زمستون...پشت شیشه
زمستان امسال برف خوبی آمد. یکی دو روزه حسرت کل این چند سال بی برف- برف ها...نه الکی- آب شد.بچگی ها – خیلی بچگی ها- در محله ای بودم که آن سالها خیلی خلوت بود.یعنی خانه ما بود، کوچه ها بودو زمین های خالی درندشت، بعد خیلی دور تر باز یک خانه دیگر.جوری که با تمام افقهای باز نسبت داشت! برف که می آمد، تا چشم کار میکرد سفید میشد و خط افق، ردیف درختهای چنار یا سپیدار بود.برف از آن موقع برای من شد یک صفحه یکنواخت سفید که روی همه چیز را میپوشاند.راه دبستان را که پیش میگرفتیم، رسما میشدیم "یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ"...فیلم فوق العاده خوبی که تلوزیون آن سالها و سالهای بعد نشان میداد و الان مدتهاست که دلم میخواهد دوباره ببینمش.بعدها برف همیشه با سیاهی شنهایی که به خیابان پاشیده شده بود و بدنه ماشینها را چرک میکرد و از همان اول صبح گل و شل بود که همه جا پخش میشد،تعریف شد.جای برفِ صفحه ایِ سفید و بی انتها را، ردِ سیاهِ تایرِ ماشین ها گرفت. لبه ساختمانها که زده بود بیرون، نمیگذاشت بعضی جاها برف بشیند و همین شد که برف هم قیافه اش عوض شد و دیگر پوشاننده ی همه چیز نبود.امسال اما به لطف چند روز پیاپی بارش برف باز صفحه یکدست سفید، بعضی جاها سر و کله اش پیدا شد.از این بابت لااقل زمستان خوبی بود.انگار باید بالاخره چیزی روی همه چیزهای دیگه را بپوشونه، شاید سیاهی ها کمتر به چشم بیاد.