تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

 آدمهای هر اجتماعی برای بقا خواه ناخواه به یکسری اشتراکات تن میدن.والا شاید خیلی راحت تر بود که هرکسی میتونست بر مبنای فهم و درک خودش از دنیا زندگی کنه...یعنی لذت بخش تر بود.میشد هرکسی راه خودش رو بره و براساس اونچه که درست میدونه عمل کنه و به اونچه که اشتباه میدونه تن نده.اما نیاز به اینکه بعضی ازاحتیاجاتت توسط دیگری تامین بشه مجبورت میکنه که با دیگران در ارتباط باشی.نمیخوام بحث پایه های شکل گیری یک اجتماع انسانی و بعد از اون قانون و بعدش حکومت رو بکنم ،چون بعید میدونم دانسته هام واسه اینکه کامل و درست حرف بزنم کافی باشه ،اما اینو میفهمم که تضاد آدم ها با هم وقتی تو یک مجموعه انسانی کنار هم هستند بسیار طبیعی و اجتناب ناپذیره.چه به خاطر منافع ملموس چه به خاطر پیچیدگی های روابط انسانی.و میدونم که قانون و حکومت در واقع یک جور راه حل برای کاهش هزینه های ناشی از این تضاد های اجتناب ناپذیره و به هر حال از پایه های هر تمدنی است که محورش انسانه.مجموعه عقل تاریخی بشر تا امروز به این نتیجه رسیده که به هر شکل ممکن این قوانین تا اونجایی که میشه از محدود کردن اون فهم و درک شخصی آدم ها پرهیز کنند.یعنی آرزوی هر انسانی اینه که در عین حال که در اجتماع آدم ها زندگی میکنه بتونه بر اساس آنچه که فکر میکنه زندگی کنه.

بعدها با توجه به پر رنگ شدن نقش حکومتها در جوامع انسانی ،توجه به تضادهای بین حکومت و آدمها هم مورد توجه قرار گرفت.یعنی صرفا" تنظیم رابطه بین آدمهای یک اجتماع تنها مساله موجود نبود بلکه نیاز به ابزار هایی برای تنظیم رابطه انسان ها و حکومت هم بوجود اومد.هر اجتماع انسانی بسته به ویژگیهای خودش بعد از مدتی به تجربه و آزمون و خطا به مدلهایی برای این روابط دست پیدا کرد.کاری به این که کدوم یک از این مدل ها تو دنیای امروز پرطرفدار تره و چرا اینطوره ندارم ولی مدتیه احساس میکنم تو اجتماعی که ما هستیم کل انرژی و توان حکومت صرف تنظیم رابطه خودش با ملت میشه و توی تنظیم رابطه آدهای این اجتماع انسانی با هم دیگه، کار چندانی انجام نمیشه.به نظر میرسه تعریف هایی که حکومت اجتماع ما از خودش و وظایفش داره باعث شده که به شدت درگیر تنظیم رابطه خودش با ملت باشه و توانی برای سایر امور باقی نمونده.

مثال میزنم:وقتی شما بر اساس قوانین موجود چک از کسی دریافت میکنید در حکم پول نقده و اگر طرف به تعهدش عمل نکنه شما دچار تضاد منافع با او شدید و باید به حکومت مراجعه کنید برای احقاق حقتون.حالا میدونید در عالم واقع پروسه ای که برای این احقاق حق وجود داره به طرز وحشتناکی پیچیده است.پدیده ای به اسم "شر خر" که کارش نقد کردن پول چک از روشهایی به جز مراجعه به حکومته برای همین بوجود اومده.و میتونم بهتون بگم که در حال حاضر چک های زیر 50 میلیون تومان به هیچ عنوان ارزش پیگیری قضایی برای احقاق حق ندارند.این به این معنیه که حکومت مردم رو در این حیطه تنها گذاشته.

وقتی ماشین شما دزدیده میشه یا به خونه شما دستبرد زده میشه یا حتی به شما توسط شهروند دیگه ای توهین میشه...میدونید در عمل پیگیری قضایی این امور چقدر پیچیده و وقت گیر و در انتها نشدنیه.در واقع حکومت شما رو در برابر شهروندان دیگه و تضاد منافع تون با اونها تنها گذاشته.

وضعیت راهنمایی و رانندگی از مثال های دیگه است....ما رها شدیم تا در خیابون ها با ماشینامون به جون هم بیافتیم.

اماتصور کنید به هر دلیلی عملی از شما سر بزنه که رابطه شما با حکومت رو بر اساس تعاریف حکومت به هم بزنه یا تضاد منافعی پیش بیاد....نتیجه خیلی سریعتر خودشو نشون میده.مثلا" شما قبض تلفن رو پرداخت نکنید یا مقاله ای بر علیه یکی از مقامات حکومتی نه در روزنامه که در وبلاگتون بنویسید یا به شبکه تلوزیون ماهواره ای نگاه کنید که حکومت نمیپسنده.مطمین باشید پیگیری قضایی این جریانات خیلی ساده تر از انواع قبلیه.

