دلم میخواد برم پیش نقاش پیر دل زنده ای که می شناسم.برام از زندگی بگه ولذت نقاشی کردنش.از کبوتر هاش و از آتلیه ی روی بام خونه اش.شگفت زده اش کنم با صمیمی شدنم و از کاغذ های مچاله شده ی شعرهام براش چند تایی بخونم و اون با اون نگاه پر از برق زندگیش یه تعبیری بیاره به جای بعضی از عبارت ها که بشه امضای خودش تو شعرمن.نگم که چرا این کاغذ های شعر مچاله اند و چرا خودم صاف و بدون چروک نیستم.براش از صبح های یخ زده وتا سر حد مرگ پر از بغض این روزا نگم.راجع به غروب های سنگین این شهری که غبارش از دود گازوییل قابل تشخیص نیست و منظره ها همه به داربست های نامنظم و تاور کرین های بی حرکت ختم میشن، حرفی نزنم.این پنجره هایی که تمام منفذ هاش رو پرده های ضخیم پوشونده و اخم آدم ها، توی اتومبیل های تنهایی شون، لای ترافیک و رنگ قرمز چراغ های خطر و درخت هایی که قامتشون خم شده زیر بار معلوم نیست چی، رو فراموش کنم.هیچی نگم و اون بفهمه که دل تنگش بودم و با دستای پر چروکش توی اون آشپزخونه ی شلوغ با اون رنگهای گرم و عطرهای جور واجور، یکی از ده جور قهوه ای رو که داره برام دم کنه و فقط با موی سفید و نگاهش همراهم باشه.
آی استاد....دلم برات تنگ شده. بگذار نفست باشه چند متر اونورتر از من.بگذار باور کنم بعد از اینکه موی آدم سفید شد هم، هنوز میتونه زنده باشه و زنده بودن رو بفهمه. سالم بودن رو بفهمه، نه از رو کتاب از بر کنه.بگذار دلم خوش باشه که اگه این دهه ی پر اشتباه 25 تا 35 رو رد کنم باز هم همین چیزایی که دلم رو میلرزونه، سرجاش میمونه.بگذار باور کنم که بازیگوشیم رو از دست نمیدم و خنده هام همیشه از ته دل و با چشم های برق افتاده است.بگو که این تیغی که تو گلومه و با هربار نفس کشیدن خراش میده تمام وجودم رو، دست از سرم برمیداره.با بودنت بهم بگو که تجربه آدم رو محتاط نمیکنه. اعتماد نمیشه واژه ی سر طاقچه که با پوزخند به رخ کوچکتر از خودم ها بکشمش و بگم ببین اونی که سر طاقچه است و خاک گرفته مال من بود و از اینی که تو الان داری هم خیلی مشعشع تر بود.بیا و به من ثابت کن با اون منطق بی منطق زندگیت، که هنوز هم آدم ها بهترین هدیه ی خدا به زمین و طبیعت هستند.بگذار فکر کنم که آسیب زدن و آسیب دیدن اونقدر ها ترس نداره که فکر میکنم.بگذار همین چهار تا لبخند دوستای دوست داشتنیم رو، از دست ندم.به من یاد بده که باور کنم این چیزی رو که هستم، هر چقدر هم که این نوع بودن، آزارم داده باشه. بگذار دلم خوش باشه که یه روزی میرسه که این مغزی که فاتحه اش خونده شده،تمیز فرمت میشه و دیگه حتی یه ثانیه هم به اندازه ی یه عمر تصویر و عطر و صدا توش باقی نمونده باشه.بگذار فکر کنم میشه دوباره متولد شد.
آی استاد....دلم برات تنگه.میتونی به من بگی چرا این روزا اینقدر میترسم؟تو هم از همه چیزاین روزا، همینقدر میترسی؟ از این عکسای دیجیتالی این روزا نمیترسی؟ لامصب ها خم برنمیدارن.یه روز و روزگاری کاغذ های عکس ها چهار بار که دست میکشیدی روش و دو بار که قطره ی اشکت خیسشون میکرد، از رنگ و رو می افتادن و به مرور گوشه هاشون میشکست و غبار زمان روی چهره ی همه آدم های توی عکس رو میپوشوند.حالا چی؟هرچقدر که دست بکشی روی موها و چشم ها و لبخندهای توی عکس، هرچقدر که زل بزنی بهشون و مرور کنی هزار تا اتفاق بیرون کادر رو، باز این مونیتور لعنتی با یه اسپری تمیز کننده و یه دستمال نرم میشه عین روز اولش.اشکهات هم روی سطح عمودی این صفحه ی همیشه روشن نمیریزه، که فقط گونه ها و یقه ی پیرهنت رو خیس میکنه.به نظر تو پیرمرد، نباید ترسید از این روز روزگاری که هیچی برای ما کهنه نمیشه، اما صد مدل جدیدترش به یه ماه تمام دنیا رو برمیداره.تو باشی هول ورت نمیداره؟ فکر نمیکنی که مال این روزگار نیستی؟نمیترسی از این دوره ی زود کهنه شدن همه چیز؟فکر نمیکنی که آدم ها هم انگار تاریخ مصرف پیدا کردن؟فکر نمیکنی همه دارن به هم، به نزدیکترین آدم هاشون هم به چشم جنس توی ویترین نگاه میکنند؟نمیترسی از این آدم هایی که همونجوری که زل زدن تو چشم هم، دارن چرتکه ی صد سال بعد رو هم میندازن؟
آی استاد نقاش...بیا من رو هم ببر توی دنیای نقاشی هات و بگذار همونجا بمونم.بگذارتوی همون هیچی نقاشی ها گم شم و یه روزگار دیگه ای بیام بیرون.یه موقعی که همه جا اینقدر ترسناک نباشه...همه جا اینقدر خفه نباشه...همه جا اینقدر سرد نباشه.
