تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

روی چمن های محوطه یه عده ولو شدند.سریعا" سراغ بار رو میگیریم  و خب معلومه که فاسترز بهترین گزینه است.یه دوست قدیمی از ایران رو میبینیم.بچه ها رو بهش معرفی میکنم.همه خوشحال و هیجان زده ایم.هنوز مچ بندهای ورود توزیع نشده.برای همین ما هم رو چمن ها ولو میشیم به حرف زدن و تماشای ملت.خیلی ها از ایران اومدند و چهره ها به هر حال آشناست.تو این مدت فهمیدم که یه چیزی تو ته نگاه هر ملتی هست که تو بقیه ملت ها نیست.اون نگاه اینجا فراوونه. البته که همه خوشحالند.تا چند ساعت دیگه قراره یه شور عمومی و یه علاقه مشترک همه ما رو به هم پیوند بده.

 "راجر واترز" رو دوست نداره.اصلا" آشنایی باهاش نداره اما به خاطر من و دوستامون که از ایران اومدند اومده و خوشحال هم هست.یک ساعت اول رو حداقل خوشحاله.

نور و دود و چمن.ملتی که حالشون خوبه و با هم شوخی میکنن و با هر تصویری که روی پرده میاد و با هر موسیقی که پخش میشه حال میکنن.فضای غریبیه.یاد "سرگرم تا حد مرگ" و ترانه های فوق العاده اش رو میکنیم." ما تلوزیون تماشا میکردیم....در میدان تیان آن من....عزیزم را از دست دادم....لاله زرد من ...در لباسهای غرق خونش "....دوستم میگه : پسر آدم فکر میکنه تو"وود استاکه"!! تقریبا" همه خوشحال و خندون هستن....میگم تقریبا" چون زوج ها پتانسیل اش رو دارن که حتی تو همچین شرایط فوق العاده ای هم دعوا را بندازند!!

شروع محصور کننده و نفس گیر با " In the flesh ".

تقریبا" 5 دقیقه اول ، با دهان باز، انفجار نورها و صدا های روی صحنه رو فریم به فریم دنبال میکنیم.نمیدونم....گاهی حس میکنم پاهام از زمین کنده شده...پاینت های فاسترز به سرعت خالی و پر میشن....نمیدونم از کدوم آلبوم به کدوم آلبوم میره...

سر آهنگ "Perfect sense" یک آدمک با لباس فضانوردی تو فضا معلقه و روی فضای استیج در حال پروازه و نور پردازی فوق العاده و افکت های صوتی که دقیقا" مثل اصل آهنگه...احساس بی وزنی میکنی...گروه "ووکال" کارش عالیه ومن  به خودم میگم اگه " It’s a miracle" رو اجرا کنه عیشمون تکمیله.

صدا....نور...جمعیت...آنتراکت...صف سرویس های بهداشتی....چمن و هوای ملایم...

تموم شده....سکوت و کلی لیوان های پلاستیکی خالی روی زمین...صدام کاملا" گرفته از بس نعره کشیدم...کنار خیابون یه جا واسه خوردن یه ساندویچ نگه میدارم....میزاش رو توی پیاده رو چیده...میشینیم با لبخند ،اینقدر تخلیه انرژی شدیم که مرور اتفاقات اون چند ساعت رو میگذاریم واسه فردا ها...این رو سکوت چهار نفره مون میگه....باد ملایمی میاد وموهای تازه از عرق خشک شده ی هممون رو میگیره دستش...شهر هنوز کامل نخوابیده و روشنایی زرد رنگ خیابون ها نمیگذاره آدم احساس افسردگی کنه به چیزی فکر نمیکنیم و درونمون ذوقی هست...اینکه اینجاییم...کنار هم و بعد از یک تجربه خیلی خیلی خوشایند...این که اینجاییم با غم هایی برای کسایی که دوست داشتیم کنارمون باشن و خوشحالی از اینکه کنار همیم... و من فکر میکنم تا آخر دنیا میتونستم کنار این آدم ها زندگی کنم.