من فکر میکنم حکومت فعلی ما ما رو در برابر هم رها کرده و اصلا" براش مهم نیست یه شهروند چه بلایی سر اون یکی میاره.نگاه به صفحه حوادث روزنامه بندازید.زندانی از مرخصی برنمیگرده و تا موقعی که چندین جرم مرتکب بشه و تو یکی از اونا خودش با حماقت تمام مثلا" موبایل یکی از قربانی ها رو مدتها استفاده نکنه گیر نمیافته.بارها فکر کردم که مرتکب قتل شدن تو این مملکت بسیار آسونه....کافیه کسی نبینه تو رو.سالها طول میکشه تا بر اثر یه اتفاق دیگه پیدات کنن.یه بار ماجرا های صفحات حوادث رو از این دیدگاه بخونید.

تو این شرایط آدما نسبت به هم بی رحم تر میشن.بخشی از خشونت جاری تو روابط شهروندی امروز مملکت ما ناشی از همین مساله است.یک بار دیگه اتفاقات روزمره زندگی رو با این دید مرور کنید.میبینید که حکومت ما رو انداخته به جون هم و فقط مواظبه که کاری به کارش نداشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:36  توسط علی  | 

 

اشکهاش رو پاک نمیکنه.بعد از 3-4 ساعت معاشرت و در حالی که تموم اون مدت خندون بوده حالا که جمع از غریبه خالی شده و فقط خودمونیم،از شدت دلتنگیش میگه و اینکه حالا بعد از بیشتر از دو سال پذیرفته که این اتفاق افتاده و آثارش تا همیشه باهاش خواهد بود.میگه توقع خاصی نداره ولی از اینکه طرفش یه ملاقات ساده میون جمع رو هم ازش دریغ میکنه حسابی دلشکسته است و حق خودش نمیدونه این برخورد رو.من نمیدونم دارم چی میگم چون میدونم هر چیزی هم بگم نه فایده داره نه اینکه فردا اون یادشه که چی شنیده.دارم فکر میکنم یعنی تو اون چند ماه هم،اون که الان با این حالت روبرومون نشسته، وقتی میخواسته رفتار حمایتگری از خودش بروز بده همینقدر احساس استیصال و بی فایده بودن همه چیز رو میکرده؟اون هم همینقدر میفهمیده چی داره تو درون من میگذره و همینقدر احساس ناتوانی میکرده تو خارج کردن من از اون حال؟آدمیزاد چقدر موجود عجیبیه.هر چقدر به مغزم فشار میارم که ببینم اون موقع چی میتونست خوشحالم کنه یا چی میتونست از حال خیلی بد خارجم کنه،هیچی به ذهنم نمیرسه....میبینم هیچی فایده نداشته.

به بهانه نشون دادن سکانس رقص "میا وگاس" و "وینسنت وگا" تو فیلم "پالپ فیکشن" سکانس رو واسه دوستم میگذارم....اینکاره نیست ولی تا اخر سکانس رو میبینه و متوجه خوشمزگیهای "تارانتینو"یی میشه.چقدر دلم برای این فیلم تنگ شده بود. "لاست" رو واسه ماه های تنهاییم تو غربت توصیه کرده بودند.که نمیگذاره بفهمی زمان چطوری میگذره...با یه زیر نویس عالی این روزا دارم میبینمش.به عنوان یه سریال میشه گفت کامله...ولی سریال سریاله دیگه...نمیتونه از یه حدی جدی تر باشه...و سازندگان این سریال اینو فهمیدن...به خوبی.به همه کسانی که ساعاتی رو دارن که اگه مشغول نباشن افکارشون اذیتشون میکنه توصیه میکنم از این سریال استفاده کنند!!

میرم و میبینمش روی تخت بیمارستان.یه طرف صورتش ورم کرده.و میفهمم که وقتی کسی رو دوست داری چقدر سخته دیدنش تو این شرایط.برای اولین بار تو زندگیم چند دقیقه ای دستش رو تو دستم نگه میدارم.احساس خوبی دارم....و بد.بعد از مرخص شدن مامان از بیمارستان حالا خواهرم به طرز معجزه آسایی از یه تصادف جون سالم به در برده.خواهری که خیلی سنگ صبورم بود تو موقع هایی که حالم بد بود.یکی از این تاکسی خطی هایی که فقط به سر و ته مسیر فکر میکنن تو این روزای بارونی کوبیده بهش در حالی که از عرض خیابون جلوی محل کارش رد میشده...تمام ماجرا به نظر من که معجزه بوده.یکی میدونسته که چقدر بودنش مهمه...وقتی که فکرش رو میکنم میبینم چیزی جز کسایی که دوسشون دارم واسم تو زندگی مهم نیست...هیچی.امیدوارم این وقایع سال 87 من ختم به خیر شه...امروز دوستم میگفت ماجرا های تو که خودش شده یه سریال "لاست" واسه خودش!!....راست میگه گمونم.

