سرت رو که تکیه میدی به پشت سری صندلی ماشین و چشمات رو که میبندی با این نور گاهی پر زور و گاهی کم رمق این روزها،یه پرده ی قرمز پشت پلکات کشیده میشه که وقتی فکر میکنی میبینی از خیلی سال پیش اونجاست.صدای رادیو میاد که از کمیته ی انضباطی و فدراسیون فوتبال میگه.این که تغییری نکرده.بچه که بودی یه محله بود و 15-16 تا بچه هم سن و سال.واسه بازی هاتون نشریه هم درمیاوردین...یادته؟..."کیهان کوچه" بود اسمش!کارت زرد و قرمز و محرومیت با یه شبه کمیته انضباطی هم بود...فحش و دعوا و به هم زدن بازی تو رو محروم میکرد از خود بازی!...کجان الان اون همه آدم؟..
محسن چند سالی از ماها بزرگتر بود.اکثر پدر مادرا راضی نبودن بچه هاشون با محسن بچرخن.درس خون نبود.چند وقتی تو سنین نوجوانی رفت جبهه.خونواده اش بازاری و سرمایه دار بودن و دهه ی شصت بود.هنوز یک کمی از باقی مونده ی تلاشهای قبل از انقلاب برای شکل گیری طبقات اجتماعی تو فضا وجود داشت.این بود که بچه ی کارخونه دار و بازاری با بچه ی مهندس و فرهنگی میتونست همبازی باشه ولی قاطی شدن برای نسل قبلی خوشایند نبود.اما محسن اعجوبه ای بود.درست مثل دریچه ای بود به دنیایی به کل متفاوت تو اون سال های بسته بودن همه چی.نوشابه خوردن از بقالی سر کوچه بعد از فوتبال رو محسن باب کرد.یه روز با یه دستگاه آپارات برای نمایش چند حلقه فیلم سرو کله اش پیدا میشد و زیر زمین خونه ی یکی میشد سالن.کتابخونه را مینداخت با کتابای خود بچه ها.یکهو با یه دوربین عکاسی ظاهر میشد و خودش قیچی افقی میزد رو آسفالت و یکی که از بقیه خوشبخت تر بود میتونست ازش در حالی که رو هوا معلق بود عکس بگیره.بعدها فهمید میشه تو چمن های خونه ی مهران اینا با آسیب کمتری این کار رو کرد! تو قوطی شیر خشک آهک و آب ریختن و درش رو بستن و از دور منتظر انفجار نشستنش رو هم محسن یادمون داد.شب چهارشنبه سوری با یه سنتور سر و کله اش پیدا میشد و با مضراب ها گل سنگم میزد و هیچکس نمیفهمید اون کی آموزش موسیقی دیده بود.همون سالها بود که اولین بار بازم اون بود که کشف کرده بود میشه سیم ظرف شویی رو آتش زد و شب چهارشنبه سوری تو یه مسیر دایره ای چرخوندش تا شکل های شگفت آوری ایجاد شه.هرکدوم از این مهارت ها تو هرکدوم از پسرا آرزویی بود برای جلب نظر دختر های محدود محله....اما بعید بود دختری دلش پیش محسن گیر کرده باشه.همه را جمع کرد و برد فیلم "فرار به سوی پیروزی " تو سینما دیاموند.خودش سه سانس پشت سر هم موند تو سینما و ما ول شدیم تو خیابون هایی خیلی دور از خونه ی خودمون.میخواست یه فیلم بسازه با یه دوربین سوپر 8 که خدا میدونه از کجا گرفته بود.فیلمی راجع به تیم فوتبال محله.با سناریویی که یه جورایی شبیه داستان زندگی راکی بالبوا بود منتها تو زمینه ی فوتبال گل کوچک و یه مشت بچه محصل.یه شب یادمه دفتر بزرگی آورد که اسم همه ی ما توش با قلم درشت و به نستعلیق نوشته شده بود و قرار بود تیتراژ فیلم از روی اون فیلم برداری بشه.من و برادرم با دهان باز نگاه میکردیم و خودمون رو یکی از ستاره های فیلم ساخته نشده تصور میکردیم.مگه نه اینکه حتی اسممون تو تیتراژ هم آماده بود؟!...اسم تیممون "اتم" بود!!
