تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - به دست آهک تفته کردن خمیر...

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

چند روز پیش مجبور شدیم عذر یکی از همکارای دفتر رو بخوایم.به دلیل شرایط کار و وضعیت عمومی دخل و خرج.وضعیت اقتصادی سال آینده احتمالا" نگران کننده تر هم میشه. دولت مهرورز و پروژه های جدول گذاری جوی های روستای فلان و برپا شدن یک منبع 1000 لیتری آب در روستای بهمان رو عشق است.با حضور سر زده رییس جمهور البته !

 هم دانشگاهی داشتیم سالها قبل که به لحاظ عقیدتی با هم فرسنگ ها فاصله داشتیم ولی بنا به شرایط زندگی دانشجویی یه بار که وضع سلامتش روبراه نبود با هاش رفتم بیمارستان و کارهاش رو انجام دادم تا موقعی که روبه راه شد.خب...اون موقع به نظر اون و تعدادی از همفکر هاش من و امثال من آدم هایی بودیم که نه تنها دین نداشتیم که به طبع آزاده هم نمیتونستیم باشیم.نه یکبار نماز جماعت رفته بودیم تو اون چند سال و نه تو مراسم مذهبی دانشکده و خوابگاه شرکت میکردیم.ژل زدن به موی سر- واسه یه  جوون 21 ساله! -هم که ما رو به جرگه ی سوسول های بی معرفت فرستاده بود.این بود که بعد از اون جریان با اینکه سال بالایی ما بود٬ احساس کردم که حداقل اون عدم احترامی که از چشم های امثال اون در نگاه کردن به امثال من میبارید – و بالعکس...نه در مورد من که در مورد امثال من!!- کمی فروکش کرده.حتی یه بار یه مقاله از نشریه ی -اگه اشتباه نکنم- "آدینه" را که اون موقع ها چاپ میشد و جزو معدود نشریاتی بود که کمی با جریان موجود تفاوت نظر داشت٬ به نظرم جالب اومده بود٬ بردم دادم بهش که اگه انجمن موافقت کنه بزنن تو برد که همه بخونن و اون هم بعد از یه سخنرانی در باب نامطلوب بودن عناصر ملی – مذهبی(که اون فکر میکرد گرایش نشریه به اون طیف نزدیکه) گفت که سعی میکنه از نفوذش تو انجمن استفاده کنه و مقاله را تو برد بزنه.(بله دوستان روزگار سال های 73 و 74 این مملکت و دانشگاهاش این بود اگه یادتون رفته!)...خلاصه سلام و علیکی داشتیم.... تا این که چند سال بعد اتمام دانشگاه یه آخر شب قبل از تعطیلی٬ دیدمش که با مدرک فوق لیسانس با یه دونه از این کفگیر هایی که سید 1و 2 ها و حاجی تمام ها میگیرن دستشون،  تو خیابون واستاده و با همکاراش جلوی ماشین ها رو میگیرن و توشون رو میگردن...هم محله ای بودیم و اون هم تو بسیج محل بود...قضیه مال سال 77-78 بود حدودا".صداش کردم و گفتم سلام حسین آقا!...بهش میگفتم آقا...منو که دید- من پیاده بودم البته و مورد منکراتی خاصی هم نداشتم!! – احساس کردم اصلا" دوست نداشته تو اون موقعیت ببینمش....سریع یه جواب زیر لبی داد و دور شد.منم راهم رو گرفتم و رفتم.گذشت تا این که چند وقت پیش تو خیابون باز دیدمش.پرسیدم از کار و بار که گفت ای...دفتری دارن و کارهایی میگیرن و...بهشون سر بزنم اگه خواستم!...بعدا" با بچه های دانشکده که واسه یه شب نشینی جمع میشیم صحبت حسین هم میشه...میگن: اوه...وضعش توپ شده...پروژه میگیره از نهاد های نظامی و ...کارش سکه است.یادم از هم دانشگاهی دیگه مون میاد که مذهبی بود و اسمش باز هم حسین بود  و از طبقه آسیب پذیر. حسابی تو دوره دانشجویی کار میکرد و بعد ها هم دکترا قبول شد و مشغول تحصیل بود تو دوره دکترا و کار حرفه ای میکرد و دو تا دانشگاه هم درس میداد...یه بار"میبد" دیدمش که دانشجوهاش رو آورده بود بازدید و منم با یه گروهی از دانشجوها بودیم.چهره اش از بس تو "نارین قلعه" زیر آفتاب دانشجو ها رو این ور اونور برده بود٬ حسابی آفتاب سوخته شده بود و صداش از بس توضیح داده بود٬گرفته... تو حال و احوال که میپرسیدم چطوری گفت:" خسته شدم...خسته شدم دیگه...واسه کرایه خونه ام هم موندم با این چندر غاز حق التدریس دانشگاه."...فکر کردم دو تا حسین از هم دانشگاهی های من.با هر دو اشتراک عقیدتی نداشتم و با هر دو به نظرم میومد که دوستم.چرا اینقدر این دو تا حسین شرایطشون فرق داره...اصلا" من به کنار!!

کاش این همکارمون رو واسه کار میفرستادم دفتر حسین اولی...بره اونجا لااقل کار کنه و حقوق بگیره...و...

و شاید واسه یاد گرفتن یه سری چیز ها هم یکی از این حسین ها مناسب باشه...واسه یاد گرفتن زندگی...راه های زندگی...نمیدونم کدومشون! شما میگین  کدوم یکی رو بهش معرفی کنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:22  توسط علی  |