تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

خب،بالاخره جبهه اصلاح طلبی نظام سیاسی ایران و شخص سید محمد خاتمی به این نتیجه رسید که حضورش در ساختار سیاسی ایران و در مناسبات قدرت ضروری است.شخصا" کاملا" احتیاط و دو دلی محمد خاتمی را درک میکنم.معتقدم عمل کردن به نحوی که منافع جمعی را در نظر داشت در حالی که آن جمعیت از منافع خود بی خبر است، بسیار سخت و بدتر از آن اعصاب خرد کن است.جمعی که برداشتش از خودش...از متوسط خودش... هر روز و هر روز از واقعیت دورتر میشود و همین تفاوت ذهنیت با واقعیت کار هر سیاستمداری که واقعا" بخواهد کار مهمی انجام دهد را سخت میکند.

۱-کار پیوسته و بر مبنای خرد انجام دادن میان مردمی که به صورت جمعی از اعمال شگفت انگیز،از اتفاقات غیرمترقبه ،از حوادث شگفت آور به طرز عجیبی لذت میبرند ،بسیار طاقت فرساست.مردمی که ماییم ترجیح میدهیم در تمام عرصه ها اتفاقات دراماتیک رخ دهد.ازشرایط معمول و روابط عاقلانه کسل میشویم.از اتفاقات خارق العاده خوشمان میاید.بازی فوتبال با نتیجه 1-0 و 2-1 دوره برانکو را دوست نداریم...ترجیح میدهیم مثل دوره مایلی کهن گاهی 6 گل بزنیم ولی هیچوقت مطمین نباشیم که تا آخر تورنمنت چه اتفاقی میافتد.دوست داریم رییس جمهورمان گران فروشی را با اعدام و داخل تنور انداختن کاسب ها کنترل کند تا از طریقه پروسه طولانی رشد تولید.رهایمان کنند حاضریم نصف ایام سال را مثل روزهای عاشورا تاسوعا یا سیزده به در یا روزهایی که به هر دلیلی نظم عمومی وجود ندارد و خیابانها تبدیل به اتاق نشیمن خانه میشوند و روابط بین فردی شکل عجیبی پیدا میکنند،بگذرانیم.در این شرایط اصولا" صحبت از حرکت پیوسته و بدون عجله با هدف های گام به گام خریدار ندارد.اینجا انقلاب خیلی بهتر است.از چی؟...از هر چیزی...به هم زدن خوب است.زندگی یک انگلیسی برای ما واقعا" حال به هم زن است.چطور میتوانند این همه یکنواختی را تحمل کنند؟!

۲-اینجا تاثیر صحبت های احساسی راجع به دانشمند بودن تمام جوانان این مملکت و پیشرفت های شگفت آور یک شبه و برتر بودن نژاد ایرانی و اینکه از رییس ناسا تا سر آشپز مک دونالد! همه ایرانی اند و ...از یک طرف و درست بشو نبودن ایرانی جماعت حتی در مهمترین مهد های تمدن مدرن ،وطن فروش بودن تمام سیاست مداران ایرانی ،برنامه ریزی شده بودن همه اتفاقات سیاسی و اجتماعی این مملکت توسط از ما بهتران چشم زاغ و مو بورو... از طرف دیگر،بسیار بیشتر ازخاکستری دیدن کل عرصه اجتماع ایرانی است.اینجا ذهن ها عادت به صد در صد دیدن دارد.عادت دارد چیزی را یا درست مطلق ببیند یا غلط دایمی.ما دوست داریم سگ زرد را از شغال تشخیص ندهیم...راحت تریم که ذهنمان این دو را یکی بپندارد.

۳-ساختار سیاسی ایران همیشه برای من ایرانی تشکیل شده است از "ما" و "اینا".اصلا" تفاوت ندارد چقدر این "اینا" یی که با کراهت از ایشان تبری میجوییم ،شبیه همین " ما" است.همیشه، به غیر از محدوده های زمانی بسیار کوتاه و در طبقه جمعیتی بسیار محدود،عده ای که به نظر میرسد خیلی با این " ما" ی جمعی تفاوت دارند مشغول اداره مملکت بوده اند و معلوم هم نیست چه میکنند و از کجا امده اند.اما خوب که دقت کنیم عجیب شبیه خود "ما" هستند.نفرت " ما" از "اینا" شکلی از نفرت ناخودآگاه ما از خودمان است اما چسباندنش به دیگران کار راحت تری است...راحت تر از تغییر "ما".

