توی آینه ی آسانسور متوجه اش میشم.میگم نکنه نور افتاده...میرسم بالا(خونه دوستم)بلافاصله بهش میگم یه نیگاه به سمت چپ سرم بالای گوشم بندازه...میگه بعله...دو تار موی سفید ظاهر شده!! دو تا با هم؟!! تو همین دو سه روزه؟! نمیدونم کی ظاهر شده ولی نباید خیلی قدیمی باشه! درسته آدمی نیستم که زیاد جلوی آینه بایستم ، ولی این موضوعی نیست که حتی از دید آدم بی توجه به این چیزایی، مثل من هم رد بشه.نه اینکه نگران باشم یا این چیز ها...ولی دو تار موی سفید، احتمالا" معانی زیادی داره. یکیش که از همه واضحتره برای خودم اینه که یکسال اخیر عجیب ترین سال زندگی من تا به حال بوده.شاید پربارترین، شاید غم انگیزترین ، شاید...نمیدونم.شاید هم بخشی از زندگی رو دارم از دست میدم و این از نشونه هاشه.
تازه از آفتاب سوختگی روز جمعه- جمعه ی نماز جمعه، که نشستن وسط خیابون طالقانی،نزدیک دانشگاه روی یک زیلو در حالی که کفش ها رو هم درآورده بودم و سرم تا حد ممکن پایین نگه میداشتم که آفتاب زیاد نسوزونه صورتم رو- کمی خلاص شده بودم که این دفعه رفتن به کلیسای سر خیابان ویلا و ایستادن یکی دو ساعته تو حیاطش زیر آفتاب، دوباره صورتم رو کرده عین لبو! یکی از آشناهای کاری که ارمنی هم بود همسر و دو فرزندش رو تو سقوط هواپیمای شرکت کاسپین از دست داد. برای مراسم اون رفته بودیم. واسه تسلیت که دیدیمش ،کمی گیج به نظر میرسید....از موقعی که خبرش رو شنیدم ، فکر میکردم که الان به بعد میخواد چکار کنه در زندگانی؟ همه چیز،تاکید میکنم همه چیزت رو در یه روز از دست بدی...چی باقی میمونه واسه تلاش و واسه بودن و واسه نفس کشیدن. همون قضیه ی بعد از فاجعه و تصور فاجعه است که نوشتم. خلاصه صورت ما در دو تا مراسمی که به نوعی مربوط به مذهب،از دو دین مختلف بود سوخته! کلیمی ها مراسمی در پیش ندارند احیانا" ، یا زرتشتی ها؟! (خبر حاشیه ای!:کروبی و محتشمی هم اومده بودند برای مراسم ارامنه به کلیسا) و نکته این بود که حضور بین آدم هایی که تقریبا" همگی حداقل یه نفر رو از دست داده بودند و مراسم برای همه ی اونها برگذار شده بود، یه فضای سنگین ایجاد کرده بود.فکر میکردم هر طرف که سرم رو میچرخونم یکی رو میبینم که داره از دست دادن رو تجربه میکنه در این لحظات...حالا یا با گیجی... یا با بهت... یا با بغض...اشتراکشون- تصور میکنم- بهشون کمک میکرد.به هر حال طرفدار سر سخت سوگ بعد از از دست دادنم.به نظرم واجبه که آدم برای چیزی که از دست میده به خودش فرصت عزاداری بده.به نظرم گرچه سخته ولی سالمتره.
نگاهشون میکردم البته با کنجکاوی بیشتری نسبت به قبل ولی تصور نمیکنم چیزی در چهره ام معلوم بود.زن و شوهری که هر دو مشغول خیانت بوده اند در چند وقت اخیر و وقتی من از این موضوع مطلعم،با توجه به فاصله ای که از این جمع دارم به نسبت، یعنی تقریبا" همه ی آن جمع میدانند! همه چیز به نظر عادی است.شوخی ها،معاشرت ها و بحث ها... اما چیزی از دست رفته....حداقل در تصور من نسبت به این فضا ،چیزی از بین رفته. در این حالت در واقع حتی من هم چیزی از دست داده ام انگار.همین که تغییری را در نگاهم احساس میکنم یعنی چیزی را از دست داده ام...و احتمالا" به همبن دلیل غمگینم.
غمگین بودن جز لاینفک از دست دادن است.
