پرستوی مهاجر
اداره پست، آخر سال، مثل ترمینال شلوغه.نشستم منتظر مهر شرکت که یه سری کاغذ های پر از مشخصات رو تحویل بدم و بعد از مدتی یه سری کاغذ های دیگه را تحویل بگیرم...نمیدونم برای چی چی مالیات و از این حرفا.سیستم مضحک و آشغالی که به سادگی قابلیت این رو داره که به شیوه های الکترونیک انجام بشه، تو این ایام سال صف های طولانی رو مقابل باجه ها بوجود میاره.خلاصه کمی کلافه ام و منتظرم که یکی از بچه ها مهر شرکت رو بیاره که پای چند تا از این کاغذا بزنیم. توجهم به زن مسنی که هیکل گنده ای داره و کاملا" تپل و گرد و قلنبه است، چند متر اونورتر با خانمی مشغول صحبته جلب میشه.گویا داره درخواستی میکنه.سعی میکنم سرم به کار خودم باشه و با خوندن کاغذ های کوچک و بزرگی که با بی سلیقگی مثال زدنی به در و دیوار چسبونده شده، و قدرتی خدا حتی یکیش هم شرح روال انجام کار هایی که به ارباب رجوع مربوط باشه نیست و خود مردم مرتبا" مشغول شرح چگونگی خدمات پست به همدیگه اند، خودم رو مشغول نگه دارم.
پیرزن اومده جلو.چهره ی مهربونی داره و تپل بودنش این رو تشدید کرده.همون چهره ی خواهش کننده را داره وقتی بهم میگه "پسرم انگلیسی بلدی؟"...میگم: "یه کمی مادرم"...میشینه رو نیمکت کنارم و یه عالمه کاغذ که تو دستشه، همراه یه کارت تبریک گلاسه قهوه ای رنگ که روش یه قورباغه سبز لبخند زده وبالاش به انگلیسی نوشته "تولدت مبارک".کاغذ کوچکتری رو میگیره به سمتم و میپرسه: "این متنش خوبه؟"...خطاب به "آرمین جان" یه، برای تولد چهار سالگی و دعایی در حقش.میپرسم "میخواهید انگلیسی اش رو بنویسم؟"...میگه "نه!...ببینید این متنش خوبه؟"...میپرسم: "نسبت آرمین با شما چیه؟" ...میگه: "نوه مه"...با غرور..یکی دو تا اشکال نگارشی داره که تصحیح میکنم و دعاش رو از حالت رسمی به صمیمانه تغییر میدم.میگم: " به نظرم اینجوری خوبه دیگه"...میگه: "میشه تو این کارت بنویسیدش؟"...میگم: " مادر فکر کنم با خط خودتون باشه، بیشتر خوشش بیاد ها!"...شگفت زده میپرسه:"راست میگی؟"...با لبخند میگم:"حتما" همینطوره...اینجوری به دوستاش هم دست خط شما رو نشون میده."...خیلی ذوق کرده و پاکت پستی رو میگیره به سمتم تا ادرس انگلیسی رو روش بنویسم.سن دیگو در ایالات متحده است آرمین جان.بعد که مینویسم و بهش پس میدم پاکت رو با لبخند ازم میگیره و بعد از کلی تشکر و دعا میره به سمت دیگه سالن.
همینجور که دور میشه فکر میکنم این همه راه رو(آدرس خونه اش دور بود حسابی)، با این پای پیرش اومده اینجا، با این طمانینه و آرامش داره به کارش میرسه، وسط این هاگیر واگیر دفترچه های کنکور و دفاتر پلمپ شرکت ها و صف المثنی کارت سوخت و...به یه قورباغه خندون و متن دعاش که قراره هزاران کیلومتر اونورتر برسه دست پسر بچه ای که نمیدونم اصلا" فارسی میدونه یا نه، دلش خوشه.لای این هیاهو و بدو بدوی آخر سال ِ ما آدم های به اصطلاح درگیر زندگی و کار و فعالیت و سازندگی، داره با یه رویا روزش رو رنگ میزنه، که نوه اش وسط یه مشت بچه موبور چشم آبی نشسته و با افتخار کارت قورباغه خندون رو نشون اونا میده و با شیطنت از دسترسشون دور نگه میداره.فکر میکنم چند تا از این مادر بزرگ ها و چند تا از این آرمین ها پخش شدن تو دنیای گل و گشاد و بی سر و ته این روز ها.چند تاشون هنوز اسم همدیگه یادشونه و چند تاشون اینقدر غیرت دارن که علاوه بر، این نامه های الکتریکی که به یه مشت صفر و یک بنده و با یه کلیک میتونه بره جایی که انگار هیچوقت نبوده، با خط خودشون هم برای همدیگه دعا کنند؟چند تاشون به خاطر ساده ترین درخواست های یک آدم پخش شدن هر جایی غیر از اینجا؟ بابای آرمین پاک سازی شده ی کدوم اداره است؟ مامانش رو چند بار سوار مینی ون های چینی وارداتی کردند؟ برادر بزرگترش رو تو کدوم مدرسه از غضب الهی ترسوندن تا به شب ادراری بیافته؟ اصلا" شاید فقط میخواستن که هرکاری که میکنن پای عدد رقم و چند سال آینده و این که سال دیگه چطور میشه، وسط نباشه. پای لنگان این پیرزن و دستاش که آرزوی همراهی این آرمینش رو داره تو این روزای بهاری اسفند ماه، مدیون کدوم راه نرفته و کدوم تلاش نکرده است؟مدیون کدوم گناه؟...تا بشر بوده تغییر مکان زندگی هم بوده، اما این آرمین ها و این پیرزن ها در شرایط معمولی نباید اینقدر زیاد باشن.الان باید بازار تجریش پر باشه از این دو تا نسلی که یکی پای رفتن نداره و اون یکی جست و خیز میکنه و واسه عیدی که تو راهه هزار تا سفره، رنگین کنند.اما یه نگاه به خیابونا و پیاده رو ها و بازارها، فقط صف ارز فروش ها و دلال ها و موتور سوار هایی که منتظرن پیرزن بدون نوه اش از بانک بیرون بیاد رو، جلوی چشم میاره.جوون های سی دی فروش سر چهاراه ها وپیرمرد های گلفروش و کارگرای روزمزد چمباتمه زده کنار جدول های سیمانی.آخرین باری که یه پیرمرد یا پیرزن دیدی که پیاده، نوه اش رو میبرد مدرسه یا مهد کی بود؟کی دیگه اون فراغت هست؟ چشم های عصبی و دندون های به هم فشرده.نوجوون های یه دست به باتوم یه دست پرتقال! از کی ما اینقدر خودخواه شدیم؟از کی اینقدر دیدمون فقط به نوک بینیمون محدود شد؟ از کی این مملکت اینجور دو تیکه شد؟ درست مثل قلب این پیرزن که یه تیکه اش رفته ده هزار کیلومتر اونورتر، و یه تیکه اش اینجا تو هیاهو و دود و دم و بوق ماشین های این شهر بی در و پیکر زیر دست و پا مونده.
پیرزن دور میشه و من فکر میکنم وقتی یه روزی سرش رو بزاره زمین، احتمالا" آرمین داره با لبخند های درخشان تو یه جامعه ای که کار نداره، به چی تو اعماق وجودت باور داری و چه جور زندگی رو میپسندی تا موقعی که در ساده ترین شکلش مزاحم بقیه نیستی، ورودش به مرحله ی جدیدی از زندگی رو جشن میگیره.دور از هم...به خاطر اینکه ما بعضی چیزای ساده را بلد نبودیم.