشکر میکنم و واسه پارک ماشین میرم 2 کوچه بالاتر.تو مدت مکالمه صاحب ملک میاد در حالی که بدون سلام و علیک و در حالی که من دارم با تلفن حرف میزنم میگه:چی میگی تو؟...از تلفنچی معذرت میخوام و میگم یه لحظه تامل بفرمایید.به طرف نگاه میکنم.تیپیک کسیه که یه مقدار گاو و گوسفند فروخته آهن خریده...بعد آهن گرون شده زمین خریده...در ضمن قراضه جات هم تو انبار جاده ورامین جمع میکنه و میفرسته اینور اونور!میگم:با بنده هستید؟...میگه:پس با کی ام؟...فکر میکنی کی هستی؟...هیچ غلطی نمیتونی بکنی!...کارگر منو تهدید میکنی؟!!...میگم :شما برو با همون کارگرت صحبت کن...اون رو بفرست بیاد با من حرف بزنه...من متوجه زبون شما نمیشم....شاید اون بفهمه چی میگید. میگه:زبون نفهمی دیگه!...میگم:متاسفانه آره...جدیدا" تو این شهر جانورانی در تردد هستن که چندان نمیفهمم چی میگن...دور از جون ریخت و قیافه اشون هم کمی با ادم هایی که من زبونشون رو میفهمم فرق داره...الان هم برو سر مستقلات در حال ساختت که من دارم تلفنی حرف میزنم...بدو...در حال غرغر  و تهدید و لیچار دور میشه چون میبینه که دیگه به حرفش گوش نمیدم.

2 روز بعد خودشون از شهرداری تماس میگیرن میگن محل چک شده و موانع غیر قانونی بوده و جمع اوری شده...شما هم چک کنید اگر مشکلی بود مجدد به ما اطلاع بدید.فکر میکردم 3-4 روز بعد خودم تماس خواهم گرفت ولی اونا زودتر جنبیده بودن.میرم دوباره اونجا همون شب.خبری از بلوک ها و طناب ها نیست.روز بعدش زنگ میزنم از 137 تشکر میکنم.حدود یک ماه از ماجرا گذشته.دوباره از شهرداری تماس میگیرن میگن در مورد پرونده سد معبر اگه گزارش جدیدی دارید بفرمایید تا ما باز پیگیری کنیم.تشکر میکنم و میگم اطلاع خواهم داد اگه موردی بود.با اون دوستم تماس میگیرم و میپرسم وضع کوچه را...میگه مشکلی نیست.با ماشین های کوچکتری بار هاشون رو میبرن و میارن.

نکته این بود که تو مدتی که داشتم سعی میکردم با 137 تماس بگیرم یکی از همسایه ها که داشت باغچه را آب میداد گفت:آقا یک ماهه وضع ما همینه...فایده نداره...اینا هرکاری میخوان میکنن.میپرسم :اقدامی کردین؟...میگه: نه..دوستم بازنشسته نیروی انتظامیه میگه فایده نداره ولش کن!

بعد که همه این جریان تموم شد علاوه بر احساس بسیار خوبی که راجع به سیستم شهرداری تو این مورد پیدا کردم(چون قبلا"سر و کارم با قسمت های تایید نقشه شهرداری بود که اونا هم گرچه روال پیچیده ای داشتن ولی حرفه ای عمل میکردن)،به این فکر کردم که اینقدر انفعال و عادت به اینکه بهمون تجاوز بشه چقدرش مربوط به خودمونه چقدرش مربوط به سیستمه که باز هم خودمون توشیم؟

خلاصه حاضرم شهادت بدم که اگه هیچ جا نشه هیچ کاری در مورد تضیع حقوق کرد تجربه من در مورد 137 نشون داد بهم که اونجا میشه پیگیر بود.لطفا" شما هم امتحان کنید.به خاطر تمرین درخواست حق نه اینکه موضوع بزرگ باشه یا کوچک.

.

.

تو اکنون ز عشقم گریزانی.....غمم را ز چشمم نمیخوانی

پس از تو نمونم برای خدا......تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم....گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من ان تک درختی....که در پای طوفان نشسته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:9  توسط علی  | 

 

4 صبح از خواب پریدم.پنجره بالکن رو باز میکنم.دو تا سیگار میکشم.آب میخورم.باز میگیرم میخوابم.

همه چی آبی و رنگهای سرده.غیر از حوله هایی که برای تخت های کنار آب گذاشتن.قرمز و زرشکی.از کنار استخر صدا میزنه:علی آقا سرتو بیار بالاتر...همراهش پا بزن.اشکام همون زیر آب داره میریزه.اصلا" نفس گرفتن و پا زدن یادم رفته.

