تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

عجب روزی! هوا را عشق پر کرده.هفته ها پیش دلم گرفته بود که "ما همه با هم هستیم"، اما تو نیستی کنارم.امروز من بودم، تو بودی، همه ی آنها که لبخند هایشان را در این چند ماه فراموش کرده بودم، آمده بودند.کنارهم بودیم که باران هم آمد. مطمینم که همراه ما بود این بخشش طبیعت. مگر میشود به این همه عشق و این همه ذوق اشک نریخت؟ حتی اگر به بزرگی آسمان باشی باز هم دلت میلرزد و از چشمانت جاری میشود. چه باک دارم از لرزش دل و اشک های خودم، که امروز به نظرم آمد که مرده ای زنده شده...همان که هرگز نمرده بود. نمیتوانست بمیرد. مگر این ذوق آزادی و خواستن را مرگ هست؟ راستش هر بار که این شراره به بهانه ای گر میگیرد یاد خودم و تو می افتم. این ذوقی که در دل این جمعیت بود حتی اگر سالها به بهانه ها و ترفند ها پنهان شود و روزی برسد که مدتها از آخرین رویتش گذشته باشد هم، نمیتواند بمیرد. مگر ذوق ما مرد؟ مگر شد که به روزمرگی و پنهان کردنش، صرافتش را از سر بیاندازیم؟ امروز دیدم که این جمعیت هم همچون ماست. هر چقدر هم که بخواهد، "تاب مستوری ندارد"، در را بسته بودند، هر روز از روزن سر بر می آورد. این خواستن را نمی توان پنهان کرد. نه من و تو میتوانیم نه این جمعیت. و شرم میکنم که روزی تصورم بوده که نکند این باران ها هیچ سبزه ای را سیراب نخواهد کرد.اما این خاک حاصل خیز، هرگز کویر نبوده. جمعیت فریاد میزند: بلند گو رو خاموش کن...صدای ما رو گوش کن. دیگر خاموش نیستیم، اما لبخندمان بر چهره ها کماکان هست. این سیل جمعیت خندان که میدانم درد ها در دلشان هست به من یاد میدهد...زندگی ساده است...خوب بودن ساده است...بهانه های دوست داشتن زندگی ساده است. باور کن که صد تا بلند گو هم که خاموش نمی شد باز، این صدا به نا شنوا ترین گوش ها هم، میرسید. ندیدی چهره های آنها که سر چهار راه ها بدون لباس پرسنلی، اما با ذهن های یونیفرم پوش، به ما خیره شده بودند؟ باور کن این بار فقط در چهره هایشان تعجب بود. این بار آن کینه و عصبیت، جایش را به تعجب داده بود.از خودشان میپرسیدند: چطور این ها هنوز می آیند؟ چرا حتی روی ویلچیر یا با این سن و سال یا با این هیبت مذهبی، کماکان از سه ماه پیش تا کنون، فراموش نمیکنند؟ تعجبشان را میفهمم. میدانم که تا به حال عاشق نبوده اند. نمیدانند که وقتی میخواهی، با تمام وجودت می خواهی، سه ماه و سه سال و سی سال هم که بگذرد، به بهانه ای خواستنت آشکار میشود. و باور کن که فرق ما با آنها در همین جمله ی ساده است.ما عاشقیم. آن کینه ای که امروز تعجب شده بود بر چهره هاشان، بادا که روزی به نگاه محبت تبدیل شود. چاره ی همه ی ماست این عشق  پس، از امروز به بعد اگر قدرتی میداشتم که چیزی را تغییر دهم در آن ها، باور کن کمی عشق در دلشان می خواستم...شاید که آنها نیز همچون ما -من و تو- بدانند که وقتی میخواهی، هیچ نیرویی را توان فراموشاندنت نیست، و همچون ما – من و تو و این جمعیت- باور کنند که وقتی عاشق باشی، میابی دیر یا زود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:53  توسط علی  | 

 

