صبح میشه و از خواب بیدار میشی.دوش میگیری و اگه لازم باشه پیرهن اتو میکنی.همینجور که داری مسواک میزنی فکر میکنی جوراب تمیز با رنگ مناسب داری یا نه...شده که به خاطر رنگ جورابی که داری مجبور شدی کل لباسایی که در نظر داشتی بپوشی رو عوض کنی.بند کفش میبندی و درو قفل میکنی.چک میکنی که همه چیز-عینک ،موبایل،کارت های جور واجور ماشین،کلید و...- رو برداشتی یا نه.تو فکری.از سر صبح.دقیقا" نمیدونی چه فکری ولی یه چیزی همراهته.یه چیزی که به نظر میاد دورت یه حباب نامریی کشیده و احساس میکنی که از زندگی بقیه خلق الله چقدر دوری.احساس میکنی شاید دیگه تا سالها خوشحالی...یه خوشحالی از ته دل و بدون هیجان ...یه نشاط عمیق سراغت نیاد.چقدر دارو مصرف کردی یه زمانی.سیتالوپرام و کلرودیازپوکساید و ...که چی؟...بهروز وثوقی با اون صدای تو دماغی محشر تو گوزن ها میگفت:"آخرش که تو اونجایی و ما اینجا!"...میری و میچرخی و سر و کله میزنی و شب برمیگردی.روزنامه میخونی و وب گردی میکنی و ...شاید فیلمی ببینی.همه چی عادیه.گاهی...یه چیزی ،از یه راه دور،خیلی دور انگار...میاد از نمیدونی کجای گوشه ی باز پنجره میپیچه توی خونه ات.سنگین میشه روی سینه ات.روی قلبت.اون ته تهای دلت.به خودت میگی همه چی آرومه...پنج مرحله ی سوگ رو گذروندی...حالت هم خوبه....مدت هاست سیگار نمیکشی و داروی خاصی هم مصرف نمیکنی...به دوستات به موقع زنگ میزنی و با همه مودب و مهربونی...وقت روزانه ات تنظیم شده و افق کاریت مشخصه و هیجانات روزمره هم که سر جاشه.فصل انتخابات که هست و یه برنامه دنبال کردن اخبار سیاسی و هیجان های بی نظیرشه.سرگرمی هات رو داری و به بعضی مهمونی ها دعوت میشی و متوجه نگاه هایی که فقط روی مرد های بی صاحب زوم میشه، هستی! ...پس چی کمه؟...چرا تو فکری؟...چرا سنگینه فضا؟...چرا شب که میری چراغ ها رو خاموش کنی یه لحظه پای کلید برق وامیستی؟...چرا سرت رو که رو بالش میگذاری باز داری به هزار تا موضوعی که دیگه رسما" به تو ربط نداره فکر میکنی؟...چرا اینقدر خودتو و احساست رو مقایسه میکنی؟..میدونی که فرق داری...میدونی که همه فرق دارن...پس چرا میگی چرا؟
فکر میکنی که بزودی نمایشگاه خوبی در موزه ی هنرهای معاصر خواهد بود و یه فیلم خوب هم در راه اکران عمومیه...اگه یه تیاتر هم جور میشد،بساط یه ماه از فعالیت های مکان های فرهنگیت جور بود....اما باز شب که میشه و سرت که به بالش میرسه،تویی و خودت و...هزار فکر بی پایان.
