تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

دلم میخواد برم پیش نقاش پیر دل زنده ای که می شناسم.برام از زندگی بگه ولذت نقاشی کردنش.از کبوتر هاش و از آتلیه ی روی بام خونه اش.شگفت زده اش کنم با صمیمی شدنم و از کاغذ های مچاله شده ی شعرهام براش چند تایی بخونم و اون با اون نگاه پر از برق زندگیش یه تعبیری بیاره به جای بعضی از عبارت ها که بشه امضای خودش تو شعرمن.نگم که چرا این کاغذ های شعر مچاله اند و چرا خودم صاف و بدون چروک نیستم.براش از صبح های یخ زده وتا سر حد مرگ پر از بغض این روزا نگم.راجع به غروب های سنگین این شهری که غبارش از دود گازوییل قابل تشخیص نیست و منظره ها همه به داربست های نامنظم و تاور کرین های بی حرکت ختم میشن، حرفی نزنم.این پنجره هایی که تمام منفذ هاش رو پرده های ضخیم پوشونده و اخم آدم ها، توی اتومبیل های تنهایی شون، لای ترافیک و رنگ قرمز چراغ های خطر و درخت هایی که قامتشون خم شده زیر بار معلوم نیست چی، رو فراموش کنم.هیچی نگم و اون بفهمه که دل تنگش بودم و با دستای پر چروکش توی اون آشپزخونه ی شلوغ با اون رنگهای گرم و عطرهای جور واجور، یکی از ده جور قهوه ای رو که داره برام دم کنه و فقط با موی سفید و نگاهش همراهم باشه.

 آی استاد....دلم برات تنگ شده. بگذار نفست باشه چند متر اونورتر از من.بگذار باور کنم بعد از اینکه موی آدم سفید شد هم، هنوز میتونه زنده باشه و زنده بودن رو بفهمه. سالم بودن رو بفهمه، نه از رو کتاب از بر کنه.بگذار دلم خوش باشه که اگه این دهه ی پر اشتباه 25 تا 35 رو رد کنم باز هم همین چیزایی که دلم رو میلرزونه، سرجاش میمونه.بگذار باور کنم که بازیگوشیم رو از دست نمیدم و خنده هام همیشه از ته دل و با چشم های برق افتاده است.بگو که این تیغی که تو گلومه و با هربار نفس کشیدن خراش میده تمام وجودم رو، دست از سرم برمیداره.با بودنت بهم بگو که تجربه آدم رو محتاط نمیکنه. اعتماد نمیشه واژه ی سر طاقچه که با پوزخند به رخ کوچکتر از خودم ها بکشمش و بگم ببین اونی که سر طاقچه است و خاک گرفته مال من بود و از اینی که تو الان داری هم خیلی مشعشع تر بود.بیا و به من ثابت کن با اون منطق بی منطق زندگیت، که هنوز هم آدم ها بهترین هدیه ی خدا به زمین و طبیعت هستند.بگذار فکر کنم که آسیب زدن و آسیب دیدن اونقدر ها ترس نداره که فکر میکنم.بگذار همین چهار تا لبخند دوستای دوست داشتنیم رو، از دست ندم.به من یاد بده که باور کنم این چیزی رو که هستم، هر چقدر هم که این نوع بودن، آزارم داده باشه. بگذار دلم خوش باشه که یه روزی میرسه که این مغزی که فاتحه اش خونده شده،تمیز فرمت میشه و دیگه حتی یه ثانیه هم به اندازه ی یه عمر تصویر و عطر و صدا توش باقی نمونده باشه.بگذار فکر کنم میشه دوباره متولد شد.

 آی استاد....دلم برات تنگه.میتونی به من بگی چرا این روزا اینقدر میترسم؟تو هم از همه چیزاین روزا، همینقدر میترسی؟ از این عکسای دیجیتالی این روزا نمیترسی؟ لامصب ها خم برنمیدارن.یه روز و روزگاری کاغذ های عکس ها چهار بار که دست میکشیدی روش و دو بار که قطره ی اشکت خیسشون میکرد، از رنگ و رو می افتادن و به مرور گوشه هاشون میشکست و غبار زمان روی چهره ی همه آدم های توی عکس رو میپوشوند.حالا چی؟هرچقدر که دست بکشی روی موها و چشم ها و لبخندهای توی عکس، هرچقدر که زل بزنی بهشون و مرور کنی هزار تا اتفاق بیرون کادر رو، باز این مونیتور لعنتی با یه اسپری تمیز کننده و یه دستمال نرم میشه عین روز اولش.اشکهات هم روی سطح عمودی این صفحه ی همیشه روشن نمیریزه، که فقط گونه ها و یقه ی پیرهنت رو خیس میکنه.به نظر تو پیرمرد، نباید ترسید از این روز روزگاری که هیچی برای ما کهنه نمیشه، اما صد مدل جدیدترش به یه ماه تمام دنیا رو برمیداره.تو باشی هول ورت نمیداره؟ فکر نمیکنی که مال این روزگار نیستی؟نمیترسی از این دوره ی زود کهنه شدن همه چیز؟فکر نمیکنی که آدم ها هم انگار تاریخ مصرف پیدا کردن؟فکر نمیکنی همه دارن به هم، به نزدیکترین آدم هاشون هم به چشم جنس توی ویترین نگاه میکنند؟نمیترسی از این آدم هایی که همونجوری که زل زدن تو چشم هم، دارن چرتکه ی صد سال بعد رو هم میندازن؟

