دوران کودکی من در خانه ای گذشت که باغچه ای داشت.چهار درخت بزرگ گیلاس،یک درخت انجیر،یک درخت آلبالو و بوته های توت فرنگی در این باغچه زندگی میکردند.ظهرهای تابستان اهل خانه استراحت بعد از نهارشان برقرار بود.و هیجان انگیز ترین و البته مخرب ترین تفریحات یکی مثل من هم، در همان اوقات اتفاق می افتاد.آن سکوت،آن روشنی سطوح زیر نور بدون سایه ی آفتاب و گوشه هایی که درختان سایه انداخته بودند و به نظر میرسید بویی خاص در آن نقاط هست(که همان رطوبت دل انگیز خاک بود و ریشه ی نوستالژی من راجع به رطوبت هوا فکر کنم به همان باز میگردد)،صف مورچه هایی که گاهی نگاهشان میکردم و گاهی تحت تاثیر مخرب تصاویر سال های جنگ آنها را به اصطلاح بمباران میکردم،آن ذوقی که برای عصر و خنک شدن هوا و حضور بچه محل ها در کوچه برای بازی در دل داشتم...این ها همه بچه ای مثل من را برای انجام اعمال غیر معمول تحریک میکرد.اصلا" آن فضا به خودی خود شیطنت پرور بود.گاهی که در طول روز فکر انجام کاری(که البته قانونی به نظر نمیرسید!) به ذهنم خطور میکرد،به دلیل همین فضایی که گفتم انجامش را به ساعات رمزآلود بعد از ظهر موکول میکردم! گاهی لابلای این ها وقتی شیطنتی خطرناک میکردم مثل آتش بازی(که بارها سرعت هول انگیز سرایتش رابه چشم دیده بودم) یا بالا رفتن از درخت (که بارها قرار گیری در موقعیت"نه راه پس نه راه پیش" را در آن تجربه کرده بودم) یا حضور در لبه ی انتهایی ترین بام خانه،بعد از گذشتن به خیر ماوقع، به این فکر میکردم که اگر بلایی به سرم آمده بود و به مرگ منتهی میشد،چقدر بد میشد!! فکر عکس العمل اطرافیان و آن طرز مردن مضحک یک کودک یا آنچه که به عنوان یک فاجعه ی عاطفی فامیلی میتوانست تلقی شود،آنقدر برایم غریب بود که تصوری از اینکه بعد از همچین جریانی چه خواهد شد، نداشتم.
زندگی بعد ها بارها نشانم داد که بعد از موقعیت های فاجعه آمیز چه اتفاقی می افتد.هر چقدر هم که تصور آن فاجعه از قبل ناممکن باشد ،باز وقتی اتفاق می افتد، آدم به طرز غریبی انگار مقاوم میشود.مثل اینکه همیشه تصور فاجعه،بیش از خود فاجعه دردناک است.شاید برای همین میگویند که یکبار مردن بهتر از در ترس مرگ، روزی صد بار مردن است.چه برای من چه برای سایر آدم ها...حالا با کمی شدت و ضعف.کمی کرختی و گیجی،تا چند وقتی.کمی خشم های انفجاری،کمی ولع وجوه غریزی تر زندگی،کمی"خود ایزوله پنداری" و...اینها همیشه بعد از فاجعه هست و گاهی به خودت میگویی "دیدی چه شد؟! دیدی چه بر سرم آمد؟"...و زندگی ادامه میابد.به ظاهر به همان روال سابق...اما همیشه بعد از فاجعه چیزی در ما تغییر میکند.بلافاصله بعد از فاجعه نه...ولی اندک اندک که غبار فاجعه فرونشست،چیزی در ما تغییر میکند.اصلا" تصورش را نمیکردیم...اتفاق افتاده...دهنمان صاف شده...افسرده شده ایم...حالمان بهتر شده...اما چیزی برای همیشه در وجودمان تغییر کرده.تغییر برای تمام عمر.
این روز ها به نظرم کمی کرخت و گیجم وفکر میکنم چیزی از جمع همه ی ما ایرانی ها رفت که دیگر برنمیگردد.نمیدانم که خوب است یا بد...ولی رفت که رفت.
یک سال پیش در همچین روزی اولین پست این وبلاگ را آپ کردم.آن موقع حتی به مرحله ی کرخت بودن هم نرسیده بودم.راستی این یکسال صرف چه چیزی شد؟کجا ایستاده ای علی؟
