همسایه ها که برای حل مشکل ایجاد شده قرار گذاشتن دور هم جمع بشن تک تک میرسن.چند شب پیش با یکی از همسایه ها لیست 30 واحدی که مشکل دارن رو نصف کردیم تا هرکدوم یه عده را پیدا کنیم و حالا یه جایی تو سایت کنار زمین بسکت دور هم جمع شدیم.هرکسی میرسه خودشو معرفی میکنه.آقای فلانی بلوک فلان طبقه بیسار....خانم فلانی بلوک...طبقه...10-12 نفری میشیم.بقیه یا نیومدن یا نیستن یا اصلا" نمیدونیم کی هستن.وکیل شرکت سازنده هم از راه میرسه تا توضیحات لازم رو بده به همه.صدا به صدا نمیرسه!مخصوصا" یکی از خانوم ها که قبلا" هم که دیده بودمش فهمیده بودم شدیدا" بد بینه ،اصلا" نمیگذاره وکیله حرف بزنه.فکر میکنه ما همه با هم همدست شدیم که آپارتمانش رو از چنگش دربیاریم!!یه خانم دیگه هم هست که با دخترش با هندی کم اومدن که از وقایع فیلم هم بگیرن!!دخترک میگه من به خاطر اینکه ضابط قضایی اومده در خونمون با اون هیبت و ریش و....میخواستم سکته کنم!!بعدش هم حسابی شوکه شده بودم به مامان گفتم من میرم با ماشین میکوبم به دیوار که از این زندگی خلاص شم!!....بیرون که همش گیر میدن چرا موهاتون بیرونه...تو خونه هم که هستی آرامش نداری...مادره هم اضافه میکنه:آره به خدا....این طفلی تا صبح زیر سرم بود.مادره آشکارا هایپراکتیوه و دایم داره از این که ورزشکار بوده و زمان شاه افسر بوده و....حرف میزنه.و من نمیدونم چه اتفاقی تو اون آپارتمان در جریان بوده که دخترک با حضور یه آدم غریبه دم در تا سر حد مرگ ترسیده!!مهندس ع مدیر شرکت سازنده پروژه سعی میکنه آروم باشه...یه زن و شوهر دوست داشتنی هم که به نظر آدم های خیلی ساده و بی غل و غشی میرسن با مادر پسره که اونم تو مجتمع هست اومدن و هاج و واج به دور و بر نگاه میکنن. وکیله سعی میکنه به همه آرامش بده و من ایستادم نگاه میکنم.بیست دقیقه ای طول میکشه تا آرامش برقرار بشه که به نوبت حرف بزنن.وکیل توضیحات رو میده.به نظر من که قانع کننده میاد هرچند هیچ جوری از هیچی نمیشه مطمین بود.همه سوال دارن...با هم حرف میزنن دو تا دو تا...میخندن یا نگرانن...کلا" بلبشویی برپاست.پیرزنی که کنار من رو لبه جدول نشسته چند وقت یکبار جریانی که طی گفتگو ها توضیح داده شده را از من میپرسه:الان چی شد؟....این حرفی که الان زد یعنی چکار کنیم؟... و من براش چیزی که دستگیرم شده رو توضیح میدم.خانم پارانوییده به خانم هایپراکتیوه با کینه نگاه میکنه چون داره سیگار یکی از آقایون رو روشن میکنه و با هم بگو بخند دارن.احساس میکنم فکر میکنه قربانی یه تبانی بزرگ شده و داره قسم میخوره که از حقوقش در برابر همه این غاصب ها دفاع کنه!! یکی دو تا آدم گنده هم اون دور و بر هستن که معرفی نشدن ولی چند وقت یکبار کامنت هایی میدن.کاشف به عمل میاد که از بنگاه های معاملات ملکی مجتمع هستن.بعد از دو ساعت به یه نتیجه تقریبا" واحد میرسیم و از هم خداحافظی میکنیم و میریم.یه چیز جالب این بود که دور و بر 50 درصد آدم هایی که اومده بودن مرد یا زنی تنها بودن که یا بچه داشتن یا نه ولی همسری در کار نبود!انگار این مجتمع ما یه چیزیش میشه!!میگفتن تو کل شهرک قضیه همینه! و جالبیش این بود که بعضی هاشون آشکارا نسبت به آدم های هم سن وسالشون که ازدواج کردن، افسرده تر به نظر میرسیدن و بعضی هاشون آشکارا سر حال تر.انگار بعضی ها ذاتا" مجردن و بعضی ها ذاتا" متاهل.یعنی واسه بعضی ها تجرد نعمته و واسه بعضی ها تاهل.فقط بدیش اینه که راحت نمیشه فهمید اینو.فقط نتیجه را میشه دید.مجرد های افسرده یا خوشحال و متاهل های افسرده یا خوشحال!....شایدم ربطی به تاهل و تجرد نداشته باشه....چه میدونم.