هنوز هم وقتی از خیلی چیزا خسته میشم سکوت اون شب و حضور اون آدم ها کنار همدیگه بهم میگه که زندگی خیلی رسم خوشایندیه.حیف که کوتاهه....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:53  توسط علی  | 

 

گاهی دلم خواسته فکر نکنم.گاهی دلم خواسته دیروز به دنیا اومده بودم.گاهی دلم خواسته روزمرگی بیاد منو با خودش ببره و دیگه برنگردونه.گاهی دلم خواسته فقط  دغدغه های کلی و عمومی داشته باشم.گاهی دلم خواسته هر روز آسمون به نظرم آبی میومد.گاهی دلم خواسته مهمترین موضوع زندگیم کار و علم و تعهدات اجتماعی بود.گاهی دلم خواسته زرافه بودم. گاهی دلم خواسته زندگی شخصی نمیداشتم.گاهی دلم خواسته هیچ اتفاقی نمیافتاد.گاهی دلم خواسته یه جای دیگه دنیا بزرگ شده بودم.گاهی دلم خواسته تا ابد تو همین مملکت زندگی کنم.گاهی دلم خواسته شب که برمیگردم خونه از خستگی نتونم چشمام رو باز نگه دارم.گاهی دلم خواسته بعضی ازروزها و سال های زندگیم رو حذف کنم.گاهی دلم خواسته بعضی لحظه های زندگیم تا عمردارم کش میومد.گاهی دلم خواسته خیلی از کارها رو نکرده بودم.گاهی دلم خواسته میدونستم هر زخمی کی خوب میشه.گاهی دلم خواسته به هیچی مطمین نباشم.گاهی دلم خواسته بدون وجود مصیبت های بزرگ از مصیبت های کوچک آزار نبینم.گاهی دلم خواسته به سلامت بودنم فکر کنم.گاهی دلم خواسته صد تا دوست همدل و همراه داشتم.گاهی دلم خواسته یه شونه مطمین بود که یه دل سیر سرم رو میگذاشتم روش و گریه میکردم.گاهی دلم خواسته هیجانم رو با یکی قسمت کنم.گاهی دلم خواسته محکم باشم.گاهی دلم خواسته اونی باشم که از فضا به کره زمین نگاه میکنه.گاهی دلم خواسته قبل از پیر شدن نمیرم.گاهی دلم خواسته جای خودم نباشم.گاهی دلم خواسته...

حتی گاهی دلم خواسته دلم نمیخواست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 2:23  توسط علی  | 

 

معلم خود من بوده تو دوران دانشگاه.الان با هم همکاریم ولی خب...واسه من هنوز استادم محسوب میشه.آخر وقت بعد از یه کلاس 3-4 ساعته رفتم تو دفتر گروه که تا اومدن سرویس یه چایی بریزم واسه خودم.میگه :"خسته نباشی." و بلافاصله:"چند وقته خسته ای...اگه از پسش برنیای ، از پست بر میاد ها...اوضاع هیچوقت میزون بشو نیست...پس یه راهی پیدا کن." به غیر از خسته نباشی اولش جوابی واسه بقیه حرفاش ندارم.بهش نگاه میکنم و گوش میدم.نمیدونم چرا اینو بهم میگه.اصلا" به نظر خودم تو دانشگاه خسته به نظر نمیرسم ، تازه خیلی بهتر از اون موقعهایی هستم که تازه برگشته بودم....اما بلافاصله یادم میاد که خودم چقدر راحت بعضی از دانشجوهام رو میشناسم و میتونم راحت حدس بزنم که الان تو چه جور اوضاعی هستن و دلگیری ها یا بی حوصلگی ها یا تنبلی ها یا عاشق شدن های دانشجوییشون رو تشخیص میدم.حتی میتونم حدس بزنم که طرفشون هم کلاسی یا هم دانشگاهیشونه یا بیرون از این محیطه. تو رشته های هنری این رو خیلی راحت از طرز کار کردن بعضی دانشجو ها میشه فهمید.

