تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - نامه به عشقی که هرگز نمرده است

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

سلام عشق من

این روزها وقتی متوجه جای خالی تو میشوم غصه ام میگیرد.از تو چه پنهان گاهی حتی ترس سر تا پایم را میگیرد که نکند این آخر و عاقبت من خواهد بود....زندگی و مرگ در تنهایی! این روزها تو نیستی و من اشکالی نمیبینم که بگویم خالی تر از همیشه ام.حتی وقتی، در جمع بی نظیری قرار میگیرم که امثال خودم به خاطر کاغذی که در صندوقی انداخته اند در خیابان ها برپا کرده اند - ومن بسیار در این احساس با آنها مشترکم-،باز فکر میکنم پس عشق من کجاست؟آن سهم ازلی و ابدی.آن حس تکرار نشونده ی بی ابتدا و انتها.و می دانم که تو نیستی.

سالهاست که باور کرده ام در مقیاس زندگی فردی اگر عشقی داشتی،تازه میتوانی در اجتماع هم نوعی از عشق را تجربه کنی....راستش اما تو نیستی، و من عاشق این جمعیتم.این جماعت متوسط، کمی محتاط و گاهی مغرور. که گرچه میدانم اشکالات فراوان دارند اما این روزها در کنارشان آرامش عجیبی دارم.با آنها در خیابان های این شهر احساس بودن میکنم.وقتی در طول راهپیمایی به تقاطع که میرسند برای سد نکردن راه عبور اتومبیل های مسیر عمود بر مسیر راهپیمایی می ایستند،من فکر میکنم چقدر با آنها مشترکم و از آنها یاد میگیرم.وچقدر حالم بد میشود از دوستان همین سرزمین نوشته ها و وبلاگ ها، که مدام بر طبل یاس میکوبند...از قبل از ماجرای صندوق ها تا همین حالا.به این ها-به ما-، تهمت نا آگاهی و کوری میزنند و فراموشکاری...حرف از نامعلوم بودن نتیجه ی اعتراضات میزنند و آزمودن آزموده...انتظار دارند همین امشب تکلیف حکومت دینی روشن شود و از شعار الله اکبر حرص میخورند...من اما خوشحالم که بین آن هایم.وجه مشترکمان چندان زیاد نیست، اما مهم است.چه باک...خارج نشینان را بگو به ما به جای یاری رساندن ،بخندند و نا آگاهمان بخوانند.ما که میدانیم وجه مشترک ما همان برگه ی سفید کوچکی است که اصلا" مهم نیست که به نتیجه ی دلخواه ما منتهی شود...مهم این است که ما سر سفره ی آماده ی دموکراسی دیگران ننشسته ایم.خودمان سعی میکنیم-با همه ی خطا هایمان و با همه ی نابلدی هایمان- که راهی به سوی ساختن کشوری با نظام سیاسی مطلوب بیابیم.اگر فرزندان فرزندان ما هم به چشم ،آن روز را ببینند کافی است.ما اینجا مشغول ساختنیم.ما "نواله ی ناگزیر را،گردن کج نمیکن"یم.ما به خاطر پاسپورتی که با التماس و درخواست گرفته ایم،همچون خودمان را گمراه نمیخوانیم و فخر داشته های دیگران و ساخته و پرداخته آنها را به هموطن مان نمیفروشیم.ما از برج عاج به این تلاش نگاه نمیکنیم.ما واقعی هستیم...حتی اگر این روز ها و روزهای بعد به آن نتیجه ی قطعی و نهایی نرسیم.حتی اگر باز هم ببازیم...مثل مرداد 32...چون همه هستیم،حتی اگر ببازیم هم مهم نیست...مهم بودن همه ی ماست....با همه ی این ها اما، تو نیستی.

عشق من.

چیزی من را با تو پیوند میدهد که این روز ها در هوا جاری است.نمیدانم کجایی...چه میکنی...اصلا" در این کشور هستی با نه...راستی آیا هنوز اینجایی؟ اگر اینجایی امیدوارم دل کوچکت از صحنه های این روز های خیابان ها نگرفته باشد.امیدوارم چون من بر چهره ی رنگ پریده ی آن سربازسیاه پوش پلیس، که به دست نیرو های مردمی افتاده بود - و بیم جان چنان در چهره اش پیدا بود که آب نوشیدن از دست مردم را توان نداشت - نگریسته باشی....اما این روز ها حتی اگر اشک مشترکی نریخته باشیم،چیزی من و تو را پیوند میدهد...گرچه تو نیستی.

