تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

کمی احساس خستگی میکنم.

همسایه ها در باره ی مشکل حقوقی پیش آمده زنگ میزنند.تلفنی بار ها برایشان نظرم را میگویم.اینکه باید از چند جبهه به طرفین ماجرا برای توافق فشار بیاوریم.همه گیج میزنند و پر از استرس.حتی گاهی برنامه ی روزانه اشان را از من میگیرند.پیر زن همسایه از بد بودن کل مجتمع و کوچک بودن پنجره ها مینالد...گوش میکنم....تمام نامه ها را باید من بنویسیم.هر جا که میرویم من باید با مسوول یا مسوولین مربوط حرف بزنم و....

چک پلات نقشه ها آماده شده.از صبح، مهندس "ب" که روی پروژه متمرکز است چندین بار گفته بیا با هم نقشه ها را ببینیم و اگر اصلاحی لازم دارد یا چیزی از قلم افتاده ،به من اعلام کن.بعد از چند تماس تلفنی و صحبت با شریکم مینشینیم پای نقشه ها با آقای مهندس "ب".در مورد پروفیل پنجره ها و محل داکت های تاسیساتی صحبت میکنیم و او از نظرش را جع به محل سرویسها میگوید و گوش میکنم...با قلم قرمز روی نقشه علامت میگذارم و نکات را یادداشت میکند....

سومین اس ام اس ی است که جواب میدهم.در رابطه با این که چرا فکر میکنم آنچه را که باید میگفته ایم، گفته ایم و عملکردمان نشان میدهد که رابطه امکان ادامه داشته یا نه.و این که چرا فکر میکنم گفتگوی بیشتر چیز زیادی را عوض نمیکند و حتی حفظ حرمت ها را هم ممکن است سخت کند و...جمله ی آخر را او مینویسد و میفرستد...میخوانم...

یک ربعی هست که با بخش حقوقی تشکیلات کارفرما بر سر چند بندی که در قرار داد تغییر داده اند ،کلنجار میروم.راجع به تعریف شرایط فورس ماژور که در قرار داد آمده توضیح میدهم و دلایل گذاشتن ضرب العجل 15 روزه ی تایید اسناد مالی در مفاد قرارداد را می شمارم و او توضیح میدهد و...گوش میکنم...دوباره دلیل می آورم و قرار جلسه ای میگذاریم...

سه نفری آمده اند و کارشان را هم با خودشان آورده اند.میگویند گروه فلان نمره اش از ما بیشتر شده،کار ما چه اشکالی داشته است؟شیت های کارشان را ورق میزنند و به تعداد ساعت هایی که کار کرده اند اشاره میکنند...گوش میکنم...توی دلم میگویم شما را کجای دلم بگذارم!! نگاهی میکنم.18 ،19 ساله اند.حدود یک ربع روی کارشان با هم صحبت میکنیم.اشکالات را میشمرم.از نحوه ی طبقه بندی و ارایه تحلیل ها و اطلاعات تا نوع پرزانته و گرافیک کار.آخر سر میپرسم مگر چند شدید؟...میگویند :17.میپرسم:گروه مورد اشاره تان چند شده؟جواب میدهند:17.5 !!!....خنده ام را نمیتوانم پنهان کنم...کمی تلخ است و بهشان میگویم: الف شده اید،با همه ی اشکالاتی که شمردم.فکر میکنم منصفانه بوده.میپذیرند....فکر میکنم میپذیرند و راضی اند.....

گوش میکنم.کمی دلخور است.میگوید چنین شده و چنین گفته و بعد چنان کرده.میگویم:" به هر حال از دید یک مرد نمیتواند رفتارش نشانه ی بی توجهی باشد.ممکن است هزاران دلیل باشد ضمن اینکه طرفت را با صداقت میدانم."...میگوید:...و من گوش میکنم.

با همکار دانشگاهی راجع به انتخابات صحبت میکنیم.فکر میکند میرحسین فرقی با رییس دولت فعلی ندارد...یا لااقل اینطور میگوید...از فرقها میگویم و از برنامه هایی که ممکن است اجرا شود و از اتفاقاتی که در این چهار سال افتاده....او از ساختار سیاسی کانادا میگوید...از شهرداری هایش و سیستم مالیات...گوش میکنم...

...

شب شده که به خانه میرسم.کفشها را میکنم و چند دقیقه ای چراغ را روشن نمیکنم و بدون عوض کردن لباس بیرون ،روی مبل هال مینشینم.هروقت خسته ام چراغ ها را روشن نمیکنم...چرا اینقدر خسته ام؟...از کی  این احساس خستگی با من هست؟....چرا آغازش یادم نمی آید؟...فکر میکنم باید کمی حرف بزنم و کسی گوش کند...حرف معمولی...نه با حرارت...نه برای اثبات چیزی...نه برای قانع کردن کسی...نه برای دلداری دادن به کسی...نه برای آموزش دادن چیزی...دوست دارم کمی حرف معمولی بزنم و گوش کند...چراغ را روشن میکنم...همه جا روشن میشود و سایه ام رو دیوار پشتی می افتد.از بیرون صداهای مبهم گفتگوی چند نفر می آید...بطری آب را برمیدارم ،کمی مینوشم و به ماهی قرمز ها نگاه میکنم...میروم کمی دراز بکشم.

