تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

همسایه ها که برای حل مشکل ایجاد شده قرار گذاشتن  دور هم جمع بشن تک تک میرسن.چند شب پیش با یکی از همسایه ها لیست 30 واحدی که مشکل دارن رو نصف کردیم تا هرکدوم یه عده را پیدا کنیم و حالا یه جایی تو سایت کنار زمین بسکت دور هم جمع شدیم.هرکسی میرسه خودشو معرفی میکنه.آقای فلانی بلوک فلان طبقه بیسار....خانم فلانی بلوک...طبقه...10-12 نفری میشیم.بقیه یا نیومدن یا نیستن یا اصلا" نمیدونیم کی هستن.وکیل شرکت سازنده هم از راه میرسه تا توضیحات لازم رو بده به همه.صدا به صدا نمیرسه!مخصوصا" یکی از خانوم ها که قبلا" هم که دیده بودمش فهمیده بودم شدیدا" بد بینه ،اصلا" نمیگذاره وکیله حرف بزنه.فکر میکنه ما همه با هم همدست شدیم که آپارتمانش رو از چنگش دربیاریم!!یه خانم دیگه هم هست که با دخترش با هندی کم اومدن که از وقایع فیلم هم بگیرن!!دخترک میگه من به خاطر اینکه ضابط قضایی اومده در خونمون با اون هیبت و ریش و....میخواستم سکته کنم!!بعدش هم حسابی شوکه شده بودم به مامان گفتم من میرم با ماشین میکوبم به دیوار که از این زندگی خلاص شم!!....بیرون که همش گیر میدن چرا موهاتون بیرونه...تو خونه هم که هستی آرامش نداری...مادره هم اضافه میکنه:آره به خدا....این طفلی تا صبح زیر سرم بود.مادره آشکارا هایپراکتیوه و دایم داره از این که ورزشکار بوده و زمان شاه افسر بوده و....حرف میزنه.و من نمیدونم چه اتفاقی تو اون آپارتمان در جریان بوده که دخترک با حضور یه آدم غریبه دم در تا سر حد مرگ ترسیده!!مهندس ع مدیر شرکت سازنده پروژه سعی میکنه آروم باشه...یه زن و شوهر دوست داشتنی هم که به نظر آدم های خیلی ساده و بی غل و غشی میرسن با مادر پسره که اونم تو مجتمع هست اومدن و هاج و واج به دور و بر نگاه میکنن. وکیله سعی میکنه به همه آرامش بده و من ایستادم نگاه میکنم.بیست دقیقه ای طول میکشه تا آرامش برقرار بشه که به نوبت حرف بزنن.وکیل توضیحات رو میده.به نظر من که قانع کننده میاد هرچند هیچ جوری از هیچی نمیشه مطمین بود.همه سوال دارن...با هم حرف میزنن دو تا دو تا...میخندن یا نگرانن...کلا" بلبشویی برپاست.پیرزنی که کنار من رو لبه جدول نشسته چند وقت یکبار جریانی که طی گفتگو ها توضیح داده شده را از من میپرسه:الان چی شد؟....این حرفی که الان زد یعنی چکار کنیم؟... و من براش چیزی که دستگیرم شده رو توضیح میدم.خانم پارانوییده به خانم هایپراکتیوه با کینه نگاه میکنه چون داره سیگار یکی از آقایون رو روشن میکنه و با هم بگو بخند دارن.احساس میکنم فکر میکنه قربانی یه تبانی بزرگ شده و داره قسم میخوره که از حقوقش در برابر همه این غاصب ها دفاع کنه!! یکی دو تا آدم گنده هم اون دور و بر هستن که معرفی نشدن ولی چند وقت یکبار کامنت هایی میدن.کاشف به عمل میاد که از بنگاه های معاملات ملکی مجتمع هستن.بعد از دو ساعت به یه نتیجه تقریبا" واحد میرسیم و از هم خداحافظی میکنیم و میریم.یه چیز جالب این بود که دور و بر 50 درصد آدم هایی که اومده بودن مرد یا زنی تنها بودن که یا بچه داشتن یا نه ولی همسری در کار نبود!انگار این مجتمع ما یه چیزیش میشه!!میگفتن تو کل شهرک قضیه همینه! و جالبیش این بود که بعضی هاشون آشکارا نسبت به آدم های هم سن وسالشون که ازدواج کردن، افسرده تر به نظر میرسیدن و بعضی هاشون آشکارا سر حال تر.انگار بعضی ها ذاتا" مجردن و بعضی ها ذاتا" متاهل.یعنی واسه بعضی ها تجرد نعمته و واسه بعضی ها تاهل.فقط بدیش اینه که راحت نمیشه فهمید اینو.فقط نتیجه را میشه دید.مجرد های افسرده یا خوشحال و متاهل های افسرده یا خوشحال!....شایدم ربطی به تاهل و تجرد نداشته باشه....چه میدونم.

اصولا" بیش از یه نفر آدم رو به یه نظر واحد رسوندن کار خیلی سختیه!!

با مسافر برهای موتوری به عنوان یه "ژانر" آشنا شدم.رفتن به خیابون سپهبد قرنی ،مجتمع قضایی شهید بهشتی منو باهاشون آشنا کرد.تو راه باهاشون حرف میزدم که یه کمی آرومتر برن.زود صمیمی میشن که فکر کنم بخشی اش به خاطر اینه که تمام طول راه دستت رو شونه شون قرار گرفته.میشه گفت بی معرفت بازی و کلاه گذاشتن سرت چندان توشون عمومیت نداره.خیلی خیلی آگاه هستن که سلامتیشون در ریسک کامله.و همشون به دشت اول اشاره میکنن و تاثیرش در تمام طول روز! از این به بعد موقع رانندگی باهاشون مهربونتر خواهم بود.راست میگن که آشنایی و گفتگو خیلی به درک متقابل کمک میکنه.قبلا" موتوری رو میدیدم که از چراغ قرمز رد میشه خیلی عصبانی میشدم و فکر میکردم اگه بلایی سرش بیاد حقشه....گرچه تو این چند دفعه هر بار باهاشون طی کردم که آروم برونن، چراغ قرمز رد نکنن ، از تو پیاده رو نرن و ورود ممنوع رفتن رو موقعی که من سوار موتورشونم بی خیال شن،اما از این به بعد اگه موتوری ببینم که خلاف میاد عصبانی نمیشم و راه میدم بره....راستی چقدر از این معلول هایی داریم که باهاشون بدون فکر کردن به علت، بد رفتاری میکنیم یا ازشون خشمگین میشیم؟فکر کنم تو این اوضاعی که علت از در و دیوار میباره....زیاد باشن.

