<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آلبالوهای قرمز زندگی</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای شخصی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 20 Nov 2009 20:20:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چیه پس تو سرت؟</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روی تردمیل که میدوی، کافیه مقابلت آینه باشه.قدرتی خدا تمام سالن های ورزشی هم دورتا دور آینه دارن، جوری که فکر میکنی اگه نارسیسیزم سراغت نیومده باشه، بی خود اونجایی!! اما آینه ی مقابل تردمیل حکایتش چیز دیگه است.من که در زندگی روزمره عینک میزنم، موقع ورزش- طبیعتا&quot; بدون عینک - خودم رو ناواضح میبینم، میتونم از بین همین تصویر نا واضح به وضوح زل بزنم توی تخم چشم های خودم و هی فکر کنم و هی فکر کنم و هی فکر کنم.آدم ها با چشم های تیزبین و سالم که جای خود داره.کمی که به جریان سیال ذهن پا بدی یه هو میبینی رفتی تا کوچه پس کوچه های کودکی و برگشتی.رفتی تا توی اتاق نشیمن خونه ی نفری که داره رو دستگاه بغلی عرق میریزه و برگشتی.رفتی توی متن اولین نامه های عاشقانه ات واز اونجا یه سری زدی به متن تمام ترانه های عاشقانه ی اون روزا.یه کاست هایی ضبط میکردی با منتخب آهنگ هایی که اون روزا فکر میکردی عاشقانه ترین ترانه های ممکنه و گوش کردن به اون یک ساعت، فیل رو هم از پا مینداخت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; نگاه که میکنی میبینی دقیقه ی هفتم شده و حالا باید تا دقیقه ی پانزدهم سرعت رو ببری روی ده.دوباره زل میزنی به چشم هات و کماکان میدوی.خیلی چیزها به نظر میاد تو این چند سال تغییر کرده.تو، محیطت، دوستانت و معاشرت هات...اما هنوز هم مهمترین مسایل ذهنی ات اونایی است که مربوط به حس هایی است که هر آدمی تجربه میکنه.فکر میکنی مهمترین عامل تعیین کننده ی روال کار دنیا و زندگی حسیه که آدم ها نسبت به زندگی دارند.نسبت به همدیگه دارند، نسبت به خودشون دارند.یه موقعی مرزهای بین خوب و بد، موفق و ناموفق، غلط و درست و...خیلی واضح تر بود.نمیدونم زندگی اون موقع آسون تر بود یا نه ولی از یه جایی به بعد - که حتی نمیدونی دقیقا&quot; کی- این مرزها پس و پیش شد...عوض شد...نا واضح شد درست مثل هیبت خودت توی آینه ی مقابل.لحظه هایی رسید که آرزو کردی کاش همه چیز مشخص تر بود، اما همون موقع ها از کسایی که براشون همه چیز واضح بود حالت به هم خورده بود.از یه جایی به بعد دیگه هیچی اونجوری که قبلا&quot; بود، نبود...و نمیدونستی از این بابت خوشحالی یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; به دقیقه ی پانزدهم نزدیک میشی و سرعت رو برای سه دقیقه ی آینده باید برسونی به یازده و نیم.هنوز زل زدی به خودت.اما هنوز هیچی واضح نیست.یه مته برداشتی و داری دل و روده ی خودت و پدر، مادرت و محیط زندگیت و معلما و همکلاسی ها و بچه محل ها رو میریزی بیرون، شاید این تصویره واضح شه یه کمی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دقیقه ی هجدهم شده و باید سرعت رو کم کنی.هر یک دقیقه یه مقداری کمتر تا دقیقه ی بیست و دو.آخراشه و داری راه میری...هنوز داری به خودت نگاه میکنی.هیچی واضح تر نشده.سر جای قبلیت هم هستی.یک متر هم جا به جا نشدی.اما راضی هستی.میری که چند دقیقه استراحت کنی و بری سراغ بقیه دستگاه ها مقابل آینه های دیگه، تا دور دوم دویدن رو نیم ساعت دیگه شروع کنی.میدونی تصویرت واضح بشو نیست و میدونی که یک متر هم جابجا نمیشی.اما میدوی، با فکر های بی انتها و با بیرون ریختن همه ی گذشته با همون مته ی معروف. این ها رو میدونی و دوباره میای که بدوی و آخرش سرعتت رو کم کنی و کم کم وقت بیرون رفتنت از سالن برسه.دویدن به قصد برنده نشدن، همراه فکر های پیچ در پیچ و بی انتها، کاریه که بعضی ها تو زندگی میکنند.خیالیه؟! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 20:20:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای آبان ی</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بالای عینکش بهم نگاه می کنه و میپرسه: زخم بالای لبت مال چیه؟...میگم: سه سالگی خورده لبه ی میز.میپرسه: شیطون بودی؟از اینایی که از دیوار راست بالا میرن؟ میگم: شیطون محتاط بودم.همکلاسی ها میدونستن فلانی ته شره، ولی مدیر و ناظم اگر هم متوجه میشدن به روی خودشون نمی آوردن...شورش رو درنمیاوردم!....و بعد یه عالمه سوال دیگه و من بعدا&quot; فکر میکنم، از کجا میفهمه که از چی باید بپرسه، از چیزای به این ریزی واینقدر دقیق و اکثرا&quot; درست وسط خال.موقعی که اصطلاح &quot;مرد آچار به دست&quot; رو به کار میبرم، لبخندی میزنه و میپرسه: مگه تو چه جوری هستی؟به تعمیر کردن چیزا علاقه نداری؟ میگم: من اهل کتاب و فیلم ونوشتن و اینجور چیزام...آچار و پیچ گوشتی واسم زیادی پیچیده است!...