آه...خدایا چقدر خسته ام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:57  توسط علی  | 

 

به بهانه ی نمایشگاه کتاب رفته ام مصلی...برای بار اول.

روزهای دانشجویی خودم، زمانی که بافتی شهری طراحی میکردیم در یکی از اسکیس های اولیه که بنا بود نظرات کلی ما را در خود منعکس کند با نطقی کوبنده! در باب مبانی نظری بافتی که طراحی کرده بودم ،به اجتماع انسانی پیرامون حمله کردم و بافت طراحی شده ام را شهر آدم های دو رو و ریاکار زمانه خودمان دانستم.جنجالی به پا شد....همکلاسی ها معترض شدند که کافر همه را به کیش خود پندارد و...و..و.. استاد مسن آن روزهایمان با لبخند به این بحث ها که از سطح آتلیه به دانشکده هم کشیده بود ،نگاه میکرد و من در حالی که تقریبا" یک تنه مقابل کل مخالفان این بحث ایستاده بودم ،هنوز خودم نمیدانستم چه کشف مهمی کرده ام!! و این ماجرا چند هفته ای طول کشید و چرخ روزگار چرخید تا اساتید همان درس بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتم به همکاری در دانشگاهی دیگر دعوتم کردند.و بعدها بار ها و بارها به تجربه به من ثابت شد که چقدر آن کشف نه چندان فروتنانه ی من در آن سالها درست و به طرز هولناکی دارای مبانی نظری قوی و آکادمیکی است.من با خامی و غیوری روزگار سیاه و سفید دانستن همه چیز و از روی- باید بگویم- بی احتیاطی موضوعی را مطرح کرده بودم،که این روزها از در و دیوار درست بودنش برایم اثبات میشود. خواستم بگویم که از قدیم آدم کله گنده ای بوده ام!

بعدها بارها در کلاس هایم با دانشجویان سالهای کمی بالاتر، از ذات صادق و افشا کننده ی معماری حرف زده ام.که نهایتا" همه ی هنرها به واسطه ی ذات صاف هنرمند بدجوری زمانه ی هنرمند را نشان میدهند ولی در این میان معماری به خاطر کاهش میزان غلظت عقاید صرفا" شخصی هنرمند و بارز شدن روح زمانه در اثر بهترین روش شناخت حال و هوا و امورات مردم یک خطه در دوره ای خاص  است. اما چرا مصلی من را یاد آن روزها انداخت:

معماری مصلی تهران حاصل یک فکر حقیر است.فکری که حقارت خود را از عمق جان باور دارد ولی سعی میکند با کلفتی صدا و بازو، اندیشه های اطراف را بترساند.معماری مصلی تهران حاصل اندیشه ای است که در ذات خود لمپن است.معماری این مجموعه میخواهد به چیزی در جایی یا دوره ای "زکی" بگوید.این معماری حاصل رفتار سلاخی است، که خود را جراح میپندارد.معماری این مجموعه دانش کمی است که زور نسبتا" زیادی دارد...تراکتوری است که با سرعت زیادی در حرکت است اما هدفش شخم زدن زمین نیست...اصلا" هدفی ندارد...هدف خود این تراکتور پر سرعت است...این معماری حاصل افکاری مریض است که "عظمت" را در "گنده بودن" میبیند.خواب برابری با دوره ی صفویه را میبیند...میدان نقش جهان ساخت؟!...صد سال دیگر میگویند مصلی در فلان دوره ساخته شد...تازه کم کم کشف میکنند که  تعداد مثلا" پنجره ها برابر تعداد مثلا" آیه های مکی فرآن است!!

آنقدر مقیاس نامربوط(تو بگو هولناک و مریض)،ارتباط فضایی نامناسب،بی ربطی فضای باز نیمه باز و بسته،جزییات نا مربوط و زننده،عدم خوانایی در مقیاس های مختلف و از همه مهمتر بی هدف بودن فضا ها در این مجموعه به چشم میخورد که از حد تصور هر متخصصی خارج است.اصلا" این که این فضا برای چنین مناسبت هایی استفاده میشود خود نشانگر بلاتکلیف بودن این سرمایه گذاری وحشتناک است.یادتان باشد که مساله این معماری، آنقدر ها مساله طراح معمار نیست.او البته مقصر است که آلوده ی این هرزگی شده است ،اما فراموش نکنید که بیماری موجود در جامعه ی امروز ما(و سردمدارانش) بد جوری در این طرح دیده میشود و از این بابت، معمار مجموعه موفق یا حداقل صادق بوده است، که اینقدر خوب روح زمانه اش را تصویر کرده است!!

وقتی مقرنس ها و رسمی بندی هایی  که در دال قابلمه ای بکار رفته در سقف بخشی از قسمتهای سر بسته ی مصلی اجرا شده است را، میبینم به شدت یاد بیتی از ترانه گروه کیوسک میافتم:"نذری میدن افطاری.....زرشک پلو با کچ آپ!!"