زیبایم

دلم عجیب گرفته.شبی که به تنهایی برای دیدن"درباره ی الی" به سینما رفتم،انتخابم را کرده بودم و جایزه ای که برای خودم در نظر گرفتم این فیلم بود.وقتی در تاریکی سالن تیتراژ فیلم آمد بی اختیار دستم به سمت خالی صندلی مجاور رفت به امید یافتن دست هایت...اما...فیلم روح ات را مال خود میکرد...بارها بود در طول نمایش ُکه دست، همراهی میطلبید زیر فشار فیلم بر ذهنت...اما میدانستم که تو نیستی.از سالن که خارج شدم از نیمه شب گذشته بود...تلفن بارها زنگ میزند و همه با تعجب از نتیجه ی اولین شمارش آرا میگویند...مگر ممکن است؟!! نمیدانم به خاطر فیلم است یا به خاطر این خبر حیرت انگیز و شوک آور یا به خاطر نبودن تو.حالم خوب نبود....و تو نبودی.

عشق من

دلتنگم...اما این روزها را به خاطر خواهم سپرد.این روز های آزمون و خطای ما نو باوگان راه دموکراسی.این روز های شعار"نترسید،نترسید...همه خواهر مایید"هنگام فرار از حمله ی نیروی انتظامی.چقدر تحقیر شدیم از سوی کسانی که منتظرند اینجا را آماده کنیم، تا تشریف بیاورند ،برای فان قضیه و نوستالژی بروند دربند ،آلو و لواشک بخورند و از روسری ها و رنگهای خاکستری دیار ما خدای نکرده آسیبی نبینند.بی دلهره ی گشت ارشاد و حزب اللهی ها بیایند و بروند.اصلا" دوست دارند "آنها" نباشند...اما ما میدانیم که آنها هستند و همچون ما در این کشور حق حیات دارند و باید بودنشان را پذیرفت.میدانیم هموطنانی هم در غربت داریم که با این جماعت فاصله های کهکشانی دارند.میدانیم که قدم به قدم باید این مسیر را رفت و ما باید این فاصله ها را پر کنیم.مایی که میدانیم هر دو سو اگر صادق باشند حق دارند...و عقیده دارند.با همه ی جنایت ها ی صورت گرفته و خون های ریخته شده باز هم باید گام به گام این شرایط را اصلاح کرد،شاید روزی جنایات و خونریزی ها نباشد.

دلتنگم.نمیدانم به خاطر نبودن تو...نمیدانم به خاطر آن "الی" که هیچگاه نفهمیدیم الهام بود یا الهه یا النا(و چقدر این ندانستن عذاب آور بود)...نمیدانم به خاطر این پاسپورت به دست های مدعی..نمیدانم به خاطر این متحجرین مهاجم به مردم...نمیدانم. اما عزیزم،تو نیستی.تو نیستی که بدانم تو هم مانند من، بر این همه غریبه ماندن "الی" اشک ریخته ای؟از این غریبه ماندن ما مردمان، در خیابان های این روز های تهران ،از این بغض نادیده گرفته شدن...از این سالهای دیده نشدن.و از همه ی این سالها ،نمیدانم تو هم دلتنگی یا نه.

اما من میدانم که دلتنگیم به خاطر نبودن توست.هیچ شرمی ندارم که بگویم در این اوضاع و شرایط هم اگر غمی بر دلم مینشیند، اول به خاطر این است که تو نیستی کنارم.

عشق من

میدانم که کنار من نیستی، اما نسیم این روز های شهر به من میگوید ، تو هم جایی در بین این جمعیت با سری پر شور و قلبی پر از شوق،ایستاده ای.چیزی در فضای این روز های خیابان های تهران هست،که من را مطمین میکند که تو هستی...فقط کمی دورتر از من...و من دلم گرفنه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:25  توسط علی  |