"قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال"...چقدراز روزهایی که با کشف این جور بیت ها خودم رو آدم دیگه ای میدیدم ،گذشته؟...ده سال؟...صد سال؟..نمیدونم کی بود که متوجه شدم از4 تا مجموعه ی اصلی "شعر زمان ما" که سالهای آخر دبیرستان به لطف برادرم با حال و هواشون آشنا شدم،هیچکدوم رو دیگه تو کتابام ندارم.نمیدونم به کیا بذل و بخشش کردم.شاملو رو به لطف مجموعه ی دو جلدی دفتر آثارش ،تکمیل دارم.نیما رو هم همینطور.شعر زمان ما:سهراب سپهری رو میخرم.چقدر روزای دانشجویی کنار اون حوض مهربون دانشکده حال و هوای شعرای سپهری ،من رو برای خودم میکرد یه آدم دیگه.اخوان رو دوست دارم ولی با حال و هوای این روزام جور نیست.تحمل این رو ندارم که یه بدبین دیگه را دور و بر خودم حمل کنم!...فروغ رو هم که هیچوقت پایه نبودم.حالا این کتاب سهراب شده کتاب بالینی ام.چقدر اون روزها دور به نظر میرسن.روزهای "شبیه هیچ شده ای"...و عجیب این روزها هم همونجورن.به جد معتقدم سهراب دوست روزهای سخته.روزهایی که فکر میکنی سخته."مانده تا برف زمین آب شود"...روزهایی هست بین 16 سالگی تا 25 سالگی آدم هایی مثل من.جایی که همزمان بزرگترین کشفها در زندگی آدم اتفاق میافتد.نه اینکه بعدها کشفی نباشد ،ولی شگفت زدگی آدم دیگر هیچوقت مثل آن روزها نمیشود.منتظر فیلم ها و کتابها و موزیک های جدید بودن دیگر هیچوقت آن کیفیت را پیدا نمیکند.اما زندگی به طرز عجیبی ملایم تر میشود.(زندگی یا ما؟)...و عجیب اینکه سهراب با همه ی این تغییرات هنوز کنار آدم هست.گفتم که دوست روزهای سخت است این سهراب.
نمیدانم چرا ولی به شدت یاد روزها آخرین ماه های بیرون از این مملکت بودنم میافتم.وقتی هوا تاریک میشد و از مکدونالد پشت پمپ بنزین چیزکی میگرفتم و از سوپر مقابل آپارتمان چند تا "شوپس بیتر لمون" و زیر نور زرد رنگ چراغ ها خیابان ها برای ماشین دنبال جای پارک میگشتم و میرسیدم به اون آپارتمان سفید رنگ و در حالی که غم دنیا هوار میشد روی تمام وجودم به خوش و بش گارد پاکستانی و خوشروی آپارتمان جواب میدادم و آخر سر بعد از آسانسور و راهرو و هال ،پرت میشدم روی تخت.بطری ها را یکی یکی خالی میکردم و روز میشمردم.فکر میکنم اگر آن روزها هم سهراب دور و برم بود لابد آسانتر میگذشت.هر دوستی در آن روزها غنیمت بود.گاهی لازم بود یادم بماند که "پشت لبخندی پنهان هر چیز"...و کی بهتر از سهراب این ها را یادآوری میکند؟...دوست خوبی است این مرد!