نمایشگاه کتاب هم که بماند....هیچی.اصلا" هم معماری مجموعه خوب بود هم محتوای این چند روزش عالی!!...هیچی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:32  توسط علی  | 

 

سرت رو که تکیه میدی به پشت سری صندلی ماشین و چشمات رو که میبندی با این نور گاهی پر زور و گاهی کم رمق این روزها،یه پرده ی قرمز پشت پلکات کشیده میشه که وقتی فکر میکنی میبینی از خیلی سال پیش اونجاست.صدای رادیو میاد که از کمیته ی انضباطی و فدراسیون فوتبال میگه.این که تغییری نکرده.بچه که بودی یه محله بود و 15-16 تا بچه هم سن و سال.واسه بازی هاتون نشریه هم درمیاوردین...یادته؟..."کیهان کوچه" بود اسمش!کارت زرد و قرمز و محرومیت  با یه شبه کمیته انضباطی هم بود...فحش و دعوا و به هم زدن بازی تو رو محروم میکرد از خود بازی!...کجان الان اون همه آدم؟..

محسن چند سالی از ماها بزرگتر بود.اکثر پدر مادرا راضی نبودن بچه هاشون با محسن بچرخن.درس خون نبود.چند وقتی تو سنین نوجوانی رفت جبهه.خونواده اش بازاری و سرمایه دار بودن و دهه ی شصت بود.هنوز یک کمی از باقی مونده ی تلاشهای قبل از انقلاب برای شکل گیری طبقات اجتماعی تو فضا وجود داشت.این بود که بچه ی کارخونه دار و بازاری با بچه ی مهندس و فرهنگی میتونست همبازی باشه ولی قاطی شدن برای نسل قبلی خوشایند نبود.اما محسن اعجوبه ای بود.درست مثل دریچه ای بود به دنیایی به کل متفاوت تو اون سال های بسته بودن همه چی.نوشابه خوردن از بقالی سر کوچه بعد از فوتبال رو محسن باب کرد.یه روز با یه دستگاه آپارات برای نمایش چند حلقه فیلم سرو کله اش پیدا میشد و زیر زمین خونه ی یکی میشد سالن.کتابخونه را مینداخت با کتابای خود بچه ها.یکهو با یه دوربین عکاسی ظاهر میشد و خودش قیچی افقی میزد رو آسفالت و یکی که از بقیه خوشبخت تر بود میتونست ازش در حالی که رو هوا معلق بود عکس بگیره.بعدها فهمید میشه تو چمن های خونه ی مهران اینا با آسیب کمتری این کار رو کرد! تو قوطی شیر خشک آهک  و آب ریختن و درش رو بستن و از دور منتظر انفجار نشستنش رو هم محسن یادمون داد.شب چهارشنبه سوری با یه سنتور سر و کله اش پیدا میشد و با مضراب ها گل سنگم میزد و هیچکس نمیفهمید اون کی آموزش موسیقی دیده بود.همون سالها بود که اولین بار بازم اون بود که کشف کرده بود میشه سیم ظرف شویی رو آتش زد و شب چهارشنبه سوری تو یه مسیر دایره ای چرخوندش تا شکل های شگفت آوری ایجاد شه.هرکدوم از این مهارت ها تو هرکدوم از پسرا آرزویی بود برای جلب نظر دختر های محدود محله....اما بعید بود دختری دلش پیش محسن گیر کرده باشه.همه را جمع کرد و برد فیلم "فرار به سوی پیروزی " تو سینما دیاموند.خودش سه سانس پشت سر هم موند تو سینما و ما ول شدیم تو خیابون هایی خیلی دور از خونه ی خودمون.میخواست یه فیلم بسازه با یه دوربین سوپر 8 که خدا میدونه از کجا گرفته بود.فیلمی راجع به تیم فوتبال محله.با سناریویی که یه جورایی شبیه داستان زندگی راکی بالبوا بود منتها تو زمینه ی فوتبال گل کوچک و یه مشت بچه محصل.یه شب یادمه دفتر بزرگی آورد که اسم همه ی ما توش با قلم درشت و به نستعلیق نوشته شده بود و قرار بود تیتراژ فیلم از روی اون فیلم برداری بشه.من و برادرم با دهان باز نگاه میکردیم و خودمون رو یکی از ستاره های فیلم ساخته نشده تصور میکردیم.مگه نه اینکه حتی اسممون تو تیتراژ هم آماده بود؟!...اسم تیممون "اتم" بود!!