و نهایتا&quot; یه سوال ساده میکنه که خیلی کلیدیه...میگه: تو هم امنیت میخوای...مگه نه؟باید احساس امنیت کنی دیگه؟...میگم: آره...و از چهره اش میفهمم که متوجه شده که گرفتم نکته اش رو.لازم نبود مستقیم بگه که چه مرگم بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از خلیل جبران متنی رو میخونه که مضمونش اینه: غم و شادی دو روی یک سکه اند...هر موقع یکی اش اومد سراغت آگاه باش که نتیجه ی اون یکی بوده یا به هر حال وجه دیگری از اون یکیه.وقتی داره میخونه سراپا گوشم.خود به خود بچه ها هم کنجکاوتر میشن به متن خونده شده.تا چند لحظه بعد از تموم شدن متن همه ساکتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گیرم انداخته گوشه ی رینگ و داره چپ و راستم میکنه.میگه: حالیت نیست...یکی باید بهت بگه اینا رو...یکی باید سرت داد بکشه انگار.با خونسردی میگم: میدونم اینا رو عزیزم...اما تو هم داشتی....اینم داشته...منم دارم...چه انتظاری داری؟منم که پذیرفتم و میبینی که لااقل هرچی هست، توی جونمه...کاری به کسی ندارم.خوشم نمیاد اینجوری باشه ولی هست! میگه: واقعا&quot; آی دونت نو وات تو سی!...میگم: لازم نیست چیزی بگی، اونجا اوضاع چطوره؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اوایل به نظرم احمق میومد.الان یه رفتار هایی داشته تو این مدت که میبینم چه قلب صافی داره و چقدر معنای رفاقت رو میفهمه.نظرم نسبت به بچه های دهه ی شصتی چند سالیه حسابی عوض شده...تو 7-26 سالگی فکر میکردم خیلی غیر قابل تحمل اند.کم کم دیدم کارشون درسته ...سر جریان انتخابات هم که سنگ تموم گذاشتن...راستش دارم به این نتیجه میرسم که نیم نسل بعدی از ماها بهتر از آب درمیان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم تو اتوبان بابایی، پشت یه وانت زامیاد که پشتش یه اتاقک درست کرده رانندگی میکنم.یک آس پیک گنده پشتش نقاشی کرده و زیرش نوشته: &quot; &lt;I&gt;حکم لازم &lt;/I&gt;!! &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 06:16:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنیاگران غمگین</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این همکار ما که اونم معماره و سال پایینی ما بوده، این روزا 2 سال بعد از اتمام ازدواج ناموفقش، عاشق شده و تو یه رابطه ی رضایت بخشه.پای کامپیوتر مشغول کار، موزیک های عاشقانه گوش میده. &quot;خولیو ایگلسیاس&quot; از تمام زن های زندگیش عاشقانه تشکر میکنه به خاطر لحظات زیبایی که براش ساختن.&quot;مادونا&quot; میگه: قلبت رو که به روی عشق ببندی و نبینیش، انگار یخ زدی.&quot;بی جیز&quot; میپرسه : چقدر عشقت عمیقه؟ &quot;لیونارد کوهن&quot; میگه: اگه پدری برای بچه هات میخوای یا فقط کسی که باهاش روی ماسه ها قدم بزنی، من اون مردی هستم که میخوای. &quot;رد استیوارت&quot; میپرسه: تازگی ها بهت گفتم که دوست دارم؟ &quot;الویس پریسلی&quot; میگه: ممکنه اونجور که باید ازت مراقبت نکردم...اما باید بگم همیشه توی ذهنم هستی.&quot;کریس دی برگ&quot; میگه: دلم برات تنگه، بیشتر از اونی که کلمات بتونن بگن....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میگم مهندس دلمون خون شد...جون من یه چیزی بگذار که حال خوب تو رو اینقدر به رخ حال بد ما نکشه....میخنده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دقت کردین تصویر چوب کبریت سوخته ی ته یک زیر سیگاری سفید و خالی، چقدر غم انگیزه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:36:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورای حد تقریر است...</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم میخواد برم پیش نقاش پیر دل زنده ای که می شناسم.برام از زندگی بگه ولذت نقاشی کردنش.از کبوتر هاش و از آتلیه ی روی بام خونه اش.شگفت زده اش کنم با صمیمی شدنم و از کاغذ های مچاله شده ی شعرهام براش چند تایی بخونم و اون با اون نگاه پر از برق زندگیش یه تعبیری بیاره به جای بعضی از عبارت ها که بشه امضای خودش تو شعرمن.نگم که چرا این کاغذ های شعر مچاله اند و چرا خودم صاف و بدون چروک نیستم.براش از صبح های یخ زده وتا سر حد مرگ پر از بغض این روزا نگم.راجع به غروب های سنگین این شهری که غبارش از دود گازوییل قابل تشخیص نیست و منظره ها همه به داربست های نامنظم و تاور کرین های بی حرکت ختم میشن، حرفی نزنم.این پنجره هایی که تمام منفذ هاش رو پرده های ضخیم پوشونده و اخم آدم ها، توی اتومبیل های تنهایی شون، لای ترافیک و رنگ قرمز چراغ های خطر و درخت هایی که قامتشون خم شده زیر بار معلوم نیست چی، رو فراموش کنم.هیچی نگم و اون بفهمه که دل تنگش بودم و با دستای پر چروکش توی اون آشپزخونه ی شلوغ با اون رنگهای گرم و عطرهای جور واجور، یکی از ده جور قهوه ای رو که داره برام دم کنه و فقط با موی سفید و نگاهش همراهم باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آی استاد....