"اون" برگشته چند وقتیه و پشیمونه و میخواد دوباره شروع کنیم.شکی نیست که بهبودم رو مدیون این مساله ام...ولی خیلی خسته ام....خیلی.زمان میخوام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 23:14  توسط علی  | 

 

زرد سرخ سبز

ابرهای گرفته و خاکستری

این روز ها

به غرشی

آتش سرشاخه درختان را

شعله ور تر میکنند

میبارند

اما تو گویی این آتش را

سر باز ایستادن نیست

تا بسوزد همه ترد برگ ها

در زرد و سرخ آتش پاییزی

که باران هم

اینک

 آبی بر این آتش نیست

اما ،ازپس سرمای زمستان

ابرها

به ترنمی

میرویانند زندگی شکننده را

بر سرشاخه ها

با قطره هاشان.

و تو،همه این سال ها

تفاوت بهار و پاییز را جسته ای

بی آنکه بدانی

ابرها همان ابرهایند و

قطره ها همان

...

چیزی در درخت خشکیده...چیزی در درخت روییده.

 

توصیه

روسپیان غمگین این شهر بی خواب را بگو

عشق دروغی است

که هر روز و هر شب

تکرار میشود

میان بسترهای یاس آلود و پر فریب

که گسترده شده اند

سرتاسر

میان همه آدم های شریف این دیار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:27  توسط علی  | 

 

روزبه عزیز در رابطه با مطلب پست قبل راجع به احساس من یا هر کسی در رابطه با تفاوت عاشق شدن مرد ها و زن ها مطالبی رو به میل باکسم فرستاده بود که تامل برانگیز بود.یعنی نوع نگاهش به قضیه از زاویه ای بود که، بیشتر اجتماعی که درش زندگی میکنیم رو دیده بود و آدم ها رو هم بخشی از همون اجتماع.به عنوان آدمی که راجع به مسایل پیرامونش فکر میکنه و تحلیل داره قبولش دارم.تا حالا ندیدمش اما دوستش دارم و نگرانش میشم و خوشحال میشم براش.بهش پیشنهاد دادم که مطالبش رو منتشر کنه...تو وبلاگ یا هر جایی که امکانش هست ولی بعید میدونم پا بده به اینجور کارا با شناختی که ازش دارم.نگاهش به قضیه شبیه نگاهی بود که من به قضیه موتورسوارا داشتم.یعنی همه ما، مرد و زن رو، در اجتماعمون با همه قوانین و هنجار هایی که داره ، معلول هایی دیده بود که علت های ریشه دار و کهنه بدون اینکه خودمون حتی ببینیمشون به پر و پامون پیچیده.از قوانین قضایی و مدنی گرفته تا عادات فرهنگی و ارزش ها و عرفی که بهش پابندیم.گرفتاری قضیه هم اونجاست که اینا اینقدر کهنه و ریشه دار شده که مثل هوایی که تنفس میکنیم درش غرق شدیم و نمیتونیم ببینیمش.به نظرم درست میگه.تو این اوضاع غبار آلود بدترین کار نادیده گرفتن تمام بیماری هایی است که این شرایط، تو آدما بوجود آورده.تو همه ما.و توقع رفتار نرمال داشتن از اکثر آدم ها تو شرایط خاص، کمی نرمال نیست!! ما تو شرایط خاص هستیم....همه ما....یک سال و دو سال هم نیست....گویا سالهاست که اینجوره.نمیدونم راه حل چیه یا راه حل داره یا نه ولی فکر کنم باعث میشه کمی مهربونتر باشیم.ممنون روزبه جان.

میگم:خب چرا نمیگی طلاق بگیره؟....این چه افتضاحیه....اصلا" واسه چی باید بمونه؟ میگه: تو اون محیط طلاق یعنی شوهر بعدی حداقل 20 سال از این یکی پیرتر خواهد بود و کتک هم کماکان سر جاش هست....تو باشی به طرف میگی طلاق بگیر؟ میگم:.... چیزی نمیگم.فکر میکنم چقدر پزشک بودن سخته....چقدر تصمیم گرفتن سخته....چقدر به دیگران کمک کردن سخته....چقدر قضاوت کردن غلطه...

یه بار "ایده" یه پست نوشته بود که از کسی پرسیده بود خر من میشی؟ و طرف گفته بود:حالا بزار فکرامو بکنم! اون موقع فکر کردم چه طنازی باحالی....ولی الان میبینم چه واقع بینی خوبی!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 11:18  توسط علی  |