همیشه حکایت های شنیدنی داشت...سالها شد عضو بسیج و جبهه رفت و برگشت اما این فعالیت ها همه در هم و بر هم بود.همون روزایی که سنتور میزد مثلا". روحش نا آرام بود.چند وقت بعد حکایت عشقش به یکی از دختر های محله شد زبانزد.اونقدر دیوانه بازی در آورده بود که همه فهمیده بودن.مثلا" یه روز غروب که رفته بود با پدر دختره صحبت کرده بود(همون روزایی که عضو بسیج بود)و یه جورایی خواستگاری هم کرده بود، بعد از جمله هایی از پدر دخترک در باب "ایشالا درستون رو که خوندین و کار و بارتون که مشخص شد و با خانواده تشریف آوردید" رو حمل بر پاسخ مثبت کرده بود و بعد از جدا شدن از آقا، از فرط خوشحالی در حالی که میدوید و بالا و پایین میپریید، 2 تا شلیک هوایی هم- از اسلحه ی کمری که از طرف بسیج بهش داده بودن یا کش رفته بود-به سلامتی بخت و اقبال بلندش در کرده بود!

با سهمیه رزمندگان و استعداد غریبش، در کنکور کارگردانی سینما پذیرفته شد.هیچوقت نفهمیدیم تمام شد درسش یا نه.اما تو اون سال ها همیشه تو اتاقش در حال خوندن بود.اتاقش مشرف به کوچه بود و همون سالها بود که عشقش هم با یکی دیگه ازدواج کرد.گاهی خبری ازش نبود.چندین ماه.بعد باز سر و کله اش پیدا میشد.در حالی که مثلا" سرش رو تراشیده بود.تو همون اتاقش بار ها پیش میومد که بعد از عرق خوری مفصل میدیدی پرت و پلاهایی در باب حضورش در شمال عراق یا افغانستان میگه و گریه میکنه...از زندان و شکنجه هایی که دیده.کم کم حتی اگه صبح ساعت 9 میرفتی دم پنجره اتاقش میدیدی داره عرق خوری میکنه و به تو هم میگفت بیا بالا.بهترین دکلمه ها از شعرها به صورت زنده را تو همون روزا ازش شنیدیم...شعرای شفیعی کدکنی و براهنی و حتی سهراب...

کم کم بجه هایی که هنوز اون دور و بر بودن ازش فراری میشدن...ازشون میخواست برسوننش جایی و بعد ازشون پول دستی میگرفت و تا یک ساعتی تو محله هایی عجیب و غریب غیبش میزد و از طرف میخواست وایسه منتظرش تا اون برگرده.خراب و رنگ پریده برمیگشت.

آخرین بار که دیدمش چندین سال پیش خانواده اش براش زن گرفته بودن(که درست شه!) ،نمیدونم شده بود یا نه....ولی این روزا که دورادور حالش رو میپرسی جواب میشنوی که هنوز زنده است...و جوری میشنوی که چند وقت بعد بازم باید بپرسی تا مطمین شی هنوز هم نفس میکشه.

چیزی تغییر کرده.چشمت رو که باز میکنی پرده ی قرمز پشت پلک هات میره و تو نگاه میکنی به کوه های زیبای بالا سر این شهر و فکر میکنی هوای متغیر بهاری هر لحظه ممکنه برف و بارون بیاره رو سر این شهر.چیزی تغییر کرده؟...نفس عمیقی میکشی و فکر میکنی اگه هیچی تغییر نمیکرد زندگی چقدر سخت میشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط علی  | 

 

متن زیر را با دقت بخوانید.انتخابات 22 خرداد ماه برگزار میشود.منبع:روزنامه اعتماد یکشنبه 6 اردیبهشت 88

 

جمعي از دانشجويان مستقل دانشگاه هاي ايران» خاطراتي از محمود احمدي نژاد را گردآوري کردند. اين خاطرات که در 250 بند تنظيم شده، از سوي «رجانيوز» سايت حامي دولت با عنوان «فرزند ملت» منتشر شده است. بنا بر اين گزارش اين خاطرات طي گفت وگوي دانشجويان با وزرا، منشي و راننده احمدي نژاد در زمان شهرداري و معاونان و مسوولان دفتري احمدي نژاد گردآوري شده است. بخشي از اين روايات را در زير مي خوانيد.

احمدي نژاد شاعر

ہ از سفر استاني مشهد برمي گشتيم. وقت پياده شدن از هواپيما، دکتر احمدي نژاد چند ورق کاغذ به من داد تا نگه دارم. روي کاغذها دست خط دکتر بود. اشعار زيبايي سروده بود. برايم جالب بود که دکتر شعر هم مي گويد.

ہ در جشن کتاب سال آقاي حداد و دکتر با هم حضور داشتند. بعد از سخنراني آقاي حداد، دکتر بالاي سن رفت و مشغول سخنراني شد. آقاي حداد که خودش هم اديب است، با يک حالت تعجبي در گوشم گفت؛ آقاي احمدي نژاد خيلي خوب صحبت مي کند،

ہ در زمان تصدي شهرداري يک بار از راننده اش خواست يک بيل بخرد و بگذارد داخل ماشين. راننده با تصور اينکه دکتر مزاح کرده، قضيه را فراموش کرد. چند روز بعد دکتر از راننده پرسيد بيل را خريده يا نه. راننده بيل را تهيه کرده و پشت ماشين گذاشت، اما هنوز نمي دانسته بيل به چه کار دکتر مي آيد تا اينکه همان شب در گشت شبانه در سطح شهر، متوجه گرفتگي جوي آبي شدند. دکتر از راننده خواست ماشين را نگه دارد. بعد پياده شد و با آن بيل راه آب جوي را باز کرد. از آن به بعد اين کار بارها و بارها تکرار شد.

