تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

کراوات بستن رو خیلی دوست دارم.یه حس خوبی توش هست...رسمی میشی...آقا میشی....تازه مجبوری کفشت رو تمیز کنی و صورتت هم اصلاح شده باشه،آخه اصلاح صورت رو هم خیلی دوست دارم.کار باحالیه....یه جوری جایزه دادن آدم به خودش محسوب میشه....ضمن اینکه تو مدت اصلاح زل میزنی به خودت و من مطمینم که همه آقایون تو مدت اصلاح کردن حتما" به چیزی دارن فکر میکنن...رد خور نداره!...اون حس ولو شدن بعد مهمونی ها وقتی ادم برگشته خونه که گره کراوات ها شل شده و احتمالا" تاثیر نوشیدنی ها کم شده هم با حاله....خدایا چقدر چیزای خوب هست تو این ریزه کاری های زندگی...کفشت هنوز پاته ولی بنداش رو وا کردی و احتمالا" کتت رو انداختی رو دوش یکی از صندلی های خونه و یا داری سیگار دود میکنی یا نشستی و پاهات رو هم انداختی رو میز یا صندلی روبرویی و حتما" حتما" باید یکی باشه که باهاش حرف بزنی...ازچی حرف میزنین مهم نیست...مهم اینه که داری یه شب لذت بخش رو با کسی شریک میشی.این که اینجا به صورت روزمره کراوات زدن عمومیت نداره هم بده هم خوب....بدیش اینه که اون حس خوب هر روز تکرار نمیشه و خوبیش اینه که چون کمتر اتفاق میافته تبدیل میشه به یه جور مراسم...و کیه که ندونه خیلی از اعمال هست که مراسمش و مقدماتش به اندازه خودش مهم و لذت بخشه...مثال هاش هم فراوونه واز خصوصی ترین افعال تا اجتماعی ترین تجربه ها رو دربرمیگیره! مثلا" از موقعی که واسه گرفتن بلیط سینما دیگه صفی در کار نیست انگار یه بخشی از فیلم دیدن ناقص شده....البته میشه جاش رو با چیزای دیگه پرکرد...با کارایی که همیشه قبل از فیلم دیدن تو سینما ادم انجام بده...مهم نیست چی باشه...مهم اینه که هر دفعه ادم اون کار رو بکنه....اینجوری فیلم دیدن میشه یه تجربه منحصر به فرد ،با مراسم ویژه خودش....همیشه به این فکر کردم که کلا" فضاهای عمومی معماری چقدر اجازه میدن این مراسم انجام پذیر باشه.تو خیلی از جاها طراحی فضاهای معماری رفته به این سمت که از همین اعمال کوچک و روزمره تجربه ای منحصر به فرد بسازه و کل مانورش هم روی همین چیزای کوچک زندگیه....لذت هایی که اگه نباشن نمیمیریم ولی بودنشون به شدت کیفیت زندگی رو میبره بالا.اینجوری میشه که اعمال عادی و روزمره مثل خرید کردن،تاتر رفتن،کتاب دید زدن،قدم زدن و...تبدیل میشن به کارهایی لذت بخش.رابطه دو تا آدم هم میتونه یه همچین چیزی باشه....میتونه تو سطح روزمرگی و حضور صرف و انجام اعمال همیشگی بمونه،یا میشه با پررنگ شدن یه سری چیزای کوچک ولی لذت بخش ،کاملا" منحصر به فرد بشه و این هنر کمی نیست.دارم تمرین میکنم تعداد این چیزای کوچولو ولی لذت بخش رو و مهارتم در منحصر به فرد کردنشون واسه خودم رو افزایش بدم.باور کنید زندگی رو اول اسونتر و بعد لذت بخش میتونه بکنه.گاهی که دلتنگی میخواد ادم رو از پا بندازه تنها چاره اینه که اینجوری مسلح شد....و حتی اگه دلتنگی هم در کار نباشه این توانایی خیلی مفیده.

