تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - فردا روز دیگری است

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

معلم خود من بوده تو دوران دانشگاه.الان با هم همکاریم ولی خب...واسه من هنوز استادم محسوب میشه.آخر وقت بعد از یه کلاس 3-4 ساعته رفتم تو دفتر گروه که تا اومدن سرویس یه چایی بریزم واسه خودم.میگه :"خسته نباشی." و بلافاصله:"چند وقته خسته ای...اگه از پسش برنیای ، از پست بر میاد ها...اوضاع هیچوقت میزون بشو نیست...پس یه راهی پیدا کن." به غیر از خسته نباشی اولش جوابی واسه بقیه حرفاش ندارم.بهش نگاه میکنم و گوش میدم.نمیدونم چرا اینو بهم میگه.اصلا" به نظر خودم تو دانشگاه خسته به نظر نمیرسم ، تازه خیلی بهتر از اون موقعهایی هستم که تازه برگشته بودم....اما بلافاصله یادم میاد که خودم چقدر راحت بعضی از دانشجوهام رو میشناسم و میتونم راحت حدس بزنم که الان تو چه جور اوضاعی هستن و دلگیری ها یا بی حوصلگی ها یا تنبلی ها یا عاشق شدن های دانشجوییشون رو تشخیص میدم.حتی میتونم حدس بزنم که طرفشون هم کلاسی یا هم دانشگاهیشونه یا بیرون از این محیطه. تو رشته های هنری این رو خیلی راحت از طرز کار کردن بعضی دانشجو ها میشه فهمید.

اما من خوبم.این روزها اوضاع به طرز حیرت آوری به بی خیالی طی میشه.نمیدونم مثبته یا نه ولی فکر میکنم زمونه باهام مهربونی میکنه.گرفتاری های روزمره – و کمی بیش از روزمره – دارم ولی تعجب کردم معلم – همکار ام اینو بهم گفت.از اونایی هم نیست که راحت به کسی...هر کسی از این حرفا بزنه.این منو به شک میندازه که نکنه اوضاع خوب نیست.نکنه مثل اون آدم زخمی هستی که اینقدر ازش خون رفته که کرخت شده ولی دیگران رنگ پریده اش رو میبینن.نگرانم میکنه این چیزها.

دو سه تایی تیاتر هست که باید برم ببینم...اما کو...اما کو خیلی چیزها؟...اولیش وقت و ذهن آرام....البته وقت رو میشه پیدا کرد...دروغ چرا.

ترک سیگار و ورزش.به زودی به صورت جدی.میگی نه؟...حالا ببین!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:30  توسط علی  |