تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

شب هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

تو برف زمستون کنارش راه میرفت و با اون لهجه ی شیرازی که به هر حال تو دوبله دراومده بود میگفت:"حافظ همشهریمه...دروغ نمیگه بهم".سعی کرد بگذره از این همه سالی که به پای این، حالا پیرمرد، گذاشته بود...از نصفه ی راه برگشت و گفت:"حافظ گفت برو دختر شیرازی ...برو که حبیب تو همو حبیبِ ".برادر سوته دل ِ آقا حبیب ظروفچی دستش رو گرفت و کشید از مینی بوس پایین.آخر فیلم که حبیب میگفت:"همه ی عمر دیر رسیدیم" ،معلوم نمی کرد داره از عمر خودش میگه که، آسون از کف رفته بود یا از نا فرجامی زندگی کوتاه داداش مجیدش.سوته دلان مرحوم علی حاتمی فیلمی نیست که یه بار یا چند بار دید.فیلمیه که میشه تو هر دهه از عمر دید.هر بار مزه اش عوض میشه.گاهی میگه که فرصت واسه رسیدن خیلی نیست....نباید همه ی عمر دیر رسید.

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

فرنگی ها اصطلاحی دارند به نام "سول میت".همزاد ترجمه ی مناسبی نیست.اون "یک نفر" ازلی و ابدی،که یک نفر و فقط یک نفره برای هرکسی.معتقد نیستم بهش ولی میدونم که روح هر آدمی یه روزی آغشته میشه به یک نفر دیگری...به مرور...این آغشته شدن که اتفاق بیافته...بعدش دیگه هرجوری که بالا پایین بشی، گریزی نداری.البته بعضی ها هیچوقت آغشته نمیشن.و چه زندگی غم انگیزیه بدون آغشته شدن،بودن.

صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

ستاره ها رو نگاه میکنم.اولین باره که از گوشی ام و هد ست اش استفاده میکنم برای شنیدن موسیقی...پسر چقدر این ستاره ها امشب نزدیک اند.دست دراز بکنی گرفتیشون.اما باید نگاه کنی...نگاه کنی ...و شبت رو نور باران کنی باهاشون.دستت رو دراز نکن...بگذار شبت پر نور باشه تا مشتت پر.

بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش

که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

غبار روی سر این شهر کی میخواد بره و باد پاییزی بیاد؟خاکستری،گرفته و بی نور...کی تموم میشه این غروب های وحشتناک تابستونی این شهر؟...این تهرانه یا من؟

آن پریشانی شب های دراز و غم دل

همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

چطور از قرن هشتم تا الان این شب های دراز هنوز هست؟ چطور این قدر آسون میتونه محو بشه و اینقدر گاهی سرسخت به نظر میرسه؟چطور این قدر آسون و در عین حال سخته غلبه کردن بهش؟ یه عطری که بپیچه و تمام این تاریکی رو ببره.چطور همچین چیز ظریفی، به این آسونی اون ظلمت مطلق غیر قابل نفوذ رو میشکنه؟...تا حالا دیدی شیشه سنگ رو بشکنه؟...میشکنه اما.

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

قصه ی غصه که در دولت یار آخر شد

گاهی دلت میخواد شونه های آدم ها رو بگیری و محکم با دو تا دستات تکونشون بدی که "ببین...به هر چیزی که میپرستی،ببین".

