<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آلبالوهای قرمز زندگی</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com</link>
<description>یادداشتهای شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 May 2012 15:36:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما نیز مردمی هستیم</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راستش را بخواهید تعداد زیادی از ما جماعتی که در وبلاگ مینویسم بیشتر اوقات از سبک فکر کردنمان، نوع نگاهمان به موضوعات پیرامون، دلتنگی ها، عصبانیت ها، خوشحالی ها و در یک کلام از سبک زندگی خود مینویسیم.موضوع فیلتر شدن وبلاگها یا گاه به گاه فراخوانده شدن به نهادهای مربوط و نامربوط به نوشتن در فضای مجازی، تذکر هایی که میگیریم بابت نوشته ها – که خیلی از اوقات هم سعی میشود به ملایم ترین و محترمانه ترین شکل ممکن باشد- به یک بازی تکراری تبدیل شده.خیلی از کسانی که مینوشتند ترجیح داده اند تا زمانی که در محیطی زندگی کنند که از این خبرها نباشد، دست از نوشتن بردارند. واقعیت این است که میان روزمرگی ها و گرفتاری های ریز و درشتی که همه ما داریم این دلخوش کنک نوشتن و خواندن و دیدن اگر خود تبدیل به موضوعی دست و پاگیر شود، خیلی علاقه و توان میخواهد ادامه دادنش.بماند که به هر حال ما جماعت، پیه مسایل جانبی خوانده شدن توسط فامیل و دوست و آشنا را خیلی وقت پیش به تن مالیده ایم و به اصطلاح خیالی مان نیست، که برداشتها و قضاوتها و...چه میتواند باشد.اما این که جاهایی هست که میتوانند احتمالا&quot; هزینه هایی سنگین به تو تحمیل کنند،بابت قضاوتی که دارند از نوشتن ازسبک زندگیت و فکر هایی که در سرت میچرخد- که خدا میداند به خیلی هایشان هم مطمین نیستیم- باور کنید اصلا&quot; احساس خوبی ایجاد نمیکند. و از آن بدتر سبک سنگین کردن ده باره هر نوشته است و این سوال که آخرش چی؟ ما اینطور زندگی میکنیم. چه بنویسیم از آن چه نه. این اصرار بر پوشیده ماندن این سبک فکر کردن و زندگی کردن از جانب نهاد های رسمی را نمیفهمم.ما زنان و دخترانی داریم که از خنده ها و گریه ها و دلبرها و حتی پسری که راه رفتنش توجهشان را جلب کرده مینویسند. ما مرد ها و پسرهایی داریم که  از دوستی ها و مهمانی رفتن ها و نوشخواریها مینویسند. اینها خیلی ساده تر از آن هستند که احساس بدی در کسی بوجود بیاورند در حدی که وقت و انرژی و هزینه شود تا دیگر آنطور ننویسند. حالا گیرم ننویسند، زندگیشان که ادامه دارد.بارها یاد دوران نوجوانی میافتم که فیلمهای ویدیویی تی سون و وی اچ اس را زیر پیراهن روی شکممان میگذاشتیم ودر حالی که نصف آن داخل شلوارمان بود اینور و آنور میرفتیم و فیلم بیچاره تا برسد به مقصد خیس عرق بود!! حالا چه فیلمهایی؟!!...پدرخوانده....گوزنها.حالا سر کوچه میفروشند که هیچی، تلوزیون جمهوری اسلامی هم پخششان میکند.سوال این است که چرا اذیتمان میکردید؟ چرا آزارمان میدادید در حالی که اعتقاداتتان هم چنین چیزی نمیگوید که اگر میگفت الان آزاد نبود.چرا آزارمان دادید؟چرا آزارمان میدهید؟ ده سال دیگر همین نوشتن ها و دیدن ها و زندگی کردن ها جرم نخواهد بود و قابل مواخذه نیست پس چرا الان هست؟ ما که ادعایی نداریم اما شما که ما را با متر شریعت میسنجید و سر و پایمان را میزنید که قابل اندازه گیری شویم چرا مترتان هر چند وقت یکبار عوض میشود؟ قضیه نشر چشمه باعث همه این نوشته است.خب این چه دستگاه عریض و طویلی است در وزارت ارشاد که تمام سال مشغول خواندن خط به خط نوشته هاست تا مجوز چاپ بدهد، اما هوا که گرم میشود نگاهش عوض میشود و همان نوشته ها نباید پخش شود؟ غیر از این است که آنجا و قوانینش بستگی به حال و احوال چند آدم پیدا کرده که از قضا حالشان هم ثابت نیست.هر چقدر فکر میکنم که حداقلی از درک را از این محدودیت ها و آزار و اذیت ها داشته باشم باز هم نمیتوانم. چرا اصرار بر این هست که محیط ناخوشایند باشد، برای تعداد کثیری از کسانی که جور دیگری زندگی میکنند.آن هم تا جایی که توانش باشد که طبق معمول وقتی دیگر کینه و نفرت ایجاد شد و گذر زمان موضوع را از نهانخانه ها بیرون کشید و شد روال یومیه زندگی مردم، توان و هزینه صرف موضوع جدیدی میشود. پشت این موضوعات جز دیگر آزاری چیزی دیده نمیشود، قضیه حفظ عرف و سنت و مذهب و غیره هم نیست. دوش حمام که آمد به این کشور همین بود، رادیو همین، ویدیو همین، اینترنت و وبلاگ همین، ماهواره همین...خب هر کدام هم که آزاد شد و معمولی نه عرف منهدم شد، نه سنت ریشه کن شد نه مذهبی ها لامذهب شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چرا آزار دارید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 15:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب گیری افتاده...</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آهای خانمی که توی هواپیما سر صندلی خودت ننشستی و به دروغ میگی جات همونجاست و تا موقعی که مهماندار تقریبا&quot; به زور کارت پروازت رو چک نکرده، از جات تکون نمیخوری و به جای اینکه موقع صدور کارت پرواز دو کلمه به انگلیسی درخواستت رو مطرح کنی توی کابین چندین دقیقه بقیه رو که پشت سرت کیف به دست و بچه به بغل صف کشیدن، معطل میکنی که جایی که میخوای بشینی و چون مهماندار فارسی زبانه، بلبل شدی و از حقوقت میگی، بهتره به جای داد سخن دادن سه ساعت بعدت راجع به پیشرفت اون &quot;هیچی ندارها&quot; و غصه خوردن از اینکه &quot; توی چه خراب شده ای&quot; گیر افتادی، تا سفر بعدیت بشینی چارتا کلمه از زبون مملکتایی که حسرتشون رو میخوری به عنوان اولین قدم یاد بگیری تا دم کانتر لالمونی نگیری و تو کابین بشی شیر ژیان. راستش رو بخوای خیلی بعید میدونم نصف وقتی رو که صرف مقایسه های آبدوغ خیاری &quot;اینجا&quot; و &quot;اونجا&quot; میکنی، صرف مقایسه آدمای اینجا و اونجا بکنی و غیر ممکنه که واسه پرواز 7-8 ساعته بعدیت لااقل یه کتاب همراهت باشه. راستش فقط شما نیستی که گیر &quot;این بی پدر مادرا&quot; افتادی....این مملکته که گیر من و شما و اونایی که میگی افتاده! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 01:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم...</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(0,0,0)&quot; dir=rtl align=justify&gt;به دلایلی چند روزی علاوه بر یک سری از مسایل فنی کارگاه مجبورم اسناد مالی رو هم چک کنم و امضا کنم که بره به قسمت مالی.راجع به اونایی که ازشون سر در نمیارم از  مسول بخش مالی توضیح میگیرم.دو تا فیش 200 هزار تومنی برای دو ماه اخیر هم به نام یه نفر صادر شده که زیرش نوشته شده امام جماعت! متوجه میشم که فیش حقوقی ملایی است که ظهرها یه سری به کارگاه میزنه و نماز ظهر و عصر رو پیشنماز وامیسته و 30-40 تایی از پرسنل که نمازشون رو اونجا میخونن بهش اقتدا میکنن.حقوق روزانه کارگرهای ساده اینجا از ساعت 7 صبح تا 5 بعداز ظهر با 1 ساعت نهاری بعد از کسر بیمه و مالیات حدود 12 هزار تومان میشه.اکثرا&quot; توی هوای سرد تمام این ساعات رو توی کارگاه و مشغول حمل یا بیل زدن یا کارهای یدی دیگه هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; COLOR: rgb(0,0,0)&quot; dir=rtl&gt;به نظر من که غیر ممکنه نیم ساعت کار (واقعا&quot; کار؟؟) توی فضای گرم نماز خونه و دریافت 200 هزار تومان در ماه رو به راحتی از چنگ کسی درآورد.