از این سر پل تجریش تا روبروی باغ فردوس آذین بستن انگار.ماه رمضونه و شبای قدر و معلوم نیست چرا یه نگاهی هست که میگه باید گریه کرد که بخشیده شد و بخشید، تا در و دیوار رو پر کنند از نشانه های اندوه و گرفتگی . اما این تغییر فصل انگار کاری به این حرفا نداره . طبیعت اولین برگ چنار پاییزی اش رو با یه سلیقه ای رنگ آتیش زده و جلوی پات میندازه ، که تو فکر میکنی ، باید فقط خندید که بخشید و بخشیده شد.شاعری که منتظر مونده و گل عالم تموم شده و هنوزم میپرسه "کی می آیی؟" ، اگه این روزای اولین چموشی های"اسب یال افشان زرد" پاییز رو میدید ، میفهمید که اشتباهی قرار گذاشته . تقصیرکسی نیست که اشتباهی بهار و گل های رنگارنگش پیک هیچ اتفاق نویی نیستند.همیشه انگار این نسیم غروب روزای آخر تابستونه که هر قراری رو معنی دار میکنه.

از این سر پل تجریش تا اون دوردورای کوه های سورمه ای بالا سر شهر رو ، آذین بستن انگار.قرار من ، اما با گل بهاری کاری نداره.قرار من پای اولین برگ پاییزی چنار های سر پل تجریشه ، که وقتی میریزه انگار داره بارون طلا میپاشه رو سر هر کسی که تو این خیابونا منتظر مونده ومونده ، تا حتی بعد از آخرین گل عالم . به خدا که این برگ زرد چناری که پیش پای من افتاد ، می ارزه به صد تا گل بهاری که یه نفس از عطر و رنگ این برگ رو، نمیشه فروخت به یه باغ از اون گل هایی که تموم میشن و هیچکس منتظر هیچکس نیست. لابلای صدای این دست فروشا و شلوغی آمد و شد این آدما و بوی زهم ماهی فروشی و گل و شل کنده کاری های مخابرات و برق و آب، حتی اگه دونه دونه ی برگ های پاییزی همه ی چنار های این خیابون ، از سرپل تجریش تا خود را آهن بخشکه و بریزه و بپوسه ، باز این باغ نمیرسه به زمستون . برف هم سرماش رو می بازه به این همه جنون که سرتا پای پل تجریش رو آذین بسته ، زیر پاهای بی قراری و زیر پوست بی تابی. منتظر برف نشستن هم ، پای این آذینی که طبیعت برام بسته ، قشنگه، چه ، جای طلا ی برگ های خوشگل چنار، نقره ی آبی فام بلور های برف رو بپاشه به سرم. مهم اینه که گل و برگ و برف ، به خاطر قرار ماست که باز میشن و میریزن و می بارن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:24  توسط علی  | 

 

خب، حالا با هر سلیقه و با هر روشی فیلم رو انتخاب کردید.و تو راه منزل برای دیدنش هستید.به هر حال خوشحالید.درست مثل روزای اول دیت کردن.طرفین خوشحالند و بسته به اینکه موقع انتخاب چه روشی رو پیش گرفته باشند،هیجان بیشتری برای شروع جدی رابطه یا همون شروع دیدن فیلم دارند!

دیدن فیلم همون حکایت آشنای رابطه ی دو نفره.اگه درست پیش رفته باشه توقعات تون برآورده میشه.