آی استاد نقاش...بیا من رو هم ببر توی دنیای نقاشی هات و بگذار همونجا بمونم.بگذارتوی همون هیچی نقاشی ها گم شم و یه روزگار دیگه ای بیام بیرون.یه موقعی که همه جا اینقدر ترسناک نباشه...همه جا اینقدر خفه نباشه...همه جا اینقدر سرد نباشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:16  توسط علی  | 

 

سوسوی نورهای قایق ها و کشتی هایی که دورتر لنگر انداخته اند، دیده میشه.هوا صافه.حتی نورهای جزیره هم دیده میشه. اما مرز آسمون و دریا، اون دور دورا، خیلی واضح نیست، هردو کبودند. یاد شعر "کشتی شکسته بر ساحل دریا..." ضیا موحد می افتم.

از هتل پیاده اومدم کنار ساحل.نسیمی که از سمت دریا میاد، واسه خنک شدن کافی نیست، اما برای راه انداختن موج های ریز ریزی که زیر نور زرد رنگ این محور پیاده ی حاشیه ی ساحل، به سمت خشکی میان، کفایت میکنه.جا به جا روی سکو ها، جمع های چند نفره نشستن و قلیون میکشند یا چیزی میخورند.پاهام رو ازلبه ی سکو آویزون میکنم.ماهی تو آسمون نیست، اما چند تا ستاره واسه خودشون وسط آسمون جا خوش کردند.

چشم هام رو میبندم و یه قراری با دریا می گذارم.با همون باد وزان و موج های ریز ریز جوابمو میده.

دارم به آدم های توی اون کشتی ها فکر میکنم.به آدم های توی اون جزیره که کمی دورتره...و آدم های ساحل اون سوی این دریا.پارسال اونور همین دریا نشسته بودم و فکر میکردم، موج ها دارند میان به سمتم. الان هم که 180 درجه جام نسبت به اون موقع عوض شده، باز موج ها دارند به سمت من میان. نکنه گیر از منه. یا شاید اصلا" جام عوض نشده و فقط، فکر میکنم جای قبلی نیستم. یا شاید قانون دریا رو نمیدونم. اما...اما چند تا از آدم های این ساحل، اون قایق ها، اون جزیره و یا ساحل روبرو، قانون دریا رو می دونند که من نمیدونم؟ ها؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:18  توسط علی  | 

 

جان لنون فقید، در ترانه ای که خطاب به پسرش خونده، یه جا میگه:

 " زندگی اون چیزی است که داره بر تو می گذره، در حالی که تو خودت رو مشغول برنامه ریزی های دیگه ای کرده ای."

 (Life is what happens to you, when you’re busy making other plans)