نکنه دارم به اوضاع عادت میکنم و بی تفاوت میشم نسبت به ناهنجاری ها؟

اصلا" فرصت نکردم به برنامه این هفته بچه های کلاس فکر کنم و راجع بهش چیزی بنویسم.امشب باید حسابی وقت بگذارم.یه تمرین سازه خواهد بود ولی با چه صورت مساله ای....هنوز نمیدونم.یه کمی از این بابت عذاب وجدان دارم.ولی امشب جبران میکنم.حتما".

فیلم "سه زن" و "کنعان" رو دیدم. تو "سه زن"به نظرم نیکی کریمی (که چندان از نوع بازیش خوشم نمیاد)بهترین و کنترل شده ترین بازیش رو انجام داده بود.ارتباط قالی و زنانگی در فیلم به نظرم خوب در اومده بود و یه فیلمبرداری فوق العاده با قاب های عالی هم از داریوش عیاری داشت.این تریپ دختر مرفه که از طبقه متوسط بالا ست و مامان باباش درکش نمیکنن، ولی تو کتم نمیره.نمیفهمم این طغیانی که ما تو فیلم از زمینه اش چیزی نمیدونیم چه معنی داره.یکی نیست به پگاه خانوم بگه تو چه مرگته آخه؟هیچ پسری که تو زندگیت نیست.معاشرت هایی که دوست داری هم سر جاشه.از جدا شدن والدینت هم انگار بدت نیومده.خونه مجردیت رو هم داری.عکاسیت رو هم که میکنی.تو راه دور افتاده هم اینقدر اعتماد به نفس داری که یه مرد رو سوار ماشینت کنی....چته جز اینکه فکر میکنی خیلی پیچیده ای و هیچ کس قدرت رو نمیدونه؟موضع همدلانه فیلم نسبت به این شخصیت رو اصلا" نمیفهمم.سکانس گروه 127 فیلم هم خیلی خوب در اومده بود که مدیون بازی صابر ابر و سمپاتی است که گروه 127 اصولا" ایجاد میکنه.چند سال پیش یکی از کنسرت هاشون تو ساختمون آموزشگاه موسیقی خیابون ویلا رو رفتم که به نظرم کارشون بعضی جاها خیلی خوب اومد.نمیدونم الان همشون هنوز ایران هستن یا نه ولی بچه های کاردرستی بودن.صابر ابر داره به یکی از بازیگر های خوب نقش های کوتاه تبدیل میشه.از اون بازیگرایه که به سکانس جون میده.مثل حامد بهداد....رضا کیانیان...شاهرخ فروتنیان...بهناز جعفری(تو بعضی از فیلم هاش)...مجید مشیری و....خدا نگهشون داره واسه این سینما.

فیلم قبلی مانی حقیقی از این یکی که خیلی بهتر بود."کارگران مشغول کارند" با اینکه به نظر میرسید از جنس فیلم هایی است که ادای کیارستمی رو میخوان در بیارن اصلا" تو اون مایه نبود و شخصیت های خیلی خوب و پخته ای داشت.به خاطر اینکه در فیلم نامه کنعان اصغر فرهادی هم بعنوان نویسنده حضور داشت کمی توقعم رفته بود بالا.البته فیلم بدی نبود ولی خبر چندانی هم نبود.بازی ها به غیر از افسانه بایگان خوب بود.رابطه علی و آذر تو فیلم در نیومده بود و آدم قابل درک ماجرا زن و شوهره بودن.زن فیلم قطعا" مساله شخصیتی داشت اما قابل درک بود.و گویا این مشکل واسه خیلی از خانوم ها تو زندگی مشترک پیش میاد که بدون اینکه بتونن دلیلی بیارن شوهرشون دیگه براشون اون "آنی" رو که باید نداره.من که بعنوان یه مرد نمیفهمم یعنی چی ولی گویا پیش میاد دیگه.به شخصه مسایل زن فیلم "به همین سادگی" برام خیلی محترم تر بود تا مسایل شخصیت زن این فیلم.

طلایی غروب این روزها از روی شهر عبور میکنه و به کوه ها میرسه.رنگ درخشانی که حرارت آزار دهنده نداره و میتونی بهش خیره بشی و لذت ببری.هوا جور دلپذیری آرامش بخشه.دلم میخواد میشد کفشام و دربیارم و پاهای لختم رو بگذارم تو آب جوب خیابون ولی عصر و به چنارها و کلاغ هایی که با ماشین هامون فراریشون دادیم نگاه کنم.غروب های این روز ها از موهبت هایه که هیچ جای دیگه نمیشه بدستش آورد انگار.بچه مدرسه ای ها پخش میشن تو خیابونا و هیاهو به راه میندازن.چقدر از این غروب ها رو از دست دادیم تا حالا.روزی که آخرین نفس رو میکشیم حسرت این غروب ها رو میخوریم یا نه؟...حسرت شبهایی که برف میاد و زیر نور های زرد چراغ های خیابون با سرخی آسمون برفی قدم میزنیم رو خواهیم خورد یا نه؟...این روزها هر سال اوضاع جوریه که انگار سهراب و نیما یه جا جمع شدن ودارن میگن چطور میشه شاعر نبود؟....چطور میشه عاشق نبود؟...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:41  توسط علی  | 

 

عمل جراحی مامان به خیر گذشت.خوشبختانه نسبت به عمل قبلی خیلی وضعیت عمومیش بهتر بود.و وقتی فکر میکنم که چقدر شانس داریم که این تومور لعنتی خوش خیم محسوب میشه میفهمم که احساس خوب و بد و حتی فاجعه آمیز آدم ها چقدر آسون میتونه عوض شه.همه خانواده اینجا هستن.حس خوبیه دور هم بودن حتی اگه به بهانه یه پیش آمد بد باشه.این چند روز اخیر گرفتار اون بودیم همگی.