من فکر میکنم نود درصد کسایی که فیلم رو برای همون 2 ساعت سرگرمیش و گذروندن وقت انتخاب کردند ،راضی خواهند بود.حداکثر ممکنه بگن ای...فیلمش مالی نبود یا خیلی خوب بود.ولی چندان لذت عمیقی هم حتی از بهترین فیلم نخواهند برد و زجر چندانی هم از مزخرف بودن فیلم نخواهند کشید.اونا تو طول فیلم میتونن بارها به کارهای دیگه ای بپردازند و چندین بار دکمه ی ریوایند یا پاز رو بزنن و یا از دست دادن بعضی صحنه ها یا دیالوگ ها چندان براشون مهم نیست.اونا مراسم چندانی واسه فیلم دیدن ندارند...اگر هم باشه همون پاپ کورن همیشگی و کلیشه ایه.ترجیح میدن آخر فیلم رو حدس بزنن و تازه اگه فیلمه هم غیر قابل پیش بینی باشه بازم یه جور کلیشه فیلم های تعلیق دار مثل فیلم های جنایی رو ترجیح میدن! بلافاصله بعد از فیلم هم ذهنشون از مشخصات فیلم به غیر داستانش خالی میشه و بعد چند روز داستانش هم فراموش میشه.بدترین حالت در این نوع فیلم دیدن اینه که فیلم خوبی به دست یک فیلم بین ناشی برسه...فیلمی که میتونه مدت ها به حیاتش تو ذهن مخاطبش ادامه بده،تبدیل میشه به حداکثر یه سی دی تو آرشیو فیلم ها،که البته اینجور فیلم بین ها، آرشیو خاصی هم ندارند. درست رابطه هایی که فقط به قصد خالی نبودن کنار آدم برقرار میشه هم همینجورن! نهایتا" بعضی از آدم های این نوع، از بعضی دیگه اش بهتر یا بدترن...ولی واقعیت اینه که اصل رابطه چندان عمق و همپوشانی و ارتقا ویژگی های شخصیتی رو تو خودش نداره.هست...شاید گاهی از نبودنش بهتر یا بدتر باشه، ولی ما درگیرش نشدیم.نه اینکه رابطه یا طرف مقابل ایراد داشته که ممکنه اینجور هم باشه یا نباشه، ولی بیشتر این ماییم که حتی اگه بهترین تجربیات رو هم از رابطه داشته باشیم،نهایتا" - با این دیدگاه- برامون در حد یه رابطه خوب که تموم شده و رفته باقی میمونه و تاثیری هم روی ما به احتمال زیاد نگذاشته.

اونایی که فیلم رو بادقت بیشتری بر مبنای آگاهی های نسبی قبلی انتخاب کردند و به ژانر فیلم یا اسم کارگردان دقت کردند،احتمالا" کمی هم اضطراب  بد بودن فیلم رو دارند.بیشتر احتمال خوب از آب در اومدن فیلم هست، ولی اون ها هم فیلم بین های سخت گیری هستند.چندان نمیتونن تو هر شرایطی فیلم رو ببینند.از بعضی چیز ها در طول فیلم با توجه به سابقه ی ذهنی که دارند ،بیشتر جا میخورند و بیشتر هم لذت میبرند.بعد از پایان فیلم اگه فیلم خوب باشه تا مدتها تو ذهنشون هست صحنه های فیلم مرور میشه و گاهی حتی چند بار دیگه فیلم رو میبینند. کسایی که رابطه را با دقت بیشتری انتخاب کردند هم همینجورند تقریبا".تفاوت ها و شگفتی های طرف مقابل براشون نه تنها نگران کننده نیست که باعث لذت بیشتری میشه.سطح توقعشون کمی بالاتره و همین گاهی دلگیری هایی بوجود میاره، اما وقتی حتی اتفاقی ساده و معمولی تو رابطه میافته براشون میشه باز هم یه اتفاق اختصاصی.