توی آکواریوم سیگاری های فرودگاه نشسته ام.صبح زوده و دارم مثل ابله ها ناشتا، سیگار میکشم.یه جمع 5-6 نفره، از دختر پسر های جوون اونورتر نشستن و از لحظه ی ورودم، احساس کردم نگاه یکی شون روم سنگینی میکنه.الکی به موبایلم ور میرم و با سیگار بازی میکنم.سرم رو می چرخونم و حضار رو نگاه میکنم.همه سرشون به کار خودشونه.نگاهم به جمع چند نفره ی اون جوون ها میرسه، با یکی از پسرها چشم تو چشم میشیم.کماکان و آشکارا با کنجکاوی نگاه میکنه.22-23 ساله اند.من اما، نگاهم رو بدون مکث میچرخونم.سرم پایینه که می بینم سایه کسی نزدیک میشه.سرم رو بالا می آرم.میگه: " سلام آقای فلانی." همون پسره است که حالا چشم های روشن و گردش آشنا به نظر میرسه.ریش تنکی داره و موهاش کوتاه کوتاهه...مثل سربازا.میگم: " سلام." بدون تعجب یا معنی خاصی، دست میدیم. میگه: " من از بچه های ورودی فلان دانشگاه بیسارم. دانشجوتون بودم." 5-6 سال پیش رو میگه.فایل جستجوی ذهنی من – که مدتیه شروع شده – محدودتر میشه.میگم: " خوبی؟...متاسفانه به جا نیاوردم." فامیلیش رو میگه.هنوز یادم نیومده، ولی میگم: "چطوری؟اوضاع روبراهه؟" جوری میگم که، معلوم نیست یادم اومده یا نه.میگه: " خوبم.ممنون." میگم: " فارغ التحصیل شدین؟ " میگه : " بله،...گفتم یه سلامی کنم." هنوز ذهنم داره میچرخه.میگم :" لطف کردی.خوشحال شدم از دیدنت." میگه:" منم همینطور." و دست میده و برمیگرده و میره به سمت دوستاش.در همون لحظه یادم میاد که کدوم یک از دانشجوهام بوده و هم دوره ای هاش رو هم به خاطر میارم. دو ترم پشت سر هم باهاشون درس داشتم ....و البته اون موقع دختر بود. حتی اسم کوچکش هم یادم میاد. حالا یه پسر بشاش و خوش قیافه بود. اسم کوچک فعلی اش رو نگفت.موقعی که دارن با دوستاش میرن بیرون، یه دستی تکون میده و من از روی صندلی نیم خیز میشم و سرم رو به علامت خداحافظی تکون میدم.

تلنگری بود بهم. احساس کردم اون چند دقیقه اول داشته فکر میکرده، بیاد احوال پرسی، یا نه. و اومده بود. خوشحال شدم مشکلی با آشنایان گذشته اش نداره و خوب این تغییربزرگ تو زندگیش را، با خودش حل کرده.داشت زندگی میکرد.با دوستای دختر و پسرش داشت میرفت مسافرت و ته چشماش رضایت رو می دیدی. شجاعتش، تمام مدت فرودگاه و طول پرواز، پس ذهنم بود.

علی، تو خودت جرات داری همینقدر زندگی رو دوست داشته باشی؟ در حالی که دقیقه به دقیقه داره برات کنتور میافته، مدت زیادی از زمان های زندگیت رو صرف برنامه ریزی زندگی و چیدن قضایا برای پیش بینی اتفاقات احتمالی زندگی کردی، بدون اینکه متوجه باشی، همین چیزی که داره در این لحظه اتفاق میافته، زندگیه. ممکنه همین هواپیما به مقصد نرسه و...پوف...تمام. احساس کردم، چقدر دلم میخواد این پسر جوون، گاهی که خیلی چیزا بر وفق مراد نیست، فقط بیاد و احوالپرسی کنیم، تا خواست زندگی کردن رو بهم یاد آوری کنه. حتی اگه چیزی هم نگه، بودنش اثبات غلبه ی شور زندگی، بر بزرگترین مشکلات عالمه.احساس کردم، سخت گرفتن و سخت کردن زندگی، ترمزیه براش.حکایت اونیه که کنار رودخونه مشغول محاسبه ی عمق آب و سرعت جریانش بود، تا از رودخونه رد بشه که یکی اومد، زد به آب و گذشت و رفت اونور! تاثیر شنیدن حکایت غرق شدن یک نفر، اگه غلبه کنه بر خاطره ی دیدن ذوق آدم هایی که مشغول آبتنی و لذت بردن ازش هستن، زندگی خیلی سخت میشه. اما زندگی منتظر نمی مونه.نمی ایسته تا تو غلبه کنی بر ترس اتفاقات ناگوار زندگیت. بی رحمی زندگی، یا شاید زیباییش، به همین بی نیازی ِ مهربان شه.بی نیازِ مغرور و کج خلق نیست.بی نیازِ سرخوش و پذیرنده است. ما رو لازم نداره و اگه نریم به مهمونیش، نه دنبالمون میاد، نه مهمونی رو به هم میزنه.اما همین که در مهمونی رو بزنیم، چنان باهمون صمیمانه برخورد میکنه که انگار کل مهمونی رو به خاطر ما راه انداخته بوده، اصلا".شاید دلخوری ها و دلخوشی های ما از زندگی هم به همین دلیله.

شور اشتیاق ته چشم های این دانشجوی سابق، تکونم داد. کاش گاهی قصه های آدم هایی که از کنارمون می گذرند رو میدونستیم، اینجوری شاید قدر شور زندگی رو بیشتر میدونستیم. من که سعی ام رو خواهم کرد.

ممنون، برادر کوچکم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:13  توسط علی  |