تبليغاتX
آلبالوهای قرمز زندگی - روزی که رفت بر باد...

آلبالوهای قرمز زندگی

یادداشتهای شخصی

 

بگو بگو بارون که نم زد  رسمو به هم زد باز برمیگردی....

اصولا" به هم زدن رسم های همیشگی کار باحالیه.یادمه اولین روزایی که مرتب نامجو گوش میکردیم ایران نبودم و هوا حسابی گرم شده بود.با دو تا از همکارهای ایرانی روزای تعطیل از ظهر جمع میشدیم و "لفه" مینوشیدیم و نامجو گوش میکردیم و گپ میزدیم تا هوا خنک شه و بتونیم بریم یه جایی.فکر میکردیم چقدر از وقایع ایران و مناسباتی که نابغه ای مثل نامجو رو بیرون داده دوریم."سشوار...سشوار...سشوار...".با نیما و رضا....الان نیما هم مدتهاست ایرانه و من بیش از چندین ماهه که ندیدمش....عجیب نیست؟ وقتی تو این مملکت نیستی فکر میکنی سر تک تک میدون های تهران دارن گل پخش میکنن و هر روز یه اتفاق فرهنگی میافته و همه دارن با هم مملکت رو به یه جایی میرسونن و تو مثل احمقها رفتی دنبال کار خودت...وقتی میای میشی یه جزیره تنها که گاهی احساس میکنی هیچ ربطی به محیط اطرافت نداری.میدونم این موقعیت ها اینقدر پیش پا افتاده و تکراریه که هر تجربه مهاجرتی همین مسایل رو کنار خودش داره...اما واقعا" عجیبه...مهاجرت یه رسم هایی رو به هم میزنه و به هم زدن رسم ها کار با حالیه.اما نمیدونم چرا انگار یه چیزی کم داره...یه چیزی کم داری.محسن نامجو رو شنیدن به هم زدن رسم های همیشگیه.چقدر بعضی از ترانه هاش رو دوست دارم.هم خود ترانه...هم فضایی که روزهای اولی که تازه میشنیدمش داشت.اون خونه طبقه آخرو سالن ورزش بی روحش..شبهای استخر کوچولوی روی بام و کوکتل درست کردن های استخر مجتمع رضا اینا.لوبیا پلو درست کردن و سبزی خوردن جور کردن برای شاد کردن یه روز کسل کننده تعطیل...چه رسم خوبیه به هم زدن رسم ها.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:26  توسط علی  |