همیشه حکایت های شنیدنی داشت...سالها شد عضو بسیج و جبهه رفت و برگشت اما این فعالیت ها همه در هم و بر هم بود.همون روزایی که سنتور میزد مثلا". روحش نا آرام بود.چند وقت بعد حکایت عشقش به یکی از دختر های محله شد زبانزد.اونقدر دیوانه بازی در آورده بود که همه فهمیده بودن.مثلا" یه روز غروب که رفته بود با پدر دختره صحبت کرده بود(همون روزایی که عضو بسیج بود)و یه جورایی خواستگاری هم کرده بود، بعد از جمله هایی از پدر دخترک در باب "ایشالا درستون رو که خوندین و کار و بارتون که مشخص شد و با خانواده تشریف آوردید" رو حمل بر پاسخ مثبت کرده بود و بعد از جدا شدن از آقا، از فرط خوشحالی در حالی که میدوید و بالا و پایین میپریید، 2 تا شلیک هوایی هم- از اسلحه ی کمری که از طرف بسیج بهش داده بودن یا کش رفته بود-به سلامتی بخت و اقبال بلندش در کرده بود!
با سهمیه رزمندگان و استعداد غریبش، در کنکور کارگردانی سینما پذیرفته شد.هیچوقت نفهمیدیم تمام شد درسش یا نه.اما تو اون سال ها همیشه تو اتاقش در حال خوندن بود.اتاقش مشرف به کوچه بود و همون سالها بود که عشقش هم با یکی دیگه ازدواج کرد.گاهی خبری ازش نبود.چندین ماه.بعد باز سر و کله اش پیدا میشد.در حالی که مثلا" سرش رو تراشیده بود.تو همون اتاقش بار ها پیش میومد که بعد از عرق خوری مفصل میدیدی پرت و پلاهایی در باب حضورش در شمال عراق یا افغانستان میگه و گریه میکنه...از زندان و شکنجه هایی که دیده.کم کم حتی اگه صبح ساعت 9 میرفتی دم پنجره اتاقش میدیدی داره عرق خوری میکنه و به تو هم میگفت بیا بالا.بهترین دکلمه ها از شعرها به صورت زنده را تو همون روزا ازش شنیدیم...شعرای شفیعی کدکنی و براهنی و حتی سهراب...
کم کم بجه هایی که هنوز اون دور و بر بودن ازش فراری میشدن...ازشون میخواست برسوننش جایی و بعد ازشون پول دستی میگرفت و تا یک ساعتی تو محله هایی عجیب و غریب غیبش میزد و از طرف میخواست وایسه منتظرش تا اون برگرده.خراب و رنگ پریده برمیگشت.
آخرین بار که دیدمش چندین سال پیش خانواده اش براش زن گرفته بودن(که درست شه!) ،نمیدونم شده بود یا نه....ولی این روزا که دورادور حالش رو میپرسی جواب میشنوی که هنوز زنده است...و جوری میشنوی که چند وقت بعد بازم باید بپرسی تا مطمین شی هنوز هم نفس میکشه.
چیزی تغییر کرده.چشمت رو که باز میکنی پرده ی قرمز پشت پلک هات میره و تو نگاه میکنی به کوه های زیبای بالا سر این شهر و فکر میکنی هوای متغیر بهاری هر لحظه ممکنه برف و بارون بیاره رو سر این شهر.چیزی تغییر کرده؟...نفس عمیقی میکشی و فکر میکنی اگه هیچی تغییر نمیکرد زندگی چقدر سخت میشد.