روزی که این وبلاگ رو درست کردم فکر میکردم حیطه ای بسیار خصوصی خواهد بود.الان چند وقتیه متوجه شدم کسایی که من رو میشناسن و اینجا رو میخونن کم نیست!...خوب نیست دیگه....ترجیح میدم همه خواننده هام ناشناس باشن یا به عبارتی فقط از طریق همین وبلاگ منو بشناسن.نمیدونم چرا....شاید یه جور وسواس باشه ولی برام خوشایند نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:38  توسط علی  | 

 

زندگی انگار منتظر نمیمونه...ولی گاهی از ته دل میخوای که گاهی فرصتی میبود...به قدر یه هوا عوض کردن و تجدید قوا که بتونی از این ماشین پیاده شی و کمی قدم بزنی و به چیزی فکر نکنی و بعد دوباره سوار شی!...گاهی اینقدر سیر وقوع اتفاقات و هیجانات زندگی سریعه که تو ازش جا میمونی...نمیدونم اون اتفاقات چیه و حتی نمیتونم دقیقا" بگم چه چیزی سریعه...ولی احساس میکنم سرعتش از سرعت قوای ذهنی و احساسی من خیلی بیشتره....ادمی هم نیستم که خودمو بسپرم به جریانش و بگم هرچی میخواد بگذار بشه...خیلی دلم میخواست میتونستم این کار رو بکنم ولی میشناسم خودمو که اگه خودمو ول کنم سر از هرجایی ممکنه دربیارم...اینجور موقع هاست که میگی کاش میشد،کمی پیاده روی کرد خارج از این مرکب پر هیاهو و شلوغ پلوغی که نمیفهمی توش چه خبره و بعد که مخت آروم شد و نفست سر جاش اومد دوباره واردش بشی....اما فعلا" که گویا همچین امکانی نیست...

دقت کردین اسم فیلم هایی که این روزا رو پرده سینما هاست آدم رو از شش کیلومتری فراری میده؟!!...کیا این اسما رو میگذارن رو فیلم هاشون تو رو خدا؟

تعارض ذات هر نوع تغییریه...از یه حدی بیشترش باعث میشه تغییرات از کنترل خارج شن...نه تنها تو وجود خود آدم اینجوریه که مثال خوبش از محیط اطراف، بافت فرهنگی- سیاسی جامعه ایه که توش زندگی میکنیم....این بافت اونقدر تعارض داره که اتفاقاتی که در سطح جامعه رخ میده به شدت غیر قابل پیش بینی و از همدیگه دوره...یه نگاهی به 10 سال اخیر بندازین...این اتفاقات هر جامعه ای رو از پا درمیاره ولی ما فکر میکنیم که هنوز از پا درنیومدیم....آدمیزاد هم به نظرم همینجوره....یه جایی میرسی که تعارض ها و تصمیماتی که بر مبناشون گرفتی هلاکت کرده اما تو فکر میکنی که زنده ای....چون هنوز قلب و مغز و ریه ات کار میکنه!

دلم یه "برف نو" میخواد که همه آلودگی ها رو از هوا و هرچه که توش غوطه وره،بگیره و پاک پاکش کنه....

برف نو....برف نو

.سلام،سلام

.بنشین،خوش نشسته ای بر بام...

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگیست این ایام.(احمد شاملو)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:56  توسط علی  | 

 

کارهای یک هفته اخیر بدجوری خسته ام کرده.اینقدر استرس داشتم که تبخال گنده ای زدم.از دادسرا به کلانتری و همزمان کارهای نیمه تموم و بلاتکلیف شرکت و بی ماشینی موقتی و...همگی همراه هم.موبایلم هم از هم پاشید وتوی روزهایی که روزی 200 تا تلفن باید جواب میدادم مجبور شدم موقتا" گوشی قبلی خواهرم رو استفاده کنم که باهاش آشنا نیستم و شماره گرفتن از روی فون بوک یا جواب اس ام اس دادن باهاش واسم عذابیه، دیگه مجبورم بعد سالها یه گوشی جدید بخرم.از اول که موبایل گرفتم همین گوشی همراهم بود.5-6 سالی میشه.نمیدونم چطور بعضی ها هر 6 ماه هوس گوشی نو میکنن!