از اونور میز میاد میشینه کنارم.داریم قهوه بعد شام رو میخوریم.سر و صداست و همه هیجان زده تو سر و کله هم میزنن.میگه تو چطوری علی؟ میگم: ای...میگذره.واسه اینکه بیشتر ازم نپرسه میگم: کی ازدواج کردی تو؟میگه: یکی از روزایی که از همیشه بیشتر الاغ بودم!میخندیم.

کیفشو میندازه رو صندلی و میگه:جون تو پشتم یخ کرد...چی میگی؟...میشینه.ادامه میده نه اینکه هر دو تون رو دورادور میشناختم...آخه یه مدت دفتر.....کار میکردم.اسم یکی از استادای دانشگاه رو میاره....نمیگذارم ادامه بده،چون میدونم از اون موقع و اون دفتر و دوران تز بستن به من که نه ولی به بقیه چی ها میگه.گرچه نصف بچه های اون دوره خبر داشتن از همه چی....میگم واسه همه هست دیگه. میگه: آره بابا....من که تو همون موقع طلاق و طلاق کشی تصادف کردم یه نفرم کشته شد تو تصادف.میگم: به...پس بازم من بابا.

ضبط ماشین میخونه:اگر بیای همونجوری که بودی....میگم: خب اگه بنا باشه همونجوری بیاد که بوده که همون بساط قبلی میشه...میخندم به حرف خودم!

میگه:دعا های منم بوده ها...میگم:ایول دعا های شما...ایول قرص های دکتر...ایول باز سازی خونه...ایول کار و بار جدید...ایول استخر...ایول ویسکی...ایول نوشتن...ایول مهمونی ها...فقط خاک تو این سر من!

غزل سعدی رو میخونه...دستم رو میگیرم کنار صورتم که خواهرم نبینه صورتمو...میگه: کاش غباری که به قلبم نشاندی به دامنت هم نشینه(نقل به مضمون)

دختر 21 ساله همسایه طبقه بالایی خونه خواهرم اینا خودشو از پنجره طبقه چهارم پرت کرده با مغز پایین.یکی از پرده هایی که زدن نوشته اهدا عضو اهدا زندگی...باشد که روح ان مرحوم...کیف پولم رو میکشم بیرون و کارت اهدا عضوم رو چک میکنم....یعنی یه روز هم ممکنه قلب من تو سینه یکی دیگه بزنه؟

بهش نگاه میکنم.کراواتش خیلی شیک و مرتبه.داره میگه باید برنامه ای بگذاریم که بریم پروژه مشابه تو عمان رو ببینیم.یه هفته ای باید اونجا باشید.من که چیزی نمیگم ،همکارم میگه چشم...حتما"...بعد ماه رمضون برنامه اش رو میزاریم.من هنوز دارم بهش نگاه میکنم.و فکرم پیش ماجرایی است که مربوط میشه به معشوقه این آقا...هنوز نمیتونم باور کنم،که این آدم با این موقعیت...با این سطح از کلاس و دنیا دیدگی و سن و سال...آدمی که دیدنش واسه هر کسی میسر نیست....اصلا" تو یه سطح دیگه ای زندگی میکنه....برای چی باید تو اون رابطه میبوده....اصلا" یعنی چی؟...صبح ها به چی فکر میکرده؟...اصلا" به اون معشوقه اش به چه چشمی نگاه میکرده؟...یه هو همکارم از زیر میز میزنه به پام.میفهمم که طرف پرسیده چی بیاره مستخدم دفترش برام!...میگم: قهوه...بدون شیر...بدون شکر...سیاه لطفا".

پرده های خونه را کندم.یه رو تختی آویزون بالا پنجره هال کردم که زندگیم بد آموزی نداشته باشه واسه همسایه ها!

وودی آلن نابغه است...نه فیلم های اخیرش...آنی هال...صد بار میشه دید این فیلم رو.

دوستای وبلاگیم رو خیلی دوست دارم...خیلی.نوشتن جزو کار های مهم دنیاست...مثل معلمی و بازیگری تاتر.حتی اگه نوشتن تو یک وبلاگ گمنام باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:38  توسط علی  | 

 

گنجینه ای از لبخند دارم

        اندوخته ای از غم

کوله باری از عشق دارم

       آسایشگاهی از خاطره

دردی از دروغ دارم

       فریادی ازته دل

کلبه ای ازمهربانی دارم

        همراهانی زلال

جاده ای از گلبرگ های پرپر شده دارم

        افقی به وسعت دریا ها

کوهی از سرافکندگی بر دوش دارم

       زخمی از پشیمانی بر دل

دستانی یخ زده از فریب سرد زمستان دارم

        آتشی از تب جان بر هستی

نفرتی چرکین از هر چه آزار دارم

        ذوقی از همدلی در دستانی خالی

باشد که این داشته ها و نداشته ها

        بماند برای من تا همیشه...