گاهی اما هیچکدوم از این حالت های مشخص و قابل پیش بینی،بوجود نمیاد.یه "فیلم هنری بین" چنان با نگاه تساهل و تسامح ، یه محصول در پیت سینمای هند رو میبینه و حال میکنه که کلا" معیار های نقد و ارزشگذاری، واسه خودش هم به هم میریزه یا یه بیننده ی معمولی چنان کشفی از یه فیلم فوق روشنفکرانه میکنه، که دست صد تا منتقد رو از پشت میبنده.در اون لحظات و در اون حال و هوا اون فیلم به مذاقش خوش اومده همین.ممکنه دیگه تا آخر عمر اون فیلم رو نبینه ولی در لحظات دیدن فیلم لذت خوبی میبره و همین باعث میشه به نظرش اون فیلم خوب بیاد و حتی بشه فیلمی که بارها و بارها ببینتش...ممکنه بعد از گذشت چند سال که فیلمه را میبینه کمی با تعجب بگه:این دیگه چی بود که من خوشم اومده بود...اما زیاد گیر نمیده و همون یادآوری سرخوشی دیدن با لذت فیلم،به اندازه ی کافی اعتبار داره.گاهی آدم ها و انتخاب هاشون این شکلی میشه.راستش گویا خیلی از اوقات این شکلی میشه.دور و بری ها تعجب میکنن و گاهی حتی سعی میکنن به دوستشون یادآوری بکنن که:فلانی تو سبکت این نبود ها...اما اینا حرفا چندان اعتباری نداره.قبول دارم که ممکنه انتخاب اون آدم بعد ها چندان کارآیی نداشته باشه اما به لطف همون روزای سرخوشی طرفین تو زندگی هم جا میافتن.البته که اینجور انتخاب ها اگه روابط طولانی رو شکل بده لجظات سختی هم در انتظار طرفین خواهد بود...اما به نظرم میاد سخت بودن تحلیل تمام جوانب ارتباط آدم ها،خیلی ها رو به تسلیم به همچین روابطی وامیداره.

و گاهی...

فکر میکنم همچین پستی میتونه تا ابد ادامه پیدا کنه،بدون اینکه نتیجه ی خاصی داشته باشه...یکی من رو از منبر بکشه پایین لطفا"!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:54  توسط علی  | 

 

آشنایی و مراودات زوج ها از روز شروع تا پایان ، فارغ از اینکه این پایان کی و چطور اتفاق بیافته، شبیه پروسه فیلم دیدنه.از موقعی که تصمیم میگیری فیلمی رو ببینی، با توجه به حال و هوا و سلیقه ات و فیلم های موجود! ممکنه انتخاب بکنی، تا زمانی که فیلم به پایان میرسه.راستش چند ماه گذشته با چند نفر به قصد شروع رابطه رفتم بیرون (و البته با خیلی از دوستانم بدون همچین منظوری!!).از یک جلسه تا چند جلسه...برای آشنایی بیشتر یا شناختی که شاید منجر به شکل گیری یه رابطه ی جدید بشه...که نشد.شبیه انتخاب فیلم و دیدنش بود(و البته که من میدونم آدم ها خیلی مهمتر از فیلم ها هستن).

فرض کنید میخواییم از این بساطی های کنار خیابون فیلم بخریم.بدون البته ارزش گذاری خاصی بین سینما رفتن واز کنار خیابون فیلم گرفتن، به نظرم از کنار خیابون فیلم گرفتن کمی مدرن تره.میدونم که ممکنه در حال مزخرف گفتن باشم اما به نظرم ، فیلم از بساطی کنار خیابون خریدن شبیه معاشرت ها و آشنایی های مدرن و امروزیه و سینما رفتن شبیه خواستگاری!! تو ذهن خودم با این مقایسه ،کمی در حق سینما رفتن اجحاف کردم (و خودم اصلا" سینما رفتن رو عملی به ریسک آمیز بودن رابطه ی مبتنی بر خواستگاری رفتن، نمیدونم و کلی هم سینما رفتن رو دوست دارم) اما به نظرم با وضع فعلی سینما های ما چندان هم بی ربط نیست.اگه فیلم جدید و به روز میخوایی باید دی وی دی رو از کنار پیاده رو تهیه کنی والا باید ببینی مسوولین امر چه فیلمی رو مناسب اکران تشخیص دادن و البته که بینشون فیلم های خوب هم هست اما....درست مثل کسی که اگه میخواد شروع و پیشرفت رابطه اش مبتنی بر شرایط شخصی خودش در اولویت اول باشه و بعد سایر فاکتورها، باید سعی کنه تو معاشرت های روزمره و کاری و دوستی و اجتماعی ، پارتنر خودش رو پیدا کنه!! تا اینکه یه عده ای یه جایی دو نفر رو زوج مناسب تشخیص بدن و جلسات مراوده های کلیشه ای و...برقرار کنند.