دلم برات تنگ شده. بگذار نفست باشه چند متر اونورتر از من.بگذار باور کنم بعد از اینکه موی آدم سفید شد هم، هنوز میتونه زنده باشه و زنده بودن رو بفهمه. سالم بودن رو بفهمه، نه از رو کتاب از بر کنه.بگذار دلم خوش باشه که اگه این دهه ی پر اشتباه 25 تا 35 رو رد کنم باز هم همین چیزایی که دلم رو میلرزونه، سرجاش میمونه.بگذار باور کنم که بازیگوشیم رو از دست نمیدم و خنده هام همیشه از ته دل و با چشم های برق افتاده است.بگو که این تیغی که تو گلومه و با هربار نفس کشیدن خراش میده تمام وجودم رو، دست از سرم برمیداره.با بودنت بهم بگو که تجربه آدم رو محتاط نمیکنه. اعتماد نمیشه واژه ی سر طاقچه که با پوزخند به رخ کوچکتر از خودم ها بکشمش و بگم ببین اونی که سر طاقچه است و خاک گرفته مال من بود و از اینی که تو الان داری هم خیلی مشعشع تر بود.بیا و به من ثابت کن با اون منطق بی منطق زندگیت، که هنوز هم آدم ها بهترین هدیه ی خدا به زمین و طبیعت هستند.بگذار فکر کنم که آسیب زدن و آسیب دیدن اونقدر ها ترس نداره که فکر میکنم.بگذار همین چهار تا لبخند دوستای دوست داشتنیم رو، از دست ندم.به من یاد بده که باور کنم این چیزی رو که هستم، هر چقدر هم که این نوع بودن، آزارم داده باشه. بگذار دلم خوش باشه که یه روزی میرسه که این مغزی که فاتحه اش خونده شده،تمیز فرمت میشه و دیگه حتی یه ثانیه هم به اندازه ی یه عمر تصویر و عطر و صدا توش باقی نمونده باشه.بگذار فکر کنم میشه دوباره متولد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آی استاد....دلم برات تنگه.میتونی به من بگی چرا این روزا اینقدر میترسم؟تو هم از همه چیزاین روزا، همینقدر میترسی؟ از این عکسای دیجیتالی این روزا نمیترسی؟ لامصب ها خم برنمیدارن.یه روز و روزگاری کاغذ های عکس ها چهار بار که دست میکشیدی روش و دو بار که قطره ی اشکت خیسشون میکرد، از رنگ و رو می افتادن و به مرور گوشه هاشون میشکست و غبار زمان روی چهره ی همه آدم های توی عکس رو میپوشوند.حالا چی؟هرچقدر که دست بکشی روی موها و چشم ها و لبخندهای توی عکس، هرچقدر که زل بزنی بهشون و مرور کنی هزار تا اتفاق بیرون کادر رو، باز این مونیتور لعنتی با یه اسپری تمیز کننده و یه دستمال نرم میشه عین روز اولش.اشکهات هم روی سطح عمودی این صفحه ی همیشه روشن نمیریزه، که فقط گونه ها و یقه ی پیرهنت رو خیس میکنه.به نظر تو پیرمرد، نباید ترسید از این روز روزگاری که هیچی برای ما کهنه نمیشه، اما صد مدل جدیدترش به یه ماه تمام دنیا رو برمیداره.تو باشی هول ورت نمیداره؟ فکر نمیکنی که مال این روزگار نیستی؟نمیترسی از این دوره ی زود کهنه شدن همه چیز؟فکر نمیکنی که آدم ها هم انگار تاریخ مصرف پیدا کردن؟فکر نمیکنی همه دارن به هم، به نزدیکترین آدم هاشون هم به چشم جنس توی ویترین نگاه میکنند؟نمیترسی از این آدم هایی که همونجوری که زل زدن تو چشم هم، دارن چرتکه ی صد سال بعد رو هم میندازن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آی استاد نقاش...بیا من رو هم ببر توی دنیای نقاشی هات و بگذار همونجا بمونم.بگذارتوی همون هیچی نقاشی ها گم شم و یه روزگار دیگه ای بیام بیرون.یه موقعی که همه جا اینقدر ترسناک نباشه...همه جا اینقدر خفه نباشه...همه جا اینقدر سرد نباشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 15:45:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پری دریایی</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوسوی نورهای قایق ها و کشتی هایی که دورتر لنگر انداخته اند، دیده میشه.هوا صافه.حتی نورهای جزیره هم دیده میشه. اما مرز آسمون و دریا، اون دور دورا، خیلی واضح نیست، هردو کبودند. یاد شعر &quot;کشتی شکسته بر ساحل دریا...&quot; ضیا موحد می افتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از هتل پیاده اومدم کنار ساحل.نسیمی که از سمت دریا میاد، واسه خنک شدن کافی نیست، اما برای راه انداختن موج های ریز ریزی که زیر نور زرد رنگ این محور پیاده ی حاشیه ی ساحل، به سمت خشکی میان، کفایت میکنه.جا به جا روی سکو ها، جمع های چند نفره نشستن و قلیون میکشند یا چیزی میخورند.پاهام رو ازلبه ی سکو آویزون میکنم.ماهی تو آسمون نیست، اما چند تا ستاره واسه خودشون وسط آسمون جا خوش کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشم هام رو میبندم و یه قراری با دریا می گذارم.با همون باد وزان و موج های ریز ریز جوابمو میده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارم به آدم های توی اون کشتی ها فکر میکنم.به آدم های توی اون جزیره که کمی دورتره...و آدم های ساحل اون سوی این دریا.