به بهانه ی نمایشگاه کتاب رفته ام مصلی...برای بار اول.
روزهای دانشجویی خودم، زمانی که بافتی شهری طراحی میکردیم در یکی از اسکیس های اولیه که بنا بود نظرات کلی ما را در خود منعکس کند با نطقی کوبنده! در باب مبانی نظری بافتی که طراحی کرده بودم ،به اجتماع انسانی پیرامون حمله کردم و بافت طراحی شده ام را شهر آدم های دو رو و ریاکار زمانه خودمان دانستم.جنجالی به پا شد....همکلاسی ها معترض شدند که کافر همه را به کیش خود پندارد و...و..و.. استاد مسن آن روزهایمان با لبخند به این بحث ها که از سطح آتلیه به دانشکده هم کشیده بود ،نگاه میکرد و من در حالی که تقریبا" یک تنه مقابل کل مخالفان این بحث ایستاده بودم ،هنوز خودم نمیدانستم چه کشف مهمی کرده ام!! و این ماجرا چند هفته ای طول کشید و چرخ روزگار چرخید تا اساتید همان درس بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتم به همکاری در دانشگاهی دیگر دعوتم کردند.و بعدها بار ها و بارها به تجربه به من ثابت شد که چقدر آن کشف نه چندان فروتنانه ی من در آن سالها درست و به طرز هولناکی دارای مبانی نظری قوی و آکادمیکی است.من با خامی و غیوری روزگار سیاه و سفید دانستن همه چیز و از روی- باید بگویم- بی احتیاطی موضوعی را مطرح کرده بودم،که این روزها از در و دیوار درست بودنش برایم اثبات میشود. خواستم بگویم که از قدیم آدم کله گنده ای بوده ام!
بعدها بارها در کلاس هایم با دانشجویان سالهای کمی بالاتر، از ذات صادق و افشا کننده ی معماری حرف زده ام.که نهایتا" همه ی هنرها به واسطه ی ذات صاف هنرمند بدجوری زمانه ی هنرمند را نشان میدهند ولی در این میان معماری به خاطر کاهش میزان غلظت عقاید صرفا" شخصی هنرمند و بارز شدن روح زمانه در اثر بهترین روش شناخت حال و هوا و امورات مردم یک خطه در دوره ای خاص است. اما چرا مصلی من را یاد آن روزها انداخت:
معماری مصلی تهران حاصل یک فکر حقیر است.فکری که حقارت خود را از عمق جان باور دارد ولی سعی میکند با کلفتی صدا و بازو، اندیشه های اطراف را بترساند.معماری مصلی تهران حاصل اندیشه ای است که در ذات خود لمپن است.معماری این مجموعه میخواهد به چیزی در جایی یا دوره ای "زکی" بگوید.این معماری حاصل رفتار سلاخی است، که خود را جراح میپندارد.معماری این مجموعه دانش کمی است که زور نسبتا" زیادی دارد...تراکتوری است که با سرعت زیادی در حرکت است اما هدفش شخم زدن زمین نیست...اصلا" هدفی ندارد...هدف خود این تراکتور پر سرعت است...این معماری حاصل افکاری مریض است که "عظمت" را در "گنده بودن" میبیند.خواب برابری با دوره ی صفویه را میبیند...میدان نقش جهان ساخت؟!...صد سال دیگر میگویند مصلی در فلان دوره ساخته شد...تازه کم کم کشف میکنند که تعداد مثلا" پنجره ها برابر تعداد مثلا" آیه های مکی فرآن است!!
آنقدر مقیاس نامربوط(تو بگو هولناک و مریض)،ارتباط فضایی نامناسب،بی ربطی فضای باز نیمه باز و بسته،جزییات نا مربوط و زننده،عدم خوانایی در مقیاس های مختلف و از همه مهمتر بی هدف بودن فضا ها در این مجموعه به چشم میخورد که از حد تصور هر متخصصی خارج است.اصلا" این که این فضا برای چنین مناسبت هایی استفاده میشود خود نشانگر بلاتکلیف بودن این سرمایه گذاری وحشتناک است.یادتان باشد که مساله این معماری، آنقدر ها مساله طراح معمار نیست.او البته مقصر است که آلوده ی این هرزگی شده است ،اما فراموش نکنید که بیماری موجود در جامعه ی امروز ما(و سردمدارانش) بد جوری در این طرح دیده میشود و از این بابت، معمار مجموعه موفق یا حداقل صادق بوده است، که اینقدر خوب روح زمانه اش را تصویر کرده است!!
وقتی مقرنس ها و رسمی بندی هایی که در دال قابلمه ای بکار رفته در سقف بخشی از قسمتهای سر بسته ی مصلی اجرا شده است را، میبینم به شدت یاد بیتی از ترانه گروه کیوسک میافتم:"نذری میدن افطاری.....زرشک پلو با کچ آپ!!"
نمایشگاه کتاب هم که بماند....هیچی.اصلا" هم معماری مجموعه خوب بود هم محتوای این چند روزش عالی!!...هیچی.