تقریبا&quot; طرف هرکاری ممکنه بکنه که این اتفاق نیافته...تو این وانفسا.حالا بگیر برو تا بالا.به نظرم تلاش برای هرگونه تغییری در این موضوعات بسیار خونین خواهد بود.دیر یا زود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 13:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این کشتی شکسته به ساحل...</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;غروب شده.ابری بنفش و خاکستری با تتمه ی روشنایی باقی مونده از لای کرکره ی زشت و بدقواره جلوی پنجره اتاقک پیداست.همین یه گله جا از باقی مونده ی آسمون رو به تاریکی رو هم، پایه های تاور کرین و داربست های ضلع جنوبی پروژه هاشور زدن . یه تیکه از روکش پلاستیکی ورق های کامپوزیت نما هم تو دست باد این ور و اونور میره وتکون خوردنش صدای عجیبی میده .پشت کامپیوتر توی این اتاقک موقت کارگاهی نشستم ، که دیواراش پرشده از کاغذهایی که با ماژیک های لایتر جابجا رنگ شده و چند تا پرینت بدکیفیت از تصویرهای سه بعدی پروژه و به جاهای باقی مونده هم تا تونستن سنگ و سرامیک تکیه دادن . یه گوشه یه رخت آویزه که ازش 4 تا کلاه ایمنی سفید آویزونه و روی میزم هم پر کاغذای مختلف و پرینتر و بیسیم و قندوون ...خسته ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;صدای دعا و اذان سر شب هم بلند شده و کارگرا دارن کم کم جمع و جور میکنن که با لباسای تعویض کرده و موی آبشونه شده چند تا چندتا، معمولا&quot; با یه کیسه یا ساک و گاهی تیشه یا فرز توی دستشون، برن سمت خونه ها و زن و بچه شون.تقریبا&quot; اکثرشون رو توی طول روز سر کارای مختلف توی کارگاه دیدم.بعضی هاشون مغرورن و سرتق.بعضی هاشون خجالتی هستن و ترسو.بعضیهاشون مودبن و محترم حرف میزنن وبعضی هاشون دریده و بهانه گیر. همه جور فرقه ای و ملیتی توشون هست. توی اتاق که میان رفتارشون با سر کارشون فرق داره.اونایی که کار خاص انجام میدن(مثل نجاری یا استیل کاری) به هر حال رفتارشون بهتره. چند تاییشون میخوان تا ساعت 9 شب بمونن و کار کنن و انتظامات برگه های اضافه کاریشون رو میفرسته که امضا بشه.اکثرا&quot; کلاه کشباف رو سرشونه و جفت دستا توی جیب، تند تند توی محوطه راه میرن... دلتنگی غروب تاریک زمستونی صد برابر میشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میگن یه روزگاری مردایی که از سر کار خاک آلود و خسته برمیگشتن خونه، دستشون پر بود و باهاشون بوی نون تازه و لبخند و چروک دست میپیچید توی روشنایی خونه و کافی بود که تن سالم بمونه و بازو کار کنه تا دل خوش و خرم بمونه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من باورم نمیشه این افسانه غریب رو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 17:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشید، شما رو جایی ندیدم؟!</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آدمها رفتارشون توی موقعیت های دایمی با موقعیت های موقتی فرق میکنه.هر فردی موقعی که توی خونه اش نیست و مثلا&quot; برای پیک نیک یا یه اقامت موقتی رفته جایی، استانداردهای روزمره اش رو با رواداری نسبتا&quot; زیادی کاهش میده.مثلا&quot; برای غذا خوردن ممکنه دیگه از اون شرایطی که معمولا&quot; توی خونه غذا میخوره فاصله بگیره.دیگه خیلی به نبودن قاشق چنگال یا بدون میز و صندلی بودن فکر نمیکنه.ممکنه برای نوشیدن چای از شیشه مربای خالی هم استفاده کنه و....