اما بگو...یکبار بگو...

تو چه داری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:16  توسط علی  | 

صحبت های مقدماتی ثبت شرکت مون رو انجام دادیم.شرایط جدید باعث شد که اون دوستی که صحبت شراکتمون رو کرده بودیم،دوباره قضیه را استارت بزنه.امیدوارم کارامون خوب پیش بره.اماده یه قدم به جلو به لحاظ شغلی ام.

تو اتوبان نیایش تو لاین سرعت یه دوو سیلو ناگهانی پیچید جلوم.ترمز شدیدی زدم که ماشین کامل وایستاد و به اون ابله نخوردم،اما یه پراید از پشت سر کوبید بهم.کارمون در اومد دیگه.کشیدیم کنار و 1 ساعت و ده دقیقه منتظر افسر بودیم واسه کروکی.دختر خانمی که راننده پراید بود به شدت وحشت زده بود و به نظر میرسید از مامانش که صاحب ماشینه میترسید.بچه سال هم نبود،اینه که من فکر کردم مامانش باید عجب هیولایی باشه اینقدر که این ازش میترسه.مامانش اومد و دیدم بابا بنده خدا یه خانم معقول و بدون وجود نشانه هایست که دختره تو ذهنم ازش ساخته بود.

بگذریم. افسره که اومد رفتارش خیلی زننده بود و منم باهاش حرفم شد.چون تنبلیش میومد کروکی بکشه میخواست سمبل کنه قضیه را که منم بدون لحنی که این جماعت یونیفرم پوش بهش عادت کردن و فکر میکنن ملت باید حتما" مثل غلام خانه زاد باهاشون حرف بزنن بهش گفتم که بهتره به جای اصرار بر راه حل های میان بر وظیفه اش رو انجام بده.جوری برخورد کرد که دیدم نه...آقا وضعش خرابتر از ایناست.تا تونستم حرفایی بهش زدم که کفرش بیشتر درمیومد.هرچی تهدیدی که این جماعت اینجور موقع ها بلدن بکار ببرن، تا ملت بیچاره را که از حقوقشون چندان اطلاعی ندارن بترسونن، رو بکار برد و منم سفت کوتاه نیومدم.هر توهینی که کرد با توهین جواب دادم و دقیقا"مشخص بود که از این حرصش میگیره که چرا قاعده بازی رو رعایت نمیکنم و با تملق و چاکرم مخلصم سعی نمیکنم فقط کارم انجام بشه و برم.

یه بار گفت من نمیکشم کروکی برید شورای حل اختلاف.گفتم باشه ،مدارک خانم رو بده من، ایشون رو اونجا میبینم،راجع به این که چرا به اونجا ارجاع شدیم هم با 197 تماس میگیرم.داشتم میرفتم که بنده خدا خانومه اومد گفت بی خیال شو من هزار جور گرفتاری دارم.برگشتم.تا موقعی که پیش کروکی را کشید یه سره اره دادیم تیشه گرفتیم.جوری که دیگه از کلاس جودو رفتنش تا لیسانس چی چی دانشگاه آزادش و اینکه افتخار میکنه پلیسه و صد تا مثل من رو میتونه بخره و آزاد کنه حرف زد.هرکدومش رو هم با یه جوابی که کفری اش میکردم جواب دادم.آقا تاریخ گواهینامه را چک کرد و فکر کرد اعتبارش گذشته ولی یه ماه اشتباه کرده بود...اومد صندوق عقب رو نگاه کرد(حالا طرف راهنمایی رانندگیه ها)بلکه چیزی پیدا کنه...گفت اصلا" من نمیکشم پیش کروکی رو... خوبیش اینه که پلیس این مملکت اینقدر غیر قابل اعتماد شده که خودشونم نمیتونن هیچ دفاعی داشته باشن.میگه تو شغلت چیه؟ میگم تو نه شما...اگه فکر میکنی بهت ربط داره ،من معمارم...دانشگاه هم درس میدم.میگه:اوه...من که لیسانس دارم همه استادا پول میگرفتن واسه نمره.میگم:از شما معلومه که چه جور استادایی بالا سرت بودن و در ضمن همه مردم میدونن استادای دانشگاه هستن که از پلیس جمهوری اسلامی و بقیه ملت پول میگیرن.این که دیگه خیلی آشکاره!!دم در همه عروسی ها استادای دانشگاه با ماشین میان شام و میوه و شیرینی میگیرن که بزارن ملت تو عروسی وجشنشون برقصن.... آقا اینا رو که میگفتم،مثل مار به خودش میپیچید و دوباره یه لیچار دیگه میگفت که سنگین ترش رو بهش برمیگردوندم. خلاصه حکایتی بود.