اما من خوبم.این روزها اوضاع به طرز حیرت آوری به بی خیالی طی میشه.نمیدونم مثبته یا نه ولی فکر میکنم زمونه باهام مهربونی میکنه.گرفتاری های روزمره – و کمی بیش از روزمره – دارم ولی تعجب کردم معلم – همکار ام اینو بهم گفت.از اونایی هم نیست که راحت به کسی...هر کسی از این حرفا بزنه.این منو به شک میندازه که نکنه اوضاع خوب نیست.نکنه مثل اون آدم زخمی هستی که اینقدر ازش خون رفته که کرخت شده ولی دیگران رنگ پریده اش رو میبینن.نگرانم میکنه این چیزها.

دو سه تایی تیاتر هست که باید برم ببینم...اما کو...اما کو خیلی چیزها؟...اولیش وقت و ذهن آرام....البته وقت رو میشه پیدا کرد...دروغ چرا.

ترک سیگار و ورزش.به زودی به صورت جدی.میگی نه؟...حالا ببین!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:30  توسط علی  | 

 

حتی دقیقا" معلوم نبود کی متوجه موضوع شدم.یک نگاه دیگر به کاغذهایی که قاعدتا" باید بلیطم باشد می اندازم.مطلقا" چیزی سردرنمی آورم.تعدادی شماره و حروف که به هیچ عنوان نمی توانند معنی دار باشند در چهارگوش های کوچک و بزرگی که از تلاقی خطوط مشکی روی کاغذ به وجود آمده اند، جا خوش کرده اند.هیچکدام از حروف شبیه اسم من نیست و هیچکدام از اعداد شبیه شماره پرواز یا هرکوفت مشخص کننده ی دیگری.سعی میکنم چند قدم ذهنم را عقب ببرم.غیر ممکن است! اصلا" شگفت انگیز به نظر میرسد.قبل از شروع این نوشته هیچ نقطه مشخص و روشنی وجود ندارد.اصلا" توی این فرودگاه درندشت چه میکنم؟محیط کاملا" شلوغ و زنده است.هزار جور آدم از صدهزار جور نژاد مشغول آمد و شد و خرید و خوردن و نوشیدن و صحبت کردن هستند.....اه...اگر این نگرانی آزاردهنده که چه میخواهم بکنم نبود چقدر خوش میگذشت.اما باید زودتر تکلیفم را با....با خودم روشن کنم.شاید اگر با یکی از آنهایی که پشت آن پیشخوان،شیک و مرتب نشسته اند و کارشان راهنمایی امثال من - امثال من؟؟- است صحبت کنم قضیه حل شود....احتمالا" این یک فراموشی لحظه ای است که قاعدتا" نباید زیاد هم طول بکشد....یک جمله آگاهی دهنده یا یادآوری کننده یا منظره و چهره ای با این خصوصیات میتواند کمک بزرگی باشد.

اما راستش محیط اصلا" بیگانه یا نا اشنا نیست.اصلا" احساس آدم گم شده ای را ندارم و زبان غالب محیط را گرچه زبان مادری ام نیست، به راحتی میفهمم.در چنین شرایطی اصلا" انتظار شُک آگاهی دهنده را ندارم.تقریبا" مطمینم که هیچ چهره یا تصویر آشنایی نمی تواند این مشکل را حل کند.آخر من که گم نشده ام.فقط نمیدانم اینجا چه میکنم و قبلش چه میکرده ام....همین!