این شرایط حاصل ذات موقتی بودن اون موقعیته.همون آدمها رو اگه برای مدت طولانی تری توی اون شرایط نگه داری، احتمالا&quot; تحمل ادامه اون شرایط رو نخواهند داشت و سعی میکنند به هر شکلی که ممکنه به استانداردهای خودشون نزدیک بشن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جدای از اینکه اساسا&quot; بعضی آدمها ممکنه پلشت تر باشن و استانداردهای پایینتری داشته باشند، مادامی که عقل یه آدم سرجاش باشه بین رفتار زندگی دایمی و موقتیش فرق هست.نمیشه همیشه جوری رفتار کنی که انگار توی بیابون داری غذا میخوری و ممکنه استخون مرغی که داری میخوری رو پرت کنی دو قدمی خودت و نگران آلودگی ناشی از اون نباشی چون چند ساعت دیگه تو اصلا&quot; اونجا نیستی! اگه کسی توی خونه این رفتار رو بروز بده علاوه بر مسایل بهداشتی باید نگران کثیف شدن قالی و اجبار به تمیز کردنش در آینده نزدیک هم باَشه.رفتار کسی رو تصور کنید که توی یه خونه لوکس با وسایل گرون قیمت و امکانات عالی زندگی میکنه، اما در دو قدمی جایی که غذا میخوره ادرار میکنه! گاهی برای اینکه دهن چربش رو پاک کنه از پرده های حریر پشت پنجره استفاده میکنه و به جای اینکه شیر شوفاژ رو برای گرمایش باز کنه، درهای کابینت رو وسط آشپزخونه به آتش میکشه تا خودش رو گرم کنه و بعد برای خاموش کردن همون آتش موقعی که نیازش رفع شد، روش رو با قالی ابریشمی میپوشونه.مسلمه که یه آدم، اگه اندکی مغز توی سرش باشه، حتی اگه اون خونه و اموال مال خودش نباشه و ازش بازخواستی هم نشه، باز همچین رفتاری بروز نمیده وارزش ذاتی اون سرمایه ها و استانداردهای رفتاری خودش، مانعش میشن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعضی رفتارها، به شدت به استانداردهای زندگی موقتی یا زندگی در شرایطی بحران بزرگی که زندگی رو از روال عادی خارج کرده نزدیکه ،مثل فیلمهایی که راجع به هجوم موجوداتی عجیب به تمدن انسانها یا شیوع یه بیماری مسری کشنده در کل بشریت ساخته شدن.در این حالت ،اصلا&quot; به استانداردهایی که تامین کننده کیفیت ادامه زندگیه فکر نمیشه و همه چیز حالت موقتی داره.توی تصمیمات و سیاست گذاری برای آینده، شبیه به اون آدمی که توی خونه اش نیست رفتار میشه و تنها چیزی که مهمه بقای حیات در پایینترین سطوح اون به شکل یک حیوانه که نیازهای غریزی مهمترین امور زندگیش هستن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا آدمها رو فراموش کنید.این شرایط میتونه حاکم بر یک سیستم باشه.ممکنه یه جمعیت یک ملت یا یه تمدن اینجوری رفتار کنند.راستی شما یاد یک سیستم خاص نمی افتید؟ کمی به بعضی از رفتارها توی مقیاسهای کلان که فکر کنیم میبینیم چقدر مشابهت ها زیاده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 14:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو با این جاده همدستی</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه چیزی کمه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پرده ها رو باز میکنم تا تو این هوای بعد از بارون سر شاخه های چنار باغچه، تا کنار خود پنجره بیان و به لطف شفافیت کم سابقه هوا، تصویرشون روشنتر از همیشه جلوی چشم باشه. به قرار بعد از ظهر با همسرم که بدون برنامه ریزی قراره بزنیم بیرون و هنوز نمیدونم کجا ممکنه بریم، فکر میکنم....جاش مهم نیست.مهم اینه که با همیم و هوا خوبه.اما بازم چیزی کمه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;موسیقی های دوران نوجوونی رو به لطف چرخه ی بی منت اطلاعات و صدا و تصویر پیدا میکنم و یکی یکی گوش میدم. فکرش رو بکن....