پارسال اونور همین دریا نشسته بودم و فکر میکردم، موج ها دارند میان به سمتم. الان هم که 180 درجه جام نسبت به اون موقع عوض شده، باز موج ها دارند به سمت من میان. نکنه گیر از منه. یا شاید اصلا&quot; جام عوض نشده و فقط، فکر میکنم جای قبلی نیستم. یا شاید قانون دریا رو نمیدونم. اما...اما چند تا از آدم های این ساحل، اون قایق ها، اون جزیره و یا ساحل روبرو، قانون دریا رو می دونند که من نمیدونم؟ ها؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 17:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهشت می تواند منتظر بماند</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/John_Lennon&quot; target=_blank&gt;جان لنون&lt;/A&gt; فقید، در &lt;A href=&quot;http://beemp3.com/download.php?file=996118&amp;song=Beautiful+Boy&quot; target=_blank&gt;ترانه&lt;/A&gt; ای که خطاب به پسرش خونده، یه جا میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &quot; &lt;I&gt;زندگی اون چیزی است که داره بر تو می گذره، در حالی که تو خودت رو مشغول برنامه ریزی های دیگه ای کرده ای.&quot;&lt;/I&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; (Life is what happens to you, when you’re busy making other plans)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی آکواریوم سیگاری های فرودگاه نشسته ام.صبح زوده و دارم مثل ابله ها ناشتا، سیگار میکشم.یه جمع 5-6 نفره، از دختر پسر های جوون اونورتر نشستن و از لحظه ی ورودم، احساس کردم نگاه یکی شون روم سنگینی میکنه.الکی به موبایلم ور میرم و با سیگار بازی میکنم.سرم رو می چرخونم و حضار رو نگاه میکنم.همه سرشون به کار خودشونه.نگاهم به جمع چند نفره ی اون جوون ها میرسه، با یکی از پسرها چشم تو چشم میشیم.کماکان و آشکارا با کنجکاوی نگاه میکنه.22-23 ساله اند.من اما، نگاهم رو بدون مکث میچرخونم.سرم پایینه که می بینم سایه کسی نزدیک میشه.سرم رو بالا می آرم.میگه: &quot; &lt;I&gt;سلام آقای فلانی&lt;/I&gt;.&quot; همون پسره است که حالا چشم های روشن و گردش آشنا به نظر میرسه.ریش تنکی داره و موهاش کوتاه کوتاهه...مثل سربازا.میگم: &quot; &lt;I&gt;سلام&lt;/I&gt;.&quot; بدون تعجب یا معنی خاصی، دست میدیم. میگه: &quot; &lt;I&gt;من از بچه های ورودی فلان دانشگاه بیسارم&lt;/I&gt;. &lt;I&gt;دانشجوتون بودم.&lt;/I&gt;&quot; 5-6 سال پیش رو میگه.فایل جستجوی ذهنی من – که مدتیه شروع شده – محدودتر میشه.میگم: &quot; &lt;I&gt;خوبی؟...متاسفانه به جا نیاوردم&lt;/I&gt;.&quot; فامیلیش رو میگه.هنوز یادم نیومده، ولی میگم: &quot;&lt;I&gt;چطوری؟اوضاع روبراهه؟&lt;/I&gt;&quot; جوری میگم که، معلوم نیست یادم اومده یا نه.میگه: &quot; &lt;I&gt;خوبم.ممنون&lt;/I&gt;.&quot; میگم: &quot; &lt;I&gt;فارغ التحصیل شدین؟&lt;/I&gt; &quot; میگه : &lt;I&gt;&quot; بله،...گفتم یه سلامی کنم&lt;/I&gt;.&quot; هنوز ذهنم داره میچرخه.میگم :&quot; &lt;I&gt;لطف کردی.خوشحال شدم از دیدنت&lt;/I&gt;.&quot; میگه:&quot; &lt;I&gt;منم همینطور&lt;/I&gt;.&quot; و دست میده و برمیگرده و میره به سمت دوستاش.در همون لحظه یادم میاد که کدوم یک از دانشجوهام بوده و هم دوره ای هاش رو هم به خاطر میارم. دو ترم پشت سر هم باهاشون درس داشتم ....و البته اون موقع دختر بود. حتی اسم کوچکش هم یادم میاد. حالا یه پسر بشاش و خوش قیافه بود. اسم کوچک فعلی اش رو نگفت.موقعی که دارن با دوستاش میرن بیرون، یه دستی تکون میده و من از روی صندلی نیم خیز میشم و سرم رو به علامت خداحافظی تکون میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تلنگری بود بهم. احساس کردم اون چند دقیقه اول داشته فکر میکرده، بیاد احوال پرسی، یا نه. و اومده بود. خوشحال شدم مشکلی با آشنایان گذشته اش نداره و خوب این تغییربزرگ تو زندگیش را، با خودش حل کرده.داشت زندگی میکرد.با دوستای دختر و پسرش داشت میرفت مسافرت و ته چشماش رضایت رو می دیدی. شجاعتش، تمام مدت فرودگاه و طول پرواز، پس ذهنم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علی، تو خودت جرات داری همینقدر زندگی رو دوست داشته باشی؟ در حالی که دقیقه به دقیقه داره برات کنتور میافته، مدت زیادی از زمان های زندگیت رو صرف برنامه ریزی زندگی و چیدن قضایا برای پیش بینی اتفاقات احتمالی زندگی کردی، بدون اینکه متوجه باشی، همین چیزی که داره در این لحظه اتفاق میافته، زندگیه. ممکنه همین هواپیما به مقصد نرسه و...پوف...تمام. احساس کردم، چقدر دلم میخواد این پسر جوون، گاهی که خیلی چیزا بر وفق مراد نیست، فقط بیاد و احوالپرسی کنیم، تا خواست زندگی کردن رو بهم یاد آوری کنه. حتی اگه چیزی هم نگه، بودنش اثبات غلبه ی شور زندگی، بر بزرگترین مشکلات عالمه.احساس کردم، سخت گرفتن و سخت کردن زندگی، ترمزیه براش.