ہ دکتر گاهي تسبيح، انگشتر و حتي کاپشني را که مي پوشد، هديه مي دهد. يعني مردم نامه مي نويسند، از او مي خواهند، او هم از ما کارمندان دفتر مي خواهد به آدرس درخواست کننده پست کنيم.

ہ وقتي دکتر به رياست جمهوري انتخاب شد، مي خواست در همان منزل شخصي اش در نارمک سکونت کند. از لحاظ امنيتي به ايشان چنين اجازه يي داده نشد؛ براي همين مجبور شد به پاستور بيايد. آنجا هم يکي از خانه هاي قديمي را براي سکونت انتخاب کرد که گويا در سال هاي رياست جمهوري آيت الله خامنه يي خانواده ايشان هم آنجا سکونت داشتند. ما بچه هاي محافظ منتظر بوديم دکتر سفارش خريد وسايل زندگي نو را براي خانه جديد به نهاد رياست جمهوري بدهد، اما دکتر مختصري وسايل زندگي از منزل مادر خانمش که گويا بلااستفاده مانده بود، به خانه پاستور آورد. تنها خريدشان در اين خانه آن هم با هزينه شخصي، يک اجاق گاز ايراني بود. در جريان نامه دکتر به بوش رئيس جمهور امريکا يک بار آقا مدظله العالي با رضايتمندي از اين اقدام دکتر، درباره اين ابتکارش پرسيد. دکتر هم براي ايشان توضيح داد وقتي آقا آن سال را سال پيامبر اعظم اعلام کردند، دکتر ياد نامه هاي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم افتاده و با خودش گفته خوب است آقا هم چنين نامه هايي براي سران ابرقدرت هاي مستکبر بنويسد. اما با ملاحظه اينکه ممکن است نامه ها بي پاسخ بماند يا پاسخ نامه ها اهانت آميز باشد و شأن ولايت خدشه دار شود، خودش دست به نوشتن نامه زده.

ہ دکتر بين غذا ها قورمه سبزي و آش را خيلي دوست دارد. چون دستپخت خوبي دارد، خودش هم اين غذاها را آن موقع که فرصت داشت،درست مي کرد.

ہ يکي از وزرايي که در خيابان پاستور و در همسايگي دکتر زندگي مي کند، تعريف مي کرد؛ يکي از جمعه هاي ماه رمضان بود. دم افطار در زدند. آيفون را که برداشتم، ديدم دکتر پشت در است. رفتم دم در. يک کاسه آش دستش بود. گفت دستپخت خودش است. ظاهراً براي بقيه همسايه ها هم برده بود،

ہ به خاطر ارادت قلبي و خاصي که دکتر به آقا (مدظله) دارد، بهترين زماني که کارکنان دفتر مي خواهند حرفي يا خطاي کاري را که مرتکب شده اند، به دکتر منتقل کنند، زماني است که ايشان از پيش آقا برمي گردند. دکتر هر هفته يک روز خاص را با آقا ديدار خصوصي دارد. وقتي جلسه شان تمام مي شود و دکتر به نهاد برمي گردد، آنقدر شاد، پرانرژي و بانشاط است که کارمندان مطمئن هستند خطايشان را مي بخشد.

ہ دکتر عادت ندارد کارهاي شخصي اش را به کسي واگذار کند. خدماتي ها از خدايشان است که دکتر به آنها کار بسپارد. اما بارها شده وقتي مثلاً با تلفن کار دارد و گوشي دور از دسترسش هست، به منشي و خدماتي ها که آنجا براي انجام وظيفه ايستاده اند، نمي گويد گوشي را به من بده، خودش بلند شده، دور زده، گوشي را برمي دارد،

ارادت احمدي نژاد به امام زمان(عج)

ہ يک بار يکي از روحانيون با لحن طلبکارانه يي به دکتر اعتراض کرد؛ براي چه و به چه حقي اين همه در مورد امام زمان حرف مي زني؟ شما حق نداري، من اجازه نمي دهم.

دکتر فقط لبخندي زد و گفت؛ آقاي... مگر امام زمان را خريدي؟،

ہ وقتي ماهواره اميد با موفقيت در مدار قرار گرفت، دانشمندان ايراني که در کار ساخت و پرتاب ماهواره بودند، به دکتر گفتند؛ اگر اعتماد شما به ما، پيگيري هاي مداوم و دلسوزي هاي شما نبود، ما هنوز در ابتداي راه ساختن ماهواره بوديم. دکتر هم گفت؛ اشتباه نکنيد بچه ها، هر فيض الهي و خيري که در اين عالم مي رسد از جانب امام زمان حضرت مهدي(عج) است.