نکته ی مهم اینه که در هر صورت تصمیم به دیدن فیلم و تصمیم به برقراری ارتباط با یک شخص دیگه از جنس مخالف ، هر دو نوعی از ذوق و شوق رو برای شخص به همراه دارند.یه جورایی گویا "سرتونین" بیشتری ترشح میشه و گاهی شدت این ذوق و شوق به حدی زیاده که توجه خاصی به فیلمی که قراره دیده بشه یا شخصی که قراره باهاش معاشرت بشه نمیشه!! دیدین اینایی که تازه –مخصوصا" تو سن و سال پایینتر- با هم آشنا شدن از 6 کیلومتری پیداست که تو بخشی از اعضا و جوارحشون جشن و سروری بس عظیم برپاست؟!! این همونه.

اما بعد از تصمیم به فیلم دیدن و اقدام در جهتش موقع انتخاب فیلم و بررسی فیلمیه که میخواییم ببینیم.

بعضی ها به فیلمیه میگن جدید چی داری! واقعا" خیلی ها تو برقراری رابطه هم همینجورن.جدی میگم...خودم صد تاش رو میشناسم...فقط میدونه که امشب یه فیلمی میخواد که سرگرم شه...شاید خوشش بیاد شاید نه...ولی به هر حال سرگرم میشه.و حاضره پول فیلم و از اون مهمتر وقت فیلم دیدن رو صرف بکنه چون براش به هر حال مهمه که 2 ساعتی فیلم ببینه و سرگرم باشه.یه جورایی اون چند ساعت بدون سرگرمی چنان وحشتی درش ایجاد کرده که دیگه مهم نیست چه فیلمی و با چه کیفیتی!

بعضی ها ولی سعی میکنن وقت بیشتری بگذارن...انتخاب رو به فیلمی کنار پیاده رو نمیسپارند.کمی ممکنه اسامی کارگردان ها یا بازیگر ها یا ژانر های مختلف رو بشناسن.مثلا" میدونن فیلم کمدی رومانتیک نمیخوان ببینن چون پیش اومده که بعدا" از صرف وقت برای دیدن همچین فیلمی پشیمون شدند.ممکنه دنبال فیلم از کارگردان خاصی باشند و حتی گاهی از چند جا سراغش رو میگیرن.ممکنه فیلم جدیده خوب از آب دربیاد ممکنه مزخرف، ولی تو آرشیو فیلم هایی که دیدن این فیلم هم میشه معیاری برای شناخت بهتر اون کارگردان یا اون نوع سینما.تو پیدا کردن پارتنر هم بعضی ها دیگه میدونن که فلان مدل شخصیتی راهی به زندگیشون نداره یا فلان رفتار طرف مقابل نشونه ایه از اینکه غیر ممکنه بتونن کنار هم بمونن.همون اول میدونن چی میخوان چی نه، حالا ممکنه نه صد در صد ولی تا حدودی. کمی با ریسک بالا، ولی ناگزیر، شخصی که حدس میزنن ممکنه بهشون بخوره را ،برای شروع ارتباط انتخاب میکنند.ممکنه بشه شخص افسانه ای زندگیشون،ممکنه خیلی خوب از آب درنیاد. ولی هیچکس نمیتونه بگه که از اول معلوم بود به مشکل میخورن.

بعضی ها ترجیح میدن به دیدن یا یادآوری همون فیلم هایی که قبلا" دیدن و خیلی خوششون اومده شب رو بگذرونند که گاهی حتی سی دی فیلم رو هم یا یکی اومده گرفته و دیگه پس نیاورده!! یا چنان خش و خطی برداشته که دیگه دستگاه اونا  نمیتونه بخوندش.اینا ممکنه بشینن چیزی در رابطه با اون فیلم بخونن یا چیزی در رابطه باهاش بنویسن یا...ولی منتظر میشن تا فیلم های بهتری که ممکنه تو راه باشن برسه.تو رابطه هم بعضی ها بیشتر آگاهند به اینکه چه مدل آدمی به دردشون میخوره و رابطه ای لذت بخش رو فراهم میکنه.اگه رابطه ی خوبی دارند حفظش میکنند و به خاطر هر آدم جدیدی مخاطره تو رابطه ایجاد نمیکنند.اگر هم رابطه به هر دلیلی از بین رفته باز هم صبر میکنند تا آدم حتی بهتری پیدا بکنند، با توجه به شناختی که از خودشون پیدا کردند.حاضر نمیشن به صرف داشتن رابطه با کسی شروع کنند و بعد ببینند چی پیش میاد.