حکایت اونیه که کنار رودخونه مشغول محاسبه ی عمق آب و سرعت جریانش بود، تا از رودخونه رد بشه که یکی اومد، زد به آب و گذشت و رفت اونور! تاثیر شنیدن حکایت غرق شدن یک نفر، اگه غلبه کنه بر خاطره ی دیدن ذوق آدم هایی که مشغول آبتنی و لذت بردن ازش هستن، زندگی خیلی سخت میشه. اما زندگی منتظر نمی مونه.نمی ایسته تا تو غلبه کنی بر ترس اتفاقات ناگوار زندگیت. بی رحمی زندگی، یا شاید زیباییش، به همین بی نیازی ِ مهربان شه.بی نیازِ مغرور و کج خلق نیست.بی نیازِ سرخوش و پذیرنده است. ما رو لازم نداره و اگه نریم به مهمونیش، نه دنبالمون میاد، نه مهمونی رو به هم میزنه.اما همین که در مهمونی رو بزنیم، چنان باهمون صمیمانه برخورد میکنه که انگار کل مهمونی رو به خاطر ما راه انداخته بوده، اصلا&quot;.شاید دلخوری ها و دلخوشی های ما از زندگی هم به همین دلیله.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شور اشتیاق ته چشم های این دانشجوی سابق، تکونم داد. کاش گاهی قصه های آدم هایی که از کنارمون می گذرند رو میدونستیم، اینجوری شاید قدر شور زندگی رو بیشتر میدونستیم. من که سعی ام رو خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممنون، برادر کوچکم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 14:43:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معنی جاودانه ی اعجاز</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عجب روزی! هوا را عشق پر کرده.هفته ها پیش دلم گرفته بود که &quot;ما همه با هم هستیم&quot;، اما تو نیستی کنارم.امروز من بودم، تو بودی، همه ی آنها که لبخند هایشان را در این چند ماه فراموش کرده بودم، آمده بودند.کنارهم بودیم که باران هم آمد. مطمینم که همراه ما بود این بخشش طبیعت. مگر میشود به این همه عشق و این همه ذوق اشک نریخت؟ حتی اگر به بزرگی آسمان باشی باز هم دلت میلرزد و از چشمانت جاری میشود. چه باک دارم از لرزش دل و اشک های خودم، که امروز به نظرم آمد که مرده ای زنده شده...&lt;A href=&quot;http://siakia99.blogfa.com/post-119.aspx&quot; target=_blank&gt;همان که هرگز نمرده بود&lt;/A&gt;. نمیتوانست بمیرد. مگر این ذوق آزادی و خواستن را مرگ هست؟ راستش هر بار که این شراره به بهانه ای گر میگیرد یاد خودم و تو می افتم. این ذوقی که در دل این جمعیت بود حتی اگر سالها به بهانه ها و ترفند ها پنهان شود و روزی برسد که مدتها از آخرین رویتش گذشته باشد هم، نمیتواند بمیرد. مگر ذوق ما مرد؟ مگر شد که به روزمرگی و پنهان کردنش، صرافتش را از سر بیاندازیم؟ امروز دیدم که این جمعیت هم همچون ماست. هر چقدر هم که بخواهد، &quot;تاب مستوری ندارد&quot;، در را بسته بودند، هر روز از روزن سر بر می آورد. این خواستن را نمی توان پنهان کرد. نه من و تو میتوانیم نه این جمعیت. و شرم میکنم که روزی تصورم بوده که نکند این باران ها هیچ سبزه ای را سیراب نخواهد کرد.اما این خاک حاصل خیز، هرگز کویر نبوده. جمعیت فریاد میزند:&lt;I&gt; بلند گو رو خاموش کن...صدای ما رو گوش کن&lt;/I&gt;. دیگر خاموش نیستیم، اما لبخندمان بر چهره ها کماکان هست. این سیل جمعیت خندان که میدانم درد ها در دلشان هست به من یاد میدهد...زندگی ساده است...خوب بودن ساده است...بهانه های دوست داشتن زندگی ساده است. باور کن که صد تا بلند گو هم که خاموش نمی شد باز، این صدا به نا شنوا ترین گوش ها هم، میرسید. ندیدی چهره های آنها که سر چهار راه ها بدون لباس پرسنلی، اما با ذهن های یونیفرم پوش، به ما خیره شده بودند؟ باور کن این بار فقط در چهره هایشان تعجب بود. این بار آن کینه و عصبیت، جایش را به تعجب داده بود.از خودشان میپرسیدند: چطور این ها هنوز می آیند؟ چرا حتی روی ویلچیر یا با این سن و سال یا با این هیبت مذهبی، کماکان از سه ماه پیش تا کنون، فراموش نمیکنند؟ تعجبشان را میفهمم. میدانم که تا به حال عاشق نبوده اند. نمیدانند که وقتی میخواهی، با تمام وجودت می خواهی، سه ماه و سه سال و سی سال هم که بگذرد، به بهانه ای خواستنت آشکار میشود. و باور کن که فرق ما با آنها در همین جمله ی ساده است.ما عاشقیم. آن کینه ای که امروز تعجب شده بود بر چهره هاشان، بادا که روزی به نگاه محبت تبدیل شود. چاره ی همه ی ماست این عشق  پس، از امروز به بعد اگر قدرتی میداشتم که چیزی را تغییر دهم در آن ها، باور کن کمی عشق در دلشان می خواستم...شاید که آنها نیز همچون ما -من و تو- بدانند که وقتی میخواهی، هیچ نیرویی را توان فراموشاندنت نیست، و همچون ما – من و تو و این جمعیت- باور کنند که وقتی عاشق باشی، میابی دیر یا زود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی میرقصند که به خاطر بیاورند ، بعضی میرقصند که فراموش کنند</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این سر پل تجریش تا روبروی باغ فردوس آذین بستن انگار.