تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - عمریه ساحل و دریا....

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

ناخدا اصلا" به ما نگاه نمیکنه.اصطلاح نا خدا بهش نمیاد اما اسم دیگه ای هم نمیشه روش گذاشت. یه قایق به اسم اتوبوس دریایی داره که حتما" تابستونا که جداره های برزنتی اش رو باز میکنه با صفا ست.الان هم بدکی نیست.گاهی جزیره از دور دیده میشه توی بالا و پایین رفتن های قایق...از قسمتی از شیشه ی جلو قایق که ناخدا هم از همونجا دریا رو نگاه میکنه.و این جنوب برای من هویتی داره که هیچ جای دیگه عینش نیست.

از صبح که وارد بندر شدیم  تا الان که داریم میریم سمت جزیره یک بار دیگه به این نتیجه میرسم که بعضی شهر ها "کاراکتر" دارند.و هیچی بدتر از یه شهر بدون "کاراکتر" نیست.شهرهای کنار دریا قابلیت زیادی برای داشتن این خصوصیت دارند.شهر های لب مرز...شهرهای رودخونه دار....شهرهای پای کوه...البته اینا شرط لازمه نه کافی....شهر باید یه آنی داشته باشه.همیشه هم به این فکر میکنم که شهری که یه نویسنده یا یه فیلمساز ماجرای وقایع فیلمش رو در اون محیط جاری میکنه یعنی شهری که "کاراکتر" داره.کی میتونه فیلم "ناخدا خورشید" رو بدون اون محیطی که ماجرا در اون میگذره ،تصور کنه؟...کی میتونه رمان "کلیدر" رو خارج از خراسان تصور کنه ...یا نوشته های احمد محمود رو دور از محیط جنوب..."همسایه ها"..."داستان یک شهر"...

اما این دریای جنوب...این مرزی بودن این شهر...این رزقی که از دریا میاد...اینا همه یعنی روزگاری کسانی بودند که میزدند به دریا و دیگه برنمیگشتند...بی خود نیست همه ساکنان بندر ها و مرز ها یک جور حالت بی اعتنایی به وقایع روزمره را دارند...یه جور بی خیالی غبطه انگیز....انگار زندگی یادشون داده که هیچ چیزی تو زندگی جدی نیست...هیچ چیزی اونقدر ها ارزش نداره...واین موضوع تو هوای این خطه موج میزنه...این لهجه ی کمی شل هم انگار از همینجا میاد...اون موسیقی که نمیدونی شاده یا غمگین...چرا این موسیقی اینقدر روی نور نارنجی غروب میشینه؟...انگار یکی نشسته یه روزی کنار دریا و از صبح منتظر عزیزش بوده و حالا با رسیدن این سرخی رو به کبودی آسمون داره از دل تنگش میگه و از امید برگشتن عزیزش از دریا...امیدی که یه غم مبهم پشتش هست...مگه نه اینکه همسایه اش دیروز برنگشته؟...شاید امروز یا فردا نوبت عزیز اون باشه...و هیچی مثل این دریا مهربون و مخوف نیست.ممکنه ازت بگیره...ممکنه بهت پسش بده....و هر روز این قصه تکرار میشه...

شب موقع برگشتن-پرواز تاخیر حسابی داره و همه همسفر ها خوابند- به این فکر میکنم که میتونم تو یه جزیره زندگی کنم...یا نه؟...چی داره تو ذاتش این هوای جنوب که اینجور جنون خفته را بیدار میکنه؟...جنون زدن به دریا و برگشتن یا برنگشتن با یا بدون مروارید...زدن به دریا و ....رفتن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط علی  |