یه گرفتاری حقوقی هم سر این آپارتمانی که من توش زندگی میکنم به وجود اومده بود که خوشبختانه به جاهای بی دردسری داره میرسه.مجبور شدم به خاطرش به مجتمع قضایی شهید بهشتی برم که آشفته بازار اونجا خودش یه حکایت جدا گونه است.یه سری راه پله که همینجوری یه عده آدم کاغذ به دست ازش بالا و پایین میرن!یه کمدی ابسورد کامل!جالبه که 2 ساعتی وقت صرف کردم تا فهمیدم باید اصلا" با کی حرف بزنم.وقتی هم طرف رو تو شعبه شماره فلان دایره اجرای احکام پیداش کردم کاملا" بی حوصله و در حالی که سرگرم انجام کار دیگه ای بود به سوال هام پاسخ های کوتاهی میداد که به دنبالش سوالات دیگه ای ایجاد میشد برام.امیدوارم گذارتون نیافته.جای بسیار نا جوریه.جالبیش اینه که این مساله واسه 30 تا از واحد های مجتمع پیش اومده و من را افتادم یکی یکی همه را پیدا کردم و هماهنگ کردیم که چه کنیم و چه نکنیم!کلی وقت و سر و کله زدن و توضیح دادن اونم در حالی که خستگی کار روزانه معمولی هم سر جاشه و ذهنم هم درگیر عمل مامانه.

هفته بدی بود....اصلا" ماه بدی بود....اصلا" امسال انگار سال من نیست.گرفتاری پشت گرفتاری....نمیدونم چرا اینقدر قضایا امسال بد پیش میاد.سال به این بدی تو زندگیم نداشتم.

دلتنگم و احساس میکنم هیچ چیز عوض نمیشه.نمیشه چیزی رو تغییر داد.آدم ها واسه حمایت از خودشون و احساس راحتی و آسودگی هر کاری میکنن که تغییر نکنن.تغییر کردن سخت ترین کار دنیاست انگار.

تو خونه هم گیر دادن که باید زن بگیری یا حداقل با کسی آشنا بشی.حوصله سر و کله زدن باهاشون رو هم ندارم.اینقدر مخم درگیر چیزای مختلفه که حال بحث ندارم.انرژی اش رو ندارم.البته گیر که نمیشه گفت ولی از هر فرصتی واسه کشوندن بحث به اینجا استفاده میکنن.چند سالی بود چون میدیدن من آروم هستم و مشکلی ندارم و اوضاعم روبراهه کاری به کارم نداشتن ولی اتفاقات این چند وقته و وضعیت من تو اون دوران باعث شده نگران بشن ودوباره بحث رو از سر بگیرن! مخصوصا" که دیدن چند وقت پیش که اگه موردش پیش بیاد خودم هم ازدواج رو گناه نمیدونم!! اعتمادشون به من و تشخیص هام رو از دست دادن.فکر میکنن آدم بی دست و پایی هستم که هر کسی میتونه به راحتی احساساتیم کنه و بهم ضربه بزنه و نگران ضربه های بعدی هستن! به هر حال روزای عجیب غریبیه.

احساس میکنم یه زن هیچوقت نمیتونه مثل یه مرد عاشق باشه.و هیچگونه توضیحی هم در این مورد ندارم.هیچ تحلیلی.....گیجم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:27  توسط علی  | 

 

میل های میل باکس کاری ام رو که چک میکنم میبینم دو تا میل از همکارای زمان ایران نبودنم هست که عید فطر رو تبریک گفتن.یکیشون لبنانی بود وsubcontractor شرکت ما بود.آدم با حالی بود،بیخیال دو عالم.تو جلسه ها دهنش رو سرویس میکردن ولی عین خیالش نبود یه کمی غرغر میکرد و تمام تا جلسه بعدی.یه بار که صحبت لبنان بود ازش پرسیدم اونجا چه خبره؟....چرا اینقدر شیر تو شیره؟ و گفتم من فکر میکنم تقصیر حزب ال... لبنان که اوضاع آروم نمیشه.جوابش جالب بود.گفت نه رسانه ها سعی میکنن این رو القا کنند.حزب ال... خیلی هم خوبه و این مشکلات قبل از حضور این گروه هم وجود داشته.گفتم منظورت از خوب چیه؟...چرا میگی خوبه؟ به نظر شما تصمیمات سیاسی درستی برای لبنان خواهند گرفت اگر قدرت رو در دست بگیرن؟ گفت توانایی اش رو دارن.مثلا" من دخترم مریض بود و به یه دارویی نیاز بود که فقط تولید آمریکا بود و قیمتش هم بالا.تمام بیروت رو گشتیم پیدا نکردیم.تا این که یکی از آشنا ها گفت با قسمت بهداشت و داروی تشکیلات حزب ال... تماس بگیرید.این کار رو کردیم و بعد از حدود 1 ساعت دارو رو فرستادن دم در خونه به قیمتی حدود نصف اون چیزی که تو اینترنت سرچ کرده بودیم!!! براش کامل توضیح دادم که ما ایرانی ها دقیقا" به همین دلیل از حزب ال... متنفریم چون معتقدیم حاکمیت کشور ما بحران های سنگینی ایجاد میکنه و لبنان رو بعنوان منطقه ای که این بحران ها اونجا باید ظاهر بشه لازم داره برای همین پول مملکت رو خرج گروه هایی مثل حزب ال... میکنه تا بتونه از خاک کشور شما، درعوض همین جور خدماتی که مثالش رو زدی، بعنوان زمین بازی های خطرناکی که را میندازه استفاده کنه.شما لبنانی ها باید بیشتر از ما از این موضوع ناراحت باشید....     صحبت هامون نیم ساعتی طول کشید.وقتی داشتیم جدا میشدیم خودش و دو تا لبنانی دیگه و یک سوری چنان به فکر فرو رفته بودن که من احساس کردم کلک حزب ال... تو لبنان رو کندم دیگه!!!