ماه رمضونه و شبای قدر و معلوم نیست چرا یه نگاهی هست که میگه باید گریه کرد که بخشیده شد و بخشید، تا در و دیوار رو پر کنند از نشانه های اندوه و گرفتگی . اما این تغییر فصل انگار کاری به این حرفا نداره . طبیعت اولین برگ چنار پاییزی اش رو با یه سلیقه ای رنگ آتیش زده و جلوی پات میندازه ، که تو فکر میکنی ، باید فقط خندید که بخشید و بخشیده شد.شاعری که منتظر مونده و گل عالم تموم شده و هنوزم میپرسه &quot;کی می آیی؟&quot; ، اگه این روزای اولین چموشی های&quot;اسب یال افشان زرد&quot; پاییز رو میدید ، میفهمید که اشتباهی قرار گذاشته . تقصیرکسی نیست که اشتباهی بهار و گل های رنگارنگش پیک هیچ اتفاق نویی نیستند.همیشه انگار این نسیم غروب روزای آخر تابستونه که هر قراری رو معنی دار میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این سر پل تجریش تا اون دوردورای کوه های سورمه ای بالا سر شهر رو ، آذین بستن انگار.قرار من ، اما با گل بهاری کاری نداره.قرار من پای اولین برگ پاییزی چنار های سر پل تجریشه ، که وقتی میریزه انگار داره بارون طلا میپاشه رو سر هر کسی که تو این خیابونا منتظر مونده ومونده ، تا حتی بعد از آخرین گل عالم . به خدا که این برگ زرد چناری که پیش پای من افتاد ، می ارزه به صد تا گل بهاری که یه نفس از عطر و رنگ این برگ رو، نمیشه فروخت به یه باغ از اون گل هایی که تموم میشن و هیچکس منتظر هیچکس نیست. لابلای صدای این دست فروشا و شلوغی آمد و شد این آدما و بوی زهم ماهی فروشی و گل و شل کنده کاری های مخابرات و برق و آب، حتی اگه دونه دونه ی برگ های پاییزی همه ی چنار های این خیابون ، از سرپل تجریش تا خود را آهن بخشکه و بریزه و بپوسه ، باز این باغ نمیرسه به زمستون . برف هم سرماش رو می بازه به این همه جنون که سرتا پای پل تجریش رو آذین بسته ، زیر پاهای بی قراری و زیر پوست بی تابی. منتظر برف نشستن هم ، پای این آذینی که طبیعت برام بسته ، قشنگه، چه ، جای طلا ی برگ های خوشگل چنار، نقره ی آبی فام بلور های برف رو بپاشه به سرم. مهم اینه که گل و برگ و برف ، به خاطر قرار ماست که باز میشن و میریزن و می بارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این فیلم ها رو به کی نشون میدین؟(بخش دوم و پایانی)</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب، حالا با هر سلیقه و با هر روشی فیلم رو انتخاب کردید.و تو راه منزل برای دیدنش هستید.به هر حال خوشحالید.درست مثل روزای اول دیت کردن.طرفین خوشحالند و بسته به اینکه موقع انتخاب چه روشی رو پیش گرفته باشند،هیجان بیشتری برای شروع جدی رابطه یا همون شروع دیدن فیلم دارند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیدن فیلم همون حکایت آشنای رابطه ی دو نفره.اگه درست پیش رفته باشه توقعات تون برآورده میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من فکر میکنم نود درصد کسایی که فیلم رو برای همون 2 ساعت سرگرمیش و گذروندن وقت انتخاب کردند ،راضی خواهند بود.حداکثر ممکنه بگن ای...فیلمش مالی نبود یا خیلی خوب بود.ولی چندان لذت عمیقی هم حتی از بهترین فیلم نخواهند برد و زجر چندانی هم از مزخرف بودن فیلم نخواهند کشید.اونا تو طول فیلم میتونن بارها به کارهای دیگه ای بپردازند و چندین بار دکمه ی ریوایند یا پاز رو بزنن و یا از دست دادن بعضی صحنه ها یا دیالوگ ها چندان براشون مهم نیست.اونا مراسم چندانی واسه فیلم دیدن ندارند...اگر هم باشه همون پاپ کورن همیشگی و کلیشه ایه.ترجیح میدن آخر فیلم رو حدس بزنن و تازه اگه فیلمه هم غیر قابل پیش بینی باشه بازم یه جور کلیشه فیلم های تعلیق دار مثل فیلم های جنایی رو ترجیح میدن! بلافاصله بعد از فیلم هم ذهنشون از مشخصات فیلم به غیر داستانش خالی میشه و بعد چند روز داستانش هم فراموش میشه.بدترین حالت در این نوع فیلم دیدن اینه که فیلم خوبی به دست یک فیلم بین ناشی برسه...فیلمی که میتونه مدت ها به حیاتش تو ذهن مخاطبش ادامه بده،تبدیل میشه به حداکثر یه سی دی تو آرشیو فیلم ها،که البته اینجور فیلم بین ها، آرشیو خاصی هم ندارند. درست رابطه هایی که فقط به قصد خالی نبودن کنار آدم برقرار میشه هم همینجورن! نهایتا&quot; بعضی از آدم های این نوع، از بعضی دیگه اش بهتر یا بدترن...ولی واقعیت اینه که اصل رابطه چندان عمق و همپوشانی و ارتقا ویژگی های شخصیتی رو تو خودش نداره.هست...شاید گاهی از نبودنش بهتر یا بدتر باشه، ولی ما درگیرش نشدیم.نه اینکه رابطه یا طرف مقابل ایراد داشته که ممکنه اینجور هم باشه یا نباشه، ولی بیشتر این ماییم که حتی اگه بهترین تجربیات رو هم از رابطه داشته باشیم،نهایتا&quot; - با این دیدگاه- برامون در حد یه رابطه خوب که تموم شده و رفته باقی میمونه و تاثیری هم روی ما به احتمال زیاد نگذاشته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونایی که فیلم رو بادقت بیشتری بر مبنای آگاهی های نسبی قبلی انتخاب کردند و به ژانر فیلم یا اسم کارگردان دقت کردند،احتمالا&quot; کمی هم اضطراب  بد بودن فیلم رو دارند.