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بیرون ز شمار آخر شد

شکر.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:44  توسط علی  | 

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم. دور شدنت رو توی یه چهار راه شلوغ وسط تهران ،میبینم.دور میشدی و عاشقانه نه، ولی با لبخند نگاهت میکردم.پیاده تا تقاطع جهان کودک میرفتیم و من میرفتم سمت ونک و تو میرفتی سمت خیابون نیلوفر و اونورا.با خودم میگفتم نگاه کن،داره با تاکسی میره خونه اش.تاکسی سوار شدنت هم برام جالب بود....ببین چه جوری نشست رو صندلی عقب! تحسینت میکردم.ولی خب....طبق معمول، رفتار هام واسه خانوم ها کمی غریب بود. موافقت های بیخودی با هر حرف واستدلالی نمیکردم،فقط چون خانومی هستی که باهات آشنا شدم.بحث میکردیم و گاهی توافقی هم نداشتیم....اصلا" یادم نیست راجع به چی...ولی میدونم فقط همکار بودیم،نه بیشتر.برای من که سفت اینجور بود.چهاراههای این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو توی کتابفروشی لابلای قفسه ها، میبینم.به خاطر کتابی که هدیه ی تولد بود، تعجب کرده بودم،با هم حتی تو یک قسمت هم کار نمیکردیم...اصلا" کجا صحبت شده بود که تولد من کی هست؟...کتاب، خدا وکیلی مزخرف بود...اما شوری درش بود از جنس خودت.اولین کادویی بود که ازت گرفتم. اون روزا اون کاپشن بهاره مشکیه را میپوشیدم و قهوه ای سوخته پوشیدن تو رو میپسندیدم.شیک پوش بودی کلا".تحسینت میکردم.کتابه تو جیب کاپشن جا میشد.بعدا" که رفته بودم انقلاب یه کتاب از سلینجر اون موقع ها تازه اومده بود: "بالا بلندتر از هر بلند بالایی"...هم کتاب خوبی بود....هم اسمش به تو میخورد...هم جلدش نارنجی بود که رنگی بود که من رو یاد تو مینداخت.یادم نیست اولش چیزی برات نوشتم یا نه....ولی حتما" نوشتم.چون فکر میکردم باید بنویسم.حتما" هم با لحن رسمی نوشتم.همون موقعی که خریدمش فهمیدم چیزی تغییر کرده...اما محلش نگذاشتم.کتاب فروشی های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.  

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو توی نقره فام پرده ی سینما، میبینم.فیلم "بوی کافور،عطر یاس" فرمان آرا رو من دیده بودم قبلا".تو گفتی ندیدیش و پیشنهاد دادی بریم...منم گفتم دیدم ولی میام دوباره.وسط های فیلم سرت رو آوردی بیخ گوشم گفتی :مرسی که به خاطر من اومدی سینما.اگه میخواستم خودمو رها کنم باید همونجا کنار گوشت رو میبوسیدم.ولی هنوز هیچی بین ما شروع نشده بود،انگار...یا نمیخواستم باور کنم شروع شده.فقط عینکم رو جابجا کردم و با یه تعجب خفیف وعمدی گفتم:"خواهش میکنم." و نمیدونم تو چیزی تو دلت گفتی یا نه. ولی من تو دلم گفتم:"خدایا،ازم تشکر کرد به خاطر لذتی که میبرم از کنارش بودن!!از این بهتر چی میخوای؟".سینما های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند. 

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو توی صندلی عقب یه تاکسی که دور میشه، میبینم.از یه مسافرت دو هفته ای میومدی.گفته بودم میام فرودگاه و گفته بودی نه...ولی اومده بودم.اون موقع ها ماشین نداشتم.همینجوری اومدم که اولین نفری باشم که میبینمت.یه تاکسی گرفتیم ومن باید سر راه شهرک پیاده میشدم و تو باید میرفتی خونه.چنان غمی رو دلم هوار شده بود که تو راه هیچ حرفی نزدیم...روشن پوشیده بودی و خودت برنزه شده بودی وتو چشم من بی نهایت زیبا.یادم رفته بود رنگ چشات تو این 2 هفته،و حالا داشتم سر فرصت میدیدمشون.پیاده شدم وتو با تاکسی زرد فرودگاه رفتی و من واستاده بودم نگاه میکردم. تاکسی های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو تو صف پاسپورت چکینگ فرودگاه میبینم.تازه پاسپورتم حاضر شده بود.اولین خروجم از کشور،همراه تو.ترمینال یک مهرآباد.آخر شبه پرواز.بر خلاف حالت عمومیه عجله ی دم رفتن ،که کمی هم خسته و عصبی میکنه آدم رو،نه خسته ام نه عصبی. برنامه ها و بکن نکن ها و اینور یا اونور رفتن رو سپردیم دست تو.به هر حال از من واردتر و اکتیو تری.کمی دلهره دارم که بهمون گیر بدن.بلیط ها و پاس رو جدا جدا میگیریم دستمون و بار رو هم جدا میدیم.کمی معذبم از این وضع.اما دم رفتنی به احتمال یک درصد درد سر هم ،حاضر نیستم فکر کنم.میفهمم که از این حالت کمی دلخوری.شاید اولین باره که دلخور میشی یا فکر میکنی که جور دیگه بهتره.این روزا پروازای داخلی رفته اونجا.هنوز یه تعدادی از اون مبل هایی که روکش زرشکی و آبی دارن هم تو محوطه ی سالن ترانزیت هست و همین مهرآباد رو کمی غمگین کرده برای من.فرودگاه های این شهر این روزا بدجوری غم زده اند.     