میل دوم هم مال همون دوست آفریقای جنوبی ام بود که مسلمون بود و از طرف خودش و همسرش کارت تبریک عید فطر فرستاده بود.اون هم وقتی میدید ما ایرانی ها زیاد پابند فرایض دینی نیستیم کلی تعجب میکرد.میگفت من قبلا فکر میکردم مردم ایران از متعصب ترین و بنیاد گرا ترین مسلمونا هستن اما اینجا حتی یه دونه ایرانی ندیدم که تلورانس معمول رو نداشته باشه ضمن اینکه اصلا" تو مسلمونا از همه کم تعصب تر همین ایرانی هان انگار.واسش کامل توضیح دادم راجع به قشر های مختلف مردم ایران و وضعیت حاکمیت.خیلی تعجب میکرد که چطور ممکنه قشر متوسط و تحصیلکرده خواهان تغییر باشن و تعدادشون هم کم نباشه ولی اتفاقی نیافته! باز براش راجع به عکس العمل های حاکمیت در قبال اعتراضات و وضعیت آزادی بیان و مطبوعات در ایران حرف زدم و از سرخوردگی طبقه متوسط ویه مقدار بی عملی تاریخی تحصیل کرده ایرانی حرف میزدم!! خلاصه کلی به اطلاعات عمومی جماعت دور و بر راجع به ایران افزودم!!

sergio  هم روز عید sms زد که جواب همشون رو دادم.دلم واسه بعضی هاشون تنگ شده.الان که به دو ماه آخر اونجا بودنم فکر میکنم میبینم انگار تو خواب بودم....انگار زیر آب بودم و صدا ها گنگ و نا مفهوم بوده...چقدر اوضاع عجیبی داشتم اون روزا.

روزهای تغییر رو میگذرونم.عاقبتش امیدوارم خوب باشه واسم.تغییراتی که کمی ترس ازش در من هست اما ....نمیدونم.نمیدونم.به قول "اسکارلت اوهارا" فردا بهش فکر میکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 3:32  توسط علی  | 

 

دیرگاهی است دیگر

در دلت

اندوهی پاکیزه

خانه کرده است.

همچنان که مروارید صید نشده

میان صدفی درخشان،

به ژرفترین لامکان آبی بی کران دریا.

دیرگاهی است دیگر

که چشمانت

درخششی در خود ندارند.

چونان چراغی رو به خاموشی،

در ظلمات شب های بی ستاره

در دورترین کلبه های میان جنگل.

دیرگاهی است دیگر

با لبهایت

ترانه ای روشن

نخوانده ای.

چنان که پرنده غمگین ،

اسیر میله های استوار

خیره مانده به آسمان دست نیافتنی.

...

دیرگاهی است دیگر

که تو نیستی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:56  توسط علی  | 

 

خب....بهتره با این وضع اعصابم،اصلا"سوار ماشین خودم نشم.با ماشین دارم میرم سمت شرکت.اعصابم از اتفاقات پیرامونی و مسایل پیش اومده چندان آروم نیست.توی کوچه ام.یه پژو 206 صندوق دار از پارکینگ خونه اش بدون توجه به تردد کوچه میاد بیرون.همراه بوق ترمز میکنم که بهش نخورم.بدون حرف یا حرکتی که نشانه اعتراض به بی توجهی اش باشه نگه میدارم که بره.اما نگه داشته و فحش های ناجور میده.خیلی ناجور.ماشین رو خلاص میکنم و میخوره آروم به گلگیرش.دست میبرم که موبایلم رو بر دارم به 110 زنگ بزنم میبینم موبایل رو هم جا گذاشتم.به طرف میگم حالا زنگ بزن 110 بیاد.کماکان فحاشی میکنه و من چیزی نمیگم.ماشینای پشت سری میگن راه رو واکنید ما بریم.میرم عقب که راه باز شه.طرف میره جلو و سه بار با دنده عقب ماشینش رو میکوبه به جلو ماشینم و کماکان مشغول فحاشیه!!...گازش رو میگیره و میره.دیگه چیزی نمیفهمم.تمام طول ولی عصر از جام جم تا نیایش و بعد توی نیایش رو مثل دیوونه ها دنبالش میکنم.تا بالاخره سر خروجی اشرفی میتونم برم جلوش.ترمز میکنم.میایسته.میخوام پیاده شم و برم وادارش کنم از ماشین بیاد بیرون که فرار نکنه.اما میبینم داره سعی میکنه باز فرار کنه.به شدت عصبانیم.دنده عقب میگیرم و 5 بار با سرعت به جلوی ماشینش میکوبم!!!کاملا" دیوونه شدم و اصلا" به چیزی فکر نمیکنم. تمام مدت یاد فیلم های لورل هاردی ام که یه لجبازی ساده با یه همسایه به حمله های خنده دار و خانمان برانداز منجر میشه.طرف تو این مدت از تو ماشینش بطری هایی رو به طرف من پرتاب میکنه!!تعجب میکنم که چطور پیاده نمیشه و با چاقو بهم حمله نمیکنه!میخوام از دستش فرار کنم چون کاملا" از کنترل خارج شده.....بعدش میرم سر چهار راه سردار جنگل در حالی که طرف مثل دیوونه ها( مثل خودم) دنبالمه.ماشین پلیس میبینم و میرم کنارش نگه میدارم و میگم ما تو یه وضعیت خیلی غیر عادی هستیم.یه فکری بکنید. به هر حال به افسره شرح ما وقع رو میدم.اونم از ماشینش پیاده میشه و میفهمم که معلوله.میگه که جانبازه.70%.و این درصد یعنی فقط مساله پاهاش نیست و مشکلات دیگه ای هم داره.با وضع غیر عادی فحاشی که بی خودی شروع کرد و رفتار های اولیه اش معلوم بود که سایر مسایلش هم احتمالا" مربوط به اعصاب و روانه.دلم میسوزه بهش و پشیمون میشم از عصبانیتم.اون که به افسر شرح جریان رو میده دروغ میگه و میگه که اصلا" اون دنده عقب نگرفته به سمت من!!! و از اینکه توی مملکت اسلامی زندگی میکنیم و اینجا لاس وگاس نیست حرف میزنه.اینا رو که میگه و دروغ هاش باعث میشه بیشتر احساس ترحم کنم!زنگ میزنن کلانتری.چون هر دو شاکی هم هستیم.توی این مدت افسر راهنمایی رانندگی از علافی چند ماهه توی دادگستری و....میگه و هر دومون رو راضی میکنه که بی خیال شیم.ماشین طرف خیلی بیشتر از مال من آسیب دیده.مال من با حدود 200 تومن حل میشه مساله اش ولی مال طرف 600-700 صدمه دیده.رادیاتش سوراخ شده و ....دوستش میرسه و از اینکه طرف خیلی اوضاع نا مصاعد جسمی داره و دایم دارو مصرف میکنه میگه.من تعجب میکنم که چطور پس اجازه رانندگی داره که بلافاصله میفهمم ممکنه اجازه حمل اسلحه هم داشته باشه و یاد حادثه ای میافتم که یکی دو سال پیش تو ایستگاه مترو کرج افتاد و جوون مردم توسط شخصی با شرایط مشابه با اسلحه کمری به قتل رسید و آخر قضیه حتی دیه هم به خونواده اش تعلق نگرفت و طرف حتی زندون هم نرفت.به هر حال....پیشنهاد اینه که من بگم دنده عقب گرفتم زدم به ماشینش تا اون بتونه از بیمه من خسارت ماشینش رو بده.چیزی نمیگم،به علامت رضایت.صلوات میفرستن.مامور کلانتری میره.و من و دوست آقا تا شب گرفتار شورای حل اختلاف و....هستیم.