اصولا" بیش از یه نفر آدم رو به یه نظر واحد رسوندن کار خیلی سختیه!!
با مسافر برهای موتوری به عنوان یه "ژانر" آشنا شدم.رفتن به خیابون سپهبد قرنی ،مجتمع قضایی شهید بهشتی منو باهاشون آشنا کرد.تو راه باهاشون حرف میزدم که یه کمی آرومتر برن.زود صمیمی میشن که فکر کنم بخشی اش به خاطر اینه که تمام طول راه دستت رو شونه شون قرار گرفته.میشه گفت بی معرفت بازی و کلاه گذاشتن سرت چندان توشون عمومیت نداره.خیلی خیلی آگاه هستن که سلامتیشون در ریسک کامله.و همشون به دشت اول اشاره میکنن و تاثیرش در تمام طول روز! از این به بعد موقع رانندگی باهاشون مهربونتر خواهم بود.راست میگن که آشنایی و گفتگو خیلی به درک متقابل کمک میکنه.قبلا" موتوری رو میدیدم که از چراغ قرمز رد میشه خیلی عصبانی میشدم و فکر میکردم اگه بلایی سرش بیاد حقشه....گرچه تو این چند دفعه هر بار باهاشون طی کردم که آروم برونن، چراغ قرمز رد نکنن ، از تو پیاده رو نرن و ورود ممنوع رفتن رو موقعی که من سوار موتورشونم بی خیال شن،اما از این به بعد اگه موتوری ببینم که خلاف میاد عصبانی نمیشم و راه میدم بره....راستی چقدر از این معلول هایی داریم که باهاشون بدون فکر کردن به علت، بد رفتاری میکنیم یا ازشون خشمگین میشیم؟فکر کنم تو این اوضاعی که علت از در و دیوار میباره....زیاد باشن.
نکنه دارم به اوضاع عادت میکنم و بی تفاوت میشم نسبت به ناهنجاری ها؟
اصلا" فرصت نکردم به برنامه این هفته بچه های کلاس فکر کنم و راجع بهش چیزی بنویسم.امشب باید حسابی وقت بگذارم.یه تمرین سازه خواهد بود ولی با چه صورت مساله ای....هنوز نمیدونم.یه کمی از این بابت عذاب وجدان دارم.ولی امشب جبران میکنم.حتما".
