تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - قاصد روزان ابری داروگ!...کی میرسد باران؟

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

ندا جان...خواهرکم...چشمان بازت که ذره... ذره... ذره برق زندگی را باخت ،هر شب میبینم.هر روز را با تصویر نگاه تو آغاز میکنم.نمیدانم چرا...ولی نمیخواهم فراموش کنم آن لحظات را...تصویرت در لحظه های آخر،خاری است در قلبم ...اما گمانم باید هر روز آن را ببینم.فکر میکنم این درد را باید با خود داشته باشم.این نیشتر بر جان من و ما باید بماند به یادگار.

فکر میکنی آن که به تو شلیک کرد،امشب در خانه اش آرمیده؟به خانه اش رسیده،کفشهایش را کنده  و از همسر خسته نباشیدی شنیده.دستی به سر پسرک بازیگوشش کشیده. شاید سر راه با دستمزدش خریدی هم برای زن و فرزند کرده باشد.شاید عروسکی برای دخترک شیرین گفتار خردسالش خریده باشد.سر سفره اش مینشیند.با همان انگشت ها که ماشه را به سوی تو چکاند، در دهان دخترکش که بر زانویش نشسته،لقمه میگذارد و من فکر میکنم که به اند ازه ی اشک هایی که بر تو ریختیم، باید بر آن دخترک هم گریست.او هم شبی را خواهد دید که باز هم ماشه هایی چکانده میشود و باز هم چشمان دخترکانی در خونشان بسته میشود.او پدری دارد که شب با دست پر به خانه بر میگردد.شاید روز هایی باشد در این شهر که بسیاری دست خالی به خانه بر میگردنند و همه در آرزوی لقمه گذاشتن در دهان دخترکان خردسالشان اند....اما کدامشان این لقمه ها را خون آلوده میخواهند؟ پدر تو هم روزی تو را بر زانویش نشاند.لقمه ها در دهانت گذاشت و با هر کلمه که آموختی لبخند زد.کلمه ها آموختی...اما در آن لحظات....در آن نفرین شده ترین لحظات این روز های ما....در آن لحظات اما هیچ نگفتی.نگاهت مات شد...شاید پدرت را میجستی.شاید عشقت را...میخواستی برای آخرین بار در آغوش بگیریش...میخواستی بارها بر شانه هایش گریه کنی وبار ها و بارها بر چشمانش بخندی...اما من و ما و تو فقط چند ثانیه فرصت داشتیم تا در چشمان هم خیره شویم...و چقدر حرف بود در این چند ثانیه.

به من و ما گفتی که هنوز میخواهی بخندی.میخواهی باشی بی دغدغه و با عشق.به من و ما در همین چند ثانیه گفتی که اگر هستیم باید تو را در ذهن داشته باشیم.گفتی که هر روز و هر شب،در هر کجای دنیا فقط کافی است  قسمتی از ناممان به این ملک آغشته باشد،که بدانیم هر لحظه به نگاه آخر تو مدیونیم.مدیونیم، که باز هم کسی هست در این ملک که بر ترک موتور ماشه میچکاند به سوی دخترکان این مرز و بوم و شب سر بر بالین میگذارد،خرسند از سیر بودن دخترکش.

آخ...ندا جان ...خواهرکم.قلبم در نبودنت میسوزد.تو را هیچگاه ندیده بودم.شاید روزی بر همان تاکسی که من را میبرد،مسافر بوده ای.شاید روزی از همان مغازه که من خرید کردم ،خرید کرده ای.شاید کتابی که من خوانده ام را خوانده ای....شاید موسیقی که من گوش کرده ام شنیده ای.شاید اگر تست هایی را در کنکور جا به جا زده بودی ،روزی سر کلاس من مینشستی.ولی پیوند من و ما با تو بیش از این هاست.

آخ ندا جان...خواهرکم.چشمانت بارها در همان چند ثانیه آخر میگفت که عاشقی.از تو چه پنهان در روزهای آینده به مجالس عروسی دوستانی دعوت شده ام.یکی از بهترین شاگردهایم ازدواج کرده.آن لحظه که دعوتم میکرد به تو فکر میکردم.دل و دماغ بودن در مجلس شادی ندارم.چه بر آن معلمت گذشته در آن لحظات؟...در دستانش خفته ای و چشمان زیبایت ذره...ذره...ذره برق زندگی میبازد.من معلمت را نمیشناسم.هیچگاه او را ندیده ام...اما فکر میکنم که پیوند من و ما با او بیش از این هاست.درد او بیش از ماست اما همراهیم با او.

ندا جان...خواهرکم.چشمانت را باز کن.ببین که تمام شهر...تمام کشور...تمام دنیا ،تو را میبینند.حتی وقتی که بر امواج رسانه نیستی...وقتی که ارتباط ها قطع است و وقتی که تنهاییم.باز چشمان تو مقابل ماست.هنگامی که نشسته ایم در کنار روزمرگی های باطلمان باز تو هستی،در ذهن تک تک این جمع خاموش و دندان بر هم فشرده.در این جلسات کاری ساکت و سرد و بی انگیزه ی این روزها،میدانم که پس ذهن همه ی این آدمها تویی.هرکدام به فراخور سن و جنسشان خود را به جای پدر تو،برادر تو،مادرت یا خواهرو دوستت میگذارند.چشمانت را باز کن خواهرم...برای یک لحظه و ببین که شبها ،خشم دیدن نگاه تو، در حنجره های این ملت خراش می اندازد.

خواهرکم...درد نبودنت ،یک ملت را میفرساید.تو رفتی و ما ماندیم.ما مانده ایم....در مانده ایم....رفته ای و حتما" به ما مینگری....با این چشمانت نگاهمان نکن.شرم میکشدمان.شرم آن موتور سوار اسلحه به دست میکشدمان.شرم بودن میکشدمان.نگاهمان نکن خواهرکم....از آن بالا بالا ها.نگاهمان نکن.لا اقل اینگونه نگاهمان نکن ! شرم میکشدمان.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:46  توسط علی  |