تمام مدت ساکتم.نمیدونم دارم میبخشم و به اشتباهی که خودم در لحظات عصبانیت مرتکب شدم و به مساله ای که طرف داره فکر میکنم یا دارم کوتاه میام از ایده آل هام.نمیدونم چه حسی دارم.دوست آقا دایم میاد و خوراکی تعارف میکنه و از مشکلات اون میگه.میگم من که حرفی ندارم.عصبانی شدم و الانم که دارم خسارتش رو میدم.از خسارت خودم هم دارم میگذرم.کینه ای هم ندارم...اون بابا هم خودش میدونه و مشکلاتش....ولی انگار دوست طرف یه چیزی داره غلغلکش میده.دایم از اینکه بارها به طرف توصیه کرده که اصلا" سوار ماشین نشه یا حداقل یه علامت رو ماشین بزنه که شرایط عادی نداره و...حرف میزنه.

به هر حال به هیچکدوم از کارهای روزم نرسیدم و تازه یه روز دیگه هم واسه بیمه علافی دارم.اما در مجموع روزم به خاطر ذهنیتی که صبح باهاش از در خونه اومدم بیرون خراب شد.خراب بودم.غیر عادی بودم.فشار سنگین روانی روم بود و اصلا" روز بیرون رفتنم نبود.باید میموندم خونه و...به پست یه نفری هم خوردم که وضعش از من هم تاسف بار تر بود.مثل بچه ها رفتار کردم.

الان فقط یه قضیه کمدی تو ذهنمه....و اینکه من چرا اینقدر حساس(دیوانه؟!!) ام.یه مساله شخصی تو زندگیم پیش اومده و هی ازش پالس میرسه و منم کنترلی روش ندارم.زندگیم تحت تاثیر این قضیه است و میدونم که خواهد بود.درمان داره یا نه نمیدونم....ولی الان که به این روز عجیب و غریب فکر میکنم....میبینم آدم دیگه ای هستم که دیگه گاهی داره شرم آور میشه کارهاش.

آدم دیگه ای هستم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 3:46  توسط علی  | 

 

اون روزایی که ایران نبودم بعد از مدتها جمع آوری اطلاعات و سبک سنگین کردن یه دوربین عکاسی نیمه حرفه ای خریدم.تقریبا"بهترین و کاملترین چیزی که به درد کار من میخورد.امروز تصادفا"بعد مدتها کیفی که دوربین و لنزهاش و بقیه بند و بساطش توشه را گوشه اطاق دیدم.فقط یه دونه عکس باهاش گرفتم.اونم همون شب اول واسه امتحان کردنش.فکر میکردم چقدر عکاسی خواهم کرد باهاش.ولی اصلا"یادم رفته بود که دارمش!چقدر اینجور چیزها تو زندگی زیاد هستن.با شوق و ذوق میریم به سمتشون ولی ....

ساعت دو صبحه.واسه یه قهوه میریم هتل لاله.دوستم چون دیر به دیر میاد تهران دوست داره بچرخیم تو خیابونا.وقتی میشینیم و سفارشمون رو میدیم بهش میگم آخرین باری که اینجا بودم کجا نشسته بودیم و راجع به چی حرف زدیم.میگه میگفتی نمیومدیم خب.میگم اونجوری نصف تهران رو نباید بریم دیگه!! واقعا" رسم مزخرفیه تو این شهر که اکثر مکان های عمومی 12 شب به بعد میبندن...اصلا"یعنی چی؟...اونم تو این پاییزی که هر لحظه ممکنه بارون بیاد.