&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://beemp3.com/download.php?file=1541253&amp;song=One+Way+Ticket&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;One way ticket&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;   از Eruption   یا &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://beemp3.com/download.php?file=5694425&amp;song=Love+Is+A+Shield&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;Love is a shield&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; از Depeche Mode...هر کدومش کافیه....اما بازم چیزی کمه.به کتابایی که خریدم فکر میکنم و به اینکه تا یک ماه آینده رو حداقل چیزهایی برای خوندن دارم که مجبور نیستم خودم رو مجبور کنم بخونمشون!...از اون کتابایی که جزو &quot;کتابایی که باید خونده بشن&quot; نیستن و این یعنی شبا بدون یه لحظه فکر کردن به روزمرگی ها و نامعلوم های آینده، کتاب میخونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به این فکر میکنم که همکارای دانشگاه خبر دادن، قرار بوده این ترم به من و چند نفر دیگه تذکر بدن که سر کلاس بعضی حرفا رو نزنیم و این بشه شرط ادامه کارمون تو دانشگاه، و بی اختیار لبخند به لبم میشینه که قبل از این حرفا خودم از اونجا زدم بیرون و قیافه یه جماعتی چقدر دیدن داشته که فکر میکردن حالا برای من و امثال من، چقدر مهمه که بمونیم با هر شرایطی و بریم جلوی میزا و قیافه های ریاکارشون بشینیم یا بایستیم و بگیم به چی اعتقاد داریم و به چی نه!  فکر کردن به این موضوع حالم رو خوب میکنه، اما یه چیزی کمه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پروژه داره خوب پیش میره و ساختمون خوبی از آب درمیاد که میشه بعدا&quot; ازش خجالت نکشید و راجع به همکاری که توش داشتی با لذت فکر کنی...اما باز م کافی نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فردا با یکی از آخرین 727 هایی که باقی مونده! باید برم وبازم از خونه و همسرم دور بشم. بازم کوتاه و باز هم با دونستن تاریخ دقیق برگشت. این خوشحال کننده نیست.میدونم احساس دوری چیز خوبی نیست و میدونم که دلتنگ میشم و همینا هوای خوب و موسیقی خاطره انگیز و رضایت از شرایط کاری و شغلی و... رو بی رنگ میکنه. گرچه فکر میکنم چیزی که کمه باید همین باشه و اگر این دلتنگی ِ عنقریب نبود، باید خیلی همه اینا خوشحالترم میکرد...اما این همه اش نیست...حتی اگه فردا رفتنی هم نبود باز چیزی کم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;توی این هوای بارونی، یه عده تو اوین و رجایی شهر و هزار جای دیگه نشستن پشت پنجره های خاک گرفته و به تپه های بالا سر دانشگاه نگاه میکنن و یادشون رفته که کی رفتن اون تو و نمیدونن که کی قراره باز همسرشون رو، بچه هاشون رو ببینن.و هیچکس نمیدونه چرا...هیچکس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ومن دلتنگ مسافرت کاری هستم که منو برای مدت مشخصی از عزیزم دور میکنه و احساس خوبی دارم که بهم قرار بوده یه تذکر داده بشه راجع به خطوط قرمز و یه روزی هم تو خیابون دویدم و دو تا باتوم هم خوردم و خودم رو بابت این طبیعی ترین احساسها کم میبینم....چیزی که کمه برام مشخصه....یا اونا نباید اون تو باشن، یا من نباید الان دلتنگ یه مسافرت مضحک باشم.چیزی که کمه، یه چیزی توی ته ته وجود همه ی ماست که گاهی که هوا ابریه، هوار میشه رو سرمون و به رخمون میکشه که با این روند، شاید دیگه هیچ چیز خوشحال کننده ای توی هیچ اتفاقی نباشه. تو صورتمون میکوبه، صحنه ی کشوندن هیکل خونین و مالین قذافی و چاقو انداختن به باسنش، آخر همه ی این ماجراهاست و این خیلی خیلی دردناکه. حتی دردناکتر از دوری از عزیزان. حتی اگه تو و عزیزات اینجا نباشین.