غروب شده.ابری بنفش و خاکستری با تتمه ی روشنایی باقی مونده از لای کرکره ی زشت و بدقواره جلوی پنجره اتاقک پیداست.همین یه گله جا از باقی مونده ی آسمون رو به تاریکی رو هم، پایه های تاور کرین و داربست های ضلع جنوبی پروژه هاشور زدن . یه تیکه از روکش پلاستیکی ورق های کامپوزیت نما هم تو دست باد این ور و اونور میره وتکون خوردنش صدای عجیبی میده .پشت کامپیوتر توی این اتاقک موقت کارگاهی نشستم ، که دیواراش پرشده از کاغذهایی که با ماژیک های لایتر جابجا رنگ شده و چند تا پرینت بدکیفیت از تصویرهای سه بعدی پروژه و به جاهای باقی مونده هم تا تونستن سنگ و سرامیک تکیه دادن . یه گوشه یه رخت آویزه که ازش 4 تا کلاه ایمنی سفید آویزونه و روی میزم هم پر کاغذای مختلف و پرینتر و بیسیم و قندوون ...خسته ام.

صدای دعا و اذان سر شب هم بلند شده و کارگرا دارن کم کم جمع و جور میکنن که با لباسای تعویض کرده و موی آبشونه شده چند تا چندتا، معمولا" با یه کیسه یا ساک و گاهی تیشه یا فرز توی دستشون، برن سمت خونه ها و زن و بچه شون.تقریبا" اکثرشون رو توی طول روز سر کارای مختلف توی کارگاه دیدم.بعضی هاشون مغرورن و سرتق.بعضی هاشون خجالتی هستن و ترسو.بعضیهاشون مودبن و محترم حرف میزنن وبعضی هاشون دریده و بهانه گیر. همه جور فرقه ای و ملیتی توشون هست. توی اتاق که میان رفتارشون با سر کارشون فرق داره.اونایی که کار خاص انجام میدن(مثل نجاری یا استیل کاری) به هر حال رفتارشون بهتره. چند تاییشون میخوان تا ساعت 9 شب بمونن و کار کنن و انتظامات برگه های اضافه کاریشون رو میفرسته که امضا بشه.اکثرا" کلاه کشباف رو سرشونه و جفت دستا توی جیب، تند تند توی محوطه راه میرن... دلتنگی غروب تاریک زمستونی صد برابر میشه.

میگن یه روزگاری مردایی که از سر کار خاک آلود و خسته برمیگشتن خونه، دستشون پر بود و باهاشون بوی نون تازه و لبخند و چروک دست میپیچید توی روشنایی خونه و کافی بود که تن سالم بمونه و بازو کار کنه تا دل خوش و خرم بمونه....

من باورم نمیشه این افسانه غریب رو.