دیدین بعضی وقت ها یه چیزی از شدت مزخرف بودن میره تو مخ آدم و در نمیاد.واسه من بعضی از ترانه ها اینجورن.تو تاکسی خوشبختانه دیگه زیاد نمیشینم که از آهنگهای جدید مستفیض بشم اما این مهپاره خونه خواهرم اینا تا موقعی که برم خونه خودمون مغزم رو تعطیل خواهد کرد.یه مدتی یه آهنگ وحشتناکی بود میگفت" شنیدم مردن من آرزوته...من میمیرم"...چند بار پشت هم میگفت.اینو ما تو تاکسی شنیدیم چند سال پیش تا مدتها همکارای شرکت عاصی شده بودن از دستم.سر هر گفتگویی با دلیل و بی دلیل این جمله(حیف کلمه بیت) را بکار میبردم.اوایلش فکر میکردن خوشمزگی میکنم و میخندیدن...یه مدت بعد در جواب میگفتن ااااااااااااااااااه ه ه ه....بعد یه مدت هم یه جوری نگاه میکردن که یعنی خدا شفات بده...و تمام این مدت من از شدت فشاری که این مزخرفی که تو مغزم گیر کرده بود بهم میاورد مجبور بودم به هر بهانه ای بریزمش بیرون!!ماجرا در مورد"اسمش بهار بود این خانوم...دنبال یار بود این خانوم"...."مردی گفتن زنی گفتن...دستتو بکش از رو پام!!"..."مشکوکم مشکوکم به تو!!"...و اخیرا" یه شاهکار دیگه که میگه"من برات بیس میزنم...تا تو رو برقصونم...تو برام ناز میکنی...منم برات بیس میزنم!!!"...حالا ظرافت و معنی و ترانه و اینا بخوره تو سرش...منطق رو ببین جون من...بیس میزنه که یارو برقصه ولی اون براش بجای رقصیدن ناز میکنه فلذا این باز براش بیس میزنه!!!!...تو رو خدا دعا کنید این از مخم بره بیرون داره حالمو به هم میزنه.مامانم میگه بیا میوه بخور میگم من برات بیس میزنم!...خواهرزاده ام میگه فیلم چی ببینیم؟ میگم من برات بیس میزنم!....خلاصه داستانیه.میترسم سر کلاس از دهنم بپره!!

من سالها پیش به کاست های"ابیات تنهایی"..."پاییزطلایی"..."یادگار دوست"..."در شب سرد زمستان"،خیلی علاقه داشتم.مدتها بود نشنیده بودمشون.الان که دوباره میشنوم میبینم عجب حالی میده و هنوزم زنده و سرپا ست تو ذهنم.واسه بعضی از آثار(فیلم و موسیقی) این اتفاق میافته که در عرض 15 سال کماکان واست حس خوبی بیارن.البته حساب کلاسیک ها(که من چیزی در موردشون نمیدونم) جداست تو موسیقی.

بارون داره میاد و رو بالکن دارم سیگار میکشم.4-5 تا از بچه های همسایه با چترهای رنگی تو حیاط دارن راه میرن با هم...یکی که به نظر میاد نقش رهبرشون رو داره یه دختر بچه 7-8 ساله است که آواز هایی رو که میخونن اون رهبری میکنه!...فکر میکنین چی میخوندن؟..."بارون بارونه...زمینا تر میشه...گل نسا جونم....کارا بهتر میشه...."،کلی تعجب کردم.بچه به این سن این شعر براش باید سنگین باشه....اصلا" بارون انگار درک آدما رو میبره بالاتر...کوچک و بزرگ هم نمیشناسه.

چقدر از خودم بدم میاد.چقدر احساس ضعف میکنم.میدونم داره بهم توهین میشه و باید مغرور باشم....ولی کیه که بتونه؟....یه روزی سرم رو دوباره بالا میگیرم....حتما".

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:19  توسط علی  | 

 

شاعر سیاه چشم کاشان

مهربان

به دنبال باد بی پروایی بودی

 که دانه نیلوفر آبی را

به سرزمین خوابت آورد؟

خواب های زیبایت را با ما قسمت کردی

نیلوفرهای آبی و دشت های فراخ را

بخشیدی به روح زمانه ات.

تو باد بی پروای رویایت را یافتی

و رها شدی

جاودانه شدی

به ما هم بگو

کدامین باران بی غرور

میشوید اندوه دل های تنگمان را

کدامین ابربی صاعقه

میبارد بر تشنگی لب های منتظرمان

کدامین رود بی خروش

میکشاند ما را به دریا

کدامین درخت بی پاییز

سایه سار مخملینش را

دست محبت سرهای ما میکند

باشد که ما نیز رها شویم.

شاید که ما نیز جاودانه شویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:36  توسط علی  | 

 

رفتم سینما.....مینای شهر خاموش.مالی نبود.بلیط رو که میگرفتم پرسید یک نفر؟!...گفتم بله....گفت چند لحظه....و دو سه دقیقه گذشت تا بلیط رو دستم داد.بعدا" فهمیدم دنبال یه جا میگشته که کسی کنارم نباشه!!!...انگار جزام دارم.البته خودم ترجیح میدم تو سینما غریبه ای دور و برم نباشه تا راحت فیلم رو ببینم.فیلم چیزی نداشت....یه قصه نسبتا" عاشقانه که کشش یه فیلم بلند رو نداشت....فیلم قبلی که از کارگردانش دیدم"تهران ساعت 7 صبح" بود ،که بهتر از این بود به نظر من.سینما آزادی با اجرای بدش حیف شده.نمیدونم عجله برای افتتاحش واسه چی بوده.ولی لطمه زده به معماری مجموعه.اما سالن طبقه هفتمش که سالن آزادی گذاشتن اسمش رو، طراحی خوب و محیط دلچسبی داره.