واقعا" همین؟مشکل اینقدرها هم ساده نیست.داشتم جایی میرفته ام که معلوم نیست کجا بوده و برای چه میرفته ام.خب...این مشکل راه حل دارد.کافی است از همان هایی که کارشان راهنمایی است و پشت آن میز شیک با ظاهر آراسته نشسته اند بپرسم.از روی صندلی – که تازه متوجه میشوم با سری رو به سقف و پاهایی دراز کرده و از هم گشوده روی آن نشسته ام – بلند میشوم.سنگینم و سعی میکنم.بلند شده ام و دو سه قدمی رفته ام.صدایی از پشت سر –به زبان غیر مادری ام- میشنوم:"آقا؟"...قطعا" با من است...از لحنش میفهمم...آقای دیگری هم در آن نزدیکی نیست.برمیگردم.مرد میان سالی است با پاهای روی هم انداخته و دو دست روی هم روی زانوی پای بالایی.میپرسم:"من؟"..."بله...فکر میکنم این کامپیوتر دستی مال شماست....داشتید جا میگذاشتید."

ابلهانه نگاهی به او،میزی که کنارآن نشسته بودم و کیف کامپیوتر می اندازم.متوجه میشوم که دهانم کمی باز مانده.سریعا" دهانم را میبندم و آب دهانم را قورت میدهم.ته مایه ای از لبخند دوستانه بر لب مرد است و احساس میکند که کودکی را از خواب بیدار کرده و بهتر است مهربان باشد.میگویم:"اوه...بله....متشکرم." کماکان لبخند به لب و با آرامش لذت کار خویش را مزمزه میکند.مستقیما" به سمت میز اطلاعات میروم.

"سلام"

"سلام...میتونم کمکتون کنم؟"

"آه...بله...توضیح دادنش کمی مشکله ولی...شما....آها...شاید بهتر باشه یه نگاهی به این بندازید"....بلیطم را میدهم.میگیرد زیر نور روی پیشخوان و به آن خیره میشود....دختر جوان و شادابی است.در حال حاضر کمی اخم کرده...به نشانه دقت یا به دلیل دقت...لابد.میخواهم ضمن اینکه دارد بررسی میکند توضیحاتی بدهم...حتی دهانم را هم باز میکنم...اما سریعا" فکر میکنم چه توضیحی؟...موقعیتم احمقانه تر از آن است که توضیح بردارد.میگوید:"خب...شما باید به گیت شماره 43 مراجعه کنید...انتهای سالن سمت راست." میگویم:"آها...ممنونم....اما....اما...پرواز به چه مقصدی است؟"نگاهی می اندازد که مشخص میکند اولین بار در دوران حرفه ای اش است که با چنین سوالی مواجه میشود.سعی میکنم ژستی بگیرم که به نظر نیاید شوخی میکنم و از طرف دیگر قانع شود که نیازی به درخواست کمک از امنیت فرودگاه ندارد! موقعیت پیچیده و مضحکی است.با کمی مکث میگوید:"البته....شما دو توقف خواهید داشت که توقف اولتان در فرودگاه "پرل سودی" خواهد بود."

مطلقا" چیزی سر در نیاورده ام اما چهره خندان و سپاسگذاری به خود میگیرم و به سرعت دور میشوم.دودلم که به گیت 43 مراجعه کنم یا نه...بروم به جایی که حتی نمیدانم کجاست؟..."پرل سودی"؟...بین این همه فرودگاه این جهنم از کجا تو بلیط من سبز شده؟!...اما اگر نروم چه غلطی بکنم؟..قرار باشد تا آخر عمر تو این ترمینال مسخره عمر بگذرانم؟...مدتی سرگردان والبته به شکلی که اصلا" سرگردان به نظر نرسم پرسه میزنم.عاقبت قانع شده ام که به گیت مراجعه کنم.کارت پرواز را به متصدی میدهم و به سالن انتظار ورود به هواپیما وارد میشوم.روی صندلی مینشینم.خودم را رها میکنم و....و تصور اینکه مقصدم هم به همین شکل آشنا و بی نشانه باشد آزارم میدهد.اما چاره ای نیست گویا.رها شده روی صندلی به انتظار مینشینم.

شاید با این پرواز همه چیز عوض شود.شاید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:0  توسط علی  |