دو تا مامور نیروی انتظامی با بند و بساط کنترل و دوربین مدار بسته و... اومدن تو دفتر ما و یه جاهایی رو تحت نظر گرفتن ! بماند که چطوری فرمانده شون مطرح کرد و کی اومدن دوربین های مدار بسته رو نصب کردن و ...بساطیه.احتمالا" یکی دو هفته ای مهمون ما هستند ! خلاصه اگه همین روزا خبر مفقود شدن چند تا از شهروندا یا من و همکارام رو شنیدید بدونید قضیه از کجا آب میخوره.هر چیزی هم که تو فیلم ها و سریالها راجع به اینجور قضایا دیدید فراموش کنید...اینقدر ابلهانه و آشکار دارن این کار رو میکنن که خلافکارا اگه از سر سوزنی مغز بهره برده باشن تا حالا یه میلیون بار فهمیدن که هیچ، باید اینا رو هم سر کار گذاشته باشن ! سر وریخت هاشون هم اصلا" شبیه اون چیزی که آدم از پلیس لباس شخصی انتظار داره نیست ، خلاصه "ناوارو" و "کارگاه علوی" و بقیه را فراموش کنید...یه عده آدم درب و داغون با ظاهر کج و کوله مشغول اقدامات امنیتی هستن! انتظار تعلیق و هیجان از این ماجرا داشتیم که تا حالا اصلا" بر اورده نشده.
اما تعلیق...
یه سفر مجدد به جنوب داریم که پروازمون 6:45 دقیقه صبحه.قرار میشه همکارم با ماشینش بیاد دنبالم ساعت 5:30 که 6 فرودگاه باشیم، قراره ماشینش رو بگذاره پارکینگ فرودگاه تا شب که برمی گردیم.نماینده کارفرما هم قراره تو فرودگاه بهمون ملحق بشه.یه جماعتی هم تو مقصد منتظر هستن که امروز ما بریم و سر کارگاه یه سری مسایل تصمیم گیری بشه.ساعت 5:52 ونزدیکای مهر آبادیم که متوجه میشم هیچ کارت شناسایی ندارم.به همکارم میگم دور بزن...میگه بیخیال...میگم 6:15 دوباره فرودگاهیم!...قانع میشه...یه ماتیز لگن هم زیر پاشه که نهایت 80 تا میره...خودشم تو رانندگی حسابی محتاطه...تو سر بالایی یادگار دیگه ماشینه به سر و صدا افتاده از بس گازش داده...میگم همینمون مونده که اینم خراب شه الان...ساعت ماشینش شده 6:04 که میرسیم دم خونه.قرار میشه من ماشین بردارم که سریعتر برگردیم....کارت و سوییچ رو برمیدارم و میپرم پایین...سوار ماشین میشیم.ساعت ماشین من 6:10 دقیقه است!!...نگاه میکنیم میبینیم بله...ساعت ماشین آقا عقب بوده!...گازش رو میگیرم...سعی میکنم حواسم به سرعت سنج باشه که خیلی تند نرم...میرسیم جلوی اکباتان ساعت 6:19 دقیقه است...یهو از دور میبینم خروجی پل به جاده مخصوص که میره مهر آباد، یه ترافیک گره خورده ی ناجوره اون موقع صبح درست شده!...صد در صد تصادف شده...دیگه تقریبا" بی خیال شدم...میگم نمیرسیم...یه لحظه فکر میکنم برم از داخل اکباتان...هنوز نمیدونم از کجا اصلا" میخوام خودم رو برسونم مهر اباد...یه دفعه یادم میاد میشه از تو اکباتان برگردم تو فضل الله و از اونجا برم سمت ازادی...هنوز مطمین نیستم خروجی داره یا نه ولی میندازم تو اکباتان....خروجی فضل الله رو از دور میبینم و کمی از اضطرابم کم میشه...اما به خروجی جناح که میرسم تقریبا" مطمینم نمیرسیم...دوستم به اون همسفرمون زنگ میزنه...اون خونسرد تو فرودگاهه و میگه پرواز تاخیری نداره...اصلا" هم تعجبی نکرده که چرا ساعت 6:25 شده و ما اونجا نیستیم!!...آزادی رو نمیفهمم چه جوری رد میکنم و خلاصه میرسیم دم سالن خروجی، همکارم با بلیط ها و کارت ها میپره بیرون و من میرم تو پارکینگ...حالا مگه جای پارک هست تو این خراب شده!...بالاخره تو 3- پارکینگ یه جا گیر میارم...پله ها رو دو تا یکی میرم بالا و از همه کسایی که تو صف بازرسی هستن عذر خواهی میکنم و میپرم جلو...دوربین رو میندازم رو نقاله...جیبام رو خالی میکنم که از گیت رد شم ...حالا مگه ساعت مچی ام باز میشه!!...میرم اونور گیت ، دوستم با کارت پرواز های المثنی میگه بدو که هنوز نرفته....حالا صف بازرسی سالن ترانزیت هم شده 30 متر...باز به همه میگیم ببخشید ما داریم جا میمونیم!!...میرسیم سالن ترانزیت...هیچ خروجی تابلو پرواز ما رو نداره...میریم اینور...اونور...میگم جا موندیم پسر..دیگه مطمینم که جا موندیم...همکارم داره از یکی از مامورای پشت یکی از گیت ها میپرسه و اونم اظهار بی اطلاعی میکنه...آبروریزیه بدیه که همه اونجا منتظر ما باشن و ما از پرواز جا مونده باشیم...یه هو بلندگو اعلام میکنه مسافرای پرواز فلان به گیت بهمان!!(پرواز ماست)...تازه دارن گیت رو باز میکنن!...یه نفس عمیق میکشیم و ولو میشیم رو نزدیکترین نیمکت...خوشمزه اینه که هیچ جا چون عجله داشتیم کارت شناسایی ندیدن ،پرواز با 45 دقیقه تاخیر انجام میشه و نماینده کارفرما فکر میکرده پرواز 6:15 است!!!!...به همکارم میگم بابا این دیگه کیه...فکر میکرده پرواز 6:15 است و ما 6:25 بهش میگیم تو راهیم هنوز، عین خیالشم نیست...حال میکنید ریلکس بودن رو!...همکارم میگه من برم یه سر دست شویی!
تو هواپیما که نشستیم به خودم میگم اگه سر موقع اومده بودی و همه چی مثل همیشه بود خیلی سریع این روز و این مسافرت هم برات میشد یکی مثل 100 تا دیگه...اما این هیجان و تعلیق حداقل یه مدت یادت میمونه...به خودم جواب میدم میخوای هیجان رو بکنم تو چشت؟!!