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دور شدنت رو لا به لای آدم های مشغول خرید تو یه "مال" گنده، میبینم.از تنهایی اون شهر غربت ،گاهی شبا میریم "مال گردی".قهوه ای یا شامی بیرون.گاهی من میشینم یه جا و تو میری بچرخی بین این مغازه های تموم نشدنی، و معمولا" خنده و شوخی بعدش بابت ،این همه انرژی برای جوریدن این همه مغازه،به راهه.هوای خنک فروشگاه ها و تمیزی و روشن بودنشون حال افسرده ی بودن تو این شهر کاذب رو از آدم دور میکنه.اما نمیدونیم که این ماییم که کنار هم از افسردگی اونجا مصونیم.هردومون تجربه کردیم اون شهر رو وقتی اون یکی نیست.سرتاپاش غیر قابل تحمل میشد.فروشگاه های اون شهر احتمالا" این روزا بدجوری غم زده اند.

دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.دورشدنت رو بین میزای یه رستوران و مردمی که پشت میزا نشستن و با هم حرف میزنن میبینم.یه رستوران لبنانی اون موقع ها تو جردن بود.نمیدونم هنوز هم هست یا نه.اولین شام بیرون امون با هم بود.یک کمی فضا کم نور بود و پرسنل کمی ، ناوارد و ناشی.نمیدونستن تو چه فاصله ای از میز بایستند یا چه جوری حواسشون باشه که یه چیزی ممکنه بخواییم، بدون اینکه فضول به نظر برسن.اما شام خوبیه.تو کمی غمگینی و من کمی کم حرف.نمیدونم چرا اینجوره.ولی دیدن یه سری شیشه های رنگی فیروزه ای لبخند به لبت میاره. میفهمم که وقتی میخندی فضا عوض میشه.وقتی خوشحالی.رستوران های این شهر این روزا خیلی غم زده اند.           

تموم شد.هرچی بود و میتونست باشه دیگه کاملا" تموم شد.دور میشی و عاشقانه نگاهت میکنم.کجای این شهر برم، که این روزا غم زده نباشه؟ 

لینک دانلود موسیقی                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:25  توسط علی  | 

 

آه ای پرنده ی کوچک ِ دریا

که بال هایت گشوده سراسر 

در ستیز با باد

دست بدار.

این پیدا و پنهان ِ

نقره ای و طلایی،

با نرمش پیوسته و اغواگرش

با نا پیدایی سر تا به پایش

اگر نباشی

چیزی کم دارد...

اما باد است که

گونه گون اش مینمایاند.

دست بدار.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 5:21  توسط علی  | 

 

خب...من اینجوری هستم. پیش آمده که فکر کنم باید جور دیگری باشم ، ولی حتی همان موقعی که فکر میکردم باید جور دیگری باشم هم ، ته دلم اینجوری بوده ام . به خاطر مشکلات ِ اینجور بودن ، به هر حال بعضی وقت ها آدم کم می آورد ، احساس خوبی ندارد گاهی اوقات اینجور بودن ، به پست شرایط خاص یا آدم های خاصی هم که بخوری بدتر میشود. ولی به هر حال به نظر میرسد عوض بشو نیست.

