دلتنگی هایت را
به بغض آسمان ببخش
که ببارد در سرزمین چشم به راه باران مانده ها
آه هایت را
با خود به بیابان ببر
که بزداید غبار هزار ساله ی مانده بر برگهای درخت پیر را
اشکهایت را
نثار کوه های تنهای اندوهگین کن
که دل سنگی زخمی اش را مرهم باشد
لرزش دلت را
به زلال چشمه پاکی بده
تا ضربان نور آفتاب را همیشه بر خود حس کند
....
اما دیگر همیشه تا پایان زمان
زمزمه های ذهنت را
با خود نگه دار
تا عزیز ترین یادگارهایت را
مصون داری.
سیزدهم تیر ماه هشتاد و هفت
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:16  توسط علی
|