ہ بعد از فوت آيت الله دواني به دکتر گفتم؛ شنيديد مرحوم دواني در مورد فشارهاي سياسي و تخريب هاي رسانه يي که عليه شما مي شود، چه گفتند؟ گفتند؛ به احمدي نژاد بگوييد گمان نکند تنها و غريب است و... ديدم چشم هاي دکتر پر از اشک شد و در حالي که سرش را پايين انداخته بود، گفت؛ غربت و تنهايي ما کجا و هزار و... سال غربت مولا امام زمان حضرت مهدي (عج) کجا؟

خانواده احمدي نژاد


ہ پدر دکتر مثل مردم عادي زندگي مي کرد. نه محافظي، نه محل زندگي خاصي. دم در يک چارپايه مي گذاشت، مي نشست روي آن و با مردم محل خوش و بش مي کرد. انگار نه انگار که پدًر رئيس جمهور مملکت است.

ہ خط تلفن پسر دکتر اعتباري 0919 است.

ہ براي نماز عيد فطر رفته بودم مصلي. آن روز هوا ابري و باراني بود. حين صحبت هاي آقا (مدظله العالي)، باران شديدي گرفت. يکدفعه يکي از پشت زد روي شانه ام. برگشتم ديدم دکتر با دو پسرش هستند. رفتيم نشستيم يک گوشه که موکت پهن بود تا باران بند بيايد. پسر دکتر کفش هايش را درآورد بگذارد روي هم. ديدم کف کفشش سوراخ است. نگاهم سïر خورد به پايش. جورابش هم خيس خالي شده بود. تا دکتر ديد من متوجه پارگي کف کفش پسرش شده ام، سريع کفش را برگرداند. دکتر آن موقع شهردار تهران بود.

ساده زيستي رئيس دولت

ہ براي کار به عنوان منشي دکتر رفته بودم نهاد رياست جمهوري. قبل ترها از پذيرايي هاي رياست جمهوري و بريزوبپاش هاي آنجا زياد شنيده بودم. اما در دوره رياست جمهوري دکتر احمدي نژاد پذيرايي چايي تلخ با قند بود. بشقاب بيسکويتي روي ميز بود که هر وقت مي رفتم داخل اتاق دکتر، آن را آنجا مي ديدم. يک بار دور از چشم دکتر روي پوشش نايلوني روي بيسکويت ها يواشکي با روان نويس يک ضربدر کوچک کشيدم، مي خواستم مطمئن شوم دکتر واقعاً به اندازه يک بشقاب بيسکويت هم از اموال رياست جمهوري استفاده نمي کند. اما هنوز که هنوز است، سه سال از رياست جمهوري ايشان مي گذرد و خدمتکارها هر ماه بشقاب بيسکويت دست نخورده را عوض مي کنند تا ماه بعد که دوباره بشقاب جديدي روي ميز بگذارند و بشقاب قبلي را دست نخورده ببرند.

ہ وقتي شهردار بود، در سفرهاي درون شهري اگر بچه ها بيسکويتي چيزي تعارفش مي کردند، اول مي پرسيد مال اداره است يا شخصي است؟ اگر مال اداره بود، نمي خورد. اما اگر شخصي بود، مي خورد و در اولين فرصت پولش را حساب مي کرد.

صرفه جويي در دولت


ہ دکتر معمولاً وقتي مطلبي مي خواهد بنويسد، حداکثر استفاده را از کاغذ دم دستش مي برد. پاکت هاي نامه را آرام و با احتياط باز مي کند که آسيبي نبيند و بعد از پشت آنها هم براي نوشتن استفاده مي کند و دور نمي اندازد. به کارمندها و منشي هاي دفترش هم سفارش کرده از پشت کاغذهاي باطله که سفيد و قابل استفاده است، استفاده کنند.

ہ بعد از بدرقه رسمي رئيس جمهور يکي از کشورها در باغ رياست جمهوري، به سمت دفتر برمي گشتيم. يکدفعه دکتر چند قدم عقب برگشت، خم شد از روي زمين چيزي برداشت، گرفت طرف من که مسوول تشريفات بودم. سنجاق کاغذ بود. سنجاق را گرفتم. گفت لازم مي شود، حيف است،