امروز خانه را بعد از مدت ها مرتب میکنم . شیشه ی ادوکلن خالی را که حدودا" بیشتر از 10-12 ماه است تمام شده، روی میز میبینم ، میخواهم دور بیاندازم ولی درش را که برمیدارم و بو میکنم، منصرف میشوم. از لحاظ عقلی در سلامت کاملم! میدانم سختی چیست و لذت کدام است و چه چیز هایی رنج محسوب میشوند.میدانم که این شیشه ی خالی فقط جا میگیرد روی میز و به هیچ "دردی" نمیخورد . هیچ سودی ندارد ،مطلقا" هیچ .اما نگهش میدارم به خاطر این بویی که شاید بیشتر از 2 سال خیلی جاها و در خیلی موقعیت ها و شرایط همراهم بوده.این بو هزاران تصویر، هزاران رویا،هزاران رنج، هزاران لبخند و اشک با خودش دارد. یعنی در واقع بخشی از من ِ یک زمانی است.خب...میشود یک ادکلن از همین مارک مجددا" خرید- در مورد بعضی چیز ها این کار را میکنم- اما به نظرم ادکلن و بو با زمان خودش قاطی شده و تکرارش در زمان حاضر بی مزه است.شاید ادوکلن دیگری که هنوز تمام نشده و کنار این یکی است یا حتی  یکی دیگر که جدید تر است وهنوز فقط یکی دوبار استفاده کرده ام،خوشبو تر باشند یا نباشند،اما آن زمان ها و آن تصاویر بخشی از من است که با این بو در آن زمان ثبت شده و ...تمام. هیچکس نمیتواند تغییرش دهد. من نه به خاطر آن تصاویر و رنج ها و لبخند ها...به خاطر زمان و خودمی که پیراهن و گردنم بوی این شیشه ی خالی را می داده ، این شیشه را دور نمی اندازم.اینجور آدمی که شیشه ی خالی نگه میدارد، حتما" جای کمتری روی میز دارد. به هر حال...اینجور بودنم به رخم کشیده میشود.

زندگی برای من حرکت رو به جلوی مشخصی نیست. اصلا" حرکتش برایم خطی نیست. مسابقه ای با خودم یا با کسی ندارم. برایم چیز های مهم و کم اهمیت چندان واضح نیستند یا لااقل با چیز هایی که برای اغلب آدم ها اولویت واضح محسوب میشوند ،منطبق نیستند. بسته به شرایطم گاهی آن چیز های مهم زندگی بیرونی را هم فراموش میکنم . خیلی از اوقات از خیلی ها شنیده ام که این حالت مطلوب نیست...سالم و بالنده نیست. کند میکند آدم را...در دستیابی به خیلی چیزها. این تناقض مغز آدم با محیط پیرامونی کمی انرژی میگیرد...کمی که چه عرض کنم، وقتی که خودت هم گاهی شک میکنی و حتی منطبق با الگوی همگانی انسان موفق و کارآمد عمل میکنی و حسابی سعی میکنی آدم خوب و عادی باشی ، این تناقضات بیشتر از "کمی" انرژی میگیرد.