نشون به اون نشون که به یه افسر ارشد که مافوق این بود و کروکی اصلی رو اون باید میکشید ارجاع شدیم که بنده خدا آدم خیلی محترمی بود و بدون یک کلمه حرف اضافه یا لحن زننده کارمون رو بدون بهانه انجام داد وبعد تشکر ازش رفتیم.من تصورم اینه که حتما" تو ممالک عاقل!از یونیفرم پوشها خصوصا"اونایی که با مردم عادی مرتبط هستن تست گرایش شخصیتی گرفته میشه و بر اون اساس بعضی ها انتخاب میشن بعضی ها نه.اینجا که قربونش برم خیلی با حاله.یارو اینکاره هم نباشه باید خیلی آدم باشه که با این شرایطی که بین پلیس و مردم تو این مملکت حاکمه،نرمال بمونه.و البته اشکال از همه است نه فقط پلیس طفلکی.از بس مردم چه مقصر و مجرم باشن چه محق و بیگناه فقط واسه این که وقت گران بهاشون!!! تلف نشه رفتار های چاکر مآبانه بروز میدن که طرف اگه یه ذره زمینه داشته باشه بعد چند سال فکر میکنه که اصلا"درستش اینه.خلاصه زنگ زدم بعدش 197 گزارش دادم و حالا باید پیگیر بشم ببینم به کجا میرسه.

چندین سال پیش هم از یه لباس شخصی که تو میدون ونک جلوی خانمها رو میگرفت واسه حجاب و بعد سوار یه مینی بوس بدون پلاک انتظامی میکرد،کارت شناسایی خواستم...آقا گرفت یه ساعتی واسه بررسی کارت پایان خدمتم منو الاف کرد ولی آخرش کارتش رو نشون نداد و چند نفر با لباس انتظامی اومدن به من گفتن این اقا همکار ماست ،که خب به معنی تایید هویتش بود وآدرس ماده قانونی رو هم که حق دارن بعضی وقتا با لباس شخصی تو ماموریت باشن رو دادن که بعدا" که اون ماده را خوندم دیدم اینقدر تهش بازه که تقریبا" تو همه ماموریت ها و هر کاری که میکنن میتونن با لباس شخصی حاضر بشن!! اون موقع از این 197 خبری نبود و پیگیری معمول تلفنی از طریق نیروی انتظامی هم به نتیجه ای نرسید و هنوز نمیدونم که قانون اجازه میده از مامور انتظامی کارت شناسایی بخوای یا نه و اگر هم قانونش هست مردم میتونن اینکار رو بدون عواقب انجام بدن یا نه.بعد صفحه حوادث روزنامه ها پره از بزه ها و جرم هایست که تحت اسم پلیس انجام میشه و مدتها هم طول میکشه تا کشف شه و خیلی هاش هم مطمینا" کشف نمیشه.تازه هر دفعه هم میگن حتما" باید از اینکه طرف ماموره مطمین شی.یعنی باید کارت بخوای و بعدش شانس بیاری که طرف دزد و جانی باشه نه پلیس.در واقع عاقبت تلاش برای احراز هویت مامور با انجام ندادنش یکیه....تو هردوش حقوق شما نقض میشه! چه طرف پلیس واقعی باشه چه نه.خب به نظر شما،انتظار از همچین وضعیتی یعنی احساس امنیت؟حالا از این قضیه برنامه الافی بیمه و کارای تعمییر ماشین و...موند رو دستمون!

ما 70 میلیون ایرانی باید عوض شیم که این اوضاع عوض شه.این نتیجه ایست که چندین ساله گرفتم و مرتبا"تاییدش از در و دیوار واسم میرسه.

اما اتفاق خوب این بود که یه تعدادی از بچه های دوره دانشگاه تو یه رستوران جمع شده بودن و زنگ زدن منم برم.خودمو تو ترافیک وحشتناک شب جمعه رسوندم که با حال بود.هرکدوم یکی دو تا بچه.دخترا با شوهراشون و مرد ها با زناشون.مال سال های مختلف بودیم و خیلی از پسرها موهاشون ریخته بود.بنا شد سعی کنیم سالی یه بار گسترده ترش رو برگذار کنیم.اگه همت کنن بچه ها کار با حالیه.آدم باورش نمیشه....یعنی این همه گذشته؟...این همه تغییر؟....

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 4:9  توسط علی  |