ناگفته هاي سفر کلمبيا

زماني که دکتر براي سخنراني به دانشگاه کلمبياي امريکا رفته بود، رئيس دانشگاه و دانشجويان که گويا از قبل هماهنگ کرده بودند، شروع به اهانت به دکتر و جمهوري اسلامي کردند، اما دکتر صبور و آرام بدون هيچ واکنشي نشسته بود، فقط گاهي لبخند کمرنگي روي لب هايش ديده مي شد. بعد از اتمام مراسم همراهان از دکتر علت لبخندش را پرسيدند، گفت؛ آن لحظاتي که رئيس دانشگاه به جمهوري اسلامي اهانت مي کرد، با خودم فکر مي کردم امام زمان(عج) چطور مي خواهي حال اينها را بگيري؟، سفر دکتر به ايتاليا فقط 15 ساعت طول کشيد و به کشورهاي امريکاي جنوبي فقط 84 ساعت، که 44 ساعت آن را در هواپيما و در حال پرواز بودند. ما بچه هاي تشريفات به شوخي به هم مي گوييم؛ سفرهاي دکتر به کشورهاي خارجي آنقدر کوتاه مدت اما مفيد و ارزشمند است که بايد در کتاب رکوردهاي «گينس» ثبت شود. براي بار اول که رفته بود نيويورک، دو دست کت و شلوار بيشتر به همراه نداشت. کت و شلوار تيره که رنگ و رورفته بود و روشن. در پروتکل تشريفات و به خصوص امريکايي، رنگ لباس مقامات بايد تيره باشد و رنگ روشن نمي پوشند. دکتر با کت و شلوار رنگ روشن رفت در مجمع عمومي سازمان ملل و سخنراني تاريخي ايراد کرد و سازمان ملل را با اين سوال که اگر کشوري از يکي از اين پنج عضوي که در شوراي امنيت حق وتو دارند، شکايت داشته باشد، به کجا بايد مراجعه کند، به محاکمه کشيد. تحليل رسانه هاي امريکا اين بود که دکتر براي مقابله با سازمان ملل و به خاطر اينکه خلاف جريان آب شنا کند، برخلاف تمام روساي جمهور چنين پوششي داشته، سفر دکتر به امريکا در ماه رمضان بود. دکتر و چند نفر از وزرا و نمايندگان چون دائم السفر هستند، در طول سفر در هواپيما روزه بودند. چون زمين مي چرخد و شب و روز جا به جا مي شود، روزه شان 23 ساعت طول کشيد.

رئيس جمهور کومور و مصباح يزدي

حافظه قوي دکتر با اينکه براي بچه هاي تشريفات دردسرساز است، گاهي به نفع شان تمام مي شود. رئيس جمهور کومور، مسلمان و شيعه است. در ايران درس خوانده و شاگرد آقاي مصباح يزدي بوده. مي خواست بيايد ايران، اما چون هواپيماي مناسبي براي آمدن به ايران در اختيار نداشت، دکتر دستور داد يک هواپيماي فالکون بفرستند تا او را بياورد. روز بعد روزنامه ها عکس او را در حالي که از يک هواپيماي ديگر پياده مي شد، انداختند. دکتر مسوول تشريفات را صدا کرد، عکس را نشانش داد و پرسيد مگر هواپيماي فالکون نفرستاده بوديد؟ اين فالکون نيست، مسوول تشريفات توضيح داد طبق دستور عمل کرده. بعد دنبال يک توضيح براي عکس روزنامه مي گشت که خود دکتر بعد از کمي مکث گفت؛ قبل از اينکه بيايد تهران رفته بود مشهد و با پرواز داخلي آمد تهران. احتمالاً عکاس روزنامه عکس را در حال پياده شدن از پرواز داخلي گرفته، منشي دکتر که در يکي از جلسات طرح تحول اقتصادي حضور داشته، تعريف مي کرد؛ مسوولان براي جمع و تفريق و ضرب و تقسيم عددهاي ميلياردي که به توان (ايکس) رسيده بود، از کاغذ و قلم و ماشين حساب استفاده مي کردند اما دکتر زودتر از ماشين حساب، ذهني حساب مي کرد و عدد را به آنها مي گفت.

راهپيمايي احمدي نژاد در عراق

قرار بود دکتر به عراق سفر کند. اطرافيان و دوستان دکتر گفتند اوضاع آنجا ناآرام است. ممکن است از طرف امريکا خطري شما را تهديد کند. دکتر هم خنديد و گفت؛ ما در زمان صدام رفتيم. آنجا راهپيمايي هم راه انداختيم. کسي نتوانست کاري بکند، چه رسد به حالا. بعد خاطره را براي آنها تعريف کرد؛ در زمان صدام، وقتي امکان سفرهاي زيارتي براي ايراني ها فراهم شد، به همراه پدر و مادرم رفتيم عراق براي زيارت عتبات عاليات. آنجا در فرودگاه رفتار بدي با زائران ايراني داشتند و اصلاً رسيدگي نمي کردند. ايراني ها را جمع کرديم. در شرايطي که کسي از ترس صدام جرات نمي کرد صدايش دربيايد، شروع کرديم به الله اکبر گفتن. مسوولان فرودگاه آمدند. سريع رسيدگي کردند. دکتر حساسيت خاصي به پرداخت خمس دارايي اش دارد و براي خودش سال خمسي دارد. هر سال، يک روز جمعه، دکتر و همسرش از صبح تا شب مي نشينند و خمس آن سال را حساب- کتاب مي کنند. حتي اگر يک کيلو برنج اضافي هم باشد، آن را هم حساب مي کنند. بعد مبلغ خمس را مي فرستند دفتر مقام معظم رهبري. دکتر علاوه بر پرهيز از مال و لقمه حرام، از مال شبهه ناک هم پرهيز مي کند. در مهماني هاي رسمي داخل و خارج از کشور طوري با غذا و سالاد بازي مي کند که اطرافيان متوجه نشده و ناراحت نشوند. دکتر بچه هايش را طوري بار آورده که وقتي براي ديدن پدرشان به دفتر رئيس جمهور مي آيند، ما کارمند هاي دفتر، حتي يک فنجان چاي نمي توانيم به آنها بخورانيم. چند بار هم ديدم وقتي از تلويزيون آهنگ هاي خاصي پخش مي شود سريع خاموشش مي کنند. نسبت به صحبت هايي هم که مي کنند فوق العاده مراقبند.

