کمی احساس خستگی میکنم.
همسایه ها در باره ی مشکل حقوقی پیش آمده زنگ میزنند.تلفنی بار ها برایشان نظرم را میگویم.اینکه باید از چند جبهه به طرفین ماجرا برای توافق فشار بیاوریم.همه گیج میزنند و پر از استرس.حتی گاهی برنامه ی روزانه اشان را از من میگیرند.پیر زن همسایه از بد بودن کل مجتمع و کوچک بودن پنجره ها مینالد...گوش میکنم....تمام نامه ها را باید من بنویسیم.هر جا که میرویم من باید با مسوول یا مسوولین مربوط حرف بزنم و....
چک پلات نقشه ها آماده شده.از صبح، مهندس "ب" که روی پروژه متمرکز است چندین بار گفته بیا با هم نقشه ها را ببینیم و اگر اصلاحی لازم دارد یا چیزی از قلم افتاده ،به من اعلام کن.بعد از چند تماس تلفنی و صحبت با شریکم مینشینیم پای نقشه ها با آقای مهندس "ب".در مورد پروفیل پنجره ها و محل داکت های تاسیساتی صحبت میکنیم و او از نظرش را جع به محل سرویسها میگوید و گوش میکنم...با قلم قرمز روی نقشه علامت میگذارم و نکات را یادداشت میکند....
سومین اس ام اس ی است که جواب میدهم.در رابطه با این که چرا فکر میکنم آنچه را که باید میگفته ایم، گفته ایم و عملکردمان نشان میدهد که رابطه امکان ادامه داشته یا نه.و این که چرا فکر میکنم گفتگوی بیشتر چیز زیادی را عوض نمیکند و حتی حفظ حرمت ها را هم ممکن است سخت کند و...جمله ی آخر را او مینویسد و میفرستد...میخوانم...
یک ربعی هست که با بخش حقوقی تشکیلات کارفرما بر سر چند بندی که در قرار داد تغییر داده اند ،کلنجار میروم.راجع به تعریف شرایط فورس ماژور که در قرار داد آمده توضیح میدهم و دلایل گذاشتن ضرب العجل 15 روزه ی تایید اسناد مالی در مفاد قرارداد را می شمارم و او توضیح میدهد و...گوش میکنم...دوباره دلیل می آورم و قرار جلسه ای میگذاریم...
سه نفری آمده اند و کارشان را هم با خودشان آورده اند.میگویند گروه فلان نمره اش از ما بیشتر شده،کار ما چه اشکالی داشته است؟شیت های کارشان را ورق میزنند و به تعداد ساعت هایی که کار کرده اند اشاره میکنند...گوش میکنم...توی دلم میگویم شما را کجای دلم بگذارم!! نگاهی میکنم.18 ،19 ساله اند.حدود یک ربع روی کارشان با هم صحبت میکنیم.اشکالات را میشمرم.از نحوه ی طبقه بندی و ارایه تحلیل ها و اطلاعات تا نوع پرزانته و گرافیک کار.آخر سر میپرسم مگر چند شدید؟...میگویند :17.میپرسم:گروه مورد اشاره تان چند شده؟جواب میدهند:17.5 !!!....خنده ام را نمیتوانم پنهان کنم...کمی تلخ است و بهشان میگویم: الف شده اید،با همه ی اشکالاتی که شمردم.فکر میکنم منصفانه بوده.میپذیرند....فکر میکنم میپذیرند و راضی اند.....
گوش میکنم.کمی دلخور است.میگوید چنین شده و چنین گفته و بعد چنان کرده.میگویم:" به هر حال از دید یک مرد نمیتواند رفتارش نشانه ی بی توجهی باشد.ممکن است هزاران دلیل باشد ضمن اینکه طرفت را با صداقت میدانم."...میگوید:...و من گوش میکنم.
با همکار دانشگاهی راجع به انتخابات صحبت میکنیم.فکر میکند میرحسین فرقی با رییس دولت فعلی ندارد...یا لااقل اینطور میگوید...از فرقها میگویم و از برنامه هایی که ممکن است اجرا شود و از اتفاقاتی که در این چهار سال افتاده....او از ساختار سیاسی کانادا میگوید...از شهرداری هایش و سیستم مالیات...گوش میکنم...
...
شب شده که به خانه میرسم.کفشها را میکنم و چند دقیقه ای چراغ را روشن نمیکنم و بدون عوض کردن لباس بیرون ،روی مبل هال مینشینم.هروقت خسته ام چراغ ها را روشن نمیکنم...چرا اینقدر خسته ام؟...از کی این احساس خستگی با من هست؟....چرا آغازش یادم نمی آید؟...فکر میکنم باید کمی حرف بزنم و کسی گوش کند...حرف معمولی...نه با حرارت...نه برای اثبات چیزی...نه برای قانع کردن کسی...نه برای دلداری دادن به کسی...نه برای آموزش دادن چیزی...دوست دارم کمی حرف معمولی بزنم و گوش کند...چراغ را روشن میکنم...همه جا روشن میشود و سایه ام رو دیوار پشتی می افتد.از بیرون صداهای مبهم گفتگوی چند نفر می آید...بطری آب را برمیدارم ،کمی مینوشم و به ماهی قرمز ها نگاه میکنم...میروم کمی دراز بکشم.
آه...خدایا چقدر خسته ام!