 به سختی و با صحبت های زیاد سعی میکنم دو دسته از ساکنین مجتمع که مشکلاتی با هم دارن رو راضی کنم که توی یه جلسه مشترک شرکت کنند تا هیات مدیره جدید انتخاب بشه و اساس نامه را به نحوی تغییر بدن که مشکلات کمتر بشه.ذهنیت ها به شدت آلوده است.هستند کسایی که میخوان اتفاقات داخل منازل هم توسط هیات مدیره کنترل بشه و هستند کسایی که به چهار دیواری اختیاری اعتقاد مطلق دارن.بعضی از ساکنین دوست دارن به جای نیروی انتظامی هم وارد عمل بشن و به تنبیه کسایی که به زعم اونا اعمال خلاف قانون دست میزنن،بپردازند.نمیدونم....احساس میکنم ذهنیت ها به شدت استبداد زده است و تو بعضی موارد دوست دارند نیروی قاهری وجود داشته باشه که با سیاست مشت آهنین همه چیزایی رو که به نظرشون ناهنجاری میاد رو از بین ببره.یاد اون دوره ای میافتم که نیروی انتظامی به گردن عده ای آفتابه مینداخت و کتکشون میزد و با سر وروی خونین میچرخوندشون و عده ای به خاطر فشاری که بهشون در اثر تضیع حقوقشون اومده بود خوشحال بودند که بالاخره یه عده خلاف کار دارن تنبیه میشن و دل اونا خنک میشه.اصلا" مهم نبود که اون عده اعمال وحشتناکی انجام دادن یا نه و مجازات در این حد حقشونه یا نه...مهم این بود که هنوز این شیوه ها مورد پسند بخش عمده ای از جامعه ماست و یگانه راه حل مشکلات ایجاد شده بوسیله قانون شکنان رو به نوعی استفاده از خشونت آشکار و ایجاد ارعاب و به نوعی انتقام شخصی میدونند.هنوز نیاز داریم که دلمون خنک شه و هیچ به این فکر نمیکنیم که کودکان ما دارن این صحنه ها رو میبینند.

امروز متوجه شدم که بس که همه بینی شون رو عمل کردن ،اگه یه جایی کسی رو ببینی با بینی خودش! که تصادفا" بزرگ یا استخوانی باشه چقدر جلب نظر میکنه و حتی زیبا و متفاوت به نظر میرسه!!!توی کافی شاپ انتظار سالن چهارسو دختر خانمی با بینی خودش! بود،آدم هیزی نیستم ولی خیلی نظرم رو جلب کرد.نه به معنای یه مرد که زنی نظرش رو جلب میکنه....به معنی یک انسان که چهره انسان دیگه ای نظرش رو جلب میکنه.فکر کنم چند سال دیگه بازار بینی های بزرگ یا استخوانی حسابی گرم میشه!...فکر کن...چند سال دیگه همه عمل جراحی پلاستیک بینی انجام بدن که بزرگش کنن!!....با نمکه.