بیشتر احتمال خوب از آب در اومدن فیلم هست، ولی اون ها هم فیلم بین های سخت گیری هستند.چندان نمیتونن تو هر شرایطی فیلم رو ببینند.از بعضی چیز ها در طول فیلم با توجه به سابقه ی ذهنی که دارند ،بیشتر جا میخورند و بیشتر هم لذت میبرند.بعد از پایان فیلم اگه فیلم خوب باشه تا مدتها تو ذهنشون هست صحنه های فیلم مرور میشه و گاهی حتی چند بار دیگه فیلم رو میبینند. کسایی که رابطه را با دقت بیشتری انتخاب کردند هم همینجورند تقریبا&quot;.تفاوت ها و شگفتی های طرف مقابل براشون نه تنها نگران کننده نیست که باعث لذت بیشتری میشه.سطح توقعشون کمی بالاتره و همین گاهی دلگیری هایی بوجود میاره، اما وقتی حتی اتفاقی ساده و معمولی تو رابطه میافته براشون میشه باز هم یه اتفاق اختصاصی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی اما هیچکدوم از این حالت های مشخص و قابل پیش بینی،بوجود نمیاد.یه &quot;فیلم هنری بین&quot; چنان با نگاه تساهل و تسامح ، یه محصول در پیت سینمای هند رو میبینه و حال میکنه که کلا&quot; معیار های نقد و ارزشگذاری، واسه خودش هم به هم میریزه یا یه بیننده ی معمولی چنان کشفی از یه فیلم فوق روشنفکرانه میکنه، که دست صد تا منتقد رو از پشت میبنده.در اون لحظات و در اون حال و هوا اون فیلم به مذاقش خوش اومده همین.ممکنه دیگه تا آخر عمر اون فیلم رو نبینه ولی در لحظات دیدن فیلم لذت خوبی میبره و همین باعث میشه به نظرش اون فیلم خوب بیاد و حتی بشه فیلمی که بارها و بارها ببینتش...ممکنه بعد از گذشت چند سال که فیلمه را میبینه کمی با تعجب بگه:این دیگه چی بود که من خوشم اومده بود...اما زیاد گیر نمیده و همون یادآوری سرخوشی دیدن با لذت فیلم،به اندازه ی کافی اعتبار داره.گاهی آدم ها و انتخاب هاشون این شکلی میشه.راستش گویا خیلی از اوقات این شکلی میشه.دور و بری ها تعجب میکنن و گاهی حتی سعی میکنن به دوستشون یادآوری بکنن که:فلانی تو سبکت این نبود ها...اما اینا حرفا چندان اعتباری نداره.قبول دارم که ممکنه انتخاب اون آدم بعد ها چندان کارآیی نداشته باشه اما به لطف همون روزای سرخوشی طرفین تو زندگی هم جا میافتن.البته که اینجور انتخاب ها اگه روابط طولانی رو شکل بده لجظات سختی هم در انتظار طرفین خواهد بود...اما به نظرم میاد سخت بودن تحلیل تمام جوانب ارتباط آدم ها،خیلی ها رو به تسلیم به همچین روابطی وامیداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و گاهی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر میکنم همچین پستی میتونه تا ابد ادامه پیدا کنه،بدون اینکه نتیجه ی خاصی داشته باشه...یکی من رو از منبر بکشه پایین لطفا&quot;!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 21:23:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این فیلم ها رو به کی نشون میدین؟(بخش نخست)</title>
<link>http://siakia99.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آشنایی و مراودات زوج ها از روز شروع تا پایان ، فارغ از اینکه این پایان کی و چطور اتفاق بیافته، شبیه پروسه فیلم دیدنه.از موقعی که تصمیم میگیری فیلمی رو ببینی، با توجه به حال و هوا و سلیقه ات و فیلم های موجود! ممکنه انتخاب بکنی، تا زمانی که فیلم به پایان میرسه.راستش چند ماه گذشته با چند نفر به قصد شروع رابطه رفتم بیرون (و البته با خیلی از دوستانم بدون همچین منظوری!!).از یک جلسه تا چند جلسه...برای آشنایی بیشتر یا شناختی که شاید منجر به شکل گیری یه رابطه ی جدید بشه...که نشد.شبیه انتخاب فیلم و دیدنش بود(و البته که من میدونم آدم ها خیلی مهمتر از فیلم ها هستن).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرض کنید میخواییم از این بساطی های کنار خیابون فیلم بخریم.بدون البته ارزش گذاری خاصی بین سینما رفتن واز کنار خیابون فیلم گرفتن، به نظرم از کنار خیابون فیلم گرفتن کمی مدرن تره.میدونم که ممکنه در حال مزخرف گفتن باشم اما به نظرم ، فیلم از بساطی کنار خیابون خریدن شبیه معاشرت ها و آشنایی های مدرن و امروزیه و سینما رفتن شبیه خواستگاری!! تو ذهن خودم با این مقایسه ،کمی در حق سینما رفتن اجحاف کردم (و خودم اصلا&quot; سینما رفتن رو عملی به ریسک آمیز بودن رابطه ی مبتنی بر خواستگاری رفتن، نمیدونم و کلی هم سینما رفتن رو دوست دارم) اما به نظرم با وضع فعلی سینما های ما چندان هم بی ربط نیست.اگه فیلم جدید و به روز میخوایی باید دی وی دی رو از کنار پیاده رو تهیه کنی والا باید ببینی مسوولین امر چه فیلمی رو مناسب اکران تشخیص دادن و البته که بینشون فیلم های خوب هم هست اما....درست مثل کسی که اگه میخواد شروع و پیشرفت رابطه اش مبتنی بر شرایط شخصی خودش در اولویت اول باشه و بعد سایر فاکتورها، باید سعی کنه تو معاشرت های روزمره و کاری و دوستی و اجتماعی ، پارتنر خودش رو پیدا کنه!! تا اینکه یه عده ای یه جایی دو نفر رو زوج مناسب تشخیص بدن و جلسات مراوده های کلیشه ای و...