خواهرم اینا دوباره مهپاره! را انداختن. تبلیغات دوبی رو که میبینم حالم بد میشه.چه شهر کثیفی....چه خاطرات بدی... از بوداپست و پراگ و وین که اسم میاد هم عقم میگیره...اه....چرا اینقدر گوه شدم؟...نصف شهرهای دنیا شدن آینه دق واسم!!

مامانم همراه یه خانومی که کارای خونه اش رو میکنه اومدن.یادم نیست اسم خانومه چیه ولی نمونه کامل یک زن رنج کشیده شهرستانیه که شوهره هر بلایی خواسته سرش آورده و این هنوز هم دوسش داره!!این اطلاعات رو مامانم طی نطق مفصلی که در باب عجایب دنیای زن و شوهری ایراد کرد بهمون داد.من و خواهرم هم با دهان های باز داشتیم گوش میکردیم.از نشونه های دوست داشتنش هم اینه که هنوز یکی از پیازهایی رو که شوهره طی آخرین خریدش آورده بوده خونه نگه داشته یادگاری!!!...میدونید، وقتی بهش فکر میکنم میبینم عوام و خواص...تحصیلکرده و بیسواد....فقیر و پولدار...همه تو بعضی حماقت ها مشترک اند.وقتی دلت پیش یکی گیر افتاد،استدلال و منطق و...سوت میشه.خب،فکر میکنید تعریف حماقت چیه؟

دیروز بابت سیگار کشیدن پشت فرمون جریمه شدم.ضمنا" افسره بهم گفت که چون ماه رمضان هم هست باید ماشین رو هم بخوابونه چون دارم روزه خواری میکنم در ملا عام!یه جوون 28-29 ساله بود. پرسیدم مگه جرایم غیر از رانندگی و قوانین راهنمایی هم به پلیس راهنمایی مربوطه؟ گفت آره.گفتم یعنی اگه یه نفر بی حجاب تو پیاده رو ببینید به عنوان افسر راهنمایی حق دارید اقدام کنید.گفت اگه داخل اتومبیل بی حجاب باشه باید دخالت کنیم!گفتم جالبه...من از ایناش دیگه خبر نداشتم.به هر حال هر کاری که لازمه انجام بدید.گفت ما واسه امنیت شما این قوانین رو باید اجرا کنیم.گفتم حرفی ندارم فقط میدونم تعریف امنیت از نظر من و قانون گذار تو این مملکت یه جاهایی با هم اختلاف اساسی داره.مثلا" من میدونم که سیگار کشیدن پشت فرمون تخطی از قانونیه که رعایتش برای امنیت همه ضروریه و من باید بابتش جریمه بشم ولی قضیه روزه خواری و نسبتش با امنیت رو نمیفهمم ضمن اینکه تعدادی از مراجع تقلید واسه اونایی که از شرعیات پیروی میکنن، سیگار و اصولا" دودجات رو جزو مبطلات روزه نمیدونن.از همین جاها شروع میشه که میفهمی همه این قوانینی که یه پاش به شرع وصله بالاخره یه جاییش میلنگه!پرسید مسلمونی؟گفتم میدونم حق نداری این سوال رو بکنی ولی با اختیار خودم جواب میدم که تو مدارک اداری ذکر شده که من دینم اسلامه!گفت گاهی قران بخون.توش نوشته کلکم راع و کلکم مسوول.گفتم خیلی کتابها هست که لازمه بخونم اما فکر نمیکنم حتی تو آخری هاش هم جایی واسه کتابی که شما گفتین پیدا بشه...اما به خاطر اینکه بفهمم اکثریت کسایی که کنارشون زندگی میکنم به چه مقدساتی پابند هستن اینی که گفتی رو خوندم و مشکلم با جاییه که میگه "عن الرعیة" یعنی یه مرجع بالاتری حق داره چون خدا بهش گفته !!بقیه را رعیت ببینه.گفت من فقط جریمه را مینویسم ولی میدونم ماشینت رو اگه کس دیگه ای بود میخوابوند.گفتم به هر حال من این قضیه ای که امروز راجع به حدود اختیارات افسرای راهنمایی و رانندگی فهمیدم برام جالب بود.قبلا" افسر نیروی انتظامی که میدیدم احساس نا امنی میکردم و پلیس راهنمایی رانندگی بهم آرامش میداد....از امروز هر دوشون باعث احساس نا امنی تو ذهنم میشن و این باعث تاسفه! گفت میدونم چی میگی ولی قانونه دیگه.گفتم بله.جریمه را گرفتم و خداحافظی کردم و فکر کردم چقدر کنجکاوم بدونم تو دانشکده های افسری ما چی میگذره.

امروز اولین جلسه کلاس بود.چقدر محیط دانشگاه دلچسبه برام.بچه های علاقه مند و اهل کاری به نظر میرسن.تمرین اول رو هم شروع کردیم.امیدوارم ترم خوبی از کار دربیاد.عصر هم که بارون میومد.من دلم گرفته بود آسمون بغضش ترکید.با ماشین خودم رفته بودم یه کمی تو بارون خیابونای دوروبر دانشگاه رو گشتم بعد اومدم.چقدر خاطره...چقدر روزا و شبای اون خیابونا...این دفعه تو یه پاییز خیس و ابری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:18  توسط علی  | 

 

و تو بارانی هستی

که فقط یک بار

باریدنش

سیلاب اشک  جاری میکند

در دیده های شب تا سپیده

بی فروغ و بی نگاه

بر هم نیامده.

و تو آن طوفانی هستی

که یک بار

فقط یکبار

وزیدنش

در هم میکوبد بی هیاهو

ساحل های صبور و بی لنگرگاه را.

و تو آن خاک گرم و مهربانی هستی

که اگر مسافری

شبی خسته از راهی دور

بر سرزمینت گام نهاد

کاشانه ی همه عمرش را

با آرزوهای دور

برهر وجب که بیابد

بنا میکند.

