تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - جایی دیگر

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

حتی دقیقا" معلوم نبود کی متوجه موضوع شدم.یک نگاه دیگر به کاغذهایی که قاعدتا" باید بلیطم باشد می اندازم.مطلقا" چیزی سردرنمی آورم.تعدادی شماره و حروف که به هیچ عنوان نمی توانند معنی دار باشند در چهارگوش های کوچک و بزرگی که از تلاقی خطوط مشکی روی کاغذ به وجود آمده اند، جا خوش کرده اند.هیچکدام از حروف شبیه اسم من نیست و هیچکدام از اعداد شبیه شماره پرواز یا هرکوفت مشخص کننده ی دیگری.سعی میکنم چند قدم ذهنم را عقب ببرم.غیر ممکن است! اصلا" شگفت انگیز به نظر میرسد.قبل از شروع این نوشته هیچ نقطه مشخص و روشنی وجود ندارد.اصلا" توی این فرودگاه درندشت چه میکنم؟محیط کاملا" شلوغ و زنده است.هزار جور آدم از صدهزار جور نژاد مشغول آمد و شد و خرید و خوردن و نوشیدن و صحبت کردن هستند.....اه...اگر این نگرانی آزاردهنده که چه میخواهم بکنم نبود چقدر خوش میگذشت.اما باید زودتر تکلیفم را با....با خودم روشن کنم.شاید اگر با یکی از آنهایی که پشت آن پیشخوان،شیک و مرتب نشسته اند و کارشان راهنمایی امثال من - امثال من؟؟- است صحبت کنم قضیه حل شود....احتمالا" این یک فراموشی لحظه ای است که قاعدتا" نباید زیاد هم طول بکشد....یک جمله آگاهی دهنده یا یادآوری کننده یا منظره و چهره ای با این خصوصیات میتواند کمک بزرگی باشد.

اما راستش محیط اصلا" بیگانه یا نا اشنا نیست.اصلا" احساس آدم گم شده ای را ندارم و زبان غالب محیط را گرچه زبان مادری ام نیست، به راحتی میفهمم.در چنین شرایطی اصلا" انتظار شُک آگاهی دهنده را ندارم.تقریبا" مطمینم که هیچ چهره یا تصویر آشنایی نمی تواند این مشکل را حل کند.آخر من که گم نشده ام.فقط نمیدانم اینجا چه میکنم و قبلش چه میکرده ام....همین!

واقعا" همین؟مشکل اینقدرها هم ساده نیست.داشتم جایی میرفته ام که معلوم نیست کجا بوده و برای چه میرفته ام.خب...این مشکل راه حل دارد.کافی است از همان هایی که کارشان راهنمایی است و پشت آن میز شیک با ظاهر آراسته نشسته اند بپرسم.از روی صندلی – که تازه متوجه میشوم با سری رو به سقف و پاهایی دراز کرده و از هم گشوده روی آن نشسته ام – بلند میشوم.سنگینم و سعی میکنم.بلند شده ام و دو سه قدمی رفته ام.صدایی از پشت سر –به زبان غیر مادری ام- میشنوم:"آقا؟"...قطعا" با من است...از لحنش میفهمم...آقای دیگری هم در آن نزدیکی نیست.برمیگردم.مرد میان سالی است با پاهای روی هم انداخته و دو دست روی هم روی زانوی پای بالایی.میپرسم:"من؟"..."بله...فکر میکنم این کامپیوتر دستی مال شماست....داشتید جا میگذاشتید."

ابلهانه نگاهی به او،میزی که کنارآن نشسته بودم و کیف کامپیوتر می اندازم.متوجه میشوم که دهانم کمی باز مانده.سریعا" دهانم را میبندم و آب دهانم را قورت میدهم.ته مایه ای از لبخند دوستانه بر لب مرد است و احساس میکند که کودکی را از خواب بیدار کرده و بهتر است مهربان باشد.میگویم:"اوه...بله....متشکرم." کماکان لبخند به لب و با آرامش لذت کار خویش را مزمزه میکند.مستقیما" به سمت میز اطلاعات میروم.

"سلام"

"سلام...میتونم کمکتون کنم؟"

"آه...بله...توضیح دادنش کمی مشکله ولی...شما....آها...شاید بهتر باشه یه نگاهی به این بندازید"....بلیطم را میدهم.میگیرد زیر نور روی پیشخوان و به آن خیره میشود....دختر جوان و شادابی است.در حال حاضر کمی اخم کرده...به نشانه دقت یا به دلیل دقت...لابد.میخواهم ضمن اینکه دارد بررسی میکند توضیحاتی بدهم...حتی دهانم را هم باز میکنم...اما سریعا" فکر میکنم چه توضیحی؟...موقعیتم احمقانه تر از آن است که توضیح بردارد.میگوید:"خب...شما باید به گیت شماره 43 مراجعه کنید...انتهای سالن سمت راست." میگویم:"آها...ممنونم....اما....اما...پرواز به چه مقصدی است؟"نگاهی می اندازد که مشخص میکند اولین بار در دوران حرفه ای اش است که با چنین سوالی مواجه میشود.سعی میکنم ژستی بگیرم که به نظر نیاید شوخی میکنم و از طرف دیگر قانع شود که نیازی به درخواست کمک از امنیت فرودگاه ندارد! موقعیت پیچیده و مضحکی است.با کمی مکث میگوید:"البته....شما دو توقف خواهید داشت که توقف اولتان در فرودگاه "پرل سودی" خواهد بود."

مطلقا" چیزی سر در نیاورده ام اما چهره خندان و سپاسگذاری به خود میگیرم و به سرعت دور میشوم.دودلم که به گیت 43 مراجعه کنم یا نه...بروم به جایی که حتی نمیدانم کجاست؟..."پرل سودی"؟...بین این همه فرودگاه این جهنم از کجا تو بلیط من سبز شده؟!...اما اگر نروم چه غلطی بکنم؟..قرار باشد تا آخر عمر تو این ترمینال مسخره عمر بگذرانم؟...مدتی سرگردان والبته به شکلی که اصلا" سرگردان به نظر نرسم پرسه میزنم.عاقبت قانع شده ام که به گیت مراجعه کنم.کارت پرواز را به متصدی میدهم و به سالن انتظار ورود به هواپیما وارد میشوم.روی صندلی مینشینم.خودم را رها میکنم و....و تصور اینکه مقصدم هم به همین شکل آشنا و بی نشانه باشد آزارم میدهد.اما چاره ای نیست گویا.رها شده روی صندلی به انتظار مینشینم.

شاید با این پرواز همه چیز عوض شود.شاید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:0  توسط علی  |