برقرار کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نکته ی مهم اینه که در هر صورت تصمیم به دیدن فیلم و تصمیم به برقراری ارتباط با یک شخص دیگه از جنس مخالف ، هر دو نوعی از ذوق و شوق رو برای شخص به همراه دارند.یه جورایی گویا &quot;سرتونین&quot; بیشتری ترشح میشه و گاهی شدت این ذوق و شوق به حدی زیاده که توجه خاصی به فیلمی که قراره دیده بشه یا شخصی که قراره باهاش معاشرت بشه نمیشه!! دیدین اینایی که تازه –مخصوصا&quot; تو سن و سال پایینتر- با هم آشنا شدن از 6 کیلومتری پیداست که تو بخشی از اعضا و جوارحشون جشن و سروری بس عظیم برپاست؟!! این همونه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما بعد از تصمیم به فیلم دیدن و اقدام در جهتش موقع انتخاب فیلم و بررسی فیلمیه که میخواییم ببینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی ها به فیلمیه میگن جدید چی داری! واقعا&quot; خیلی ها تو برقراری رابطه هم همینجورن.جدی میگم...خودم صد تاش رو میشناسم...فقط میدونه که امشب یه فیلمی میخواد که سرگرم شه...شاید خوشش بیاد شاید نه...ولی به هر حال سرگرم میشه.و حاضره پول فیلم و از اون مهمتر وقت فیلم دیدن رو صرف بکنه چون براش به هر حال مهمه که 2 ساعتی فیلم ببینه و سرگرم باشه.یه جورایی اون چند ساعت بدون سرگرمی چنان وحشتی درش ایجاد کرده که دیگه مهم نیست چه فیلمی و با چه کیفیتی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی ها ولی سعی میکنن وقت بیشتری بگذارن...انتخاب رو به فیلمی کنار پیاده رو نمیسپارند.کمی ممکنه اسامی کارگردان ها یا بازیگر ها یا ژانر های مختلف رو بشناسن.مثلا&quot; میدونن فیلم کمدی رومانتیک نمیخوان ببینن چون پیش اومده که بعدا&quot; از صرف وقت برای دیدن همچین فیلمی پشیمون شدند.ممکنه دنبال فیلم از کارگردان خاصی باشند و حتی گاهی از چند جا سراغش رو میگیرن.ممکنه فیلم جدیده خوب از آب دربیاد ممکنه مزخرف، ولی تو آرشیو فیلم هایی که دیدن این فیلم هم میشه معیاری برای شناخت بهتر اون کارگردان یا اون نوع سینما.تو پیدا کردن پارتنر هم بعضی ها دیگه میدونن که فلان مدل شخصیتی راهی به زندگیشون نداره یا فلان رفتار طرف مقابل نشونه ایه از اینکه غیر ممکنه بتونن کنار هم بمونن.همون اول میدونن چی میخوان چی نه، حالا ممکنه نه صد در صد ولی تا حدودی. کمی با ریسک بالا، ولی ناگزیر، شخصی که حدس میزنن ممکنه بهشون بخوره را ،برای شروع ارتباط انتخاب میکنند.ممکنه بشه شخص افسانه ای زندگیشون،ممکنه خیلی خوب از آب درنیاد. ولی هیچکس نمیتونه بگه که از اول معلوم بود به مشکل میخورن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی ها ترجیح میدن به دیدن یا یادآوری همون فیلم هایی که قبلا&quot; دیدن و خیلی خوششون اومده شب رو بگذرونند که گاهی حتی سی دی فیلم رو هم یا یکی اومده گرفته و دیگه پس نیاورده!! یا چنان خش و خطی برداشته که دیگه دستگاه اونا  نمیتونه بخوندش.اینا ممکنه بشینن چیزی در رابطه با اون فیلم بخونن یا چیزی در رابطه باهاش بنویسن یا...ولی منتظر میشن تا فیلم های بهتری که ممکنه تو راه باشن برسه.تو رابطه هم بعضی ها بیشتر آگاهند به اینکه چه مدل آدمی به دردشون میخوره و رابطه ای لذت بخش رو فراهم میکنه.اگه رابطه ی خوبی دارند حفظش میکنند و به خاطر هر آدم جدیدی مخاطره تو رابطه ایجاد نمیکنند.اگر هم رابطه به هر دلیلی از بین رفته باز هم صبر میکنند تا آدم حتی بهتری پیدا بکنند، با توجه به شناختی که از خودشون پیدا کردند.حاضر نمیشن به صرف داشتن رابطه با کسی شروع کنند و بعد ببینند چی پیش میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی ها البته اینقدر فیلم بد دیدند که کلا&quot; دور سینما  و فیلم رو خط کشیدن یا اینکه فیلم خیلی خوبی دیدن و دیگه حاضر نیستن فیلم دیگه ای ببینن و همیشه فکر میکنن اون فیلم بهترین فیلم برای همیشه بوده و هر چیز جدیدی هم مزخرفی بیش نیست!. تورابطه هم بعضی ها گویا اینجورن، گرچه کم تعدادند.یعنی یا &quot;جنس مخالف ستیز&quot; شدند به خاطر تجربه ی بد ارتباطات قبلی، یا چنان افتادن تو دام عشق یکی که دیگه نمیتونن رابطه ی جدیدی برقرار کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرحله ی دیدن فیلم....ادامه دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.:الان که میخونم میبینم خیلی مزخرفه،ولی میگذارمش رو وبلاگ.یه پست مهمل به پست های قبلی اضافه بشه طوری نیست...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 17:44:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siakia99&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>siakia99</dc:creator>
<guid>http://siakia99.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