خب...اون هایی که به ایشون رای میدن که من حرف خاصی در موردشون ندارم.اما کسایی که معتقد به عدم شرکت در انتخابات هستند به این بهانه که چیزی تغییر نمیکنه را، اصلا" درک نمیکنم.اگر در این حد جربزه داشتند که اقدامات موثرتری از رای دادن برای تغییر شرایط انجام بدن ،باز هم قابل تحسین بود اما این انفعال رو به هیچ عنوان درک نمیکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:5  توسط علی  | 

 

پاسخ به دعوت ژاندارک(چون دفعه اوله که به بازی دعوت میشم و خب...به ژاندارک که نمیشه نه گفت!)...قوانین زندگی این روز های من:

- از زمانی که احساس کردی کسی همراه توست ، چیزی که معنای خیانت داشته باشد انجام نده.

- تو یک نفری در 6 میلیارد، درطول حداقل 10000 سال ، درمحدوده ای به حجم حداقل 6 میلیارد سال نوری به توان سه....  معلق در فضا.اما تویی.

- اگر خشمگینی ، حداقل دهانت را ببند.

- قضاوت را تا هرچقدر که ممکن است به تاخیر بیانداز....مگر اینکه اصلا" در سطح قضاوت نباشد.

- گاهی اوقات خیلی خری.

- دلتنگی هایت را به بغض آسمان ببخش....

- هر سویی که همه رفتند، شک کن.

- مثل معروف:مواظب باش چی آرزو میکنی...چون ممکنه برآورده بشه.

- عادی باش....تفاوت اگر بدانی که تفاوت است، چیز احمقانه ای است.

- "اگه باس شلیک کونی شلیک کون ،وراجی نکون"(دیالوگ فیلم "خوب،بد،زشت")....(آخ که اگه بتونم این کار رو بکنم)

- هرچیز غیر از عشق، مهم است تا زمانی که آن را نداری.مخصوصا" پول.

- اگر پدرت تاییدت کرد بدان که ریده ای!!

- از ده فرار کن....ده مرو ده مرد را احمق کند.

- با آدم های خوب بگرد...آدم های آگاه خوشحال.

- با زن ها رودر بایستی نکن.

- س-.ک-.س مطلوب ،بخش عمده ای از رابطه ی زن و مرد است....حواست را جمع کن.

- عشق به تدریج شکل میگیرد و به تدریج از میان میرود.

- حتی اگر صد هزار تا قانون دیگر داشتی ،پست را یک جایی درز بگیر.

- در بازی های وبلاگی شرکت نکن!

این دوستان اگه دوست داشتن در این مورد بنویسند:

از قلب کویر،شب نوشته، بدون ویرایش ، سانتا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط علی  | 

  

چیزهایی هست برای روزهای پیری آدمیزاد.روزهایی که دیگه هیچ چیز برایت سریع نیست و همین کند شدن به تو اجازه میدهد سرت را بکنی داخل توبره ی گذشته و ازش چیزهای بچه-پیر خوشحال کن دربیاوری.روزهایی هست در زندگی، که میدانی دارد به محتویات آن توبره ی سالهای پیری اضافه میشود.لبخندی...دست مهربانی...اشکی.

و این توبره ی با ارزش به مدد سالهاست که میشود تفاوت آدمها در لحظات باقی مانده و بی شتاب عمردر روزهای آخر.گاهی فکر میکنم صادقانه ترین و شفاف ترین جمع بندی آدم از زندگیش فقط میتواند در روزهای پیری که آرام یک جا نشسته ای و داری توبره ی خودت را زیر و رو میکنی ،اتفاق بیافتد.روزهایی که دیگر از غلظت احساساتت کاسته شده و با چشمی مهربان به تمام وقایع و آدم های زندگیت نگاه میکنی.فکر میکنم مهمترین تفاوت واقعی آدم ها در همان لحظات است.وقتی که احساس کنی به زندگی ات و توبره ات، با خشم نگاه میکنی یا مهربانی.تفاوت این خشم یا مهربانی از همه ی قضاوت های طول زندگی آدمی راجع به خودش مهمتر است.اصلا" مهم نیست که بهش افتخار کنی یا نه...مهم این است که احساس کنی، توبره را که هم میزنی به خطا های خودت و دیگری هم با مهربانی نگاه میکنی یا نه.آن روز ها اگر با لبخندی-هرچند پر حسرت- به خودت و آدم های زندگیت نگاه کنی،من فکر میکنم که زندگی را برده ای.

روزهایی هست که میدانی دارد به محتویات آن توبره اضافه میشود.لبخندی...دست مهربانی...اشکی.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:40  توسط علی  |