یک مسابقه محدود معماری شرکت کردیم که منتظر نتایجش هستیم.هیجان که نمیشه گفت ولی از اون انتظار های با نمکه.سالها بود همچین حسی در موارد حرفه ای نداشتم.چقدر زندگی خالی میشه اگه تو هیچ زمینه یی منتظر چیزی نباشی.(توضیح ضروری:از آنچه که در سالهای اخیر به اسم "فرهنگ انتظار" ازش یاد میشه متنفرم.همچنین به واژه های "مهندسی ارزش"،"دانشمندان جوان"-اصلا" همچین چیزی ممکنه؟اونم به این زیادی؟- ، "اعزام به موقعیت" ،"فن آوری" ، "مهندسی فکر" ، "نخبگان" ، "ام القرا" ، "مظلوم" ، "با نشاط و شاداب" ،"خانم زهرا"- به سکون میم - و...حساسیت پیدا کردم)

با یک قاضی دادگستری دو جلسه ملاقات داشتم که یک آقای روحانی بود.تیپیک، آنچه که بعضی از هنرپیشه های قوی از روحانی ها تصویر میکنن.با واژه ها و تلفظ های بسیار خاص خودش.دلم میخواست یادداشت برمیداشتم از رفتار ها و حرف هاش.به درد بکار بردن تو یه داستان یا فیلمی که همچین شخصیتی لازم داره میخورد بدجور.

عکس های نسبتا" خوبی از سفر یک روزه ای که برای دانشگاه رفته بودیم گرفتم.مدتها بود عکاسی نکرده بودم....حال داد....

چقدر دلم میخواد برم دیزین و یک شب هم بمونم.برف و کوه و آفتاب و سر خوردن.بوی روغن داغ ایستگاه وسط که با برف قاطی شده و بوی کرم ضد آفتاب و خستگی شیرین عصر هاش.

یه ادکلن که دو سالی بود استفاده نمیکردم (نمیدونم چرا؟!) رو ته وسایلم پیدا کردم....فکر کنم هیچی مثل حس بویایی آدم رو به گذشته وصل نمیکنه.

از بیرون صدای ضبط ماشینی میاد که شعر "تو ای پری کجایی"رو  روی یه موزیک دوپس دوپس خونده طرف....یه صحنه ای از فیلم "پدر خوانده 1 " بود که "سانی" از دست عکاس ها عصبانی شده بود و زد دوربین یکیشون رو خورد کرد و تفی انداخت وبا صدای تو دماغی گفت:"لعنتی ها واسه هیچی احترام قایل نیستن!" ...حالا حکایت تو ای پری کجایی خوندن این باباست که نمیدونم کیه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:41  توسط علی  | 

متاسفانه احمد آقالو بازیگر چیره دست تیاتر و رادیو و سینما درگذشت.