و تو شراره ای هستی

گرم و سوزان

که وقتی به یکی جرقه درگرفت

باز نمی ایستد

تا بسوزاند همه سرتا سر

هستی شکننده ی

همه خشک و تر را.

و تو آن گلی هستی

که آب و باد و خاک وآتش

در او به ودیعه نهاده اند تا

فقط یک بار

 بوییدنش

اسیر کند تا همیشه

قلبی را که میتپد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:14  توسط علی  | 

 

شاهزاده ی بلند بالا بر اسب سپیدش

از دورکوره راه های خاک آلوده

همچنان رشید و خوش خرام

با گونه هایی سرخ از التهاب رسیدن

میتازد به افسون ها

و

میشکند طلسم ها

و

قلعه هزارتوی در گیاهان صد هزار ساله اسیررا فتح میکند.

هیچ در بسته ای را

تاب برق شمشیرش نیست

 و پرده های پوسیده فرو میریزند پیش نگاه مصمم اش

پله های لرزان

زیر گام های استوارش

 شرم دارند از فروریختن

و تاریکی ها به نوری که در دلش دارد

میبازند ظلمت هراس انگیز خود را

....

به آن امید که تمامی نیرنگ ها و افسون ها و طلسم ها

به بوسه ی عاشقانه اش

نابود شوند

میتازد...میجنگد...میمیرد...

.

.

.

شاهزاده ای نیست.

طلسمی نیست.

برج سر به فلک کشیده و باروی بلندی نیست.

حتی آغوش در انتظار بوسه ای هم نمانده.

زیبای خفته ی ما دیرگاهی است

نه زیباست و نه خفته.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:34  توسط علی  | 

 

از دفتر گروه زنگ زدن که هفته آینده یه جلسه گذاشتن واسه شروع ترم.نمیدونم چرا اینقدر دیر دارن شروع میکنن...آخر ترم وقت کم میاریم قطعا".یه کلاس با 21 نفر از دانشجوهایی که ترم پیش افتادن درس رو یا ترم قبلش افتاده بودن درس پیش نیاز رو و از بقیه گروهشون عقبتر هستن رو دادن به من.میتونم حدس بزنم این تصمیم از اونجایی ناشی شده که میدونن من سخت میگیرم و واسه جماعتی که یه بار تنبلی کردن واجبتره که یه معلم سختگیر تر بالا سرشون باشه.روشم تو کلاسایی که تنهام اینه که سعی کنم به موضوعات معماری که مطرح میشه علاقمند بشن و فکر کنن که جدی ترین کار عالم به ثمر رسوندن همون تمرین خاصه.سعی میکنم از اول احساس کنن که برای یک حرفه و کار خاصی که معادل واقعی توی دنیای بیرون داره آماده میشن و تو این چند ساله هم بهم اثبات شده که اکثرا" برای درسای عملی ترجیح میدن با معلمی سر و کار داشته باشن که خودش درگیر کار حرفه ای باشه نه یک آدم صرفا" آکادمیک.به هر حال کلاس های با جمعیت زیر 25 نفر خیلی بهتر جواب میده.

بعضی مسایل هم هست که از یه دانشگاه تا یه دانشگاه دیگه زمین تا آسمون فرق میکنه.توی یه دانشگاه به راحتی با یه صحبت 5 دقیقه ای بحث مسخره ای مثل لزوم خاموش بودن موبایل در طول کلاس یا حداقل بی صدا بودنش، برای تمام ترم حل میشه.یه جای دیگه بعد از چند بار تذکر با لحن های مختلف کار به اخراج از کلاس و...هم میکشه.و نکته جالب اینه که بار ها پیش اومده که اینقدر یه جوون 18-19 ساله از یه سری پایه های لازم برای رعایت خصوصیات یک محیط نا آگاه بوده که منم به شک افتادم که اصلا" برخورد سنگین با همچین موردی اصلا" لزومی داره یا نه،چون اصلا" طفلکی بچه نمیدونه چه کارهایی تو چه محیط هایی غلطه.هیچکس تو طول زندگیش نه بهش عملا" یاد داده یه سری اصول رو نه حتی راجع بهش فرصت یا امکان فکر کردن داشته.گاهی وقتی میبینم که اصلا" پدر ها وقتی برای حضور کنار بچه جوونشون ندارن یا نمیگذارن و فقط در حد یه صندوق اسکناس تو محیط هستن (و این مورد رو زیاد میبینم متاسفانه)به خودم میگم چه انتظاری داری از این بچه؟کی بهش چی یاد داده تو تمام این سالها؟

اولین بار که یه ذره جدی تر با این مساله مواجه شدم ترمی بود که با بچه های ترم چهار طراحی واحد مسکونی کار میکردیم و تو مرحله مطالعات قرار بود هر کس یه خونواده را فرض کنه(ترجیحا" خونواده خودش رو که به خصوصیاتشون آگاه تره)و برای اون خانواده محل سکونت طراحی کنه.گزارش هایی که بچه ها از  خصوصیات و علاقه ها و نحوه گذراندن اوقات در منزل و ویژگی های خاص هرکدوم از اعضای خانواده مینوشتن و قرار بود بر مبنای اون طراحی کنند به شدت نشون میداد که حضور پدر ها و درگیری اونها با اعضای خانواده به شدت کمه.اصولا" کم پیش میومد که به گفتگو به صورت یک جریان مداوم بین اعضا خونواده اشاره بشه.البته قطعا" همچین گذارش هایی ممکنه خیلی به جزییات روابط وارد نشه ولی از زمان کم حضور پدر ها در خونه کاملا" مشخص بود که یه مشکلی هست.بگذریم.

....

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

               تا کجا بازدل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

                  جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می دانست 

                 وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم  

                که نهانش نظری با من دل سوخته بود

کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل  

             در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت 

          الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد 

                 آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ 

          یا رب این قدر شناسی زکه آموخته بود

 

با صدای شجریان در آلبوم "جان عشاق" بشنوید...حتما".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:19  توسط علی  |