شب هجران و غم فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
تو برف زمستون کنارش راه میرفت و با اون لهجه ی شیرازی که به هر حال تو دوبله دراومده بود میگفت:"حافظ همشهریمه...دروغ نمیگه بهم".سعی کرد بگذره از این همه سالی که به پای این، حالا پیرمرد، گذاشته بود...از نصفه ی راه برگشت و گفت:"حافظ گفت برو دختر شیرازی ...برو که حبیب تو همو حبیبِ ".برادر سوته دل ِ آقا حبیب ظروفچی دستش رو گرفت و کشید از مینی بوس پایین.آخر فیلم که حبیب میگفت:"همه ی عمر دیر رسیدیم" ،معلوم نمی کرد داره از عمر خودش میگه که، آسون از کف رفته بود یا از نا فرجامی زندگی کوتاه داداش مجیدش.سوته دلان مرحوم علی حاتمی فیلمی نیست که یه بار یا چند بار دید.فیلمیه که میشه تو هر دهه از عمر دید.هر بار مزه اش عوض میشه.گاهی میگه که فرصت واسه رسیدن خیلی نیست....نباید همه ی عمر دیر رسید.
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
فرنگی ها اصطلاحی دارند به نام "سول میت".همزاد ترجمه ی مناسبی نیست.اون "یک نفر" ازلی و ابدی،که یک نفر و فقط یک نفره برای هرکسی.معتقد نیستم بهش ولی میدونم که روح هر آدمی یه روزی آغشته میشه به یک نفر دیگری...به مرور...این آغشته شدن که اتفاق بیافته...بعدش دیگه هرجوری که بالا پایین بشی، گریزی نداری.البته بعضی ها هیچوقت آغشته نمیشن.و چه زندگی غم انگیزیه بدون آغشته شدن،بودن.
صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
ستاره ها رو نگاه میکنم.اولین باره که از گوشی ام و هد ست اش استفاده میکنم برای شنیدن موسیقی...پسر چقدر این ستاره ها امشب نزدیک اند.دست دراز بکنی گرفتیشون.اما باید نگاه کنی...نگاه کنی ...و شبت رو نور باران کنی باهاشون.دستت رو دراز نکن...بگذار شبت پر نور باشه تا مشتت پر.
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
غبار روی سر این شهر کی میخواد بره و باد پاییزی بیاد؟خاکستری،گرفته و بی نور...کی تموم میشه این غروب های وحشتناک تابستونی این شهر؟...این تهرانه یا من؟
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد
چطور از قرن هشتم تا الان این شب های دراز هنوز هست؟ چطور این قدر آسون میتونه محو بشه و اینقدر گاهی سرسخت به نظر میرسه؟چطور این قدر آسون و در عین حال سخته غلبه کردن بهش؟ یه عطری که بپیچه و تمام این تاریکی رو ببره.چطور همچین چیز ظریفی، به این آسونی اون ظلمت مطلق غیر قابل نفوذ رو میشکنه؟...تا حالا دیدی شیشه سنگ رو بشکنه؟...میشکنه اما.
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز
قصه ی غصه که در دولت یار آخر شد
گاهی دلت میخواد شونه های آدم ها رو بگیری و محکم با دو تا دستات تکونشون بدی که "ببین...به هر چیزی که میپرستی،ببین".
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بیرون ز شمار آخر شد
شکر.
