تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - شعری چنین...چگونه توان نوشت؟

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

تیاتر "شکار روباه" به کارگردانی علی رفیعی در تالار وحدت روی صحنه بود.از کارهای قبلی رفیعی در زمینه تیاتر"در مصر برف نمی بارد" را چند سال پیش دیده بودم.فیلم "ماهی ها عاشق می شوند" هم تنها کار سینمایی ایشان است.قصدم از نوشتن این پست صحبت در رابطه با خود تیاتر "شکار روباه" نیست.در مورد آقای "سیامک صفری" بازیگر نقش " آغا محمد" در این تیاتر می نویسم.سیامک صفری را اولین بار در همان تیاتر "در مصر برف نمی بارد" دیدم.تیاتر خوبی بود و متن کار "محمد چرمشیر" و به همین دلیل فکر میکنم از "شکار روباه" کار بهتری بود."سیامک صفری" در آن کار نقش "فوتیفر" همسر "زلیخا" را به عهده داشت که نوع اجرای بازیگر، شخصیت بسیار دلنشینی از کاراکتر "فوتیفر"ساخته بود.صحنه ای از تیاتر که هرگز یادم نمی رود مونولوگی طولانی بود که شخصیت "فوتیفر" خطاب به"زلیخا " میگفت:

"اینها پراند، زلیخا جان.آن که من به تو میگویم نامش برف است.سرد است.و سپید.از آسمان می بارد.انگار که مشت مشت پرها را پاشیده باشی به آسمان و باز آنها از آسمان ببارند بر روی زمین.روی زمین که می نشیند،همه جا را سپید می کند این برف.می ماند برای روزها و ماه ها.وقت باریدن خیس نمی کند.آدمی را می پوشاند.انگار که لباس سپیدی پوشیده باشی از پا به سر.راه که می روی،زمین کرباس سپید است.پهن و گسترده.مایه ی شادی بچه هاست این برف....ای کاش،ما هم یکی داشتیم.بچه را میگویم ، وگرنه در مصر که برف نمیبارد...مجنون میکند این برف همه ی آدم ها را.بچه ها که بچه اند.من و تو را هم مجنون میکند این برف،اگر که ببارد.نگاه کنی هر کجا را،به سر و روی هم می پاشند این برف را.صدای خنده است که می شنوی هر کجا که باشی.صدای بچه ها را بیشتر...کاش ما هم صدایی داشتیم اینجا.صدای بچه را میگویم،وگرنه در مصر که برف نمیبارد...حالا ما بازی میکنیم.برف که نیست،اما پرها را که داریم.این ها همه میشوند برف های ما.آن ها را به سرو روی هم میپاشیم.من و تو.بیانداز زلیخا جان،بیانداز.گلوله ای از این برف های خیالت بیانداز...کاش صدای خنده ای هم بود.خنده بچه ای را میگویم،وگرنه در مصر که برف نمیبارد....نمی شود.پس چرا این بازی سرخوش و شاد نمی شود؟خیال ما که هست.پرها هم که هستند.پس چرا این بازی بازی نمی شود؟برای آن حنده هاست شاید که گفتم.این بازی خنده می خواهد.خودمان بخندیم زلیخا جان.من و تو. با هم....نه نمی شود زلیخا جان.این بازی خنده های بسیار می خواهد.فهمیدم من.یوسف را صدا میزنیم تا برایمان بخندد.خوب میخندد این یوسف.از ته دل میخندد با ان مروارید دندان هایش.سر خوشی اش در دل است نه بر لبهایش.بخوانیمش زلیخا جان؟...برای خنده اش می گویم،وگرنه در مصر که برف نمیبارد...."(در مصر برف نمیبارد،محمد چرمشیر،تهران،شرکت شبکه آینه آفتاب کیش،1382،قیمت 1000 تومان)

 وقتی در انتهای تیاتر بارش سپید برف به مدد طراحی صحنه ی عالی خود رفیعی بر صحنه آغاز شد ،تماشاچی کاملا" متقاعد شده بود که این معجزه عشق بوده که بارش برف را در مصر میسر کرده است.بازی "سیامک صفری" نقش مهمی در این باور داشت.آن نرم قدم برداشتن هایش روی صحنه ی غریبی که رفیعی به صورت شیبدار طراحی کرده بود و رنگ نارنجی غروب در پس اهرام چنان تو را شیفته شخصیت "فوتیفر" میکرد ، که در پرده دوم نمایش ، شرایط سیاه مصر بدون عشق را در کم بودن نقش و دیالوگ های "فوتیفر" هم میدیدی.

"شکار روباه" همان قاب های حیرت انگیز رفیعی را دارد.گرافیک عالی صحنه و طراحی نور و رنگ نشانه ی سلیقه ی گزیده چین رفیعی است.قطعا" متن اشکالاتی دارد و کارگردان بیشترین انرژی را در همان بستن قابها صرف کرده...اما...اما یک "سیامک صفری " فوق العاده دارد این تیاتر که زیر گریمی سنگین (و با حفظ فیگورهایی خاص که فشار زیادی بر بدنش می آورد و گویشی که حتما" توان بسیار زیادی در بیان و قدرت زیادی در حفظ آن لحن در طول 3 ساعت نمایش می طلبد) چنان تو را به دنیای آغا محمد قاجار میبرد که هیچ کدام از نقص های تیاتر را نمیبینی و باور میکنی آنچه را که بر صحنه میگذرد.

این آدم.چند سال پیش در همان روز های اجرای "در مصر برف نمی بارد"، روی پله های باریک فضاهای پشت صحنه ی تیاتر شهر با شور غریبی در چشمهایش ،عقب عقب پایین میرفت و برای همکارش که من هم به رفاقت همراهش بودم ، با لذتی وصف ناپذیر از ایده هایش برای اجرای نقشی دیگر که تصمیم داشت اجرا کند میگفت.همان روز ها با خودم میگفتم چه شور و علاقه بزرگی در این مرد هست برای کارش.در تنها فیلم علی رفیعی"ماهی ها عاشق می شوند" هم نقشی مکمل داشت که کافه ای را بر لب دریا اداره میکرد و باز هم خوب و باور پذیر بود.در تله تیاتری به نام "هتل پلازا" هم چندی پیش بر صفحه شبکه چهار روی آنتن رفت که تقریبا" یک تنه بار انتقال طنز سرراست متن را به عهده داشت.

وقتی در انتهای نمایش با دست های لاغرش برای سالنی که یکپارچه ایستاده بود و ممتد تشویقش میکرد بوسه میفرستاد احساس کردم چقدر خوشبخت است....و خوشحال شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:34  توسط علی  |