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Oct 2011 15:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;......بلند شدم وبه طرف در خروجی رفتم، ولی درست جلوی دربه دوستی برخوردم، سیاه مست، که به دیدن من آنا&quot; کیف بغلی اس را بیرون کشید و بعد از مدتی طولانی زیر و رو کردن مقداری کاغذ، از آن سندی از یک مرکز درمانی الکلی ها بیرون کشید که نوشته بود: &lt;I&gt;به این وسیله اظهار میدارد که حامل ورقه، امروز صبح مطلقا&quot; اثری از الکل در خونش وجود ندارد.&lt;/I&gt; ورقه را تا کردم، به او پس دادم و رفیقم گفت که تصمیم گرفته بوده زندگی جدیدی را شروع کند و این دو روز گذشته هیچ نوشیدنی به جز شیر نخورده، ولی از خوردن شیر در این مدت چنان گیج و منگ شده بوده و تلو تلو میخورده که رییسش آن روز صبح او را به اتهام مشروبخواری از کار اخراج و دو روز مرخصی اش را کم کرده بود. رفیقم به دنبال این قضیه به کلینیک ترک مشروب رفته و آنها بعد از آزمایش دیده بودند که در خون او اثری از الکل نیست به رییس او تلفن و بخاطر آزردن روحیه یک کارگر شریف شدیدا&quot; توبیخش کرده بودند، و این رفیقم تصمیم گرفته بود که شادی توبیخ رییس و اعلام رسمی پاک بودن خون خودش را با مشروب جشن بگیرد....&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تنهایی پر هیاهو – بهومیل هرابال – ترجمه پرویز دوایی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Oct 2011 01:30:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احاطه کرده است عدد، ذهن خلق را</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; یه رسمی تو مشهد هست که توی خیابونایی که به حرم امام رضا منتهی میشه، بیشتر میشه دید.مردمی که دارن راهشون رو میرن به وسط خیابون که میرسن برمیگردن رو به حرم میایستند و با ادب و احترام سر خم میکنند و سلام میگن به امام رضا. بعضی ها کمی بیشتر میایستند و زیر لب دعاهایی هم میخونند...یا نمیدونم سلام علیک طولانی تری دارند. یه پیرزنی لنگ لنگان رسید وسط خیابون و نفس نفس زنان دستش رو گرفت به نرده بین دو لاین و برگشت سمت حرم. سر خم کرد و زیر لب حرفایی زد و شروع کرد به زار زدن. مفلوک به نظر میرسید و به نظر چندان هم به لحاظ جسمانی سالم نبود، اما مشخص بود که گدایی نمیکنه. ضجه میزد و رو به گنبد حرفایی رو میزد. اینور خیابون بودم و با وجود ماشین ها و موتورها و شلوغی خیابون فقط تصویر گریانش رو روی صدای کر کننده ی بوقها و همهمه ی محیط شهری میدیدم. گاهی گوشه چادر خاک کهنه و خاک آلودش رو میاورد بالا و اشک چشمش رو باهاش پاک میکرد. دور و برش مردمی که رد میشدن هم میایستادند به سمت حرم و سلامشون رو میکردند و میرفتند. کاری به کارش نداشت کسی...و اونم توجهی به اطرافش نداشت. تا موقعی که تاکسی رسید و من سوار شدم کماکان مشغول بود. از شیشه عقب تاکسی تصویر گریانش به سرعت دور میشد و اون کماکان داشت زار میزد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کلا&quot; اطراف حرم مشهد دنیایی داره واسه خودش.