عادت ندارم در مورد هنرمند هایی که فوت میکنن چیزی بنویسم یا با دیگران صحبت کنم اما احمد آقالو فرق داشت.خبرش  آخر شبی که از یه سفر یه روزه برگشته بودم به صورت زیرنویس از شبکه چهار قبل از برنامه دوقدم مانده به صبح بهم رسید.جدا از علاقه به سینما وتیاتر، احمد آقالو همیشه برام یکی از دوست داشتنی ترین و جذاب ترین شخصیت های عالم نمایش بود.هیچوقت باهاش از نزدیک برخورد نداشتم ولی آدمی که در صحنه های تله تاترها و روی پرده سینما و روی سن ازش میشناختم به شدت "آن" بازیگری داشت.همیشه چیزی از خودش به همه نقش هاش سرایت میکرد که مشخص بود با تعمد خودش این اتفاق نمیافته بلکه صدای خاص و چهره ی به شدت فتوژنیک اش این قضیه را ناگزیر میکرد.سرعت ادای کلمات در عین مفهوم بودن و همچنین حرکات سریع سر و گردن و فرم های مختلفی که با چشمها و ابروهاش ایجاد میکرد گرچه چندان متنوع نبود ولی هیچوقت تکراری نمیشد و از جذابیتش کم نمیشد.پشت نگاهش بارقه ای از تیزهوشی بود که مدتها طول میکشید تا بفهمی این تیزهوشی صرف است یا کمی هم خورده شیشه قاطی شخصیتی که بازی میکند هست.هیچوقت نمیتونستم بدونم که شخصیتی که بازی میکنه را دوست دارم یا نه...یه رمزی همیشه بود.در هنگام پخش سریال "سلطان و شبان" من سنین کودکی رو طی میکردم ولی نمیدونستم که این احمد آقالو ی این سریال مثبته یا منفی.این به خاطر ذهنیت کودکانه من بود؟....به خاطر نقشی که به عهده داشت بود؟....یا به خاطر احمد آقالو؟...هنوز هم نمیدونم.بعدها قصه های شب رادیو را با اون موزیک محصور کننده تیتراژش هر شب دنبال میکردم.ساعت 10 شبهایی که فرداش باید میرفتم مدرسه ،توی رختخواب و در تاریکی صدای اون و همکاراش دنیایی رو میساخت که به شدت تصویری بود.نمیدونم چه کسایی این خاطره مشترک رو دارن ولی واقعا" به دور از همه نوستالژی بازی و این چیزها ،اون شبها و اون تصاویر به شدت با حس و حال و زنده و دست نیافتنی به نظر میرسن.بخشی از این حس مدیون صدای آقالو بود.حقیقتش تو ذهن من چهره زاویه دار ش، مصداق کامل مرد خوش تیپ بود.از اون زیبایی هایی که هرکسی درکش نمیکنه و باید دو کلام با طرف معاشرت کنی که بفهمی خوش قیافه است.حتما" میفهمید چی میگم.گرچه مطمینم که با معیارهای عرفی سنجش تیپ، آقالو هنرپیشه ای نبود که بتونه نون چهره اش رو بخوره.بعدها در "ماه پنهان است" با همکارهاش باز هم فضای نوشته "اشتین بک" رو به خوبی بوجود آوردند.قدم برداشتن های بلندش با چکمه های براق، توی اون یونیفرمهای نظامی اتو خورده هرگز از ذهنم پاک نمیشه.تله تیاتر هایی که بازی کرد به نظرم هنوز هم دیدنی اند.از" بازرس" تا "همه پسران من".

از اون دست هنرمندهایی بود که هیچوقت اونقدر که مهم بود ،مهم به نظر نرسید و این هم باز به همون رمز و رازی که فی ذاته داشت ،مربوط بود انگار.به نظر میرسید که هیچ اصراری نداره که شناخته بشه و قدرش دونسته بشه.به سطوحی که کمک میکرد دم دست باشه و پس از اون محبوب پا نداد.به نظر میرسید این شیوه را دون شان خودش میدونست.(من اصلا" فکر نمیکنم محبوب بودن یعنی دم دست بودن البته) به نظر میرسه که سالها قبل تصمیم گرفته بود و گفته بود :"خب...قدرم رو نمیدونید....اشکال نداره...برید به جهنم!" کم کاری اش شاید ریشه تو همین خصلتش داشت...

به هر حال شاید آخرین باری باشه که اینقدر شیفته وار برای کسی مینویسم، اما احمد اقالو تو ذهن من اینجوری به نظر میرسید و میدونید که هنرمند ها خارج از آنچه که هستند تو ذهن مخاطبانشون زندگی و دنیای دیگری میسازند.نمیدونم واقعا" او چقدر اینهایی که گفتم بود....ولی واقعیت اونم تو دنیای نمایش به مفت هم نمیارزه!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:7  توسط علی  | 

اگر سپیدار میدانست

آن حس گنگی را که

خش خش  شاخه هایش

به  نسیم میبخشد

اگر کلاغ تصور میکرد

غم غریبی را که

آوای پاییزی اش

با نور غروب می آمیزد

اگرآب روان حس میکرد

لذتی را که

صدای جریانش

به سکوت شب می افزاید

اگردشت ِ  تنها، می اندیشید

به شکوه و آرامشی که

پهنه ی سبزش

به دریاچه میدهد

...

کدام یک بی دیگری

روزگار میگذراندند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:6  توسط علی  |