۴-مامورین کنترل پاسپورت همه کشورها باید به من ایرانی لبخند بزنند و احترام بگذارند.اگر نه مربوط به "اینا" است.ربطی به اینکه فقط زبان مادری را بلدم ندارد.ربطی به اینکه نیازی هم به زبانی غیر از زبان مادری ام ندارم هم ندارد.ربطی به اینکه اصلا" از بقیه مردم دنیا چیزی نمیدانم ندارد.ربطی به اینکه به هر نا آشنایی با آمیزه ای از احترام و نفرت مینگرم ندارد.من از شهروند سویسی چیزی کم ندارم....پس چرا سید محمد خاتمی مملکت من را به لحاظ آزادی های سیاسی و اجتماعی مثل سویس نمیکند؟...راستی چرا از اتفاقات سال 87 برای به هم ریختن همه چیز استفاده نکرد؟...چرا قانون اساسی عوض نمیشود؟....و هیچ به این فکر نمیکنم که -من که هیچ...چون از سویسی جماعت چیزی کم ندارم- همسایه دیوار به دیوار من چقدر شبیه سویسی جماعت است.مدیر مدرسه فرزندم، پدرم،بقال سر کوچه ام،ریس شرکتم، کارمند زیر دستم و...چقدر سویسی است.اصلا" افغانستان و عراق و پاکستان چقدر شبیه آلمان،فرانسه و بلژیک اند. اینجا عادت داریم بشنویم "ملت شریف" هستیم.اصطلاح هایی که شاید به غیر از یکی دو بار در بیانیه های بسیار مهم شرایط جنگی و ...به گوش مردم مثلا" دانمارک هم نخورده است.

۵-تلوزیون های متعدد ماهواره ای سالهای 76 تا 84 کجا رفته اند؟...مجری هایی که پاسپورت امریکایی و کانادایی شان در جیب بود و به ما میگفتند هیچ چیزی در دوره اصلاحات عوض نشده چون مهمانی های شما تحت خطر حمله نیروهای انتظامی است،چون هنوز به صورت قانونی قوانین مملکت باید با شرع سنجیده شود، چون هنوزصدا و سیما نمیتواند مثل یک رسانه مستقل عمل کند و...آنها کجا رفته اند راستی؟...چرا همان موقع به ما یاد نمیدادند که در چارچوب خانه خودمان همینقدر که انتظار داریم جامعه آزاد باشد ،آزاد فکر کنیم؟اصلا" امکانش برایمان هست؟اصلا" اگر فردا قوانین سویس در این کشور اجرا شود خودمان تحمل آن شرایط را داریم؟(البته که من و شما که هیچ...چون "ما" خیلی سویسی هستیم!!) میتوانیم اگر کارمند بانکیم با مراجعه کننده مثل یک مشتری بانک برخورد کنیم؟...اگر استاد دانشگاهیم با دانشجو مثل دانشجو برخورد کنیم؟...اگر دانشجوییم با دانشگاه مثل دانشگاه برخورد کنیم؟ کجا رفته اند دوستان با تابعیت دوگانه؟...چرا از گم شدن 05/1 میلیارد دلار درآمد سال گذشته مملکت که به خزانه واریز نشده صحبتی نمیکنند؟...چرا نیستند کنار ما در این روزهای خیابان های این مملکت؟...چرا از بحث گوجه فرنگی بین دولت و مجلس مملکت حرفی نمیزنند؟

۶-پولدار بودن در این مملکت چیزی شبیه خارجی بودن است.آمیزه ای از احترام و نفرت بر می انگیزد.ما دوست داریم سیاست مدارانمان فقیر باشند یا تظاهر به فقر کنند.فکر میکنیم کاش شبها نان و پنیر بخورد...فکر میکنیم با این روش خرج مملکت کم میشود...اما نمیدانم چرا دلمان میخواهد لااقل سیاستمدارمان لباس خوبی در یک دیدار دیپلماتیک بپوشد.از هیاهو بابت هواپیمای اختصاصی و شیک دولت خوشحال میشویم و فکر میکنیم دولت یک مملکت نباید هواپیمای شیک داشته باشد ولی در عین حال با حسرت از دوره پهلوی و شیک بودن سیاستمداران آن دوره حرف میزنیم.این پارادوکس از کجا می آید؟...چرا اینقدر ساده ایم که فکر میکنیم قیمت شام و نهار ریس جمهور مملکت یا حتی میزان حساب بانکی اش مهم است...حتی مهم تر از عاقل بودن او؟...ما فکر میکنیم سیاستمدار اگر دزد نباشد کافی است...اما تجربه نشان داده که عقل و شعور اداره مملکت ربطی به پاکی نهاد ندارد.پاک بودن و دزد بودن با روش هایی غیر از کنترل درونی سیاستمدار قابل کنترل است....خوشمزه اینکه هرکس شعار اخلاق داده از همه بی اخلاقتر هم از آب در آمده است....یادمان میماند؟