برای من که خیلی هم با محیط اون شهر غریبه نیستم هم، به نظر سیاره دیگه ای میاد. آدم هایی که توی هم میلولند و توی همون خونه های نیمه مخروبه اطراف که داره جاش رو به نوسازی بافت میده هر 10-12 نفر توی یه اطاق، اقامت میکنند و اکثرا&quot; به شدت فقیر هستن و پس انداز احتمالا&quot; کم چند سالشون رو صرف هزینه اتوبوس و اقامت و خورد و خوراک خودشون و خونواده های پر جمعیتشون میکنند که چند روزی بیان زیارت امام رضا. گاهی چند شب رو کنار خیابون یا توی پارک ها اطراق میکنند. در حالی که به صورت دسته ای راه میرن توی پیاده روها سعی میکنند بچه های قد و نیم قدشون رو گم نکنند و با همه لهجه ها و گویش های متفاوتشون، چهره ها چروکیده و سختی کشیده است. به نظر میرسه حتی تصوری از اینکه جور دیگه ای هم میشه به این سفر بیان و زیارت کنند و لذتش رو ببرن و کیفیت بالاتری  رو تجربه کنند هم ندارند....در همین شرایط بیشتر از نصف هواپیمایی که من باهاش میرفتم مشهد، به لبنانی ها، سوریه ایها و عراقی هایی اختصاص داشت که کارت پروازشون رو یک ایرانی با هیبت و ظاهری که میشناسیم و نشون میده وابسته به نهاد های خاصه گرفت و در اختیارشون گذاشت و اکثرا&quot; با چند زن و چندین بچه قد و نیم قد با هیاهو و سر و صدا سوار شدند و لحظه به لحظه پرواز هم برای سلامتی اونی که این سفر زیارتی مفرح رو براشون مهیا کرده بود، صلوات فرستادند. از افکار نژاد پرستانه متنفرم اما میفهمید که از چی حرف میزنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اون موقعهایی که داشتم شنا یاد میگرفتم سخت ترین کار برام تلاش برای موندن روی آب بدون شنا کردن بود....آخرش هم موفق نشدم....یعنی تنها راهی که بلدم غرق نشم اینه که شنا کنم. مدتیه شرایط اقتصادی جوری شده که احساس میکنم همه کسایی که دور و برم هستن دارن سعی میکنن غرق نشن و شنایی در کار نیست! کم کم این دلخوشی که اینجا جزو طبقه فلان و بیسار هستیم و جای دیگه دنیا، خارجی هم داره رنگ میبازه....داریم تو کشور خودمون هم میشیم خارجی و درجه چند. فقیر و غنی، تحصیل کرده و بی سواد، یه جورایی همه داریم دست و پا میزنیم غرق نشیم...رفتن به یه طرف ورسیدن به لبه استخر یا ساحل پیشکش. تلاش برای بقا...در همون حدی که هستیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راستی یادم رفت بگم،مدتیه که بنا به شرایط کاری که پیش اومده بیشتر از نیمی از ماه رو خونه نیستم. میرم مشهد برای پروژه ای و برمیگردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Sep 2011 13:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه سایبون، یه نیمکت</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه بار که توی یه سفر تفریحی به ترکیه، کنار یکی از خیابونای شلوغ استانبول نشسته بودم و آمد و شد مردم رو نگاه میکردم – و این از کارای مورد علاقه امه – فکر میکردم که چقدر خوب بود که یه شغل جمع و جور توی این شهر میداشتم و یه خونه رو به دریا و با همسرم زندگی میکردیم بین این غریبه ها که ظاهرشون هم اونقدر از ما متفاوت نیست که فکر کنیم بینشون گیر افتادیم ورفتارها هم اونقدر آشنا نیست که از تکرارش و دیدن همه خوبی و بدی های پشتش دلزده بشیم. فکر میکردم که مثل تصور ما از تمام مردم عادی تمام شهرهای دیگه دنیا، این مردم هم چقدر دغدغه هاشون به جنس آدم نزدیکتره...یک کلام آزادانه زندگی میکنن و درگیر امرار معاش و پیشرفت بدون نگرانی هستن. و بعد با خودم فکر کردم شاید یکی از همین ها هم اگر حاشیه یکی از خیابونای تهران بشینه و مردم رو نگاه کنه همین فکر به سرش بزنه. من واقعا&quot; نمیدونم چقدر از این احساس مربوط به زندگی تو این شرایطه ولی واقعا&quot; کنجکاوم که راجع به احساس آدم های اورجینال ممالک دیگه راجع به گذران زندگی بدونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; مدتهاست دور و برم آدمی که بدون دغدغه مشغول زندگی معمولی باشه و از نگرانی هایی که حتی دقیقا&quot; نمیدونه چیه آزرده نباشه، ندیدم. یه ویروسی افتاده توی جون امثال ما - طبقه متوسط؟ - که کلافمون کرده. اصلا&quot; گرفتاری اینه که نمیدونم چه چیزی دقیقا&quot; باعثشه و با چه شرایطی عوض میشه...فقط به شدت احساس غریبگی میکنم نسبت به اجتماع دور و برم. فکر میکنم نباید اینجایی که هستم باشم....فکر میکنم باید با همسرم یکی از زوج های همون خیابونای شلوغ استانبول باشیم...بتونیم طلوع و غروب خورشید رو ببینیم و بهش فکر کنیم و با هم راجع بهش صحبت کنیم. احساس میکنم دیوارهای این شهر اینقدر بلند شده که فقط از شب و روز روشنایی و تاریکیش رو میفهمیم و از گذشتن فصل ها سرما و گرماش رو...این که سخت مینویسیم هم از همینجا میاد....میگیم از چی بنویسیم آخه....همه میدونیم چمونه، نمیدونیم دلیلش چیه ولی میدونیم چه احساسیه...هرچقدر هم که به همدیگه بگیم دلیلش اینه یا اون و تحلیل کنیم و فکرمون رو به اشتراک بگذاریم و به طنز ازش حرف بزنیم، فرقی توی اصل قضیه نمیکنه...اون احساس ناخوشایند هست. اینجور موقع هاست که به نظرم ترجمه اون حس به هر بیانی که امکان پذیر باشه تنها راه رها شدن موقت از شرشه...شاید در آینده از این سالها کتابها و شعرها و نقاشی های خوبی به جا موند....کی میدونه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Aug 2011 13:15:19 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خاطر نوزاد دشمنش شاید...</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دوست فیلیپینی من که واسه یه شرکت مخابراتی بین المللی کار میکنه ،چند روزی از طرف شرکتشون ایران بود و توی هتل اوین. شبی که با هم رفتیم بیرون تا گپی بزنیم و وقتی رو بگذرونیم، موقعی که از یادگار امام رد میشدیم بهش میگم: میدونی احتمالا&quot; پنجره ی اتاقت توی هتل به یکی از معروفترین زندان های ایران به اسم اوین باز میشه؟ با چشم های گرد شده میپرسه: واقعا&quot;؟! و من چراغ هایی رو که تپه های اوین رو روشن کرده بهش نشون میدم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کاش میتونستم این غباری که معلوم نیست از کجا روی سر این شهر رو گرفته و گاهی نمیگذاره بلندترین و محکم ترین کوه های اطرافش رو هم ببینیم، براش توضیح بدم. کاش میشد ببرمش به دیدن رودخونه ای که از درکه میگذره و تشویقش کنم که پاهاشو بگذاره توی آب خنک و تمیزش  رها و بی دغدغه وبا صدای بلند به لرزی که به تنش میافته بخنده. کاش میشد به جای سر پایین انداختن در مقابل &quot;آن بلیوبل&quot; گفتن های متعددش درباره ی چیزایی که تو ذهن جهان سومی اون هم نمیگنجید ومدت هاست تبدیل شده به زندگی روزمره ی ما، سرم رو برای همین زندگی روزمره بالا میگرفتم...کاش دیگه خبر بدی از پایین اون تپه ها نرسه...کاش دووم بیارن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کاش یه روزی روزگاری که دوباره برمیگرده به وطن من، من هنوز اینجا باشم و بگم اون تپه ها رو میبینی؟...یادته؟...میبینی چه سرخ و سبزن؟...اون کوه رو میبینی؟...میبینی چه پر برف و سفیده....واسه همیناست که پرچم کشورم سبز و سفید و سرخه. واسه همین سبزی و سفیدی و سرخی رو دیدن بود که، یه عده پایین اون تپه ها گیر افتاده بودن...حالا ما داریم میبینیم همه ی این رنگهایی که به ما هدیه دادن رو...باورت میشه دوست جهان سومی من؟باورت میشه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.shamlou.org/index.php?q=node/31&quot; target=_blank&gt;لینک شعر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jun 2011 04:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