شیشه ی ادوکلن خالی کمی من را مطمین کرد.یک هفته ای بود که به شدت فکر میکردم من اشتباهی ام.عوضی فکر میکنم و مسیر زندگی و نوع احساسات و نحوه ی برخوردم با محیط پیرامونی و مسایلش ، فقط آسیب میرساند و کند میکند و مسیر بزرگ زندگی را به چاله و دست انداز میکشاند. اما این شیشه ی کوچک ادوکلن کمی من را به خودم نزدیکتر کرد. به من گفت که چه مدلی ام و برای این شیوه ی بودنم هم نباید از خودم عذر خواهی کنم. خیلی ها شیشه ی خالی ادوکلن نگه نمیدارند.جای بیشتری روی میز دارند و هیچ چیز قابل سوالی وجود ندارد.خب...من که نمیگویم آنطور بودن بد است.فقط میگویم من هم اینطور ام.حداقل اگر هم بد باشد برای خودم و جای کمتر روی میزم بد است...به کسی آسیبی نمیرساند.حالا بماند که اصلا" جای خالی روی میز داشتن را چیز مهمی میدانم یا نه. پس چه اشکالی دارد که من هم اینطور باشم...فقط باید از زیر نگاه پرسشگر زندگی روزمره و ارزش هایش که گاهی ذهن خودم را هم درگیر میکند فرار کنم. باید کمی اعتماد به نفسم را راجع به این نوع بودن زیاد کنم و هرجا که کم آوردم ، به این شیشه ی خالی ادوکلن فکر کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:7  توسط علی  | 

 

توی سی دی های داخل ماشین دنبال یه چیزی که مدتی گوش نکرده باشم، میگردم.پشت چراغ قرمزم و هوا به شدت گرمه. کولر ماشین رو درجه آخرشه اما بازم گرما رو حس میکنی. من که رسما" تابستونا فصل مرگمه.فکر میکنم که الان شاید چیزی که بار ها قدیما گوش کردم و مدتهاست دیگه نشنیدمش مناسب باشه.کلافه ام...حالم خوش نیست،حسودی میکنم ،تردید تردید تردید دارم،داروهام رو دوباره شروع کردم،مردم افتضاح رانندگی میکنند و سی دی خوبی هم که دلم بخواد نیست تو ماشین...زیر همه ی سی دی ها ، یه کلکشن از کویین پیدا میکنم...وای...سال های آخر دبیرستان و اوایل دانشگاه چقدر گوش میکردیم کارهاشون رو. باز یه چیزیم هست این روزا لابد، که باز نوستالژی بازیم گل کرده...هرموقع لذت غیر معمولی از پناه بردن به گذشته میبرم میفهمم که یه جای کار باز داره میلنگه...اما اولین آهنگی که میخونه ، حسابی متعجبم میکنه...با اون زوزه ها و لحن خاص "فردی مرکوری" انگار داره تو همین لحظه به من میگه..."زور زیادی نزن"...اون تمسخر صداش وقتی میگه "وات ا بیوتیفول ورد"..."دیس ایز د لایف فور می"....

 

If you're searching out for something
Don't try so hard
If you're feeling kinda nothing
Don't try so hard
When your problems seem like mountains
You feel the need to find some answers
You can leave it for another day
Don't try so hard

But if you fall and take a tumble it won't be far
If you fail you mustn't grumble
Thank your lucky stars
Just savour every mouthful
And treasure every moment
When the storms are raging round you
Stay right where you are

Oh don't try so hard
Oh don't take it all to heart
It's only fools they make these rules
Don't try so hard

One day you'll be a sergeant major
Oh you'll be so proud
Screaming out your bloody orders
Hey but not too loud
Polish all your shiny buttons
Dress as lamb instead of mutton
But you never had to try to stand out from the crowd

Oh what a beautiful world
This is the life for me
Oh what a beautiful world
It's the simple life for me

Oh don't try so hard
Oh don't take it all to heart
It's only fools - they make these rules
Don't try so hard
Don't try so hard
    Don't try so hard

لینک دانلود

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:5  توسط علی  | 

 

ریسه هایی برای چراغانی کشیده دلم، امشب

سبز ، آبی، سرخ .

از این سوی دلتنگی به آن سوی فردا

چشمک های رنگینشان را

نه چندان واضح

 دیدن

و یاد شادی ِ دوردست های شان، با لبخند.

اگر چه،دیریست هیچ ِ این شب نیست

اما

ریسه هایی برای چراغانی میکشد، دلم

سرخ، سرخ، سرخ .

و خودش را

 در ظلمات تاریکترین شب ها یش

 گم میکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 2:24  توسط علی  |