۷-ما یکبار سال 76 به رییس جمهوری که هرکدام خواسته های خودمان را در شعار های او میدیدیم بدون اینکه به شعارهایش گوش کنیم یا اعتقادی به آن داشته باشیم،رای دادیم.بعد از آن همان کارهایی را کردیم که سال ها بود میکردیم.میدانید چه کاری؟...هیچ...عملا" هیچ.غرغر در تاکسی.انتظار هم داشتیم که زندگی ما عوض شود. میزان مطالعه –با اینکه کتاب های خوب به شدت زیادتر از سابق شده بود –هیچ فرقی نکرد.دقتمان در کار روزانه عوض نشد.به مهربانی مان نسبت به هم جز در مقطعی کوتاه افزوده نشد. هیچ چیز در ما تغییر نکرد اما دلمان میخواست-از ته دل!- که زندگیمان عوض شود...راستی چرا؟...این توقع از کجا امده بود؟ سه سال اخیر به شدت به همه ما نشان داده است که اینجا-در ایده ال ترین حالت- قطعا" ظرف کمتر از سه یا چهار دهه به زیر ساخت های سیاسی سویس نزدیک نخواهد شد ولی قابلیت آنرا دارد که در کمتر از 6 ماه به مرزهای حکومت ها بسیار فاسد خاورمیانه ای نزدیک شود.به حکومت طالبان..پینوشه...صدام......نه به خاطر "اینا"...به خاطر "ما".

و....

سید محمد خاتمی کار بسیار سختی در پیش دارد.ترس او از تمامیت خواهان سیاسی و طرفداران وضع موجود سیاسی – اگر باشد- بی مورد است.او باید از "ما"...این تمامیت خواهان فکری و سیاه سفید بین های متوقع و عادت کرده های به تنبلی با همه پیچیدگی های شیرین و تلخمان بترسد.از این طبقه متوسط جعلی شهری با مدارک تحصیلی جعلی و با عناوین جعلی و با ایده ال های جعلی.

ای کاش تا 22 خرداد به خودمان هم به اندازه "اینا" توجه کنیم.اگر این اتفاق بیافتد قطعا" کسی جز یک "اصلاح کننده" و نه یک "انقلابی" نماینده "ما" نخواهد بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 19:39  توسط علی  | 

 

بگو بگو بارون که نم زد  رسمو به هم زد باز برمیگردی....

اصولا" به هم زدن رسم های همیشگی کار باحالیه.یادمه اولین روزایی که مرتب نامجو گوش میکردیم ایران نبودم و هوا حسابی گرم شده بود.با دو تا از همکارهای ایرانی روزای تعطیل از ظهر جمع میشدیم و "لفه" مینوشیدیم و نامجو گوش میکردیم و گپ میزدیم تا هوا خنک شه و بتونیم بریم یه جایی.فکر میکردیم چقدر از وقایع ایران و مناسباتی که نابغه ای مثل نامجو رو بیرون داده دوریم."سشوار...سشوار...سشوار...".با نیما و رضا....الان نیما هم مدتهاست ایرانه و من بیش از چندین ماهه که ندیدمش....عجیب نیست؟ وقتی تو این مملکت نیستی فکر میکنی سر تک تک میدون های تهران دارن گل پخش میکنن و هر روز یه اتفاق فرهنگی میافته و همه دارن با هم مملکت رو به یه جایی میرسونن و تو مثل احمقها رفتی دنبال کار خودت...وقتی میای میشی یه جزیره تنها که گاهی احساس میکنی هیچ ربطی به محیط اطرافت نداری.میدونم این موقعیت ها اینقدر پیش پا افتاده و تکراریه که هر تجربه مهاجرتی همین مسایل رو کنار خودش داره...اما واقعا" عجیبه...مهاجرت یه رسم هایی رو به هم میزنه و به هم زدن رسم ها کار با حالیه.اما نمیدونم چرا انگار یه چیزی کم داره...یه چیزی کم داری.محسن نامجو رو شنیدن به هم زدن رسم های همیشگیه.چقدر بعضی از ترانه هاش رو دوست دارم.هم خود ترانه...هم فضایی که روزهای اولی که تازه میشنیدمش داشت.اون خونه طبقه آخرو سالن ورزش بی روحش..شبهای استخر کوچولوی روی بام و کوکتل درست کردن های استخر مجتمع رضا اینا.لوبیا پلو درست کردن و سبزی خوردن جور کردن برای شاد کردن یه روز کسل کننده تعطیل...چه رسم خوبیه به هم زدن رسم ها.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:26  توسط علی  | 

 

موج ها بی محابا

راه میسپارند به سوی تن تنهای جزیره

با زمزمه های فریبنده ی باد های فصلی.