بعضی ها البته اینقدر فیلم بد دیدند که کلا" دور سینما  و فیلم رو خط کشیدن یا اینکه فیلم خیلی خوبی دیدن و دیگه حاضر نیستن فیلم دیگه ای ببینن و همیشه فکر میکنن اون فیلم بهترین فیلم برای همیشه بوده و هر چیز جدیدی هم مزخرفی بیش نیست!. تورابطه هم بعضی ها گویا اینجورن، گرچه کم تعدادند.یعنی یا "جنس مخالف ستیز" شدند به خاطر تجربه ی بد ارتباطات قبلی، یا چنان افتادن تو دام عشق یکی که دیگه نمیتونن رابطه ی جدیدی برقرار کنند.

مرحله ی دیدن فیلم....ادامه دارد.

پ.ن.:الان که میخونم میبینم خیلی مزخرفه،ولی میگذارمش رو وبلاگ.یه پست مهمل به پست های قبلی اضافه بشه طوری نیست...!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:15  توسط علی  | 

 

دستام آویزونه و طول خیابون کریم خان رو طی میکنم. کلاس احمقانه مصالح شناسی با همکلاسی هایی که رسما" پای تعدادیشون لب گوره، تموم شده و به اندازه ی این سرمه ای آسمون دم افطار دلم گرفته.چند نفری رو تو کلاس میشناسم...یا فکر میکنم که میشناسم.کی دیگه میتونه بگه چی و کی رو میشناسه تو این دوره و زمونه؟! از چند تایی خداحافظی میکنم موقع خروج...از بعضی ها هم نه...نمیشه...پیش نمیاد. اصلا" نمیخوام جایی برم...میخوام گم شم لابلای ماشینای حالا کم شده ی خیابون.هوا سنگینه...یه چیزی تو هوا هست.اول فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که دو ماه پیش تو همین خیابون یه عالمه آدم بودیم که دستامون رو تو سکوت بالا میگرفتیم و با غرور به هم لبخند میزدیم و حالا که اونجوری نیستیم و اینجوری میدویم طرف خونه هامون که برسیم پای سفره ی افطار و تلوزیونی، که اون روزا باید شرم میکرد ولی حالا داوطلبیم تا نمیدونم کدوم سریالش رو فرو کنه تو چشم و مغزمون، من متوهم شدم که چیزی تو هوا هست.اما بلافاصله میفهمم قضیه شخصی تر از این حرفاست. میپرم تو نشر چشمه با اون کتاب های محشر و فضای عالی اش.یه مجموعه شعر از بیژن نجدی برمیدارم.شاید لطافت دنیاش، سنگینی این هوا رو وقتی میرسم خونه کم کنه.سراغ "کویر من" رو میگیرم.ندارند،باید برم از همونجایی که صاحبش آدرس داده بگیرم.یک کمی جلوی قفسه های کتابا اینور اونور میرم.دو نفر مو وریش بلند دارن کل ادبیات داستانی انتشار یافته ی امسال نویسنده های ایرانی رو نقد میکنن، فله...جالبه که "احتمالا گم شده ام" نوشته ی سارا سالار  رو پسندیدن هر دو.البته منم متنفر نشدم از کتاب، ولی اصلا" حاضر نیستم،تو نشر چشمه با ولومی بلندتر از حد معمول، ازش تعریف کنم.کتابا و بوی مخصوصشون همراهمه که میام بیرون...اما یه چیزی تو هوا هست هنوز.دوستم جلوی پام ترمز میزنه.نشستم تو ماشینش واز پاکت سیگارش یه نخ روشن کردم...شاکی میشه اما چیزی نمیگه.فریاد شجریان رو ضبطه...میگه:ورش دارم؟...میگم: نه...خوبه.