فیلم "سه زن" و "کنعان" رو دیدم. تو "سه زن"به نظرم نیکی کریمی (که چندان از نوع بازیش خوشم نمیاد)بهترین و کنترل شده ترین بازیش رو انجام داده بود.ارتباط قالی و زنانگی در فیلم به نظرم خوب در اومده بود و یه فیلمبرداری فوق العاده با قاب های عالی هم از داریوش عیاری داشت.این تریپ دختر مرفه که از طبقه متوسط بالا ست و مامان باباش درکش نمیکنن، ولی تو کتم نمیره.نمیفهمم این طغیانی که ما تو فیلم از زمینه اش چیزی نمیدونیم چه معنی داره.یکی نیست به پگاه خانوم بگه تو چه مرگته آخه؟هیچ پسری که تو زندگیت نیست.معاشرت هایی که دوست داری هم سر جاشه.از جدا شدن والدینت هم انگار بدت نیومده.خونه مجردیت رو هم داری.عکاسیت رو هم که میکنی.تو راه دور افتاده هم اینقدر اعتماد به نفس داری که یه مرد رو سوار ماشینت کنی....چته جز اینکه فکر میکنی خیلی پیچیده ای و هیچ کس قدرت رو نمیدونه؟موضع همدلانه فیلم نسبت به این شخصیت رو اصلا" نمیفهمم.سکانس گروه 127 فیلم هم خیلی خوب در اومده بود که مدیون بازی صابر ابر و سمپاتی است که گروه 127 اصولا" ایجاد میکنه.چند سال پیش یکی از کنسرت هاشون تو ساختمون آموزشگاه موسیقی خیابون ویلا رو رفتم که به نظرم کارشون بعضی جاها خیلی خوب اومد.نمیدونم الان همشون هنوز ایران هستن یا نه ولی بچه های کاردرستی بودن.صابر ابر داره به یکی از بازیگر های خوب نقش های کوتاه تبدیل میشه.از اون بازیگرایه که به سکانس جون میده.مثل حامد بهداد....رضا کیانیان...شاهرخ فروتنیان...بهناز جعفری(تو بعضی از فیلم هاش)...مجید مشیری و....خدا نگهشون داره واسه این سینما.
فیلم قبلی مانی حقیقی از این یکی که خیلی بهتر بود."کارگران مشغول کارند" با اینکه به نظر میرسید از جنس فیلم هایی است که ادای کیارستمی رو میخوان در بیارن اصلا" تو اون مایه نبود و شخصیت های خیلی خوب و پخته ای داشت.به خاطر اینکه در فیلم نامه کنعان اصغر فرهادی هم بعنوان نویسنده حضور داشت کمی توقعم رفته بود بالا.البته فیلم بدی نبود ولی خبر چندانی هم نبود.بازی ها به غیر از افسانه بایگان خوب بود.رابطه علی و آذر تو فیلم در نیومده بود و آدم قابل درک ماجرا زن و شوهره بودن.زن فیلم قطعا" مساله شخصیتی داشت اما قابل درک بود.و گویا این مشکل واسه خیلی از خانوم ها تو زندگی مشترک پیش میاد که بدون اینکه بتونن دلیلی بیارن شوهرشون دیگه براشون اون "آنی" رو که باید نداره.من که بعنوان یه مرد نمیفهمم یعنی چی ولی گویا پیش میاد دیگه.به شخصه مسایل زن فیلم "به همین سادگی" برام خیلی محترم تر بود تا مسایل شخصیت زن این فیلم.
طلایی غروب این روزها از روی شهر عبور میکنه و به کوه ها میرسه.رنگ درخشانی که حرارت آزار دهنده نداره و میتونی بهش خیره بشی و لذت ببری.هوا جور دلپذیری آرامش بخشه.دلم میخواد میشد کفشام و دربیارم و پاهای لختم رو بگذارم تو آب جوب خیابون ولی عصر و به چنارها و کلاغ هایی که با ماشین هامون فراریشون دادیم نگاه کنم.غروب های این روز ها از موهبت هایه که هیچ جای دیگه نمیشه بدستش آورد انگار.بچه مدرسه ای ها پخش میشن تو خیابونا و هیاهو به راه میندازن.چقدر از این غروب ها رو از دست دادیم تا حالا.روزی که آخرین نفس رو میکشیم حسرت این غروب ها رو میخوریم یا نه؟...حسرت شبهایی که برف میاد و زیر نور های زرد چراغ های خیابون با سرخی آسمون برفی قدم میزنیم رو خواهیم خورد یا نه؟...این روزها هر سال اوضاع جوریه که انگار سهراب و نیما یه جا جمع شدن ودارن میگن چطور میشه شاعر نبود؟....چطور میشه عاشق نبود؟...