می آلایند تمام جان

به ماسه ها

به سودای رهایی

در شور بی پایان حباب ها و صدف های شکسته

دریا اما گسترده زیر نور آفتاب

مینگرد.

سال هاست که پذیرفته است

بی بهانه....قصه ی موج ها و ساحل را.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:52  توسط علی  | 

 

ناخدا اصلا" به ما نگاه نمیکنه.اصطلاح نا خدا بهش نمیاد اما اسم دیگه ای هم نمیشه روش گذاشت. یه قایق به اسم اتوبوس دریایی داره که حتما" تابستونا که جداره های برزنتی اش رو باز میکنه با صفا ست.الان هم بدکی نیست.گاهی جزیره از دور دیده میشه توی بالا و پایین رفتن های قایق...از قسمتی از شیشه ی جلو قایق که ناخدا هم از همونجا دریا رو نگاه میکنه.و این جنوب برای من هویتی داره که هیچ جای دیگه عینش نیست.

از صبح که وارد بندر شدیم  تا الان که داریم میریم سمت جزیره یک بار دیگه به این نتیجه میرسم که بعضی شهر ها "کاراکتر" دارند.و هیچی بدتر از یه شهر بدون "کاراکتر" نیست.شهرهای کنار دریا قابلیت زیادی برای داشتن این خصوصیت دارند.شهر های لب مرز...شهرهای رودخونه دار....شهرهای پای کوه...البته اینا شرط لازمه نه کافی....شهر باید یه آنی داشته باشه.همیشه هم به این فکر میکنم که شهری که یه نویسنده یا یه فیلمساز ماجرای وقایع فیلمش رو در اون محیط جاری میکنه یعنی شهری که "کاراکتر" داره.کی میتونه فیلم "ناخدا خورشید" رو بدون اون محیطی که ماجرا در اون میگذره ،تصور کنه؟...کی میتونه رمان "کلیدر" رو خارج از خراسان تصور کنه ...یا نوشته های احمد محمود رو دور از محیط جنوب..."همسایه ها"..."داستان یک شهر"...

اما این دریای جنوب...این مرزی بودن این شهر...این رزقی که از دریا میاد...اینا همه یعنی روزگاری کسانی بودند که میزدند به دریا و دیگه برنمیگشتند...بی خود نیست همه ساکنان بندر ها و مرز ها یک جور حالت بی اعتنایی به وقایع روزمره را دارند...یه جور بی خیالی غبطه انگیز....انگار زندگی یادشون داده که هیچ چیزی تو زندگی جدی نیست...هیچ چیزی اونقدر ها ارزش نداره...واین موضوع تو هوای این خطه موج میزنه...این لهجه ی کمی شل هم انگار از همینجا میاد...اون موسیقی که نمیدونی شاده یا غمگین...چرا این موسیقی اینقدر روی نور نارنجی غروب میشینه؟...انگار یکی نشسته یه روزی کنار دریا و از صبح منتظر عزیزش بوده و حالا با رسیدن این سرخی رو به کبودی آسمون داره از دل تنگش میگه و از امید برگشتن عزیزش از دریا...امیدی که یه غم مبهم پشتش هست...مگه نه اینکه همسایه اش دیروز برنگشته؟...شاید امروز یا فردا نوبت عزیز اون باشه...و هیچی مثل این دریا مهربون و مخوف نیست.ممکنه ازت بگیره...ممکنه بهت پسش بده....و هر روز این قصه تکرار میشه...

شب موقع برگشتن-پرواز تاخیر حسابی داره و همه همسفر ها خوابند- به این فکر میکنم که میتونم تو یه جزیره زندگی کنم...یا نه؟...چی داره تو ذاتش این هوای جنوب که اینجور جنون خفته را بیدار میکنه؟...جنون زدن به دریا و برگشتن یا برنگشتن با یا بدون مروارید...زدن به دریا و ....رفتن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط علی  |