گفتم از ورطه ی عشقش به صبوری به در آیم    باز میبینم و دریا نه پدید است کنارش  

میچرخیم کمی...بی حرف یا کم حرف.منو کنار ماشین خودم پیاده میکنه.میگم هوا یه چیزی داره توش انگار...میگه خوبه که...میگم نمیدونم خوبه یا بد ولی یه چیزیشه...میگه نمیدونم.میگم اگه نمیخواستم حتما" برم خونه، میرفتیم کنار رودخونه...بدون اینکه بپرسه کدوم رودخونه میگه یه شب دیگه.

میرونم تا خونه.نمیرم خونه ی خودم.میرم پیش خونواده ام.دارن میرن مسافرت.خوشحالن...باهشون شوخی میکنم ،میخندن.از خنده چشام برق میافته...به زمین خیره میشم...و باز میخندم.هوا چرا اینقدر یه چیزی داره توش؟

خونه ی خودم.کتاب شعر رو باز میکنم.حواسم بهش نیست...هی برمیگردم عقب و دوباره میخونم...میرم پنجره را باز میکنم...یه چیزی هنوز تو هوا هست.باد میوزه و با پرده ی پنجره ی اطاق بازی میکنه...کتاب هنوز تو دستمه و روی تخت به دیوار تکیه دادم.پرده که میره کنار پنجره های روشن و خاموش بلوک های روبرویی دیده میشن و دوباره پنهون.این نرمی رقص پرده و اون چهارگوش های تاریک و روشن تصویر غریبی میسازه...هوا چیزی توش داره...بالاخره برق میزنه آسمون...صدای رعد میاد.خدایا...میخواد بباره؟...اونم امشب؟!!...هوا سنگین بود یا سینه ی من؟...بوی بارون پر کرده تمام اطاقم رو...باز برق...باز صدا...خب ،ببار دیگه لعنتی...این بود روی سینه ات از سر شب تا حالا؟...تو اینقدر همراهم بودی و نمیدونستم؟...خبری از بارون نیست...باد و بوی رطوبت و برق و صدای گاه به گاه.میرم بیرون...تو محوطه وامیستم....هنوز خبری نیست...پس معطل چی هستی؟...بیا دیگه...دستام رو باز میکنم و چشمام رو میبندم و صورتمو میگیرم رو به آسمون....باد هنوز میاد و پشت گوشام رو میبوسه و میره.چشام رو باز نمیکنم ولی رنگ آسمون رو که بنفش و سرمه ای رو قاطی هم داره حس میکنم.یه چیزی تو هوا هست از سر شب...صورتم هنوز رو به آسمونه...

میباره بالاخره.من خیسم...زمین خشکه.

به خدا یه چیزی تو هوا بود امشب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط علی  | 

 

کیسه های خرید رو پرت کردم گوشه ی اطاق.هفته های ماه مرداد رو از تو مرکز خرید گلستان جمع نشدم.میگن خرید مود آدم رو میبره بالا...ولی من وقتی برمیگردم ، تو خونه حتی یه بار دیگه هم نگاهشون نمیکنم.دور اتاقم شده عین این مغازه های حراجی...لباس ها وکفش ها و اتیکت هاشون وجعبه ی ادکلن جدیدی که خریدم...حالا چرا این ادکلن رو خریدم؟...یه ده میلی اش رو یه زمانی هدیه گرفته بودم و اون روز 50 میلی اش رو دیدم و یادم اومد هزاران چیز و بلافاصله خریدمش و الان هردو شیشه اش رو میز، مثل پدر و فرزند زل زدن بهم . مودم که نرفته بالا هیچی ، ترس از بدتر شدن حالم باعث میشه ببرم بزارمشون یه جا دور از دید.

صبح اول وقت جلسه گذاشتن اون سر تهرون...همکارم نمیاد.با ماشین تنهایی دارم تو اتوبان بابایی میرم.با اینکه روزای خوبی نیست اما صبح ها نشاط بیشتری دارم انگار.فکرم قاعدتا" باید درگیر جور کردن پول خرید این استودیوی کوچولویی که دیدیم واسه دفتر کارمون، باشه.قولنامه کردیمش و فرصتمون هم خیلی زیاد نیست. اما به شدت و با تمام باورم به این جمله که "مال دنیا چرک کف دسته" رسیدم.اصلا" واسه خودم هم عجیبه که با این همه علاقه به "پولدار" بودن، اینقدر نفس پولداری برام بی اهمیته. اصلا" به مشکلی مالی که در راهه فکر نمیکنم. بیشتر دارم فکر میکنم هوای این صبح تابستون اتوبان شهید بابایی چی داشته تو خودش که من حالم خوبه. میبینم تنهایی خوشگلی دارم تو ماشین. موزیکی هست و عجله ای نیست و با کسی هم حرف نمیزنی و موضوع جلسه هم به هیچ جات نیست و یه صلحی هم با خودت کردی و پذیرفتی که .... تمام.پذیرفتی که ممکنه تا مدت ها حالت روبراه نباشه و با همین وضعیت جلسه های کاریت رو بری و روزنامه بخونی وبه نمایشگاه عکس همکار دانشگاهیت هم سر بزنی.پذیرفتی که شب ها زیاد درست و درمون نخوابی یا اگه خوابیدی با خواب های عجیب و غریبی که به طرز حیرت آوری بر خلاف همیشه یادت مونده، وقتی بیدار میشی،کنار بیای.پذیرفتی که دیگه خیلی چیزا تکرار نخواهد شد.سنگینی نفس کشیدنت رو احساس میکنی ودیگه اصراری نداری دست و پا بزنی که اینطور نباشه . به همین راحتی دیگه سعی خاصی نمیکنی و نمیجنگی که باید اینجور باشه یا نباید اونجور باشه. از بچگی از باید و نباید، از درست بودن و غلط بودن متنفر بودم. دوست دارم کارایی که به نظر میاد درست نیست، درست از آب دربیاد و تو باشی که درستش رو از آب درآوردی. فکر که میکنم میبینم تو خط معماری کشیدنم هم همینجورم!! این بچگی ما چه کوفتی بوده که اینجور روزگاری واسمون درست کرده الان؟!

تو فیلم ها و داستان های زیادی این موقعیت رو تصویر کردند.این که قهرمان قصه، شخصی رو دوست داره عمیقا" و اون شخص میاد برای درد دل پیش قهرمان ما و از درد عشقش به یکی دیگه گریه میکنه و درد دل.قهرمان ما هم مثل یه عاشق واقعی گوش میکنه و دلداری میده و حتی توصیه هایی میکنه که شاید رابطه ی اون دو نفر سامان بگیره و از رنج اون عشق بی وفاش، کم بشه.بد موقعیتیه...ولی انگار پیش میاد...قدیما لااقل طرف نمیدونسته که قهرمان ما دوسش داره، تو فیلم های اخیر، میدونه و بازم میاد پیش این بیچاره درد دل میکنه و بهانه هم اینه که چون خیلی آدم خاص و دوست داشتنی و قضاوت نکنیه!! من نمیدونم دراماتیک بودن این موقعیت دامن چند نفر رو تو عالم گرفته ، ولی خیلی دلم میخواد که یه روزی این سیستم ارزشی مصنوعی که قهرمان ما رو وادار میکنه صبور باشه و دوست خوبی باشه، فاتحه اش خونده شه.من حتی مطمین نیستم که تو سیستم ارزشی تولید کننده های این "دراما" ها هم، اوضاع اینجوری باشه.باید یه جایی کار خوب این محسوب بشه که مثل یه لات واقعی، قهرمان ما بزنه زیر میز و یه کتک کاری و فحش و فحش کاری مفصل با این عشق و اون لندهوری که باهاشه را بندازه و همه بگن باریکلا...کار درست این بود.این چه عادتیه پیدا شده به عنوان کاردرستی که قضاوت نکنی و همه چیز نسبی باشه و همه تو موقعیت ها حق داشته باشن.گاهی لازمه هیچکس حقی نداشته باشه جز خود آدم.فقط و فقط خود آدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط علی  |